1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بنیادها و خاستگاه اخلاق

شروع موضوع توسط Kiana ‏15/11/11 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/10
    ارسال ها:
    4,513
    تشکر شده:
    1,321
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    سرکار گذاشتن مردم
    اخلاق, بیش تر به عنوان راه و روشى جهت قانونمند ساختن و ضابطه مند گردانیدن رفتار انسان درحوزه فردیت خویش واجتماع درنظر گرفته شده است. برپایه برخى دیدگاهها درحوزه فلسفه اخلاق, اساس ارزشهاى اخلاقى امر ونهى الهى است و شناخت اوامر و نواهى الهى دربردارنده شناخت لازم جهت دستیابى به چگونگى رفتار اخلاقى خواهد بود.
    بنابراین آراء دینى و متافیزیکى در تبیین و تعلیل وتوجیه تعهدات اخلاقى به زندگى نقش بسزایى داشته و اساساً بدون مبانى دینى و متافیزیکى و یا دست کم پاره اى ازاین مبانى, تلاش اخلاقى معنى نخواهد داشت.
    گروهى دیگر از فیلسوفان اخلاق, همپاى اعتقاد به استقلال اخلاق ازدین, معتقدند, اخلاق به قلمرو خاصى اختصاص داشته و همسویى وارجاع پذیرى آن به دین, ناممکن است. اینـان منشـأ عمل اخلاقى و رفتـار ارزشى را اراده آزاد انسـانى مى دانند.
    گروهى نیز بر این مدعا اصرار مى ورزند که معیارها و مبانى اخلاقى منطقاً از دین و مبانى دینى مستقل اند و به لحاظ معنوى نیز دو حوزه معرفتى جداگانه را تشکیل مى دهند, ولى مفاهیم اخلاقى برسایر مفاهیم, حتى مفاهیم دینى تقدم دارد, بدین معنى که درباب خط مشى فکرى و مبانى اندیشه انسانى, حاکم نهایى عقل و وجدان اوست. همین گونه عقل و وجدان, اساس رفتارهاى ارزشى وعملکرد اخلاقى او را پى مى ریزد و حتى معیارهاى دینى و احکام مذهبى نیز باید با محک مستقل وجدان سنجیده و تفسیر شود, واین تنها اطاعت از قانون یا تکلیف است که خیر ذاتى و ارزش نهایى تلقى مى شود.
    قرآن کریم دربخشى ازتعالیم خویش, با اشاره به ریشه هاى وحیانى اخلاق و آبشخور نهایى سلوک و رفتار که باور به خدا و سنتهاست, براین نکته نیز تأکید مى ورزد که همه دعوتهاى دینى ونیز مجموعه معارف اخلاقى, داراى ابعاد انسانى مطلق هستند که به گروه, زمان ومکان معینى اختصاص نداشته و درهمه زمانها و مکانها قابل تعمیم و تسرى هستند, ومى توان این گونه بیان داشت که آنچه را وجدان و عقل سلیم آدمى بیندیشد و برآن مشى نماید, همان مبانى وپایه هایى است که اخلاق مبتنى بر وحى و سنت ارائه مى دهد و به انسان پیشنهاد مى کند.
    به هر تقدیر آیا مى توان پذیرفت که معرفت ارزشهاى اخلاقى منوط و وابسته به شناخت مفاهیم ومعارف دینى ومذهبى است؟
    آیا اساس فضیلتها و رذیلتهاى اخلاقى, اوامر و نواهى الهى است, تا بدین ترتیب یگانه راه کشف و دستیابى به آن نیز در گرو درک و دریافت تکالیف دینى باشد؟
    اگر ما بنیادهاى اخلاقى را مستقل بدانیم, حاکم و داور نهایى درباب درستى و یا نادرستى اخلاقى عقل است یا وجدان؟
    برپایه باور به حاکمیت وجدان و تکلیف گروى درباب خیر ذاتى, آیا مى توان ادعا کرد که فضیلت, کامل ترین نیکیهاست و خیر برتر, آن ارزشى است که فراتر از آن در محدوده درک وتصور راه نمى یابد؟
    آیا مى توان از آیه (اللّه ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور) (بقره/ ۲۵۷) نتیجه گرفت که رهیدن از ظلمتهاى اخلاقى و رهیابى به فضاى روشن فضایل, نیازمند ایمان و برخوردارى از ولایت الهى است و گرنه یا انسان اصولاً از ظلمت نمى رهد ویا دست کم از همه ظلمتها نخواهد رهید؟
    ـ آیه (یا ایّها الذین آمنوا کونوا قوّامین بالقسط) (بقره/ ۱۳۵) نشانگر آن است که تنها از اهل ایمان مى توان انتظار قیام به قسط داشت, یا این که در نگاه وحى, ایمان به خدا مى تواند پشتوانه وثیقى براى قیام به قسط باشد؟
    ـ آیه (ولولافضل اللّه علیکم و رحمته ما زکى منکم من أحد ابداً) (نور/ ۲۱) آیا اشارت به این حقیقت دارد که پاکى و فضیلت انسانها, در گرو سرشت فضیلت خواهى است که خداوند درآدمیان قرارداده است, یا به بعثت انبیا نظر دارد که خداوند آنها را براى تزکیه انسانها فرستاده است, ویا اساساً به حقیقتى دیگر که تأثیر عمده در اخلاق وپاکى دارد, نظر دارد.
    بنیادهاى اخلاق, ازنظر فلاسفه
    هدف افلاطون از فلسفه اخلاق این بود که طبیعت انسان را با یک طرح کمال مطلوب هماهنگ سازد, درحالى که ارسطو اصول اخلاقى خود را براساس رفتار طبیعى انسان بنا نهاد.
    شاید انتظار مى رفت که ارسطو ـ که سالها تحت تعلیم آکادمى افلاطون قرار داشت ـ همان نظر استاد را دنبال کند, اما چنین نشد و مخالفت ارسطو با افلاطون, بنیادى تر ازآن بود که بتوان شباهتى بین آن دو یافت!
    ارسطو ـ اگرچه ـ اصطلاحاتى شبیه آنچه افلاطون به کار برده و نیز در اصول معین و مواضعى که گویاى معقولیت فرهنگ یونانى است همگام وى بوده است; اما روش تحقیق او و تصورى که او از وظیفه اصول اخلاقى درمورد انسان داشت, آن قدر با افلاطون مغایر بود که توانست خود یک سنت فلسفى رقیب استاد را بنا کند.
    افلاطون, قائل به منبع اخلاق دینى و اصالت معنوى بود, درحالى که ارسطو سنت طبیعت گرایى را مى پروراند. درسرتاسر تاریخ تمدن غربى پس از این دو, نظریات اخلاقى که براى معیارهاى اخلاقى و ارزش گذارى به یک منبع فوق طبیعى از قبیل خدا یا عقل محض نظر داشته اند, از ما بعد الطبیعه افلاطون متأثر شده اند, درحالى که فیلسوفان طبیعت گرا که معیارهاى اخلاقى را در نیازهاى اساسى انسان, تمایلات و استعدادهاى او یافته اند تحت تأثیر ارسطو بوده اند.
    اصل قانون طبیعى که از غایتمندى طبیعت در فلسفه ارسطو و اتحاد عقل انسانى بالوگوس جهانى در فلسفه رواقى اقتباس شده بود, ترکیبى است ازاخلاق طبیعت گراى یونان و الهیات توحیدى. بنابراین اصل تحرک عقل آگاه و شعور اخلاقى, یک تمایل ذاتى در طبیعت انسان به وجود آورد و انطباق با این طبیعت, هم طرح کلى خالق جهان را تکمیل مى کند وهم احکام الهى را که از طریق کتاب مقدس وحى شده است.
    قانون طبیعت, همان قانون الهى است که عقل به اکتشاف آن توفیق یافته است, و بدین سان احکام کلیسا و کتاب مقدس از یک سو و معرفت علمى درمورد نیازهاى کلى و تمایلات انسانى از سوى دیگر, در تدوین معیارهاى احکام اخلاقى, مکمل یکدیگرند نه رقیب هم. آنجا که بین علم و حجیت دینى اختلاف بروز مى کند, این اختلافها ناشى از نقص شناخت علمى است.
    اتحادى که توماس در پرتو اصل قانون طبیعى, بین اخلاق علمى و اخلاق دینى به وجود آورده و بعد توسط فرانسیسکو سوارس دقیق تر بیان شد, روش مؤثرى بود براى این که در حوزه دیانت که جایگاه مهمى براى کسب سعادت است, محلى براى جریان زندگى روزمره درجهت وصول به خیر و خوشى شخصى واجتماعى ایجاد گردد.
    دراین نظام, هریک از مبادى و اصول علمى که با الهیات سازگارى داشت, از قبیل نظریات اصلى در روانشناسى و… مورد تقدیس قرار گرفت.