جواد محدثى معیار ومیزان قرآن کریم، سفره گسترده فیض الهى و کلام نورانى پروردگار انسان و جهان است. این منشور آسمانى، معیار و محک درستى و نادرستى اندیشهها، احکام و رفتار به شمار مىآید و هر چه با رهنمودهاى آن ناهماهنگ باشد، فاقد ارزش و اعتبار است. از آنجا که براى شناخت درست از نادرست در هر موضوعى به «معیار» و «میزان» نیاز است، رجوع به این کتاب الهى در هر زمینه، به ویژه اخلاق و خودسازى و هنجارهاى رفتارى یک ضرورت است. این سند نبوت و معجزه جاوید حضرت رسول ـ صلىالله علیه وآله وسلم ـ در صورتى مىتواند در زندگى و اخلاق فردى و اجتماعى ما تأثیرگذار باشد که «امامت قرآن» را بپذیریم؛ به هدایت آن گردن بنهیم و آن را به عنوان «الگو» قبول و خود را به آن عرضه کنیم و ارزیابى اخلاق و عمل خویش را با این «میزان» انجام دهیم. آنگاه روشن مىشود که چه کسى «اخلاق قرآنى» دارد و چه کسى از چنین تربیتى دور شده است. قرآن کریم، پیامبر عزیز ما را «اسوه حسنه» معرفى مىکند(۱) و او را به مدال «انّک لعلى خلقٍ عظیم»(۲) مفتخر مىسازد. آن حضرت نیز خود را مؤدب به اخلاق الهى و متخلّق به اخلاق قرآنى ساخته، مىفرمود: «ادَّبنى ربّى فاحسَنَ تأدیبى»؛(۳) «پروردگارم مرا تأدیب و تربیت کرده و خوب ادبم کرده است.» از زبان یکى از همسران پیامبر نیز درباره اخلاق آن حضرت نقل شده است که: «خُلْقُ رسول اللّه القرآنُ»؛(۴) «اخلاق او قرآن بود.» این نشان مىدهد که تجسم و تبلورى از قرآن را در رفتار پیامبر خدا مىتوان مشاهده کرد. پس در راستاى هدف بعثت نبوى که فرمود: «بُعِثْتُ لاِءَتمم مکارم الأخلاق»؛(۵) بجاست اخلاق قرآنى را هم از کلام وحى و هم از سیره نبوى بیاموزیم و خلق و خوى خویش را با این معیارهاى نورانى آراسته سازیم. به چند نمونه در این نوشتار، بسنده مىشود: ۱ـ امیر نفس و اسیر نفس از برجستهترین صفات یک انسان وارسته و اخلاقى، «تسلط بر نفس» در مقابل کششهاى نفس امّاره و تمایلات و وسوسههاى شیطانى است. از این خصیصه مىتوان به عنوان «تقوا» و «عفاف» هم نام برد. قدرت اراده و انتخاب، معجزه مىکند، به شرط آنکه از این نعمت الهى و ودیعه ربانى بهره شایسته ببریم و بذر وجود را به برگ و بار بنشانیم. کنترل قواى درونى و غرایز از طغیان و عصیان که در فرهنگ قرآن از آن به «جهاد با نفس» تعبیر مىشود، ثمره این حسن استفاده از آن قدرت است؛ ثمره آن هم رسیدن به بهشت الهى است. در قرآن کریم مىخوانیم: «وَ اَمّا مَنْ خافَ مقامَ رَبِّه و نَهىَ النَّفسَ عَنِ الهوى، فإِنَّ الجَنَّه هى المأوى»(۶) «هر کس از جایگاه پروردگارش بیمناک باشد و "نفس" را از هوى و هوس بازدارد، به یقین جایگاهش بهشت برین است.» بیم از خدا و حاضر و ناظر دیدن او، به انسان نیروى کنترل نفس مىدهد. خشم و غضب قابل کنترل است و جایگزین آن «حلم» است. شهوت و غریزه جنسى را مىتوان با تقوا مهار کرد و به «عفاف» رسید. حرص و طمع را هم مىتوان با مناعت طبع به بند کشید و بر اریکه «قناعت» تکیه زد. بخل و حسد را نیز مىتوان درمان کرد و از دام دنیازدگى رست. خمیر مایه همه اینها، مهار زدن بر تمنیّات سیرىناپذیر نفس حیوانى است. نفس سرکش را مىتوان رام ساخت و به جاى «اسیر نفس» شدن، «امیر نفس» شد. وادادگى برخى به جایى مىرسد که نه تنها با تمنیّات و شهوات نفس مجاهده نمىکنند، بلکه به «نفسپرستى» دچار مىشوند و نفس و خواستههایش براى آنان بتى مىشود که خود را در آستان آن قربانى مىکنند. اگر قرآن کریم، ملامتگرانه مىفرماید: «اَفرَأیتَ مَنِ اتَّخذَ اِلهَهُ هَواه؟»(۷) «آیا دیدى آن را که هواى خویش را معبود خود قرار داد؟» اشاره به این گونه اسیران نفس و پرستندگان هوسهایند که به جاى «امارت بر نفس» دچار «اسارت نفس» شدهاند. ۲ـ خودفراموشى و خدا فراموشى به جاى آنکه روح، در خدمت جسم باشد (که اغلب دچار آنند)، اگر جسم و تن مَرکب شود و روح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بیدارى» و «خانه پاکى» فرود نخواهد آمد. رجوع به فطرت خدایى و زدودن گرد و غبار غفلت و نسیان از آینه جان، گل وجود را شکوفا مىسازد. ولى به دنبال «خدافراموشى»، «خودفراموشى» است و در پى خودفراموشى هم، باختن زندگى و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت. این معادله را قرآن کریم، چنین بیان مىکند: «نَسُوا اللّه فَاَنساهُمْ اَنْفُسَهم»(۸) «خدا را فراموش کردند، خداوند هم آنان را از خودشان فراموشاند!» اینکه فرمودهاند: عالم محضر خداست و در محضر خدا گناه نکنید، یک حقیقت قرآنى است و هشدارى است که آن «فراموشى» پدید نیاید. کدام صحنه و عمل است که از خدا پوشیده بماند؟ و چه کسى مىتواند کارى کند و حرفى بزند که از خداى بصیر و سمیع، مکتوم و مخفى بماند؟ هشدار قرآن کریم چنین است: «اَلَم یَعلم بِاَنَّ اللّهَ یَرى؟»(۹) «آیا ندانست که خدا مىبیند؟» چه چیزى جز یک شرم مقدس مىتواند انسان را به این مرحله از رشد فکرى و شکوفایى معنوى برساند که از خداى متعال که همه جا حاضر و ناظر اعمال اوست شرم کند و نافرمانى نکند؟ کسى که خود را و فطرت خویش را و هدف خلقت خود را از یاد برد، «بندگى خدا» را هم فراموش مىکند و از چنین کسى انتظار «رشد» و فلاح و رستگارى نیست. «خودآگاهى»، کیمیاى گرانبهایى است که تضمین کننده رستگارى انسان است. «غفلت» نیز، زیربنا و ریشه عمده تباهیها و سقوطهاى اخلاقى است. قرآن کریم، هم خودش «ذکر» است و یاد، هم پیامبران را «مذکِّر» و یادآور مىشمارد؛ هم نماز را «ذکر خدا» معرفى مىکند و هم یادآور حقایقى همچون: ضعف و زبونى انسان، کوتاهى عمر، حسابرسى قیامت، فرجام بهشت یا دوزخ، نعمتهاى الهى و لزوم شکر، دشمنى شیطان با انسان، تباه شدن جوهره انسان در اثر حرص و آز، سرنوشت شوم اقوام لجوج و ناسپاس گذشته و ... است. این گونه است که مفتاح ذکر، گشاینده درهاى سعادت به روى انسان مىشود. قرآن کریم توصیه مىکند که مبادا اموال و اولاد، شما را از «یاد خدا» غافل و سرگرم کند و در نتیجه از خاسران شوید: «یا ایّها الَّذینَ آمَنوا لا تُلهِکُمْ اَموالُکُمْ وَ لا اَوْلادُکُمْ عَنْ ذکراللّه ...»(۱۰) چرا که این گونه فراموشى، به فراموشى انسان از خویش و سعادت و فرجامش منتهى مىشود و همین؛ بزرگترین خسارت و باخت براى اوست. قرآن، هم یادآور پیوسته و مکرر «ربوبیت خدا»ست، هم یادآور «عبودیت انسان»، تا از گلیم بندگى پاى را فراتر نگذارد و به محدوده طغیان و عصیان وارد نشود. خداوند، ستارالعیوب است، ولى غافل و جاهل نیست. در خلوت و جلوت و تنهایى و جمع، با ماست و از ضمیر و ظاهر ما آگاه است. «وَ هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَما کُنْتُمْ واللّهُ بما تَعْمَلُونَ بصیر»(۱۱) روز قیامت، چه آبروهایى که بر خاک رسوایى مىریزد! این سزاى آنان است که گوهر «یاد» را گم کرده و گرفتار غفلت از «خدا» و «خود» شده باشند. ۳ـ شست و شوى روح گاهى اشتغالات روزمره و گرفتاریهاى زندگى، انسان را از رسیدن به «خود» و رشد دادن به نهال وجود غافل مىسازد و روح، دچار فرسایش مىشود. اگر خستگى جسم با تفریحات سالم و استراحت از بین مىرود، خستگیهاى روحى هم در سایهسار نیایش و دعا به آرامش مىرسد. «آب»، تشنگى جسم را فرو مىنشاند و «اشک» تشنگى روح و جان را. از این رو، «نیایش» یکى از ضرورىترین نیازهاى زندگى است. قرآن بارها تأکید کرده، تا انسانها در معبد نیایش، سرِ بندگى و خضوع بسایند و با تهجد و دعا و ذکر و استغفار، بنده بودن خویش را به یاد آورند. فرمانهاى «اعبدوا اللّه» که در قرآن است، براى بیدار ساختن فطرت خداجویى است. انسان تا «بنده» نشود، «آزاد» نمىشود. در پیشگاه خداوند، هر که خاضعتر و بندهتر و خاکىتر باشد، عزیزتر و مقربتر است. «اِنَّ الَّذینَ عِنْدَ ربِّک لا یَستکبرونَ عَنْ عبادته ...»(۱۲) «آنان که نزد پروردگار تواند، از پرستش او متکبرانه سرباز نمىزنند.» اگر زبان فطرت ما تجلى و ظهور یابد، همان «عبادت» مىشود. باید روزى چند بار، روح را در «چشمه بندگى» شستشو داد و نهال فطرت را آبیارى کرد. عبادت هم، اگر عارفانه و آگاهانه و با بصیرت باشد، غبار رذایل را از چهره جان مىزداید و پرده غفلت را ـ اگر بر سراچه دلها آویخته باشد ـ کنار مىزند. عبادت، نوعى سپاس به درگاه ولى نعمت ماست. در قرآن هم فرمان «عبادت» و «شکر» با هم آمده است: «وَ اعْبُدوهُ وَ اشکروا له ...».(۱۳) اگر دل را از غرور و عجب و خودخواهى و خودبینى پاک کنیم، تبدیل به یک «آینه» مىشود و در این آینه، نور خدا تجلى مىکند. آلودگى درونى، غبار چهره جان است. آینه غبار گرفته، چهرهاى تیره و غیرشفاف نشان مىدهد. پس راهى جز زدودن گرد و غبار غفلت از سیماى آینه دل نیست، تا بتواند جلوهگاه نور گردد. ۴ـ رعایت حرمتها پاسداشت حرمتها و مراعات حریمها، جلوهاى دیگر از تربیت قرآنى است. حق پدر و مادر، از مهمترین حقوق است که «احسان به والدین» در کنار «عبادت خدا» آمده است و قرآن چنین مؤکد به رعایت حرمت پدر و مادر فرمان مىدهد و از تندى و پرخاش نسبت به آنان برحذر مىدارد و به سخن نیک و لحن شایسته در گفتار و برخوردى خاضعانه و متواضعانه با ایشان و گشودن بال رحمت و رأفت مهر بر سر آنان و نیز خیرخواهى و دلسوزى و دعا درباره آنان دستور مىدهد. اینها همه، در آیه «اِمّا یَبْلُغَنَّ عندکَ الکِبَرَ اَحدهُما او کلاهُما فَلا تَقُلْ لهما اُفٍّ ...»(۱۴) آمده است. اخلاق قرآنى، در حرمت نهادن به پدر و مادر و قدرشناسى از زحمات آنان جلوهگر است. قرآن بارها در کنار دعوت به توحید و نهى از شرک، به «احسان به والدین» دستور داده و در جایى هم به وضوح و صراحت، سپاسگزارى در آستان خدا و سپاس نسبت به پدر و مادر را کنار هم مطرح کرده است: «اَنِ اشْکُرْ لى وَ لِوالدیک»(۱۵) سلوک قرآنى، تنها در پیمودن راههاى پرپیچ و خم عرفانى و تهذیب نفسهاى پارسایانه و تقواهاى شگرف نیست. ادب و احترام نسبت به پدر و مادر هم، که امرى پیش پا افتاده و خانوادگى و فامیلى است، از گردونه «اخلاق قرآنى» بیرون نیست. در روایات، رعایت ادب و احسان نسبت به آن دو را به این دانستهاند که: آنان را به اسم صدا نکنى؛ به احترامشان برخیزى؛ از آنان جلوتر راه نروى؛ با آنان بلند و پرخاشگرانه سخن نگویى؛ نیازهایشان را برآورى؛ خدمتگزارى به آنان را وظیفهاى بزرگ بدانى و از آنان در سن کهولت و سالخوردگى و از کارافتادگى مراقبت کنى. آنان، گوهرهاى خانگىاند و حفظ این گوهرها، فرمان قرآن است. ۵ـ صدق و راستى «راستى» در گفتار و کردار، در نیت و عمل، در دوستى و رفاقت، در گواهى و مشارکت، در قول و قرار و عهد و پیمان، در امتحان و کار، در همسایگى و روابط و ... یک ارزش مهم اخلاقى به شمار مىرود. در مقابل، دروغ و نیرنگ و شیادى، گندمنمایى و جو فروشى، وعده دادن و خلف وعده کردن، از مظاهرِ «عدم صداقت» است که بنیان جامعه را بر هم مىزند. میدان «صدق»، تنها در گفتار نیست. صداقت در ابراز محبت و صدق در عهد و صدق در ایمان هم از مصادیق راستى است. قرآن کریم دستور مىدهد که با راستان باشید: «وَ کُونوا مع الصّادقین».(۱۶) از حضرت اسماعیل با عنوانِ «صادق الوعد» یاد مىکند؛(۱۷) از مقام والاى صدیقین ستایش مىکند و روز قیامت را روزى مىداند که صدق صادقان و راستى راستان به فریادشان مىرسد: «هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادقینَ صدقهم».(۱۸) از لقبهاى پرافتخار و دوست داشتنى حضرت زهرا ـ سلامالله علیها ـ نیز، «صدیقه» است. تربیت شده اخلاق قرآنى، نه دروغ مىگوید؛ نه ریا و تظاهر مىکند؛ نه دیگران را فریب مىدهد؛ نه دچار نفاق و دورویى مىشود؛ نه براى جلب منافع مادى، کمفروشى و احتکار و تقلب مىکند. ناهمخوانى ظاهر و باطن و یکى نبودنِ «بود» و «نمود»، از عدم صداقت سرچشمه مىگیرد. از قول بایزید بسطامى چنین نقل شده است: «یا چنان نماى که هستى، یا چنان باش که مىنمایى.» امام باقر ـ علیهالسلام ـ فرمود: بد بندهاى است آنکه دو چهره و دو زبان داشته باشد؛ در حضور برادر دینى او را مىستاید و پشت سر، او را مىخورد!(۱۹) «صداقت سیاسى» هم خود را در مسائل اجتماعى و فعالیتهاى گروهى و جناحبندیها و طرفداریها و موضعگیریها نشان مىدهد و دورویى از بازیگرى و رندى آشکار مىشود. اساس اسلام بر «صداقت» است. سعدى چه نیکو گفته است: طاعت آن نیست که بر خاک نهى پیشانى صدق پیش آر، که اخلاص به پیشانى نیست ۶ـ حُسن خُلق تندخویى و بداخلاقى، جهنمى سوزان براى خود فرد و دیگران است. «حسن خلق» و رفتار نیک و برخورد شایسته، جامعه و محیط و خانه و محل کار و آموزشگاه و اداره را به «بهشت» تبدیل مىکند. ماهى به آب زنده است و یک مسلمان اجتماعى به حسن سلوک و خوش خلقى و مدارا با دیگران. قرآن کریم، اخلاق کریمانه حضرت رسول ـ صلىالله علیه وآله وسلم ـ را مىستاید و با لقبِ «اِنَّک لَعلى خُلْقٍ عظیمٍ» مفتخرش مىسازد و عامل محبوبیت و رمز جاذبه و موفقیت او را عطوفت و مهربانى و اخلاق نرم و زیبا معرفى مىکند: «وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غلیظَ القلبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»(۲۰) «اگر خشن و تندخو و سخت دل بودى، مردم از دور تو پراکنده مىشدند.» بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه به گوش پیامبر اکرم ـ صلىالله علیه وآله وسلم ـ بخش مهمى از موفقیت خویش را در تبلیغ دین و دعوت مردم، مدیون اخلاق نیک خود بود. رفتارا و دلِ سرسختترین دشمنان و متکبرترین جاهلان را نیز نرم و رام مىکرد. آن حضرت مىفرمود: «انسان با "حسن خلق" مىتواند به درجه "صائم قائم" برسد، یعنى کسى که روزها روزه و شبها مشغول عبادت و تهجد است.»(۲۱) خداوند در قرآن به پیامبر عزیزش دستور مىدهد که با مردم با عفو و فرمان به نیکى و اعراض از جاهلان برخورد کند و از اصحاب او نیز با عنوانِ «رُحَماء بینهم» یاد مىکند. مسلمان اگر «حسن خلق» نداشته باشد، به اخلاق قرآنى آراسته نیست؛ هر چند شب و روزش به عبادت بگذرد! ۷ـ پرهیز از بدگمانى نحوه فکر و شناخت، در نحوه عمل و رفتار انسان مؤثر است. کسى که گمان و حدس را پایه قضاوتها و عملهاى خود قرار دهد، بسیار خطا مىکند و به اشتباه مىافتد. «سوء ظن»، بدگمانىاى است که ریشه معرفتى و یقینى ندارد و هر کس به مردم بدبین شد، هم ایمان خویش را مىسوزاند و هم رابطهاش با دیگران اختلال مىیابد. اگر کسى بتواند گمان خود را کنترل کند و از سوء ظن رها شود، زندگى را براى خود گوارا مىسازد و جلوى بسیارى از خلافها و گناهان و جرایم نیز گرفته مىشود. قرآن به مؤمنان چنین دستور مىدهد: «اِجتَنِبُوا کثیراً مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ»(۲۲) «از بسیارى از گمانها بپرهیزید، به یقین برخى از گمانها گناه است.» آنکه با عینک بدبینى به جهان و آفرینش مىنگرد، خود را در معرض تباهى قرار مىدهد. بدبینى به مردم نیز پیامدهاى ناگوار اجتماعى دارد. بدگمانى، سرطان روح و ویروس تباه کننده روان و اندیشه است. توصیه دینى این است که نسبت به کار دیگران، تا آنجا که مىتوان باید خوشبین بود و کارها را «حمل به صحت» کرد و براى افعال دیگران «محمل صحیح» یافت. اگر بدبینى در جان انسان نفوذ کند، به راحتى دروغ مىگوید و تهمت و افترا مىزند و غیبت مىکند و به علاوه، «آرامش روان» را هم از انسان سلب مىکند. ۸ـ فروتنى و خاکسارى خاکسارى و تواضع، گوهرى است که عارفان خودشناس و خداشناس آن را دارند و برخورد متواضعانه با همنشینان و دوستان را مایه عزت و سربلندى مىدانند و آن را وسیله جذب دلها و محبتها قرار مىدهند. رسول خدا ـ صلىالله علیه وآله وسلم ـ در برخورد با مردم این ویژگى را داشت، نرم و متواضع و خاکى بود. «فَبما رَحْمَهٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ»(۲۳) تواضع، جلوههاى مختلف دارد. نحوه نگاه، نحوه سخن گفتن، نوع راه رفتن، کیفیت غذا خوردن، شیوه نشستن و برخاستن، رفتار با دیگران، لباس پوشیدن و ... همه و همه، هم مىتواند متکبرانه باشد، هم متواضعانه. قرآن کریم از ویژگیهاى بندگان خاص، یکى هم تواضع را نام مىبرد: «وَ عبادُ الرَّحمن الذین یَمْشُونَ عَلَى الأَرضِ هَوْناً ...»(۲۴) «بندگان خدا در روى زمین متواضعانه راه مىروند ... .» از توصیههاى لقمان حکیم به فرزندش یکى هم تواضع است: «فرزندم! چهره خود را از روى بىاعتنایى از مردم بر نگردان، روى زمین متکبرانه راه مرو، که خداوند متعال مغروران فخر فروش را دوست نمىدارد. در راه رفتن میانهرو باش، صدایت را پایین بیاور، همانا زشتترین صداها صداى الاغ است.»(۲۵) انسانِ خویش گم کرده و مغرور، ضعفها و کاستیهاى خود را فراموش مىکند و بر دیگران کبر و فخر و بزرگى مىفروشد و رفتارى از روى بىاعتنایى و تحقیر با دیگران دارد و هیچ کس را در دانش و کمال و کاردانى و خوبى و پاکى، مثل خود نمىداند. نتیجه چنین چیزى جز غرور و کبر نیست. تواضع در گفتار و رفتار و نشست و برخاست و معاشرت و نگاه و سلام و ... جوهره تهذیب شده انسان را آشکار مىسازد. از این رو انبیا و اولیاى الهى، اخلاقشان تواضع و برخوردشان فروتنى بود. ۹ـ سپاس نعمت تا انسان «نعمت» را نشناسد، به حالتِ «شکر» نمىرسد. راه شاکر شدن، شناخت نعمت و صاحب اصلى نعمت است. باید «داشته»ها را با «نداشته»ها سنجید و برخورداریها را با نداشتهها مقایسه کرد و به نعمتها آگاه شد و آنها را سپاس گفت. این، اخلاق و تربیت قرآنى و نبوى است. در سراسر قرآن، توجه دادن به نعمتها مشهود است. یاد کردن از اولیاى الهى که قدرشناس نعمتهاى خدا بودهاند نیز، فراوان در آیات کلام الله به چشم مىخورد. قرآن کریم تصریح دارد که شما قدرت شمارش نعمتهاى الهى را ندارید: «وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَه اللّهِ لا تُحْصُوها»(۲۶) ولى از سوى دیگر توصیه به یادکرد نعمتها و شکر آنها مىکند: «اُذْکُرُوا نِعْمتى الَّتى اَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ»(۲۷) از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید؟ به هر حال، شاکر بودن، اخلاق شایسته قرآنى است. یکى از کلیدهاى گشایش «باب شکر» توجه به برتریها و برخورداریهاست. این نیز به مواهب مادى محدود نمىشود. تندرستى، جوانى، عقل، مسلمانى، امنیت، فراغت، حافظه، محبت اهل بیت، ولایت، ترک گناه، ذوق هنرى، روحیه خدمترسانى، گویایى زبان، محبوبیت اجتماعى، زیبایى، برخوردارى از پدر و مادر خوب، داشتن معلم شایسته و دوستان پاک و ... همه از نعمتهاى ارزشمند الهىاند و مىبینید که اگر قصد شمارش باشد، انسان به ستوه مىآید و بىشمارى نعمتها زبانش را مىبندد. اما قانون الهى و سنتى که در قرآن به آن تصریح شده، این است که: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاَءَزیدَنَّکُمْ»(۲۸) «اگر شکر و سپاس کنید، بر شما مىافزایم.» شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر نعمت، از کَفَت بیرون کند براى شکرانه نعمت هم باید از او توفیق خواست، که بىمدد او، از عهده شکر کوچکترین نعمتش هم بر نخواهیم آمد. نمونههاى اخلاق قرآنى فراوان است. آنچه گفته آمد، تنها نمونهاى از بسیار است. باشد که به خُلق قرآنى آراسته شویم و کتاب خدا را الگوى رفتار خویش سازیم. __________________________________ ۱- سوره احزاب (۳۳) آیه ۲. ۲- سوره قلم (۶۸) آیه ۴. ۳- میزان الحکمه، ج ۱، ص ۷۸. ۴- سنن النبى، ص ۵۸. ۵- مکارم الاخلاق، ص ۵. ۶- سوره نازعات (۷۹) آیه ۴۰ و ۴۱. ۷- سوره جاثیه (۴۵) آیه ۲۳. ۸- سوره حشر (۵۹) آیه ۱۹. ۹- سوره علق (۹۶) آیه ۱۴. ۱۰- سوره منافقون (۶۳) آیه ۹. ۱۱- سوره حدید (۵۷) آیه ۴. ۱۲- سوره اعراف (۷) آیه ۲۰۶. ۱۳- سوره عنکبوت (۲۹) آیه ۱۷. ۱۴- سوره اسراء (۱۷) آیه ۲۳ و ۲۴. ۱۵- سوره لقمان (۳۱) آیه ۱۴. ۱۶- سوره توبه (۹) آیه ۱۲۰. ۱۷- سوره مریم (۱۹) آیه ۵۴. ۱۸- سوره مائده (۵) آیه ۱۱۹. ۱۹- بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۲۰۳. ۲۰- سوره آل عمران (۳) آیه ۱۵۹. ۲۱- میزان الحکمه، ج ۳، ص ۱۳۹. ۲۲- سوره حجرات (۴۹) آیه ۱۲. ۲۳- سوره آل عمران (۳) آیه ۱۵۹. ۲۴- سوره فرقان (۲۵) آیه ۶۳. ۲۵- سوره لقمان (۳۱) آیه ۱۸ و ۱۹. ۲۶- سوره ابراهیم (۱۴) آیه ۳۴. ۲۷- سوره بقره (۲) آیه ۴۰. ۲۸- سوره ابراهیم (۱۴) آیه ۷.