شعرای نویی راکه دوس دارید تو این تاپیک بذارید شعر نو فارسی با وانهادن قالبهای شعر کلاسیک در قرن ۱۴هجری بوجود آمد. این گونه از شعر فارسی آزادی بسیاری را در فرم و محتوا به شاعر میدهد. نیما یوشیج را پدید آورنده این نوع شعر در ادبیات فارسی میدانند. شعر نو به لحاظ محتوا و جریانهای اصلی ادبی حاکم بر آن کاملاً با شعر کلاسیک فارسی متفاوت است و به لحاظ فرم و تکنیک ممکن است همانند شعر کلاسیک موزون باشد یا نباشد یا وزن آن عروضی کامل باشد یا ناقص، استفاده از قافیه در شعر نو آزاد است. معمولاً شعر نو فارسی را به دو دسته اصلی تقسیم میکنند: شعر نیمایی و شعر سپید. دوستای عزیز لطفا تو این تاپیک فقط شعر نو قرار بدید اگر قسمتی از یه شعریا میذارید توجه کنید که مفهوم شعر حفظ بشه در ضمن اگه اسم شاعرم میدونید بنویسید. شعری که با این تاپیک هم خونی نداشته باشه حذف میشه!
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو هر مرد که پس از من تو را ببوسد بر لبانت تاکستانی را خوهد یافت که من کاشته ام ! نزار قبانی
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو تنهایی یابان در تنهایی خود غرق است و نگاه منتظرش بر رهگذریست که نادانی به او جرأت داده است تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد خانه در تنهایی خود غرق است و حضور ره نوردی را می نگرد که گامهایش لحظه ای سکوت سنگین خانه را شکسته است آسمان در تنهایی خود غرق است و گذار پرنده ای را می خواهد که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم که دیگر نباشم پیمان آزاد
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو رنگ یاقوت و ژرفای آب رنگ آسمان و سکوت رنگ رویا رنگ اشک تو بر کاغذ رنگ عشق ، آبی است و من همه چیز را به رنگ آبی می خواهم آرتور بلیس
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو آرزوی تو دست هایم را بسته است و عشق ، مرا به برده ای بدل کرده است برده ای خود خواسته رام و سر به راه و خاموش در دست های تو برده ای که هرگز آزادی تلخ خود را نمی خواهد روفینو
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر قاصدی می آید آیا از سفر؟ آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش تا که با جانَت سرِ ِبازی نداشت غم مَجال صَحنه پردازی نداشت دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست خلوتِ آیینه ها را می شِـکست در خود ، امّا خسته و صد پاره بود بــار بـَـردار ِتـَنـي بـيـچـاره بـود تا گذَر مي كردي از قلبِ سراب با نگاهي مُلتـَمِس بر نقشِ آب غـُصّه ها را قِصّه مي پَرداختي قِصّه ها را زندگي مي ساختي دفتر ِاحساس ها رنـگي نـداشت واژه هايش، هرگز آهنگي نداشت حُرمـَتِ انـساني اش مَعيوب تر بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر آنـكه از نـابـاوَريـها خـَسـتـه بود تا كـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود واژه را داغِ صِـدا سَـر ريـز كـرد در سُـكوتِ سينه حـَلق آويز كرد آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود عشق را با دستهايش كُشته بود بي گمان آهنگِ باران نيست اين گريه هاي تلخِ بي حَرفيست اين در تـَلاطُـم هـايِ ايـن طوفانِ مـرگ شاخه ماند و حَسرت و يك دانه برگ ديگر ، اي شب ، دشمنِ ديرينِ روز چـشمِ ِاُمّيـدي به بـيـداري نـَدوز آمـدي در خواب او هـَذيـان شُدي يـك ركوردِ تـَلـخِ بـي پـايـان شـُدي جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه ديد؟؟! جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَديــد پس چه دارد جُز دلي سرما زده بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده آتـَشي در نـُطفه خـاكستر شده شورِ ِايماني ، كه بي باوَر شده در دلـَـش پـَرواز امـّا بي نـَفَس آشِـنـايِ تـنـگــنـاهـايِ قـَفـَس شكلِ يك بُغضِ نََفَس گيرم هنوز از قَفـَس هايِ تو دِلگيـرم هنـوز آسِمان در آرزويِ بـالِ عـشـق بي خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود اِدِّعايِ عاشِقيت بي گاه بود.... «محمد حسن مهربانی»
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو پیش فرض من قرص مسکنم ! در خانه عمل می کنم ! در جلسه ی امتحان می نشینم ! در محکمه تک های لیوان شکسته را بند می زنم ! تنها مرا بخور ! زیر زبان خودت حلم کن و قورتم بده ! من می دانم با بدبختی ها چه باید کرد ! من می دانم چگونه می شود خبر تلخ را تحمل کرد ! بی عدالتی ها را کم رنگ می کنم و می دانم چگونه کمبود خدا را عیان کنم و کلاه عزای مناسبی به تو ببخشم ! منتظر چه هستی ؟ ترحم شیمیایی را باور کن ! هنوز جوانی ! آقا!خانوم ! باید سروسامانی به زندگی بدهی ! چه کسی گفته باید شجاعانه زندگی کرد ؟ پرتگاهایت را با رویا پر می کنم و تو از من تشکر می کنی به خاطر سقوط بی خطرت ! جانت را به من بفروش ! خریدار بهتری وجود ندارد ! ابلیس دیگری نیست ! ویسواواشیمبورسکا (شاعر لهستانی )
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو سحر خواب از سرم بیهوده بگریخت ند ا نستم تویی رو یا ی نا بم گشودم پلکهایم را به یک دم تو پر بگشودی از دنیای خوابم نگاهت بود بارانی دلم ریخت نشد فرصت دلیلش را بگویی تو رفتی من ولی در دل ندارم بجز دانستنش هیچ آرزویی صدایت مانده در گوشم که میگفت نمانی خواب هنگا م نما ز است مرا از خود جدا کردی نگفتی خدا ا ز ذکر عاشق بی نیاز است ولی خواب از سر و شادی ز دل رفت به امید شبی دیگر نشستم شب آمد خواب جار ی شد نبودی بر آمد آفتاب و دل شکستم به حسرت سوختم چون شمع تا صبح نیامد د ر شبم ماهی چراغی کجا آخر به دنبالت بگردم کجا گیرم ز دیدارت سراغی سحر گاهان غمی افزونتر از پیش مرا می کاود از سر تا به ریشه به خود می گویم امشب هم سحر شد مبادا او نیاید تا همیشه بیا شبها هنوزم استوارند نمی آید به سر رنگ سیاهی نمی میرد رها تا زندگی هست نجویی گر به خوابم با ز راهی *امیر ساقریچی*
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو حالا که رفته ای : حالا که رفته ای سراغ کلمات نمی روم خسته وبی حوصله اند . ترانه نمی خوانند. شعر نمی شوند. حالا که رفته ای پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبه رو هیچ نمی خواند. فقط می گویی: کو کو؟ حالا که رفته ای کنارش می نشینم گریه نمی کند. دستش را می گیرم گریه نمی کند به پایش می افتم گریه نمی کند. نکند اتفاقی افتاده است که شعر گریه نمی کند. حالا که رفته ای تعجب می کنم همه کلمات مداد بر می دارند همه ی کلمات شاعر شده اند. محمدرضا عبدالملکیان
پاسخ : در کوچه پس کوچه های شعر نو صبح آمده ست برخیز بانگ خروس گوید وینخواب و خستگی را در شط شب رها کن مستان نیم شب را رندان تشنه لب را بار دگر به فریاد در کوچه ها صدا کن خواب دریچه ها را با نعره ی سنگ بشکن بار دگر به شادی دروازه های شب را رو بر سپیده وا کن بانگ خروس گوید فریاد شوق بفکن زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن و آواز عاشقان را مهمان کوچه ها کن زین بر نسیم بگذار تا بگذری از این بحر وز آن دو روزن صبح در کوچه باغ مستی باران صبحدم را بر شاخه ی اقاقی ایینه ی خدا کن بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را کان تار و پود چرکین باغ عقیم دیروز اینک جوانه آورد بنگر به نسترن ها بر شانه های دیوار خواب بنفشگان را با نغمه ای در آمیز و اشراق صبحدم را در شعر جویباران از بودن و سرودن تفسیری آشنا کن بیداری زمان را با من بخوان به فریاد ور مرد خواب و خفتی رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن شفیعی کدکنی