یه روز سرد زمستانی بود در خیابان مشغول قدم زدن بودم و به صمیمیت میان مردم و گرم بودن انها نگاه می کردم در ان میان نگاهم به دختر افتاد بسیار قد بلند و زیبا ناخوداگاه به سمت او کشیده شدمبه چشماش خیره شدم چشمای بسیار زیبای داشت همون لحضه ی اول عشق رو توی چشمام خونده بود لبخندی زدو رفت سعی کردم بیخیال بشم و رفتم داخل بازار شودمو خرید کردم و دوباره برگشتم تو راه برگشت بارو میومد دوباره نگاهی به جمعیت انداختم تا شاید اون دختر رو پیدا کنمولی خبری نبود به راهم ادامه دادم و دوباره او را دیدم شک کردم که اون با شه یا نه واسه همین جلو تر رفتم و از زیر چتر نگاه کردم خود خودش بود سلام کرد ولی جوابمو نداد و خندید و سعی داشت جلوی خنده ی خودشو بگیره.منم به راهم ادامه دادم و همش تو فکر چشای نازش بودم.وقتی به خونه رسیدم بازم تو فکرش بودم ساعت نزدیکای 11/30 دقیقه بود و باید میرفتم مدرسه نهارمو خوردم به راه افتادم تو راه مدرسه داشتم به این فک میکردم که من که هر روز میرم بیرون چرا این دختررو تو محلمون ندیدم چرا تو بازار ندیدمش و باید امروز ببینمش توی کلاس هم که اصلا تنها چیزی که یادم نبود مدرسه وتوضیحات معلم ریاضی بود زنگ اخر مدرسه هم خورد و به سمت خونه راه افتادم به سمت خونه و همونجا تصمیم گرفتم فردا برم با دختره صحبت کنم چون واقعا برام سخت بود نمیتونسم بی اون باشم شبو روزم یاد اون بود داشتم دیونه میشودم حدود 1 هفته می شود که به خودم میگفتم فردا میرم و بهش میگم ولی هر بار که میدیدمش زبونم قفل میکرد و نمیتونستم چیزی بگمتصمیم گرفتم یه نامه بندازم تو کیفش![/FONT]رفتم نامه را نوشتم و منتظر شدم ساعت10 بشه و برم تا نامه را بندازم تو کیفش بلاخره ساعت 10 رسید و دختره با نازو ادا تو خیابون راه میرفت صدای کفشاش ادمو دیونه میکرد پشت سرش راه میرفتمو نامرو گذاشتم تو دستش و خودم با عجله به راهم ادامه دادم نامرو پرت نکرده بود و داشتش تو دستاش منم از این بابت خیلی خوشحال بودم((((( متن نامه))))) (چقدر سخته که یه روزای از زندگیتو به یاده کسی باشی ولی اون به یادت نباشه, چقدر سخته تو یه نگاه عاشق بشی ولی ندونی اونم این حسو نصبت به تو داره,چقدر سخته تصمیم میگیری بری و بهش حس قشنگ دوست داشتنتو بهش بگی ولی وقتی بهش برسی نتونی تو چشاش خیره بشی و بگی دوست دارم عزیز و کلام اول اخرت تبدیل بشه به یه سکوت پر معنا,چقدر سخته تو روزای بارانی عاشق بشی و ندونی اونم عاشقته یا نه یا حداقل بدونی یه کوچولو براش مهمی یا نه.چقدر سخته وقتی که دریای غم هستی و 1قطره از عشق اون رو بخواهی تا دریای غمتو تبدیل کنه دنیای شادی کنی ولی اون حتی اون یه قطر رو ازتو دریغ کنه). حدودآ 100 قدمی از دختره دور شده بودم و سر یه کوچه واسادم تا ببینم وقتی میاد منو ببینه عکس العملش چیه,دختره داشت نزدیک میشد به من وقتی از کنارم رد شد یه سری تکون داد و لبخندی زد اخر نامه نوشته بودم فردا منتظر جوابش هستم رفتم خونه برای اینکه زمان زود بگذره با کامپیوتر مشقول بازی کردن بودم و بعد خوابیدم و فردا رسید ساعت 10 شد به دست دختره نگاه کردم دیدم یه نامه دستشه کنار دیوار گذاشتشو منم رفتم اوردمش فک میکردم دیگه تمومه و اونم منو میخواهد ولی وقتی نامه را باز کردم با خط درشت وسطش نوشته بود که چی بشاعصابم خورد شده بود ولی اروم کردم خودمو درجواب نامه براش نوشتمخانوم خدارو خوش نمیاد جواب یه دل عاشقو اینجوری بدید خدارو خوش نمیادحساسات یک نفرو اینجوری نادیده بگیرید دختر خانوم که حتی امتونو نمیدونم قسم به خدا قسم به هر چی که میپرسی به مقدساتت قسم من تو رو دوست دارم حرفام خدا میدونه سر کاری نیست از هر راهی که میدونید امتحانم کنید.به خدا عشق من پاکه عشق برای من مقدسه عشق برای من زیباس.حالا هر جور خودت صلاح میدونی من تمام حرفامو زدم منتظرم. [/FONT]دوباره روز تکرار شده ساعت 10 رسید دخترک یه خورده دیر در رسید نامرو بهش دادمو همون کار دیروزو تکرار کردم رفتم خونه هر چی بیشتر درمورد این موضوع فک میکنم بیشتر فروع میرم ولی یه احساسی یه حس خوبی توی دلم میگفت اونم دلش پیش تو گیره ولی غرورش نمیتونه اجازه بده حسشو بیان کنه با همین کلمات خودمو گول میدادمو امید وار باقی میموندم. بالا خره نوبت اون شود رفتم و مثل روز قبل نامرو از رو زمین ورداشتم شروع کردم به خوندن:خب اگه واقعا دوسم داری بهم ثابت کن اگه این احساست راسته بهم ثابت کن من از کجا بدونم که راسته یا دروغ اقا پسر اگه تونستی ثابت کنی اونوقت میبینی که چه جوریه و چه جوری واست میمونم.اون روز بسیار خوش حال شدم و میدونستم جواب این نامه چیه همونجا سریع نوشتم میتونم ثابت کنم شمارمو توی نامه نوشتمو به نامرو انداختم تو کیفش. ساعت نزدیکای 10 شب بود یه اس ام اس برام رسید نوشته بود خب ثابت من منم اول سلام کردمو بعد جوابمو داد سلام شبتون به خیر ببخشید اسمتونو نمیدونم نوشت تمنا گفتم تمنا خانوم منو شما توی کل 24 ساعت 10 دقیقه با هم هم سفر هستیم اگه موافق هستید یه مدت کوتاه با هم دوست باشیم اگه خودمو ثابت کردم خب قبول کنید اگرم لایق عشق شما نبودم دیگه حتی اسمتونو نمیارم. تمنا:نه اصلا فکرشم نکنید من از اون دخترای نیستم که هر دقیقه با یکی باشم منم با اسرار زیاد رازیش کردم. روز اول بود که منو تمنا با هم دوست شده بودیم اون روز نه من مدرسه رفتم و نه اون رفت خونه من دعوتش کردم رستوران روز های خوشی داشتیم با هم موقع نهار بهش چشمک میزدم اونم خندش میگرفت نوشابشو باز میکردم بعضی وقتا خودم غذا دهنش میذاشتم روز های خوشمون بود تمام تلاشمو می کردم تا تمنا رو شاد کنم و عشق واقعی منو باور کنه روزها می گذشت و من محبتو بیشتر می کردم فصل زیبای زمستان به پایان درست روز 2بهار بود که صبح به گوشیم نگاه کردم یه اس اومده بود از طرف تمنا:عزیزم ما میخواهیم بریم شمال خیلی دلم برات تنگ میشه 6فروردین بر میگردم دورت بگردم شیطونی نکنی هاااااااااااا اگه بشنوم با کسی دوست بشی من میدونمو تو عزیزم یادت تو قلبمه بابای من برم حاظر بشم بهت اس میدم فعلا بابای . تمنا خیلی دلم برات تنگ میشه باوفا تو هم شماره نگیری باشه خوشگلم ؟باشه مگه من تاحالا بی وفا بودم که حالا میگی شماره نگیری.بای......... خیلی سخت بود یعنی غیر ممکن بود روزها بدون تمنا سپری نمیشود . حالت دیونه ها شده بودم شبا تو خواب گریه میکردم حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم فقط 1 روز مونده بود که تمنای من برگرده بعضی روزا 1 ساعت با هم حرف میزدیم (تلفنی)و 30 دقیقش فقط قربون صدقه رفتن بود البته با اشکو گریه و ناله تصمیم گرفتم برم بیرون و با دوستام مشغول بشم برم بازی .اون روز بدک نبود حداقل تا غروب تو فکر تمنا نبودم ولی وقتی که فوتبال تموم شد دوباره تو فکرش بودم اون شب اصلا خونه نرفتم و تو جاده منتظر بودم که تمنا اینا برسن از ساعت 19 تا ساعت 3 بامداد بیرون بودم بلاخره ماشینشون اومد پشت شیشه نگاهی به من کرد میدونستم الان دوست داره بیاد پایین و منو بغل کنه ولی نمیشود .ساعت 4 صبح پشت درشون منتظر بودم بیاد بیرون و اومد /چرا دیر اومدی بیرون؟عزیزم مامان اینام الان خوابیدن. یه نگاه به تمنا انداختمو بغلش کردم حدود 10 دقیقه تو بغل هم بودیم خیلی خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود تمنا رفت خونه و منم یواشکی از رو دیوار رفتم خونه دیگه خیالم راحت بود تمنای من برگشته بود وایییییی چقدر خوشحال بودم تمنا نفس من برگشت بود عزیز دل من برگشته بود. ادامه ی داستان در 3 روز اینده منتظر بمونید داره جالب میشه صبحش دوبارهبا هم قرار گذاشتیم ساعت 10 تا11 باهم حرف زدیمو رفتیم یه ابمیوه خوردیمو یه یادگاری اورده بود یه گردندبند نقره بود که روش نوشته بودعشق را باتو دیدم تقدیم بهY همونجا انداخت دور گردنم و یه عکس با گوشیش ازم گرفتو بعد صفحه ی گوشیشو بوس کرد.بعد یه خورده باهم قدم زدیم و دایی تمنا منو با تمنا دید به تمنا گفتم اون داییت نبود گفت وای کدوم گفتم همون لباس ابیه نگاه کرد و گفت خودشه ولی ظاحرآ کاری نداشت به ما ولی مارو دید یه نگاهی هم به من کرد.یه نگاه اینجوری[/FONT] .روزا برامون خوش و خوش تر میگذشت ما روز به روز عاشق تر میشودیم تا این که سرو کله ی یه مزاحم برای تمنا پیدا شده بود (امیر حسین)همسایشون یه شب تمنا بهم اس داد بیا تو کوچمون کارت دارم رفتم اونجا بهم گفت که امیر حسین همسایمون میگه اگه با من دوست نشی به مامانت وبابات میگم که با کی دوستی چند روزی گذشت و من به تمنا گفته بودم که نه حق نداری بهاش دوست بشی ولی اون پسره ول کن ماجرا نشود تا این که یه روز به تمنا گفتم بگو باشه دوست میشم فردا ساعت 10 بیارش یه جای کارش دارم تمنا گفت تورو خدا اذیتش نکنی نزنیدش کاری به کارش نداشته باشید برامون درد سر بشه منم 3 تا از دوستای مدرسمونو جمع کردمو رفتیم سر قرار تمنا اینا پسره خوشتیپ کرده بود به خیال قرار اومدو به با تمنا دست بده ولی تمنا دست نداد با دوستام رفیم جلو و پسره فهمید جریان چیه بهش گفتم که ببین امی جان من این دخترو واسه زندگی میخواهم اگه حرف حساب تو گوشت میره بیخیالش بشو یه چک خیلی خیلی اروم به من زد گفت ببین داداش من اینو میخواهم واسه اینکه دوسش دارم و عاشقشم و دوست دارم شبا پیشش بخوابم تا اینو گفت مثل روانی ها شدم من بی اختیار یه لگد زدم به رونش و دعوامون شد به دوستام گفتم کاریتون نباشه امیر حسین یه مشت زد زیر چشم منم از شدت عصبانتیت اونقدر زدمش که رو زمین افتاد بهش گفتم تمنا عشقمه جونمه نفسمو این منم که با اون ازدواج میکنم اونم گفت هنوز زیادت مونده منو بشناسی. روز بعد که با تمنا قرا داشتم داشتم با تمنا احوال پرسی میکردم یه هو یه متری اومدو یه زنجیر خوابوند لای صورتم دماغمم شکت منم نامردی نکردم یه مغازه ی مجسمه فروشی کنارمون بود یه دونه مجسمه ورداشتمو پرت کردم زد پشت سر امیر حسین که ترک موتور نشسته بود.دعواهامون لج بازیامون تو اون بازار چه اونقدر طولانی بود که همه ی بازار چه فهمیده بودن دعوا سر تمنا است یک ماهی گذشت دیدم تمنا زنگ زد گریون! گفتم نفسم چرا گریه میکنی چرا صدات بالا نمیاد گفت بابام بابام گفتم بابات چی.تمنا نفسش بالا نمیومدگفتم تمنا چی شده؟گفت بابام فهمیده منو تو با هم هستیم با شیلنگ کتکم زده تمام بدم سیاه و کبود شده .اون شب خواب رو چشام نرفت تمنا عشق من کتک خورده من که از گل نازک تر بهش نگفته بودم کتک خورده داشتم دیونه میشودم من که نمیذاشتم حتی به تمنا کسی نگاه بد کنه حالا بدنش کبود شده.نتونستم تحمل کنم فردای اون شب رفتم در بانک واسادم تا بابای تمنا بیاد اومد و سلامش کردم اسمش رضا بود.(سلام اقا رضا ,سلام پسرم خوبی گفتم اقا رضا من همون پسری هستم که با تمنا دخترتون دوستم یه سیلی تو گوشم زد گفتم شما حق نداشتید با اون این کارو بکنید گفت بچه جون تم هم حق نداشتی ابروی منو تو محله ببری یک بار دیگه نبینم دورو ور تمنا بپلکی گفتم دوسش دارم عاشقشم و واسه زندگی میخوامش گفت با چی میخواهیش با پولت با ماشینت با خونت با چییییییییی هاااااااااااااااااااااا گفتم با عشقم با ایندم گفت هر وقت بزرگ شدی و به این چیزا رسیدی بیا و عشقتو ثابت کن گفتم پس خدا نگاه دارت تا اون روز ولی اینو یادتون باشه من به خاطر اینکه کسی تمنا رو اذیت نکنه خیلی دعوا کردم گفت خبر دارم چه جوری ابرومو بردی گفتم واسه این بود که کسی تمنا خانوم رو اذیت نکنه با صدای بلند داد زد تمنا خودش صاحب داره.گفتم اقا رضا یه همسایه دارید اسم پسرش امیر حسینه گفت میشناسمش گفتم اون خواسته تمنا رو بدوزده با زنجیر هم زده به صورت من ولی نذاشتم گفت چرا تمنا اینارو به من نگفته پسرم گفتم روش نشده شمارمو گرفت و گفت من باید برم سر کار بعد بهاتون حرف میزنم خداحافظی کردیم ادامه ی داستان در 3 روز اینده داریم به اخراش میرسیمفداری همتون من اومدم این اخر داستان عشقی منو تمنا است تمنا با اینکه نیستی ولی بازم تو قلبمی کاش اون لحضه های باتو بودن برام تکرار بشه ادامه ی داستان ساعت 4بود بابای تمنا به گوشیم زنگ زد وگفت اگه میتونی بیا تو پارک کنار محل پارک لاله منم از معلممون اجازه گرفتمو اومدم سر قرار سلام احوال پرسی کردیم بعد اقا رضا از من خواست که نگفته های این چند وقته رو بهش بگم منم از روز اول تا اخر رو براش گفتم که جریان چه جوری بودی حتی جریان گردن بندو و جریان امیر حسین همسایشونو هم گفتم.اونم جواب داد پسر تو کار خوبی کردی که نذاشتی ناموستو بدزدن از این به بعد تمنا رو ناموس خودت بدون و یادت باشه به خاطر این که نذاشتی تمنا رو بدوزدن به تو مدیونم منم گفتم انجام وظیفه بوده تمنا عشق منه به خاطرش سر به کوه و دشت هم میزنم.بعد اقا رضا گفت پسر گلم تمنا مال تو ولی یادت باشه وقتی تمناتو بهت میدم که توانای اداره ی یه خونواده رو داشته باشی و بتونی خوشبخت باشی الانم برو سر درس و زندگیت و تا وقتی که وقت ازدواجت نرسیده سعی کن تمنا رو نبینی و بهاش زیاد اینور اونور نرو هر وقت دلت براش تنگ شد به خودم زنگ بزن تا ببرمتون بیرون.منم گفتم اقا رضا راستشو بخواهی من هر روز تمنا رو میبینم چند روز که رفتید شمال برام چند سال گذشت زندگی من بی تمنا معنا نداره اگه میشه اجازه بدید ما هر روز همدیگرو ببینیم اولش مخالفت کرد ولی راضیش کردم که این اجازرو به ما بده دوباره منو تمنا باهم خوب شده بودیم با این تفاوت که باباشم میدونست دیگه دل هره ی نبود که تمنا تو خونه اسیر بشه یا نتونه بیاد بیرون بازم زندگی خوشمونو شروع کردیم وای باز امیر حسین دست بردار نبود مثل یه کاوورس همیشه تمنا رو تعغیب میکرد منم به بابای تمنا گفتم که تمنا هر جا میره امیر ول کن نیست.بابای تمنا گفت خوب مراقبش باش مگه ناموست نیست منم فتم چشم .تمنا هر وقت بیرون میرفت من هم با تمنا بودم بهم زنگ میزد که بیا دنبالم میخواهم برم بازارچه یا برم پارک. امتحانات شروع شد منم درس خوندنمو ترک نکردم ولی یه خورده ضعیف شدم ولی بازم خودمو بالا کشیدم و بازم شاگرد اول شدم تو تابستون که کارنامرو دادن بردمش در خونه تمنا اینا و به باباش نشون دادم اقا رضا یه لبخندی زد گفت افرین پسرم و بعد تمنا رو صدا زد کارناممو نشونش داد و گفت هر چند میدونم تو زود تر از من خبرشو داری ولی بیا ببین ولی اینبار برعکس تمنا خبر نداشت و وقتی اقا رضا اینو شنید لبخندی زد برای بار اول جلوی بابای تمنا به تمنا نگاه کردم نه من روشو داشتم و نه تمنا 2تایمون خجالت میکشیدیم اون روز هم رفتیم بیرون بابای تمنا هم اومد و یه خورده در مورد بابام و وضع مالمون حرف زد منم همه چیزو بهش گفتم به نظر راضی میومد. من خیلی از تبابای تمنا خوشم میومد خیلی ادم روشن فکری بود حداقل در مورد منو تمنا روشن فکر بود روز ها گذشت هر روز عاشق تر هر روز بابای تمنا با من صمیمی تر تا جای رسیده بود که مامانم فهمید بابام فهمید دیگه هیچ ترسی نبود از باتمنا بودن ولی یه ترس بود که نمیذاشت 99ما100 بشه اونم امیر حسین بود میترسیدم از این که یه روز تمنا رو از دختر بودن بندازه و به زور با اون ازدواج کنه .هییییییییییییییییی اینم یه نوعش بود ولی زندگیمون خیلی خوش بود اون چیزی که تمنا میخواست و من میخواستم بود و هیچ دردی نبود از پارک رفتنامون از شهر بازی رفتن هامون از خرید لباس کردنامون از نصفه شبا یواشکی همدیگرو بغل کردنامون از بوسیدن هامون از اون روز به بعد از ترس امیر حسین خودم تمنا رو با ماشین میبردم مدرسه ولی تابستون دیگه از این درد سر ها نداشت ولی بازم پاییز لعنتی اومده بود و باید ماشین بابامو روشن میکردم و تمنا رو میبردم مدرسه دقیقآ28مهر ماه بود روز تولد تمنا رفتم براش کادو گرفتم اون روز رفتم دنبال تمنا تا ببرمش مدرسه دیدم باباش داره ماشینشو بیرون میاره و بهش گفتم اقا رضا خودم میبرمش شما زحمت نکشید به شوخی گفت دختر منو تو ببری مدرسه تو چیکاره ی گفتم اقا رضا من غلامم غلام غلام دختر خانومتونم اقا رضا خندید گفت پسرم برو به کارا برس من خودم میبرمش مدرسه ولی باز نتونستم دنبالشون راه افتادم تمنا صندلی عقب نشسته بود روشو برگردوند از پشت اینه یه ها به شیشه کرد و نوشت I LOVE YOU قربون اون دستای خوشگلش برم یه بای بای کرد و رفت منم پشت سرش بودم رسید جلوی مدرسه پیاده شد و باید میرفت اونور خیابون داشت با باباش خدا حافظی میکرد و اون عشق قشنگمون سیاه شد یهو یه ماشین سنگین اومد و زد به نفس من زد به عمر من زد به تمنای من تمنا پرت شد با نگارانی از ماشین پایین اومدم رفتم بالا سرش صورت ناز سفیدش پر خوش شده بود از لبای نازش خن بالا میومد ولی سر هوش بود دستشو رو گونهام گذاشتو اشاره کرد با صدای اروم بیارش پایین منم تو گریه کردنم صورتمو اوردم پایین با لبهای خشگل خونیش یه بوسم کرد بلندش کردم گذاشمش سوار ماشین که برسونمش به بیمارستان دردش بیوفته رو تک تک نفسای من.بهش میگفتم تمنا چشماتو نبند مرگ یاسا چشماتو نبند از چشام کرور کرور اشک میومد و داد میزدم تمنای من نمیر فدای چشای عسلیت چشماتو نبند تمنا خواهشت میکنم چشماتو نبند الان میرسیم دورت بگردم چشماتو نبد اونم شروع کرد برام حرف زدن اون لحضه ها تو گوشمه میگفت یاسا میدونم به بیمارستان نمیرسم منم مدام تکرار میکردم نگو تمنا نفسم نگو دورت بگردم نگو فدات بشم نگو تو خوب میشی گفت یاسا دوست دارم عزیزم دوست دارم همیشه تو قلبم یادت زندس کادوی تولدمو بهم نمیدی منم داشتم از شدت گریه میترکیدم گردن بندشو بهش دادم گفتم قربونت برم اینم کادوی تولددت یاسا فدای روز تولدت بشه بازش کرد انداختش دور گردنش به نوشته ی روی گردن بند نگاه کرد و خوندش تمنا جان عشق رو در تو دیدم بعدش دیگه بیهوش شود تمنای من دیگه نبوش خدایا باورم نمیشود عشق اول و اخر من نیستش صداش میزدم تمنا داد میزدم تمنا میگفتم تمنا کجای فدات بشم چشماتو باز کن نگاهتو ازم نگیر ولی صدای از تمنا شنیده نمیشودباباش بهم زنگ زد گفت بگو که تک دختر من زندس زدم زیر گریه گفتم اقا رضا صداش میزنم جواب نمیده گفت شیشرو بزن پاین شیشه رو زدم پاین باباش صداش زد تمنا بابا تمنا بابای کجای برگرد بابای دورت بگردم تمنا جان بابای تمنا دیگه ناامید بود منم از اون نا امید تر رسیدیم بیمارستان سریع بردنش اتاق عمل زنده بود ولی هوش نداشت زنده بود ولی بی صدا زنده بود ولی بی نگاه 2 ساعت منتظر شدیم دکتره اومد و گفت متآسفم اون لحضه زندگیم بوی مرگ داشت از بس سرمو به دیوار زدم که خون اومد نمیتونم تصور کنم چیزی رو که حتی تصور کردنش سخته عشق من دیگه نبود عشق من دیگه نیست که بهم بگه یاسا دوست دارم بگه یاسا عشقمی بگه عشق رو با تو دیدم .شاید شاید این بود زندگی من شاید باید تمنا رو از من میگرفتن شاید دیگه من بی سر و سودا میشودم شاید لحضه لحضه ی زندگیم بیمعنا باشه شاید نبود که احساس کنم ولی هنوزم عاشقم دوست دارم تمنا عشق رو تو چشمای تو دیدم................................. ارسالی از یاسا