1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مقتل الشهداء : رقیه بنت الحسین (س)

شروع موضوع توسط para3to ‏3/12/11 در انجمن ادیان الهی

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    [h=2]مقتل الشهداء : رقیه بنت الحسین (س) [/h]
    ​
    صاحب ( مصباح الحرمين) مي‌نويسد.: طفل سه ساله امام حسين(ع) شبي از شبها پدر رادرعالم رويا ديد و از ديدارش شاد گرديد و درظل مرحمتش آرميده وفلك ستيزه جو،‌اين نوع استراحت را براي آن صغيره نتوانست ببيند. چون آن محترمه از خواب بيدار شد پدر خود رانديد . شروع به گريه كردن كرد.


    هرچه اهل بيت (ع) او را تسلي دادند آرام نشد . سبب گريه از او پرسيدند، آن مظلومه در جواب گفت: اين ابي ايتوني بوالدي وقره عيني،‌ يعني كجاست پدرمن،‌ بياوريد پدر مرا و نور چشم مرا. پس آن مصيبت زدگان دانستند كه آن يتيم پدررا درخواب ديده است ،‌هرچند تسلي دادند آرام نشد.


    خود اهل بيت نيز منتظر بهانه براي گريه بودند ، لذا گريه سكوت شب را شكست . همه با آن صغيره همآواز شده مشغول گريه وزاري وناله شدند. پس موهاي خود را پريشان نمود و سيلي بر صورتها مي‌زدند وخاك خرابه را برسر خود مي‌ريختند، وصداي گريه ايشان چنان بلند گرديد كه به گوش يزيد پليد كافر رسيد.


    به روايتي ديگر، طاهربن عبدالله دمشقي گويد: من نديم آن لعين بودم و اكثر شبها براي او صحبت مي‌كردم و او را مشغول مي‌نمودم. شبي نزد آن ملعون بودم وقدري هم از شب گذشته بود،‌پس به من گفت :
    اي طاهر!‌امشب وحشت برمن غالب است وقلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پرشده، بسيار اندوه وغصه دارم كه حالت نشستن وصحبت كردن ندارم. بيا سر من را در دامن گير و از افعال ناشايسته وگذشته من صحبت مكن. طاهر گويد: من سر نحس او را در دامن گرفتم. آن لعين به خواب رفت،‌ و سرنوراني سيد الشهدا(ع) درآن وقت درطشت طلا درمقابل ما بود. چون ساعتي گذشت ديدم كه ناله پردگيان حرم محترم امام حسين (ع) ا زخرابه بلند شد . آن لعين در خواب و من دراندوه بودم،‌ كه آيا چه ظلم وستم بود كه يزيد بدمآب به اولاد بوتراب نمود؟!


    به طرف طشت نظر كرده ديدم كه از چشمهاي امام حسين(ع) اشك جاري شده است،‌تعجب كردم! پس ديدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گويا بلند شد ولبهاي مباركش به حركت آمده به آواز اندوهناك وضعيفي از آن دهان معجزبيان بلند گرديد كه مي‌گفت: ( اللهم هولاء اولادنا واكبادنا وهولاء اصحابنا) يعني: خداوندا، اينان اولاد وجگر گوشه من هستند واينها اصحاب منند.


    طاهر گويد: چون اين حال را از آن حضرت مشاهده كرد وحشت ودهشت برمن غلبه كرد. شروع به گريه كردن كردم به بالاي عمارت يزيد آمدم كه خرابه درپشت آن عمارت بود خيال مي‌كردم شايد يكي از اهل بيت رسول خدا(ص) فوت شده،‌كه مرگ او باعث اين همه ناله وندبه شده است. وقتي بالاي قصررسيدم ديدم تمامي اهل بيت اطهار(ع) طفل صغيري را درميان گرفته‌اند وآن دختر، خاك برسر مي‌ريزد وبا ناله وفغان مي‌گويد:
    ( يا عمتي ويا اخت ابي اين ابي،‌اين ابي) . يعني: اي عمه!‌ واي خواهر پدر بزرگوار من ، كجاست پدر من ؟ كجاست پدرمن؟


    آنها را صدا زدم و از ايشان پرسيدم كه چه پيش آمده كه باعث اين همه ناله وگريه شده است ؟!‌ گفتند: اي مرد،‌طفل صغيرسيدالشهدا (ع ) پدرش را درخواب ديده،‌واينك بيدار شده و ازما پدرخود را مي‌خواهد،‌هرچه به وي تسلي مي‌دهيم آرام نمي‌گيرد.


    طاهر گويد: بعد ا زمشاهده اين احوال دردناك،‌پيش يزيد برگشتم . ديدم آن بدبخت بيدار شده به طرف آن سر،‌سر حسين بن علي (ع) نگاه مي‌كند، و از كثرت وحشت ودهشت وخوف وخشيت،‌مانند برگ بيد برخود مي‌لرزد. درآن اثنا سراطهر آن مولا به طرف يزيد متوجه شده فرمود: اي پسر معاويه !‌من درحق تو چه بدي كرده بودم كه تو با من اين ستم وظلم نمودي واهل بيتم را درخرابه جا دادي؟


    ( ثم توجه الراس الشريف الي الله الخبير الطيف وقال: اللهم انتقم منه بما عامل بي وظلمني واهلي ( وسيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون)


    يعني سرمبارك شريف آن حضرت به سوي خداوند خبير ولطيف توجه نموده وگفت : خداوندا ، از يزيد به كيفر رفتاري كه با من كرده و به من اهل بيت من ظلم نموده انتقام بگير!
    وقتي يزيد اين راشنيد بدنش به لرزه درآمد ونزديك بود كه بندهايش از يكديگر بگسلد.


    پس ا زمن سبب گره اهل بيت (ع) را پرسيد وسر آن حضرت را به خرابه نزدآن ضعيره فرستادوگفت : سررا نزد آن صغيره بگذاريد،‌باشد كه باديدن آن تسلي يابد. ملازمان يزيد سرحضرت سيد الشهدا(ع) را برداشته به درخرابه آمدند . چون اهل بيت دانستند كه سر امام حسين (ع) را آورده‌اند،‌تماما به استقبال آن سرشتافتند وسر امام حسين (ع) را از ايشان گرفته واساس ماتم را از سر گرفتند، بويژه زينب كبري (ع) كه پروانه‌وار به دور آن شمع محفل نبوت مي‌گرديد.


    پس چون نظر آن صغيره برسر مبارك افتاد پرسيد: (ماهذا الراس؟) اين سركيست ؟ گفتند : ( هذا راس ابيك) اين،‌سر مبارك پدرتوست . پس آن مظلومه آن سرمبارك را ازطشت برداشته ودر بر گرفت وشروع به گريستن نمود وگفت : پدرجان،‌ كاش من فداي تومي‌شدم ،‌كاش قبل ا زامروز كور ونابينا بودم و كاش مي‌مردم و درزير خاك مي‌بودم ونمي‌ديم محاسن مبارك تو به خون خضاب شده است. پس اين مظلومه دهان خود را بردهان پدر بزرگوار خود گذاشت وآن قدرگريست كه بيهوش شد.


    چون اهل بيت (ع) آن صغيره راحركت دادند،‌ديدند كه روح مقدسش ا زدنيا مفارقت كرده و درآشيان قدس در كنار جده‌اش فاطمه زهرا (س) آرميده است. چون آن بي‌كسان اين وضع را ديدند،‌صدا به گريه وزاري بلند كردند،‌و عزاي غم وزراي را تجديد نمودند.


    و عده‌اي نوشته‌اند به دستور يزيد،‌عمارتي ساختند و واقعه روز عاشورا وحال شهدا واسيري اسرا را درآنجا نقش كردند واهل بيت(ع) را به آنجا وارد كردند،‌ واگر اين خبر مقرون به صدق باشد حالت اهل بيت (ع) را به آنجا وارد كردند،‌ واگر اين خبر مقرون به صدق باشد حالت اهل بيت (ع) ومحنت ايشان در مشاهدات اين عمارت جز حضرت احديت نخواهد دانست.[1] ​