1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

عشق مولانا به شمس تبریزی

شروع موضوع توسط ATENA ‏28/11/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]
    داستان عشق مولانا و راه پیدا کردن اون به وادی عرفا​
    جلال الدین محمد ( مولانا ) زاهد بزرگی بود پدرش همیشه در مسجد مشغول راهنمایی و نصیحت مردم بود و بعد از مرگ پدر مولانا به جای اون نشست و همیشه مشغول عبادت بود و بعد از نماز برای مردم صحبت می کرد و اون ها را به راه راست هدایت می کرد و افراد زیادی می نشتند و به حرف های او گوش می دادند و بهره می بردند . تا این که یک روز وقتی در حال صحبت کردن بود مرد شوریده حالی به مجلس اون اومد و ازش یه سوالی پرسید که مولانا نتوانست جواب بده و به فکر فرو رفت . شب که به خانه رفت همش تو فکر اون درویش و سوالش بود . فردا به دیدار درویش که شمس نام داشت رفت و ازش خواست که در کنارش باشه و اون را ترک نکنه .برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x551 پیکسل میباشد
    [​IMG]​

    ​
    شب ها تا دیر وقت به صحبت های شمس گوش می داد و روز ها به رقص و سماع می پرداخت . سماع :( رقص صوفیانه که لباس های سفید می پوشند و می چرخند و کلماتی را زیر لب زمزمه می کنند ) دیگه نه از مسجد رفتن خبری بود و نه از موعظه کردن و شمس شده بود تمام زندگی مولانا . عشق آن چنان روح و جان مولانا را فراگرفته بود که دیگه هیچ چیز و هیچ دیگه ای براش مهم نبود . مولانا در وصف حال خودش میگه :

    زاهد بودم ترانه گویم کردی
    ​

    سرحلقه ی بزم و باده جویم کردی

    سجاده نشین با وقاری بودم

    بازیچه ی کودکان کویم کردی



    خلاصه پیروان و مریدان مولانا هر کاری کردند که دست از این کارها برداره و دوباره به راه اول برگرده فایده ای نداشت . به همین سبب اون ها شمس را مورد آزار و اذیت قرار دادند و به اون تهمت می زدند و ساحر و جادوگر خطابش می کردند . و اون قدر به اذیت هاشون ادامه دادند که شمس مجبور شد از اون شهر بره . مولانا که از نبودن شمس مطلع شد بر عشق و شوریدگی که داشت افزوده شد و به شعر و موسیقی روی آورد و کارش شده بود این که برای پیدا کردن شمس نامه ها به این طرف و اون طرف بنویسه و شعر بگه و از عشق خودش حرف بزنه
    ​
    [​IMG]​

    صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

    یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی

    بالاخره بعد از یک سال از شمس خبر پیدا کرد و فهمید که به سوریه رفته برای همین پسرش را به دنبال شمس فرستاد با مقداری پول و طلا و گفت به شمس بگو این ها را برای عرض عذر خواهی قبول کنه و پیش من برگرده

    بروید ای حریفان بکشید یار ما را

    به من آورید آخر صنم گریز پا را

    خلاصه پسر مولانا به سوریه رفته و با هزار خواهش و التماس شمس را به نزد مولانا برد و مولانا برای این که دیگه شمس اون را ترک نکنه دختری بود که از بچگی پیش خودش بزرگ کرده بود و کیمیا نام داشت . اون دختر را به عقد شمس در آورد اما باز هم یاران مولانا به آزار و اذیت شمس پرداختند و دوباره شمس از اون شهر رفت و دیگه هرگز پیدا نشد و برای همیشه مولانا را در رنج و فراق گذاشت .

    اما مولانا همیشه و همیشه از عشق شمس می گفت و همیشه دنبال اون می گشت گفته اند که برخی به دروغ به مولانا می گفتند که مثلا در فلان شهر شمس را دیده ایم و مولانا هر چه داشت از پول و لباس به اون شخص می بخشید و وقتی که یارانش بهش می گفتند اون ها دروغ می گویند می گفتم می دانم این ها را هم به سبب همین دروغ شادی بخش به انها می دهم اگر راست بگویند که جانم را خواهم داد . خلاصه مولانا که سخت به فراق مبتلا شده بود و شب ها و روز ها کارش شده بود از عشق معشوق سخن گفتن و به سماع پرداختن . شخصی بود که صلاح الدین زرکوب نام داشت و طلا فروش بود . این شخص با این که یه فرد عادی بود اما حال مولانا را درک می کرد و همدم او شده بود . می گویند روزی مولانا برای دیدن صلاح الدین به بازار طلا فروشی از صدای چکشی که روی طلا ها می زندند تا طلا بسازند مولانا به وجد اومد و شروع به سماع کرد

    [​IMG]

    و در همین طور که می چرخید شعر می سرود و اطرافیانش یاد داشت می کردند . صلاح الدین از شاگردش خواست همین طور به کوبیدن ادامه بده تا مولانا حال خوشی را که بهش دست داده بود از دست نده و شاگردش اون قدر به این کار ادامه داد تا این که دیگه هیچ طلایی برایشان باقی نماند . خلاصه مولانا به مدت ده سال بیشتر اوقاتش را با صلاح الدین به سر می برد تا این که صلاح الدین مرد . بعد از این هم شخصی به نام حسام الدین چلپی پیدا شد که خیلی شور و حال از خودش نشان داد و همیشه با حرف هایش باعث می شد که مولانا به وجد بیاد و شور و حال پیدا کنه و مولانا کتاب مثنوی معنوی را به خواهش همین حسام الدین نوشت . حسام الدین همیشه در کنار مولانا بود و هر وقت حالی به اون دست می داد و شروع به شعر گفتن می کرد تند تند یاد داشت می کرد .



    خود مولانا میگه اگه حسام الدین نبود من هیچ کدوم از اشعارم را نداشتم چون وقتی حالتی به من دست می ده بدون اختیار این اشعار به زبان من جاری میشه و من نمی دونم از کجا میاد و تازه بعدا که نوشته های حسام الدین را می خوونم متوجه می شم که چی گفتم . خلاصه مولانا تا اخر عمر مشغول سرودن مثنوی بود ولی آخر هم تمام نشد و این کتاب عظیم با مرگم مولانا ناتمام ماند مولانا هنگامی که در بستر بیماری افتاده بود و اواخر عمرش بود و پسرش نگران و مضطرب به کنارش می اومد و باز چون طاقت دیدن پدر را به این حال نداشت بیرون می رفت در همان لحظات مولانا این غزل را سرود


    [​IMG]


    رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

    ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

    ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

    خواهی بیای ببخشا خواهی برو جفا کن

    از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

    بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

    ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

    بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

    بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

    ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفاکن

    دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

    پس من چگونه گویم این درد را دوا کن

    در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

    (پیر اشاره به شمس است )

    ​
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : عشق مولانا به شمس تبریزی

    متنی که در پی می آید، سخنرانی دکتر غلامرضا اعوانی استاد برجسته فلسفه در سمینار جلال‌الدین رومی در دانشگاه تورنتو است که در وبلاگ مهمان وی منتشر شده است ​
    سخن گفتن از عشق در «مثنوی معنوی» جلال‌الدین محمد بلخی، آن ستاره درخشان آسمان عرفان و آن یگانه دوران، کاری به غایت دشوار است، ‌زیرا عشق از دیدگاه حضرت مولانا بحری است بس ژرف و عمیق که کس به ژرفای آن نتوان رسید و سیاحان این بحر برای فرا چنگ آوردن در و مروارید آن چه بسا در آن غرقه گشته‌اند و آب دریا غریقان این بحر را در ساحل افکنده است. اما حضرت مولانا غواصی است،هر که با پاچیله ‌معرفت در اعماق ژرف این دریا رفته و گوهرها را به سلک نظم کشیده است. عشق از سویی خلاف عقل است، زیرا آثار عقل در همه جا پیداست، در حالی که در نهانخانه عالم پنهان است و در واقع عشق پنهان‌ترین پنهان‌هاست. از نشانه‌های عشق تحیر است و در مقامات عرفانی وادی حیرت از مقامات سلوک و شرط لازم برای وصول به مرتبه فناست. در نتیجه، مولانا از عشق به دریای عدم تعبیر می‌کند. عدم در اینجا رمز نیستی و فناست. عشق انسان را از هر هستی مجازی برکنده و او را در هستی حقیقی فانی می‌سازد. عشق حتی برتر از بند بندگی و خداوندی است.
    با دو عالم عشق را بیگانگی ​
    اندرو هفتاد ودو دیوانگی​
    مطرب عشق این زند وقت سماع ​
    بندگی بند و خداوندی صداع​
    پس چه باشد عشق دریای عدم​
    در شکسته عشق را آنجا قدم​
    بندگی و سلطنت معلوم شد ​
    زین دو پرده عاشقی مکتوم شد ​
    بیماری عشق نیز غیر از همه بیماری‌هاست و طبیب صوری راهی به درمان آن ندارد. عشق امری ربانی و الهی و رمز خورشید کمال حق است. مولانا عشق را «اصطرلاب اسرار خدا» می‌خواند. غایت و نهایت عشق وصول به حضرت حق است، گو اینکه عشق به تعبیر مولانا عشق «این سری» یا عشق مجازی باشد. عشق از دید مولانا چون صفت حق است نامتناهی و بنابراین، مانند دیگر اوصاف حق در قالب الفاظ و کلمات نمی‌گنجد و هر چند انسان بخواهد با کمک الفاظ و روشنگری زبان آن را تفسیر کند بر ابهام آن می‌افزاید و «عشق بی‌زبان» خود گویاتر و روشن‌تر است. خاصه، عقل از تبیین عشق عاجز است و به خری ماند که در وصف آن در و حل الفاظ و حروف گرفتار می‌شود. بهترین راه برای شناختن عشق خود عشق است.
    علت عاشق ز علت‌ها جداست​
    عشق اصطرلاب اسرار خداست​
    عاشقی گر زین سر و گر زان سر است ​
    عاقبت ما را بدان شه رهبر است​
    هرچه گویم عشق را شرح و بیان ​
    چون به عشق آیم خجل باشم از آن​
    گرچه تفسیر زبان روشنگر است​
    لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است​
    چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت ​
    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت​
    عشق در شرحش چو خر در گل بخفت ​
    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت ​
    به نظر مولانا، عشق از اوصاف خداوند بی‌نیاز است و بنابراین، عاشق و معشوق حقیقی هموست و اطلاق عشق بر ذات حق اطلاق حقیقی و بر غیر حق اطلاق مجازی است. این به جهت آن است که اوصاف کمالیه وجود اولاً و بالذات به حضرت حق و ثانیاً و بالعرض به موجودات عالم تعلق دارد. بنابراین، حسن مطلق از آن خداوند است و زیبایی موجودات عالم را به «حسن زر اندود» مانند می‌کند. عشق خداوندی به مانند نور محض است که از هرگونه عیب و نقصی مبراست. عشق مخلوق به مانند آتشی است که ظاهر آن آتش و باطن آن دود است و اگر نور آتش بمیرد، سیاهی دود پیدا می‌شود.
    عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز ​
    عاشقی بر غیر او باشد مجاز​
    چون رود نور و شود پیدا دخان​
    بفسرد عشق مجازی آن زمان​
    مولانا عشق موجودات فانی را فانی می‌شمارد و عشق حضرت حق پایدار و جاویدان می‌داند وآن را به سالک طریق حق تجویز می‌نماید.
    عشق بر مرده نباشد پایدار​
    عشق را بر حی جانافزای دار​
    زآنکه عشق مردگان پاینده نیست​
    زآنکه مرده سوی ما آینده نیست​
    عشق زنده در حیات و در بصر​
    هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر​
    عشق آن زنده‌گزین کو باقی است​
    کز شراب جان فزایت ساقی است​
    عشق آن بگزین که جمله انبیا​
    یافتند از عشق او کار و کیا​
    در نظر مولانا شالوده هستی بر عشق نهاده شده است. عشق فقط صفت خداوند و بشر نیست، بلکه اصل خلقت و پیدایی عالم است. عشق مانند دریایی کران ناپیداست و آسمان‌ها و زمین چون کف و موجی از این دریایند. گردش و پویش آسمان‌ها و زمین از عشق است و اگر سریان عشق در شریان عالم نباشد،‌ عالم از ایستایی فسرده می‌شود و جمادی در نبات و نبات در حیوان و حیوان در انسان محو و فانی نمی‌شود. ذرات عالم عاشق کمال حقند و راه علو استکمال را می‌پویند و در شتاب و جنبش خویش حق را تسبیح می‌گویند و تنشان از این جنبش عشق پاک و پیراسته می‌شود.
    نمونه اعلای عشق در عالم هستی سرور کائنات رسول خداست که از فرط ظهور عشق سرمدی در او به کنیه «حبیب‌الله» مفتخر شده است و با آنکه همه انبیا مظهر تام حبّ و عشق الهی‌اند، ‌او در میان همگنان به این صفت ممتاز گشته است. چون به مصداق «احببت ان اعرف» عشق سلسله جنبان عالم هستی است،‌ کمال این عشق در خطاب «لولاک لما خلقت الافلاک» (ای محمد (ص) اگر تو نبودی این جهان را نمی‌آفریدم) جلوه‌گر شده است. پس غرض از برافراشتن این چرخ بلند، فهم علو مرتبه عشق است.
    عشق ساید کوه را مانند دیگ​
    عشق جو شد بحر را مانند دیگ​
    عشق لرزاند زمین را از گزاف​
    عشق بشکافد فلک را صد شکاف​
    با محمد بود عشق پاک جفت​
    بهر عشق او را خدا لولاک گفت​
    گر نبودی بهر عشق پاک را​
    کی وجودی داد می افلاک را​
    عشق به تعبیر مولانا اگر به در انبان هستی افکنده است، بالایی و پستی عالم همه از عشق است. عشق افلاک را در گردش و چرخش انداخته است، به گونه‌ای که افلاک بر گرد سر ما در حرکتند. عشق آرام و قرار را از زیر و زبر عالم گرفته است. موجودات عالم چون خار و خسی که در گرداب تند گرفتار آمده باشد، در سیل عشق افتاده و دل به قضای عشق نهاده‌اند و مانند سنگ آسیا به گرد خود می‌گردند. جریان آب جو و گردش دولاب گردون نشانه‌ای از این عشق است.
    عقل جزیی از نظر مولانا منکر عشق است، گرچه مدعی است که به اسرار و حقایق عشق راه دارد. عقل جزیی عقل تقید است. عقلی است که از قید خودی رهایی نیافته و در قید و بند انانیت و هستی مجازی گرفتار است.
    عقل جزیی عشق را منکر بود​
    گرچه بنماید که صاحب سر بود​
    مولانا از عقل جزیی به زیرکی تعبیر می‌کند. نمونه‌ای ابلیس است که با همه زیرکی و دانایی‌اش از درگاه قرب الهی رانده شده است. نمونه کامل عشق انسان یا نوع بنی‌آدم است که به جهت انس با حضرت انس با حضرت حق به کمال مرتبه قرب نایل گردیده است. در تمثیل زیبای دیگری مولانا زیرکی عقل را به شنا کردن در دریاهای بیکران و ژرف و بی‌پناه تشبیه می‌کند که در آن انسان در کام طوفان‌ها و گرداب‌های خوفناک گرفتار می‌آید، به گونه‌ای که برای او امید رهایی نیست و شناگر در کام مرگ گرفتار می‌شود. برعکس عشق مانند کشتی است که کمتر در لجه‌ای عمیق و گرداب‌های هائل غرق می‌شود و در میان طوفان‌های سهمگین مسافر همیشه امید رهایی و نجات دارد.
    داند او کو نیکبخت و محرم است​
    زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است​
    عشق چون کشتی بود بهر خواص​
    کم بود آفت بود اغلب خلاص​
    زیرکی بفروش و حیرانی بخر​
    زیرکی ظن است و حیرانی نظر​
    در دفتر پنجم مثنوی، مولانا داستان معشوقی را بیان می‌کند که در صدد امتحان عاشق خویش است و می‌خواهد ببیند که آیا عاشق خویش است و می‌خواهد ببیند که آیا عاشق بطور کلی در وجود معشوق فانی شده است یا نه. معشوق از عاشق می‌پرسد که خود را بیشتر دوست دارد یا معشوق را. عاشق در پاسخ می‌گوید که در وجود معشوق آن‌چنان فانی شده است که از سر تا قدم از وجود معشوق پر شده است و آن‌چنان مستغرق معشوق است که از عاشق جز نامی بیش بر وی نمانده است. این فنای کلی عاشق در معشوق موجب کمال عاشق می‌شود، مانند سرکه‌ای که در دریای انگبین شیرین شده است و یا به سنگی ماند که لعل ناب شده است و از صفات آفتاب پر گردیده و سنگی خود را از دست داده است.
    گفت معشوقی به عاشق ز امتحان​
    در صبوحی که فلان ابن‌فلان​
    مر مرا تو دوست‌تر داری عجب​
    یا که خود را، راست گو یا ذالکرب​
    گفت من در تو چنان فانی شدم​
    گه پرم از تو ز ساران تا قدم​
    بر من از هستی من جز نام نیست ​
    در وجودم جز تو ای خوش کام نیست ​
    همچو سنگی کو شود کل لعل ناب
    پر شود او از صفات آفتاب​