در روزهای آفتابی ابرها میخواهند ببارند اما خدا اجازه نمیدهد در شب های مهتابی ابرها میخواهند ببارند اما خدا اجازه نمیدهد آن گاه اندوهگین و دلشکسته به چشم های تو پناه میآورند تو اجازه میدهی که آن ها ببارند گریه میکنی و خدا در چشم های تو جاری میشود هیچ فکر کردید که چه می شد اگر ... خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهد چون دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم ؟ خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم ؟ امروز خدا با ما همراه نبود ؛ چون امروز نمی توانیم درکش بکنیم . دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم ؛ چون وقتی خدا باران فرستاد بود ، گله کردیم ؟ خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد ؛ چون ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم ؟ خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت ؛ چون امروز فرصت نکردیم که آن را بخوانیم ؟ خدا درخانه اش را می بست ؛ چون ما درقلبهای خود را بسته ایم ؟ امروز خدا به حرفهایمان گوش نمی داد ؛ چون دیروز به دستورش خوب عمل نکردیم ؟ خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت ؛ چون فراموشش کرده ایم ؟ بیاییم خود را به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خدا شناسی را در قلبهای خود بکاریم