سلمان فارسى از چه بيم داشت ؟ ورام بن ابى فراس مى نويسد كه سلمان فارسى (ره ) مريض و بسترى شد همان مرضى كه منتهى به مرگش گرديد سعد، به عيادت او رفت از حالش جويا شد سلمان به گريه افتاد سئوال كرد از چه رو گريه مى كنى در پاسخ گفت از حرص بر دنيا و علاقه به آن نمى گريم گريه ى من براى اينست كه پيغمبر صلى الله عليه و آله با ماعهد كرد كه بايد بهره و توشه شما از دنيا در اين زندگى به اندازه سواره اى باشد كه بخواهد از محلى به محل ديگر برود اينكه گريه مى كنم و بيمناكم از اينكه از آن اندازه تجاوز كرده باشم . سعد گفت اطراف اطاق سلمان را نگاه كردم جز آفتابه و كاسه اى با يك طشت چيز ديگرى به چشمم نخورد. هنگاميكه او را براى مدائن فرستادند سوار بر الاغش شده تنها براه افتاد مردم مدائن قبلا اطلاع پيدا كرده بودند كه حاكم جديد بنام سلمان فارسى به قصد مدائن حركت كرده از تمام طبقات بعنوان استقبال جلو راه آمدند. مدتى گذشت خبرى نشد تا اينكه مردى ديدند امير مدائن را در كجا ملاقات كردى پرسيد امير مدائن كيست گفتند سلمان فارسى كه از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله است گفت امير را نمى شناسم ولى سلمان منم . همه با احترام پياده شده اسبها را پيش آوردند. سلمان گفت راى من همين الاغ بهتر است . وارد شهر شد. خواستند او را به قصر حكومتى (دارالامماره ) ببرند امتناع ورزيده گفت من امير نيستم كه وارد دارالاماره شوم دكانى را از صاحبش اجاره كرده همانجا را جايگاه خود قرار داده نشست و بين مردم حكومت و قضاوت مى نمود تشكيلات زندگى او عبارت از پوستى بود كه بر رويش مى نشست آفتابه اى براى تطهير داشت عصائى نيز بهمراه آورده بود كه هنگام راه رفتن بر آن تكيه مى كرد. اتفاقا روزى سيلى عظيم وارد شهر شد تمام مردم هراسان و آشفته شده با آه و فغان بواسطه از دست دادن مال و فرزند و جان خويش فريادها مى كردند. سلمان از جاى خود حركت كرد پوست تخت را بر شانه گرفته آفتابه را به يك دست و با دست ديگر تكيه بر عصا نموده بدون هيچ بيم و اضطرابى راه نجات را پيش گرفت در آنحال مى گفت اين چنين پرهيزكاران و سبكباران كسانيكه به دنيا علاقه اى ندارند روز قيامت نجات مى يابند(35) برگرفته از كتاب : داستانها و پندها جلد چهارم ، اثر مصطفى زمانى وجدانى