[h=2][/h] به بهانه ی جشن تیرگان(13 تیر ماه ) و دلاوری آرش کمانگیر آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْآفريد گفت: بيا «عاشق» شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْآفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره. «كمانش» دلش بود و «تيرش» عشق. بهْآفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد. آرش اما كمانش «غيرتش» بود و جز خود تيري نداشت. آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه «عاشقي» تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي «عياري»، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد. بهْآفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان. آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد. و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره. و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود. هيچ كس اما نمي داند كه اگر «بهْآفريد» نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت