[h=2][/h] خيانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم خيانت کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی : چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟ خيانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم خيانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم درونت از غمم خالیست ؛ خيانت من به خود کردم گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم ...
پاسخ : خيانت دیدم خيانت کرده ام .... آری و بر عشق تو می خندم دو چشمت را خودم امشب به روی خویش می بندم خيانت کرده ام .... آری نمی دانی و می گویم بدان راهی دگر بی تو برای عشق می جویم وفایم را ندیدی که خيانت را ببین حالا دل تنگم ندیدی که دل سنگم ببین اما ندیدی غرق احساسم ندیدی گریه هایم را خيانت کرده ام تا تو ببینی خنده هایم را خيانت کرده ام .... آری چه خشنودم که می دانی مکن اندیشه باطل که قلبم را بسوزانی امانت داده بودم دل به دستانت نفهمیدی؟ چه آوردی به روز دل ؟ شکستی خون به دل کردی خیانت کرده ام؟....آری نمی ترسم ز اقرارش دلم یار دگر دارد نخواهم کرد انکارش
پاسخ : خيانت دیدم دفترچه ی کهنه ی من طاقت رفتنت نداشت بغض گلمو پاره کرد، صدای تازه ای نداشت دفترچه ی کهنه ی من برگه ی تازه ای نداشت درسته که دلش شکست ولی بازم گله نداشت دفترچه ی کهنه طاقت دوریتو نداشت رفتو یه گوشه ای نشست طاقت دیدن رو نداشت دفترچه ی کهنه من قلب تپنده ای نداشت برگ خودش رو پاره کرد ، جای قدم های تو کاشت دفترچه ی کهنه من تصویری از شکل تو بود خط خطی های دست من به یاد چشمانه تو بود دفترچه ی کهنه من نقش قشنگ کوچه بود صدای مهربون عشق میون سیمای تو بود دفترچه ی کهنه من قطر ه ی اشکای تو بود چکیدو خاطراتمو با خودش تا آخر دنیا کشوند
پاسخ : خيانت دیدم [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]امروز هم فرصتی بود برای نوشتن.نوشتن چیزی که راه گلمو بسته.نمی تونم سرم رو بالا بگیرم چون خیلی به خودم بدهکارم.همه رو فریب دادم ولی هنوز نتونستم خودمو فریب بدم.واقعا بعضی وقتا تو آینه که به خودم نگاه می کنم می گم تو همینی هستی که آینه نشونت میده. دلم برای خودم تنگ شده برای اون پسری که شبها به غیر از فکر به فرداش هیچ فکری نداشت.هر لباسی می پوشید .دست مامان بزرگ رو می گرفت می رفت تو صف شیر می ایستاد.تنها وسیله بازیش زیپ کهنه کاپشنش بود.ولی دیگه نه مادر بزرگ پایی برای راه رفتن داره نه من اون کودک ماندم.یادش بخیر زمانی که دستم به زنگ خونمون نمی رسید مجبور بودم تا یکی بیاد تا زنگ رو برام بزنه.فکر می کردم بزرگ میشم.خاطرات سیاه سفید شده ولی من خودم رو رنگ کردم تا شاید اون سیاه سفید های گذشترو رنگی کنم.بوی نون تازه و چای شیرین مامان بزرگ رو با هیچ کدوم از عطر هایم نتونستم پر کنم.بعضی وقتا برای خودم دلم تنگ میشه.خانه دلت هم مثل خونت بزرگ شدن .هنوزم داستان چوب و تایر رو یادته.اینا سوال هایی که از خودم می پرسم.[/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]الفبارو یاد گرفتم تا سازنده باشم نه اینکه بخوام ساخته هارو خراب کنم.چینش کلمات رو یاد گرفتم تا به زبانم ریتم بدم.یادم نمیاد کسی بهم یاد داده باشه اینجوری جمله بسازم.بوی خاک باز کار دستم داد.شاید فصل ها تکرار میشن تا ما یادمون نره کی هستیم .[/FONT] [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]همه اینا تصویر یک رویاست اما واقعیت را نیز می توان رویایی کرد.[/FONT] [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT] [FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]