اين جا همه چيز رنگ مي بازد، مگر من که همان من... همه ي زردهايي که آن همه وقت کاشتم حالا سفيد سفيد شده اند کمتر خوابم مي برد و تمام روز را با پنجره سايه بازي مي کنم شب ها مدام کش مي آيند... من حاضرم قسم بخورم اين تو بودي که کفش هايت آن گوشه بود و من عاشقشان. و اين من بودم که اتاقم پر بود از لباس تازه شسته و بوي سفيد پودر و بوي هلهله هاي تن تو تو حالا هرچقدر هم پاک و هرچقدر هم که تمام توهم هاي من باشي، چه کار مي شود کرد اگر اسمم مدام از يادت مي رود حالا بنشين فکرش را بکن چند قايق بسازم با کاغذ و صفحه ي حوادث روزنامه هاي پدر تا آب تو را با خود نبرد؟