1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه نیما یوشیج - آبان ماه ،۱۲نوامبر زادروز نیما یوشیج

شروع موضوع توسط Zarirr ‏20/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
    پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
    در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
    نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
    نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
    از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
    نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...

    فریاد می زنم ،
    من چهره ام گرفته !
    من قایقم نشسته به خشکی !
    مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
    یک دست بی صداست ،
    من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
    فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
    فریاد من رسا ،
    من از برای راه خلاص خود و شما،
    فریاد می زنم
    ، فریاد می زنم!
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    یاد آر ز شمع مرده یاد آر! (نگاهی به زندگی نیما یوشیج )

    [​IMG]



    ۱۱۵ سال پیش یعنی در ۲۱ آبان ماه ۱۲۷۶ خورشیدی، "نیما یوشیج" در دهکده یوش مازندران پا به عرصه گیتی نهاد. در ۲۰ سالگی از مدرسه عالی سن لویی تهران، فارغ التحصیل و دو سال بعد در وزارت مالیه مشغول به کار شد.

    نیما در سال ۱۳۰۰ "قصه رنگ پریده" را منتشر کرد. این شعر که در ۵۰۰ بیت و قالب مثنوی سروده شده است، بیانگر احساسات و عواطف نیما و طبیعت گرایی خاص اوست. نیما سپس قسمتی از "افسانه" را در روزنامه "قرن بیستم" میرزاده عشقی (۱۳۰۱) منتشر کرد. این شعر با زمینه ای اجتماعی، سرشار از نوگرایی، تخیل و تمثیل بود. پس از افسانه، نیما شعر "ای شب" را در مجله "بهار" (۱۳۰۲) به چاپ رساند که ادیبان برجسته آن روزگار از آن به عنوان انحطاط ادبیات آبرومند قدیم یاد کردند. چندی بعد "محمدضیا» هشترودی" کتاب "منتخبات آثار" نیما را در سال ۱۳۰۳ منتشر کرد و اینچنین بود که تجدد ادبی با حضور نیما اندک اندک خود را در جامعه ایرانی نمایان کرد.

    نیما در ششم اردیبهشت ماه ۱۳۰۵ با بانو "عالیه جهانگیری" فرزند "میرزا اسماعیل شیرازی" و دخترعمه "میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل" در تهران ازدواج کرد. در همین سال نیما، پدرش "میرزا ابراهیم خان اعظام السلطنه" را از دست داد. همچنین در همین دوران بود که کتاب "فریادها" شامل منظومه خانواده سرباز و سه شعر دیگر از نیما به چاپ رسید.

    نیما در سال های ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۲ که به تهران بازگشت در شهرهای بابل که آن هنگام بارفروش نامیده می شد، لاهیجان، رشت و آستارا آموزگاری پیشه کرد و در همین زمان بود که نگارش داستان "مرقد آقا" را به پایان رساند. از ۱۳۱۲ به تهران آمد و به تدریس در مدرسه های تهران مشغول شد.

    در سال ۱۳۱۷ نیما به همراه نام آورانی همچون "صادق هدایت" و "عبدالحسین نوشین" به عضویت هیات تحریریه مجله "موسیقی" که مدیر آن "غلام حسین مین باشیان" بود، در آمد و در همین مجله به انتشار "ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان" مبادرت ورزید.

    از مهم ترین رخدادهای زندگی نیما در دهه ۲۰ می توان به تولد تنها فرزندش، شراگیم در ۱۳۲۱، شرکت در نخستین کنگره نویسندگان ایران با شعر "آی آدم ها" در سال ۱۳۲۵، همکاری با ماهنامه "مردم" و انتشار شعر "پادشاه فتح" در همان نشریه در ۱۳۲۶ و همکاری با مجله "خروس جنگی" و "کویر" به دعوت "غلام حسین قریب" در سال ۱۳۲۷ و انتشار "افسانه" با مقدمه "احمد شاملو" و انتشار "دو نامه" (دربردارنده نامه نیما یوشیج به شین پرتو و پاسخ وی به نیما) اشاره کرد.

    در دهه ۳۰ و تا پیش از مرگ نیما، به کوشش "ابوالقاسم جنتی عطایی"، "نیما یوشیج کیست؟ چیست؟" (۱۳۳۳)، "ارزش احساسات" که نثری درباره شعر فارسی است (۱۳۳۵) و "مانلی" (۱۳۳۶) از نیما منتشر شد.

    نیما سرانجام در ۱۳ دی ماه ۱۳۳۸ مرگ را پذیرا و در امامزاده عبدالله شهر ری به خاک سپرده شد. در سال ۱۳۷۲ پیکر نیما به دهکده یوش منتقل شد تا در جایی که بدان تعلق داشت، برای همیشه آرام گیرد.

    در سال۱۳۳۹ با نظارت استاد زنده یاد "دکتر محمد معین" که نیما پیش از مرگش وی را به عنوان سرپرست آثارش انتخاب کرد، "افسانه و بخشی از رباعیات" نیما منتشر شد، اما گرفتاری های لغت نامه و سایر کارهای پژوهشی معین به علاوه مرگ زودهنگامش، فرصت چندانی را برای انتشار سایر آثار نیما به وی نداد; این بود که زنده یاد "سیروس طاهباز" با همکاری "شراگیم یوشیج" سایر آثار نیما را اندک اندک منتشر کردند.

    از جمله این کارها می توان به "برگزیده شعرهای نیما یوشیج" (۱۳۴۲)، "ماخ اولا" (۱۳۴۴)، "شعر من" (۱۳۴۵)، "شهر شب، شهر صبح" و "ناقوس" (۱۳۴۶)، "تعریف و تبصره و یادداشت های دیگر" (۱۳۴۸)، "قلم اندار" و "آهو و پرنده ها" (۱۳۴۹)، "توکایی در قفس"، "دنیا، خانه من است" (۵۰ نامه از نیما یوشیج)، "نامه های نیما به همسرش عالیه"، "فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ" و مجموعه داستان "کندوهای شکسته" (۱۳۵۰)، "کشتی طوفان" (۵۰ نامه دیگر از نیما یوشیج)، "ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمایش"، "آب در خوابگه مورچگان" (مجموعه ۴۲۰ رباعی) و "حرف های همسایه" (۱۳۵۱)، "مانلی و خانه سریویلی" (۱۳۵۲)، "ستاره ای در زمین" (دربردارنده چند نامه) (۱۳۵۴)، "نامه ها" از مجموعه آثار نیمایوشیج (۱۳۶۸) و "برگزیده اشعار و یادداشت های روزانه" (۱۳۶۹) اشاره کرد.

    از نیما در سال های اخیر کارهای دیگری نیز منتشر شده است که می توان به "مجموعه نامه های نیما" به کوشش شراگیم یوشیج و مینا میرهادی (۱۳۷۶)، "دنیا خانه من است" و همچنین منتخبی از اشعار و نثر نیما یوشیج به مناسبت کنگره بزرگداشت صدمین سال تولد وی در ایران و جهان از سوی سازمان جهانی یونسکو (۱۳۷۶)، "غول و نقاش" با ویراستاری سیروس طاهباز و نقاشی بهرام دبیری و "دو سفرنامه از نیما یوشیج" (بارفروش و رشت) به کوشش علی میرانصاری (۱۳۷۹)، "روجا" (مجموعه اشعار تبری نیما) با ترجمه مجید اسدی و "مجموعه شعرهای نو، غزل ، قصیده ، قطعه نیمایوشیج" به کوشش شراگیم یوشیج و مینا میرهادی (۱۳۸۰)، "مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج" (۱۳۸۳) و "درباره هنر شعر و شاعری" به کوشش سیروس طاهباز (۱۳۸۴)، "یادداشت های روزانه" و "دیوان رباعیات نیما یوشیج" به کوشش شراگیم یوشیج و مینا میرهادی (۱۳۸۷)، "نیما و میراث نو" مجموعه مقاله های دومین همایش نیماشناسی (۱۳۸۹) اشاره کرد.

    در زمینه ترجمه اشعار نیما به زبان انگلیسی، یلدا توفیقی، محمدرضا قانون پرور، احمد کریمی حکاک و کامران تلطف کوشش های ارجداری در سال های اخیر کرده اند که سبب آشنایی بیشتر مخاطب غیرپارسی زبان با شعرهای نیما شده است.

    گفتنی است در سال ۱۳۸۵ خورشیدی، موزه شعر در خانه مسکونی نیما در دهکده یوش گشایش یافت و همچنین کلیه وسائل و لوازم شخصی نیما توسط فرزندش شراگیم یوشیج در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار گرفت تا زادگاه و آرامگاه پدر شعر نو ایران، موزه ای برای علاقه مندان زبان و ادب پارسی به ویژه شعر نو باشد.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    نیما سخت عاشق کلمه تجدد بود

    [​IMG]



    پرویز ناتل خانلری (۱۳۶۹ ۱۲۹۲)، نویسنده، ادیب، زبان شناس و شاعر هم روزگار ماست. وی جزو نخستین ایرانیانی بود که از دانشگاه تهران، دکترای زبان و ادبیات فارسی دریافت کرد. از مهم ترین خدمات فرهنگی او می توان به راه اندازی بنیاد فرهنگ ایران (۱۳۵۷ ۱۳۴۴)، بنیادی که بیش از ۳۰۰ کتاب پژوهشی درباره تاریخ و فرهنگ ایران به چاپ رساند و مجله ادبی سخن (۱۳۵۷ ۱۳۲۲)، نشریه ای که دو نسل از نویسندگان، ادیبان، شاعران، مترجمان، منتقدان و پژوهشگران ایرانی را تربیت کرد، اشاره نمود.

    نیما، پسرخاله مادر خانلری بود. خانلری در نوجوانی به شخصیت نیما و اندیشه های نوگرایش دلبستگی تمام داشت، اما خیلی زود از نیما دل کند و به یکی از بزرگ ترین منتقدان او و شعر نیمایی تبدیل شد. نگاه منتقدانه خانلری به شخصیت نیما و شعر نو از آن روی اهمیت دارد که وی به پشتوانه نوشتن کتاب هایی چون "دستور زبان فارسی"، "تاریخ زبان فارسی"، "فرهنگ تاریخی زبان فارسی" و آثار بی شمار دیگر، استاد بی بدیلی در زمینه زبان فارسی به شمار می آید. بدین روی از آنجا که نقد خانلری نه از روی مریدی و مداحی و نه از روی غرض و مرض ورزی رایج در فرهنگ ما بیان شده است، ارزش شایانی دارد. متنی که در پی می آید برگرفته از بخش هایی از گفت وگوی دکتر صدرالدین الهی با ایشان درباره کارنامه نیما یوشیج است.

    ● شخصیت نیما


    نیما قابلیت بسیار در جلب و جذب جوان ها داشت و از این جهت شبیه سرسلسله های مکاتب ادبی اروپایی به ویژه فرانسویان در قرن نوزدهم بود. قیافه، طرز حرف زدن و رفتار مخصوص و افکار تازه و عجیبش در این راه به او کمک بسیار می کرد. نیما بدون آنکه بخواهد تظاهر کند می توانست جوان ترها را به خویش علاقه مند سازد و پیروانی گرد آورد. از این جهت به اصطلاح قدیمی ها یک جاذبه مرادی داشت که سبب جذب مرید می شد.

    ● نیما و تجدد ادبی

    نیما سخت عاشق کلمه تجدد بود و معتقد بود که باید در ایران یک انقلاب ادبی صورت بگیرد و شعر از قید و بند سنت های مرسوم آزاد شود. نیما اصرار داشت تا همه او را به عنوان رسول تجدد در شعر قبول کنند، اما این بلندپروازی بیشتر ریشه در کینه ای داشت که او نسبت به شعر کهن فارسی از خود نشان می داد. نیما تقریبا تمام ادبیات کلاسیک ما را به بهانه اینکه شاعران، مداحان حاکمان روز بوده اند و شعر آن ها چیزی جز تکدی برای زندگی روزمره نبوده است، رد می کرد.

    ● نیما و سنت شکنی ادبی


    نیما دارای تخیلی وسیع و گسترده، اما وحشی و تربیت نشده است. شاید هر کس دیگر هم به جای او می بود، همین از آب درمی آمد. ایستادن در مقابل یک سنت چندین صد ساله و قصد شکستن قراردادهای ادبی، آدم را هم بی پروا می کند و هم وحشی. نیما جز تعرض چاره ای نداشت، اما اشکال او این بود که تعرض خود را منظم نمی کرد و برخلاف ادعایش نظمی در بی نظمی نداشت.

    ● شعر نیما

    نیما درد را درست تشخیص داده بود. پیش از او همه شاعران عصر مشروطه این احتیاج به تحول موضوع و شاید حتی قالب شعر فارسی را احساس کرده بودند، اما نیما بدون آشنایی با موازین موسیقی شعر شروع به شکستن قالب های شعر فارسی کرد. درباره این شکل شکستن فقط باید بگویم که کار نیما در این مرحله شبیه به شکسته بندهای دوره گرد بود که می دانستند دست، در رفته یا شکسته است و می دانستند که باید آن را جا انداخت یا استخوان های شکسته را طوری روی هم گذاشت که جوش بخورد. در این حال شکسته بند یک تجربه متکی به تشخیص غیرطبی هم داشت. بنابراین دست به کار می شد. گاهی حاصل کارش درست بود و گاهی استخوان، کج جوش می خورد و دست یا پا کج می شد. به این جهت است که خواندن اشعار نیما در بسیار از مواقع سخت است، یعنی شما با یک دست جوش خورده کج مواجه می شوید.

    نیما تا وقتی که مدعی ابداع وزن تازه نشده بود، شاعر متوسطی بود، بعد از آن به صورت نظریه پردازی در آمد که خود از تحقق بخشیدن به فرضیه اش عاجز بود. در حالی که بعضی از شاعران که دنبال راه او رفتند به علت احاطه بیشتری که به وزن شعر فارسی داشتند، از او موفق تر از آب در آمدند. مثلا "مهدی اخوان ثالث"، شاعری ست که صرف نظر از احاطه به شعر فارسی، نظریه نیما را فهمیده است و بدون آنکه خود نظریه پردازی کند، آن را در میدان عمل به تجربه گذاشته است. اشعار او را وقتی می خوانید دچار ترمز خواندن نمی شوید. شعر او مثل یک جاده مواج است که شما هنگام رانندگی در آن از پیش می دانید که کجا باید آهسته رفت و کجا تند. در حالیکه در شعر نیما شما به علت نا به جا بریده شدن مصرع ها، درست حالت آن راننده ای را دارید که ناگهان به دست اندازی می افتد و هنوز از تکان آن به خود نیامده است، چاله ای جلویش سبز می شود. البته من علت این گرفتاری نیما را آگاهی های کم او از شعر قدیم فارسی و عروض فارسی از یک سو و تصور اطلاع از ادبیات اروپایی از سوی دیگر می دانم.

    ● چرایی اقبال جوانان به نیما


    جوان ها به علت آنکه در شعر نیما به مقوله ای از زبان می رسند که از محدوده مدرسه فرار می کند و دست آن ها را باز می گذارد تا هر چه می خواهند بگویند از آن خوششان می آید. از طرف دیگر این وزن شکسته او آن ها را از قید وزن شعر فارسی آن طور که باید باشد نجات می دهد. این وزن شکستن فی حد نفسه کار بدی نیست. درست است. تلاش های ناقصی هم در قدیم برای این کار شده که قالب شعری مستزاد نمونه خوب آن است، اما نیما در ارائه تئوری وزن موفق نبوده است.

    ● شیوه درست شکستن وزن


    درست بریدن وزن را گلچین گیلانی بدون ادعای تئوری شعر در سال هایی که نیما هم این کار را شروع کرد، شروع کرده بود. شعر "باز باران" را اگر دوباره بخوانید به این نتیجه می رسید که شکستن وزن اگر از روی قاعده باشد امری قابل قبول است. در این شکستن وزن "توللی" از همه هوشیارتر بوده است. شعر "مریم" یا "ناآشنا پرست" دو نمونه درخشان از اولین تلاش ها در این راه است. بعد از آن "نادرپور" و "سایه" هر دو در این کار با نهایت دقت و هوشیاری عمل کرده اند. نادرپور از باب به کار گرفتن کلمات شسته و رفته و تراش خورده ای که به الماس می ماند و سایه که مایه غزل و ادب کهن فارسی را خیلی خوب دارد، در اوزان شکسته با کلامی روشن مقصودش را می رساند.

    ● خرد ه هایی بر شعر نیما

    نیما این مشکل را دارد که زبانش بر قالب شعرش استوار نمی شود. گاهی کوتاه است گاهی بلند. به علاوه او در مصرف کلمات رعایت اساسی واژه را که انتقال معنی است نمی کند و به طریق ادبی وقتی جمله ای می سازد، این جمله از ساختمان طبیعی بی بهره است.

    قواعد زبان شناسی به ما حکم می کند که تغییرات یک زبان در طول زمان باید در جهت مفهوم تر کردن و روشن تر کردن زبان از آنچه هست صورت پذیرد. بنابراین اگر در زمانی که زبان به طرف تکامل صرفی و نحوی پیش می رود، ما اثری خلق می کنیم که با معیارهای این پیشرفت سازگار نباشد عملا خود را از سیلان و جریان زبان دور کرده ایم. زبان نیما دارای این مشکل است. او می خواهد که تصاویر شاعرانه ای را که در ذهن دارد با زبانی به خیال خود تازه و نو عرضه کند، اما در این راه به آن زبان دست نمی یابد و در نتیجه الکن می ماند.

    ● برتری های شعری نیما


    نیما از جهت توصیف طبیعت، نقاشی منظره، یعنی کاری که رمانتیست ها هم می کنند هم چیره دست است و هم در این کار به ذهن نزدیک می شود. علت آن شاید علاقه او به منوچهری بود; چون این شاعر دامغانی استاد طراحی طبیعت و گیاهان و جانوران است و از طرف دیگر خود نیما به سبب علاقه به طبیعت و اینکه یک روستایی زاده است، می کوشید که شعرش این رنگ را داشته باشد. در بسیاری از اشعارش از اسامی درخت ها و حیوانات محلی استفاده می کند. این مزیت نیما را نباید از یاد برد. او شاید به خاطر عوض کردن فضای شعر فارسی از قالب توصیف های رسمی در شعرش به اشیا و اشخاص و موجوداتی توجه کرده است که چندان جایی در ادب به خصوص شعر قدیم فارسی ندارند. از بعضی از اشعار او حتی می توان برای شناخت موضوعاتی که در بطن شعر فارسی جایی نداشته اند، کمک گرفت.

    ● جایگاه نیما در تاریخ ادبیات ایران


    بدون شک نیما در تاریخ شعر ما به عنوان کسی که در پی راه یابی راهی تازه برآمد، خواهد ماند. او شاعری ست که صرف نظر از اخلاق و عادات شخصی اش و نوعی تخیل خود قهرمان بینی و بزرگ نگری، در کاری که کرده نیت نوآوری داشته و تا حد زیاد موفق بوده است، اما این که چقدر شیوه او عمر خواهد کرد؟ چقدر از او فاصله خواهند گرفت و چقدر به بهانه او به پیکر شعر فارسی صدمه می زنند، امری ست که باید آینده درباره اش قضاوت کند.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    هنوز در فکر آن کلاغ ام ...

    [​IMG]


    هنوز در فکر آن کلاغ ام در دره های یوش ، با قیچی سیاه اش، بر زرد برشته گندم زار، با خش خشی مضاعف، از آسمان کاغذی مات / قوسی برید کج، و رو به کوه نزدیک، با غارغار خشک گلوی اش، چیزی گفت، تا دیرگاهی آن را، با حیرت، در کله های سنگی شان، تکرار می کردند، گاهی سوال می کنم از خود که، یک کلاغ / با آن حضور قاطع بی تخفیف ، وقتی،صلات ظهر، با رنگ سوگوار مصرش ،بر زردبرشته گندم زاری بال می کشید، تا ز فراز چند سپیدار بگذرد ، با آن خروش و خشم ، چه دارد بگوید، با کوه های پیر، کاین عابدان خسته خواب آلود، در نیم روز تابستانی، تا دیرگاهی آن را با هم، تکرار کنند؟

    چند سال پیش بود که برای نخستین بار با این شعر احمد شاملو در گزیده اشعارش برخوردم. ندانستم یا شاید نخواستم که بدانم. پس بی تفاوت چنان که گویی هیچ نخوانده ام، به روزمرگی ام بازگشتم. چند ماهی گذشت تنها سحر یک واژه بود که بازگرداندم. کتاب را گشودم. ورق زدم و میان آن همه برگزیده شعر، به دنبال کلاغی در دره های یوش می گشتم.

    خواندمش. دوباره خواندمش. یک کلاغ پیر. آنهم در دره های یوش! که می توانست باشد جز ...!؟ میان آن همه پرنده های رنگارنگ; چرا کلاغ؟ میان آن همه آواز نکو; چرا غار غار؟

    آوازهای پیر یوش را با غارغار کلاغ چه کار؟ کمان بلند (معنای نام نیما) شعر کجا و قلوه سنگی بی ارزش در دست های کودکی بازیگوش کجا؟ اما شاملوی تیزاندیش، تلاش اش کشیدن طرحی حقیقی از ابعاد ناشناخته نیما بود. کسی چه می داند؟ شاید کلاغ نیز فرزند اندیشه نیما یا خود نیما باشد. یوش نیز سرزمینی باشد به گستردگی میهنمان و کوه ها ....

    در میان کوه های سر به آسمان کشیده البرز، دره ای بود که دو سوی آن در امتداد هم و ایستاده در برابر هم، تاریکی را در هر طلوع و غروب، در سیاه چال دراز کشیده در امتداد رود، زندانی می کردند. زندان بانانی پیر و بی حوصله. با کله های سنگی و قامت ایستاده شان در دو سوی دره، شبیه به پیرانی بودند که از سکوت کسل کننده، به چرتی جاودانه فرو رفته بودند. چرتی کهنه که اگر کلاغی از راه نمی رسید بیشتر به مرگ می ماند تا خواب، اما یک کلاغ ساده روستایی، با آن رنگ قاطع بی زینتش که جای هیچ فریبی نمی گذاشت، چنان غارغاری سر داد که سکوت منجمد دره را به یک مجال تنگ، در هم فروشکست و چرت هزارساله کوه های پیر را که مرگ نیز نمی توانست پاره اش کند، با اولین هجای غارگونه اش در هم درید. کوه ها گیج و مضطرب; چون به گوش های فرتوت خود اعتمادی نداشتند، آرام پلک های ورم کرده شان را باز کردند. ناگاه غبار هزارساله فرسودن، از پشت پلک های آهکی شان، چون آبشاری از سنگ ریزه و شن به عمق دره سرازیر شد. پلک های خواب آلوده سنگین و نور کورکننده آفتاب. درست شنیده بودند; صدا، صدای یک کلاغ بود. غارغار یک کلاغ سمج که بی توجه به آنهمه تابلوی ]پرواز کلاغ ها در آسمان کوهستان ممنوع[، بال به گستره دره کشیده بود و هر لحظه با صدایی رساتر آهنگ غارغارگونه خود را فریاد می زد. ]آی کوه ها که...[ در ذهن ماسه ای کوه های پیر درک حضور آن کلاغ، بی شک عذاب گناه خفتنی بود که چون بختکی سیاه، بر جسمشان آوار گشته بود. برای مغزهای آفتاب خورده شان، درست در زل آفتاب سوزناک تابستان، این اتفاق پایان کار بود. آن کلاغ با آن جسم حقیر و وسعت ناچیز بال هایش، چه داشت که تنها وزن سایه اش، سینه های غول های سنگی چندین هزارساله را سیاه چال نفس های عفونت گرفته شان می کرد.

    در آن غارغار چه بود که از طنین پژواکش عابدان پیر، معنی سقوط را از قله های دروغین سنگ ریزه ها و حرف های درشت و وحشت فروشکستن و مرگ را در سیاه چالی که خود روزگاری زندانبان آن بودند، چون حقیقتی ناشناخته در کله های سنگی شان تکرار می کردند. او صخره های پیر را چنان به سخره گرفته بود که باورش سخت می نمود که او تنها برای سرودن آمده باشد، اما کلاغ دره های یوش چنان بی توجه و پراشتیاق غارغار می کرد که گویی او را جز سرودن، خیالی نبود. چگونه می شد در راستی آن حضور قاطع بی تخفیف، اندکی شک کرد. کوه های پیر یوش از درک وحشت و سقوط کابوس واژگون شدن فریاد می کشیدند و تکفیر می کردند. با دهن های بدبوشان از فرط خشم و کینه به جای بزاق، خرده سنگ به هر سو پرتاپ می کردند. آری برای کله های سنگی شان درک این سرود لخت با واژگان جهنمی اش گناهی بزرگ بود. چگونه می توانستند کوه های پیر به شعرهای یک کلاغ، در ظهر داغ تابستان گوش فرا دهند. آنان، فرزندان قاف بودند و چله نشینان طریقت واژگونه وار واژه در پرنیان شعر فروبردن. کودکان لقاحی آسمانی و وارثان غرور فاخر زبان سنگ زاییدن بودند، سنگ نوشیدن و سنگ زدن به بال هر کلاغ سمج، تا نکند از غارغار خشک بی وزنش، ذوق مرغک های واژه خوار را که از مدفوع شان نیز حتی درخت شعر می روید، به ناگاه کور شود.

    آری اینجا حریم عشق بازی هزارها، بلبل ها و مرغ عشق های بی جفت بوده است و روزگاری پایگاه پرورش سی مرغ جهش یافته تا بلکه با بخیه و چسب در سلوک قاف سیمرغ شوند. با به آتش کشیدن هزار پرنده بی بال و پر، مرکز کشف حقیقت ققنوس بوده است.

    اینان نگاهبانان اصالت شعر بودند. یک کلاغ چیزی برای سرودن، برای گوش های بی حوصله کوه های فسیل فکر نخواهد داشت، اما آن روز که کلاغ پیر، با آن حضور سیاهش، سایه بال هایش را از روی شانه های گداخته کوه ها برای همیشه برداشت، نمی دانم کلاغ پیر، چه در گوش هایشان خوانده بود که برق شکی در ماتی چشم های سنگی شان پدیدار شده بود.

    آن ها به امید تمام شدن کابوس شوم، پلک های آهکی شان را آرام به روی هم فشار دادند. غافل از آنکه کلاغ پیر با غارغار خود مغزهای منجمد عابدان یوش را چنان تسخیر کرده است که تا هزاران سال، پژواک غارغارش دقیق، چون همان هجای آغازین، تکرارکنان پرواز قاطع یک کلاغ پیر را در خاطرات رسوب کرده شان به تصویر خواهد کشید.

    کلاغ پیر از فراز قله های سر به آسمان کشیده البرز تا دورترین آب های جنوب پر کشید. از هرجا که گذشت سرودی خواند و با هر غارغارش سفال روزمرگی اندیشه هامان را شکست و پیش از آنکه مجالی برای گرفتن گوش هایمان پیدا کنیم، واژه عصیان را به مغزهای کوکی یمان تزریق کرد.

    شاید هیچ پرنده ای در به تصویرکشیدن نیمای عصیان گر، بضاعت کلاغ را ندارد. بعدی که از آن کمتر شناخته ایم. شاید شاملو نیز با یک کلاغ، وفاداری و اعتقادش را به سنت شکنی و هنجارستیزی نیمایی حتی بیشتر از شعر نیمایی به تصویر می کشد.

    نیمای یوش پرنده بود. پرنده نیز مردنی است. او نیز درست در روزهای آغاز زمستان مرد و ایمان آورد به آغاز فصل سرما. او مرد، پیش از آن که بتواند نخستین دفتر چاپ شده کامل شعرهایش را با دست های خود لمس کند. آنقدر نماند تا جوانی در خیابان کتاب او را به دست گیرد و به سویش بدود و با حرارتی تاثیرگذار بگوید:

    من کتاب تو را بسان نامم همراه خود به هر جایی می برم. من از راهروهای پیچ در پیچ "افسانه"ات عشق را تعریفی دیگرگونه یافتم. بی شک شعر تو زبان عشق و اعتراض نسل من است. نیما نیز که دلش ناگهان گرم می شد با تمام وجود، شادمانه فریاد می زد:

    شما را گفتم یک نفر، تنها یک نفر کافیست تا درخت رنجم را به بار بنشاند. باید به عالیه نیز خبر دهم که بداند بیهوده نجنگیدیم.

    نیمای یوش! کاش اینجا بودی تا ببینی که نوادگان دشمنانت که روزگاری نه چندان دور به خاطر شعرت تمام دشنام های زمین را به سویت می خواندند، اکنون در کتابخانه های کوچکشان اگر هیچ نباشد، دفتری از شعر نیمایی هست. تو نیز همین را می خواستی. اگر چه دفتری از تو نباشد. بزرگوار درخت رنج ات به بار نشست. به عالیه خانم نیز بگو، شاد می شود. نیمای عزیز! نمی دانم شاید خوب شد که مردی و نیستی که ببینی بیشتر مردمان دیارت، حتی یک قطعه، حتی یک سطر، از شعرهای تو را نخوانده اند. می دانم دلت بزرگ است و انتظاری هم نداری.

    نیمای دره های یوش! اینجا کسی در انتظار تو نیست. نگران که هستی؟ ما؟ خیالت راحت. ما آنقدر خوشیم که حتی وقت نمی کنیم که غبار از کتاب شعرت بزداییم. آنقدر دلخوشیم که تا چندی دگر در یادمان کم رنگ می شوی. غمگین نباش، بی شک فراموش نمی شوی; چراکه شعر نیمایی، نام پدرش را چون تابوت بر دوش می کشد. آنقدر خوشبختیم که یادمان خواهد رفت، به کودکان فردایمان بگوییم "نیما" که بود، ولی آن روز بی شک فراموش می شوی. به دل نگیر. قول می دهیم که زود به دیدنت بیاییم و اگر آن وقت آنقدر زنده نبودیم که بخواهیم فراموشت کنیم، کلاغ شعرت را در حیات خالی خیالمان می پرانیم. چه لذتی دارد، غارغار یک کلاغ، وقتی که مغزمان از روزمرگی و تکرار بیهوده زندگی، سنگ گشته است.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/10
    ارسال ها:
    4,513
    تشکر شده:
    1,321
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    سرکار گذاشتن مردم
    نيما يوشيج

    نيما يوشيج

    علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بیست و یکم آبان ماه سال ۱۲۷۶ مصادف با ۱۱ نوامبر ۱۸۹۷ در يكي از مناطق كوه البرز در منطقهاي بهنام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.
    او ۶۲ سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايه مرگ مداوم و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارساله شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مي نمود، با شعرها و راي هاي محكم و مستدلش، تحول بخشد.
    پدر نيما سواركاري شجاع و آتشين مزاج موسوم به ابراهيم خان اعظام السلطنه از دودمانهاي قديمي مازندران بود و به گله داري و كشاورزي اشتغال داشت. وي از هنر موسيقي و خطاطي نيز بهره مند بود. مادرش نيز زني با ذوق و فرهيخته بود.
    نيما دوران طفوليت را در دامان طبيعت و در ميان شبانان و «ايلخي بانان» گذراند كه به هواي چراگاه، به نقاط دور، ييلاق و قشلاق مي كنند و شب بالاي كوه ها به دور هم جمع مي شوند و آتش مي افروزند.
    وي در زندگي نامه خود نوشته ، زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق قشلاق ميكردند وشبها بالاي كوهها ساعتهاي طولاني دور هم جمع مي شدند.
    از تمام دوره بچگي خود من به جز زد وخوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي كوچ نشيني و تفريحات ساده آنها در آرامش يكنواخت و كور و بي خبر از همه جا چيزي به خاطر ندارم.
    نيما تا ۱۲ سالگي در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد و روبه روي مسجد شاه كه يكي از مراكز فعاليت مشروطه خواهان بوده است؛ در خانهاي استيجاري، مجاور مدرسه دارالشفاء مسكن مي گزيند. پدر علي شبها به وي «سياق» مي آموخت و مادرش كه حكاياتي از «هفت پيكر» نظامي و غزلياتي از حافظ حفظ داشت را به وي مي آموخت .او ابتدا به دبستان «حيات جاويد» مي رود و پس از چندي، به يك مدرسه كاتوليك كه آن وقت در تهران به مدرسه «سن لويي» شهرت داشته، فرستاده ميشود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن مي اندازد. و نظام وفا استادي است كه نيما، شعر بلند «افسانه» كه به قولي، سنگ بناي شعر نو در زبان فارسي است را به او تقديم كرده است.
    نيما تابستان ها به زادگاه خود مي رفت و اين كاري بود كه بعد ها هم ترك نكرد و تا آخر عمر ادامه داد
    او نخستين شعرش را در ۲۳ سالگي مينويسد؛ يعني همان مثنوي بلند «قصه رنگ پريده» كه خودش آنرا يك اثر بچگانه معرفي كرده است و مي گويد: «من پيش از آن شعري در دست ندارم». اين قصه را نيما در سال ۱۲۹۹ هجري شمسي سروده و يك سال بعد انتشار داده و بعد قسمت هايي از آن به نام «دلهاي خونين» در منتخبات آثار، تأليف محمد ضياء هشترودي، نقل شده است.

    نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسه سن لويي در سال ۱۲۹۸ به كار در وزارت دارايي پرداخت اما بعد از مدتي از اين كار دست كشيد. دو سال بعد، با گرايش به مبارزه مسلحانه عليه حكومت قاجار اقدام به تهيه اسلحه ميكند. در همين سالهاست كه مي خواهد به نهضت مبارزان جنگلي بپيوندد؛ اما بعدا منصرف ميشود
    نيما در نتيجه آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد و ابتكار و نوآفريني را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكي از پايه هاي رهبري سبك نوين قرار گرفت.
    نيما در دي ماه ۱۳۰۱ قطعه هاي « اي شب» و « افسانه » نخستين اشعار دوره جواني خود را، كه ملاك ارزيابي شخصيت هنري وي هستند، به وجود مي آورد. قطعه « اي شب» كه از يك سال پيش «دست به دست خوانده و رانده شده بود» در پاييز سال ۱۳۰۱ شمسي در روزنامه هفتگي « نوبهار» «مجله قرن بيستم به سردبيري ميرزاده عشقي» به چاپ ميرساند
    در سالهاي ۱۳۰۵ دفترچه اي از اشعار نيما كه منظومه «خانواده سرباز» و سه قطعه كوتاه در آن بود، منتشر شد.
    نيما به خود و نتيجه كار خود اطمينان داشت. اول پيش خودش فكر كرده بود كه هركس كار تازه اي مي كند سرنوشت تازه اي هم دارد.او به كاري كه ملت به آن محتاج بود، اقدام كرده بود. حقيقت اين است كه نيما هنوز در اين راه از ديگر كساني كه پيش از او معايب شعر سازي به طرز قدما را دريافته و در پي راه هاي نويني بودند، متجددتر نبود.
    اما آگاهي بيشتر او به لطايف زبان فارسي و آشنايي مستقيم وي با ادبيات فرانسه و عاري بودن بيان او از بعضي لغات و عبارات و جمله بنديهاي نامأنوس و به خصوص طبع شاعرانه او، به وي اجازه داد كه دعاوي همكاران خود را با دادن نمونه هايي بهتر و جالبتر و عملاً اثبات كند.
    نيما طرح نظريات هنري را حرف مي دانست و بيش از حرف به عمل پرداخته بود. كارنيما، برخلاف كار رفقاي ديگرش، عجولانه و نسنجيده نبود. او نمي خواست محافظان را در همان قدم اول يكسره و يكباره از خود روگردان كند. چنان است كه گويي استنباط كرده بود هموطنان وي به شكل و قالب شعر و الفاظي كه در آن به كار مي رود، بيشتر دلبستگي دارند تا به مضمون آنها. كار شاعر جوان در نخستين قدم هنوز « شكستن و فروريختن» نبود. او از اصول جاريه شعر فارسي منحرف نشد و شعرهاي اوليه خود را در همان قالبهاي معمول و معهود ريخت.
    وزن و قافيه را بجاي خود گذاشت و قافيه ها را براي آنكه پشت سر هم تكرار نشود، يك مصرع فاصله داد و ديگر پيرامون قافيه اي كه آورده بود نگذاشت تا از تأثير يكنواخت و نامطلوب قافيه هاي مسلسل و مكرر بكاهد و بدين ترتيب غزل با تغزل نويني با مفردات خوب و تركيب درست پديد آورد كه دردها و غمهاي شاعر يا به عبارت بهتر دردهاي جامعه را ترنم مي كرد.
    نيما علاوه بر شكستن برخي قوالب و قواعد، در زبان قالب هاي شعري تاثير فراواني داشت؛ او در قالب غزل ـ به عنوان يكي از قالبهاي سنتي ـ نيز تاثير گذار بوده؛ به طوري كه عده اي معتقدند غزل بعد از نيما شكل ديگري گرفت و به گونه اي كاملتر راه خويش را پيمود.
    نيما بعد از سالها تلاش در عرصه شعر و ادبيات در زمستان ۱۳۳۸ دلش هواي يوش كرد و خواست به آغوش طبيعت زادگاهي باز گردد. به علت سرماي شديد يوش، به ذاتالريه مبتلا شد
    و عاقبت در اواخر عمر اين شاعر بزرگ، درحالي بود که براي معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثيري نداد و در تاريخ ۱۳ ديماه ۱۳۳۸، نيما يوشيج، آغازكنندهي راهي نو در شعر فارسي، براي هميشه خاموش شد. او را در تهران دفن كردند؛ تا اينكه در سال ۱۳۷۲ طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك سپردند.
    .

    آثار علي اسفندياري - نيما يوشيج

    ۱۳۰۱
    ◊ قصه رنگ پريده، خون سرد(مجموعه شعر)- مطبعه سعادت
    ۱۳۰۵
    ◊ فريادها (مجموعه شعر) - خيام
    ۱۳۲۳
    ◊ مرقد آقا (داستان)- كلاله خاور
    ۱۳۲۹
    ◊ افسانه (منظومه) – علمي
    ۱۳۲۹
    ◊ دونامه - بي نا
    ۱۳۳۵
    ◊ ارزش احساسات (مقالات تحقيقي)- صفي عليشاه
    ۱۳۳۶
    ◊ مانلي (شعر) - صفي عليشاه
    ۱۳۳۹
    ◊ افسانه و رباعيات (شعر)- كيهان
    ۱۳۴۴
    ◊ ماخ اولا (مجموعه شعر) - شمس تبريز
    ۱۳۴۵
    ◊ شعر من (مجموعه شعر) - جوانه
    ۱۳۴۶
    ◊ شهر شب شهر صبح (مجموعه شعر) - مرواريد
    ۱۳۴۶
    ◊ ناقوس (مجموعه شعر) - مرواريد
    ۱۳۴۶
    ◊ آب در خوابگه مورچگان (مجموعه شعر) - اميركبير
    ۱۳۴۸
    ◊ يادداشت ها و مجموعه انديشه (درباره شعر) - اميركبير
    ۱۳۴۹
    ◊ قلم انداز (مجموعه شعر) - دنيا
    ۱۳۴۹
    ◊ آهو و پرنده ها (داستان) - كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
    ۱۳۵۰
    ◊ توكايي در قفس (داستان) - كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
    ◊ كندوهاي شكسته (داستان) - نيل
    ◊ فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ (مجموعه شعر) - جوانه
    ◊ دنيا خانه من است (مجموعه نامه) - رمان
    ۱۳۵۱
    ◊ ارزش احساسات و ۵ مقاله در شعر و نمايش (مقالات تحقيقي) – گوتنبرگ
    ◊ حرفهاي همسايه (درباره شعر) - دنيا
    ◊ كشتي و طوفان (مجموعه نامه) – اميركبير
    ۱۳۵۲
    ◊ مانلي و خانه سريويلي (مجموعه شعر) - اميركبير۱۳۵۴
    ◊ حكايات و خانواده سرباز (مجموعه شعر) - اميركبير
    ◊ نامه هاي نيما به همسرش عاليه - آگاه
    ◊ ستاره اي در زمين (مجموعه نامه) - طوس
    ۱۳۶۳
    ◊ نامه هاي نيما يوشيج به… (مجموعه نامه) - آبي
    ۱۳۶۴
    ◊ مجموعه آثار نيما يوشيج - ناشر
    ◊ درباره شعر و شاعري (درباره شعر) - دفترهاي زمانه
    ۱۳۶۸
    ◊ نامه ها - دفترهاي زمانه
    ۱۳۷۰
    ◊ مجموعه كامل اشعار نيما يوشيج – نگاه۱۳۷۶
    ◊ نيما يوشيج، مجموعه شعرهاي نو، غزل، قصيده و قطعه - اشاره
    ◊ مجموعه كامل نامه هاي نيما يوشيج - علم
    ◊ نامه هاي نيما - نگاه
    ۱۳۷۹
    ◊ غول و نقاش - ماه ريز
    ◊ دو سفرنامه از نيما يوشيج - سازمان اسناد ملي ايران.(روزنماي ادبيات ايران ،نشر روزگار)
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    نيما يوشيج....

    عجوبه ای در قرن بیستم که ادبیات را بابی دیگر گشود نیمایی که تازه

    دیدن ، تازه جستن و تازه خواستن را فریاد کرد آن هم در شعرهایش و

    دری به سوی دنیای جدید گشود .

    علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج در سال 1276 در یوش متولد شد

    و در همان جا بود که توسط آخوند ده خواندن و نوشتن راآموخت و

    یکسال بعد به شهر آمد و دوره تحصیلی اش را آغاز نمود و در همان

    سال ها در مدرسه بسیار با بچه ها زد و خورد می کرد . وی می گوید

    که نمراتش در مدرسه بد نبوده ولی نمره درس نقاشی اش همیشه عالی

    بوده است او بعد ها توسط یک معلم خوش رفتار که نظام وفا شاعر

    امروز می باشد به طرف شعر و شاعری کشیده شد .


    از آثار وی می توان به : ((منظومه افسانه)) ، ((قصه ی رنگ پریده))

    ، ((ای شب)) ، ((روجا)) ، ((آی آدم ها)) نام برد .


    وی در سال1316 موفق به کشف شکل تازه ای در شعر فارسی شد

    که این شیوه بکلی با شعر قدیم فرق دارد و با نگارشی که در شیوه و

    شکل آن پدید آورد به پدر شعر نو ملقب گردید .


    سرانجام وی به علت بیماری ذات الریه درگذشت و در قبرستان امام

    زاده عبدالله بخاک سپرده شد و جامعه ی ادبی را غرق در ماتم نمود .

    وی وصیت کرده بود که او را در یوش به خاک سپارند ولی در آن

    زمان امکان انجام این کار وجود نداشت و سرانجام در سال 1372

    سازمان میراث فرهنگی بودجه ای در نظر گرفت تا پس از بازسازی

    خانه اش بقایای پیکر وی را به یوش منتقل کنند و پس مراسمی در

    تالار وحدت این کار صورت پذیرفت
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    آبان ماه ،۱۲نوامبر زادروز نیما یوشیج
    [​IMG]
    «مایه‌ی اصلی اشعارمن رنج من است.» علی اسفندیاری (نیما یوشیج) در ۲۱ آبان ۱۲۷۶ به دنیا آمد و بعدها پایه‌گذار شعر نو در ایران شد. وی بعد از ۶۴ سال زندگی بر اثر بیماری ذات‌الریه درگذشت.
    علی اسفندیاری که بعدها نام «نیما یوشیج» را بر خود گذاشت در ۲۱ آبان ۱۲۷۶ شمسی در «یوش» – دهی از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وی پسر بزرگ ابراهیم نوری مردی شجاع از افراد دودمان‌های قدیمی شمال ایران بود.
    وی در زندگی‌نامه‌ی خود نوشته ، زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق قشلاق می‌کردند وشب‌ها بالای کوه‌ها ساعت‌های طولانی دور هم جمع می‌شدند .
    از تمام دوره‌ی بچگی خود من به جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ‌نشینی و تفریحات ساده‌ی آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی‌خبر از همه جا چیزی به خاطر ندارم.
    نیما در دنباله زندگی‌نامه خود می‌افزاید: در همان دهکده که من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم . او مرا در کوچه دنبال می‌کرد و به باد شکنجه می‌گرفت ، پاهای نازک مرا به درخت‌های ریشه و گزنه‌دار می‌بست و با ترکه می‌زد و مرا به ازبر کردن نامه‌هایی که معمولا اهل خانواده‌ی دهاتی به هم می نوشتند می‌کرد.اما یک سال که به شهر آمده بودم اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچکترم «لادبن» به یک مدرسه کاتولیک واداشتند.
    چنانکه گذشت نیما تا ۱۲ سالگی در «یوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دوره‌ی دبستان را در مدرسه‌ی «حیات جاوید» گذراند. پدر علی شب‌ها به وی «سیاق» می‌آموخت و مادرش که حکایاتی از «هفت پیکر» نظامی و غزلیاتی از حافظ حفظ داشت را به وی می‌آموخت.

    نیما در سپیده ‌دم جوانی به دختری دل باخت و این دلباختگی طلیعه‌ی حیات شاعرانه‌ی وی گشت . بعد از شکست در این عشق به سوی زندگی خانوادگی شتافت و عاشق صفورای چادرنشین شد و منظومه‌ی جاودانه «افسانه»‌ را پدید آورد.
    پدر نیما از ازدواج وی با صفورا راضی بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزیر از هم جدا شدند و دومین شکست او را از پای درآورد.
    نیما بعد از فراغت از تحصیل در مدرسه‌ی سن لویی به کار در وزارت دارایی پرداخت اما بعد از مدتی از این کار دست کشید. نیما در نتیجه‌ی آشنایی با زبان فرانسه با ادبیات اروپایی آشنا شد و ابتکار و نو‌آفرینی را از این رهگذر کسب کرد و به عنوان یکی از پایه‌های رهبری سبک نوین قرار گرفت.
    اشعار نخستین وی با اینکه در قالب اوزان عروضی ساخته شده است از مضامین نو و تخیلات شاعرانه برخوردار است که در زمان خود موجب تحولی در شعر گردید. نیما در آثار بعدی خود اوزان عروضی شعر را می‌شکند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافیه آزاد می‌سازد و راهی تازه در شعر می‌آفریند که به سبک نیمایی مشهور می‌شود.
    نیما یوشیج در سال ۱۳۲۸ در روابط عمومی و اداره تبلیغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به کار شد.
    نیما در زمستان سال ۱۳۳۸ و در ششم دی ماه به بیماری ذات‌الریه مبتلا و در سن ۶۴ سالگی در تجریش تهران از دنیا رفت.
    از آثار نیما می‌توان به مجموعه شعر«قصه رنگ پریده» ، «خون سرد» ،‌«مطبعه‌ی سعادت»‌‌، «فریادها»، ‌«مرقد آقا» ، «کلاله‌های خاور» ، «ناقوس» ، «مانلی»‌، «افسانه»‌،‌« مروارید» ، «امیرکبیر» ، مجموعه نامه‌هایی با عنوان «کشتی و طوفان» ، «قلم‌انداز»، «حکایات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامه‌های «ستاره‌ای از زمین»‌ ،‌ داستان «توکایی در قفس» ، «آهو و پرنده‌ها»‌،‌ « حرف‌های همسایه »، «شعر من» ، مجموعه نامه‌های «دنیا خانه من است»‌ ،‌« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنکبوت» ، « کندوهای شبانه »، « شهر صبح شهر شب»‌ و دو سفرنامه و … اشاره کرد.
     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : زندگینامه نیما یوشیج - آبان ماه ،۱۲نوامبر زادروز نیما یوشیج

    [h=3]باز خوانی برخی از آثار نیمایوشیج[/h]
    چالش ِ کهن زدایانه، در تفکرات نیما- امری مرجح است. که با ابداع ویژگی رئالیسم ( واقع گرایی) و همچنین ناتورآلیسم شعری ( طبیعت ستائی اقلیمی ) از نظر سبکی معرفی می شود.

    [​IMG]
    و او را روبه ایمان آزادی خواهانه اش، از جهت ساختارشکنی و بعد ابداع ساختارگرایی و شناسایی آن در فورم مصاریع و اوزان و غیره.. سوق می دهد
    انقلاب نیما یک امر ناگهانی و صریح و خلق الساعه بواسطه ی کنار گذاشتن قوالب کلاسیک و عدم بهره گیری از آن مهارت ها برای آیندگان نبود و نیست … بلکه همان نگاه ضروری و نظریه پردازانه ای است که به شکلی مانوس –با طبیعت مخاطب حساس و هوشیار ارتباط بر قرار می کند. نیما می گوید: مخالفت مردم با من درسر مکتب قدیم نیست در سر این است که من می خواهم شعری برای حوائج امروز خلق کنم و آنها نمی توانند و شهرتشان کم می شود…
    صدای این فقدان درونی، در ادبیات قدمائی ِ معاصر- و تقلید غیر عالمانه و تکراری بعضی از شاعران از گذشته- همگام با برخی از تحولات بنیادین مدرن و امور صنعتی جهان، در کشور ما یک اتمسفر نوجویانه ایجاد کرده بود همچنان که نیما هم این شکایت را از بی توجهی اغلب متجددین برای اعمال خلاقیت در شیوه ای نوآیین مطرح می کند.
    غالب این متجددین نمی دانند شعر از چه راه با وضع و کیفیت تازه بوجود می آید و ترکیبی بکلی بجز ترکیبهای کلاسیک را بوجود می آورد.
    و در جایی دیگر می توان با بیان شفقت و هم زیستی نیما از تکنیک های قدمایی به طرز مسالمت آمیزی در قبال تندروی های دسته ای یاد کرد : من بسیاری از شعرهای قدیم را هم دوست دارم فقط نمی توانم بگویم همه مردم هم می پسندند زیرا من می توانم آفریننده ی شعر باشم . نه آفریننده ی طبایع مردم.
    سرمایه اصلی شعر متمایز و نوظهور نیما، از حیث بیانی ، درک رنج و درد دیگران در خویشتن خویش است. و برایش ایران و پاریس ندارد . تاریخ تلخ بشر برای او مرارت آور و گزنده است و دنیا خانه ی او است…

    آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
    او – روانش خسته و رنجور مانده است
    با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی
    در نحستین ساعت شب
    در نخستین ساعت شب. هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست آویزان
    همسر هر کس به خانه باز گردیده است الا همسر من
    که ز من دور است و در کار است
    زدیوار بزرگ شهر

    *
    در نخستین ساعت شب , دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
    *در غم ناراحتیهای کسانم
    *همچنانی کان زن چینی
    بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند.
    من سرودی آشنا را می کنم در گوش
    *من دمی از فکر بهبودی ِ تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
    * و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
    با این حساب ِ بی اغراق ، ضرورتا جدالهای نیما یک امر تصنعی و بی استدلال نبود فی الواقع او همبستگی بین طرزکارها را از طریق اضداد معیار قرار می دهد نه بوسیله ی همانند اندیشی ها …
    نقطه نظر او در سبک نگارش ادبیاتش- طرد موارد سنتی از این گستره ی رشک بر انگیز نیست بلکه موجودیت فقدان زا و محروم از ابزارهای قابل استفاده ای است که با رنج ِ دگر بینی وجستجو به آن ها اضافه می شود .
    وسایلی چون ( اوزان انعطاف پذیر و طبیعی – عدم تساوی طولی مصاریع- رهایی درانتخاب قوافی- تشبیهات واستعارات نو و دیگر آرایه بدیعی(ایماژ)- ترکیب بندی و اتصال و انفصال واژگان خواص با عوام و مهم تر از این ها زبان او که منتجه تمام این ها به خصایل سبکی یک هنرمند ختم می شود که ما آن را سبک “نیما”یی اسم می دهیم.) محتاط بودگی و اتحاد بجای او با مردم و جامعه ادبی دورانش، به شکل موازنه ای دقیق برای شناخت کار , همراه با پیچیده گی های تئوری اش به عامل گذشت زمان بستگی داشت و دارد خود او این مسئله را نصحیت آمیز بیان می کند:
    ممکن است تو زود بیایی ولی ثابت کردن آن به دیگران” وقت” لازم دارم. ممکن تو در یک عمر یافته باشی ولی باز به دیگران در چند” ساعت” نمی توان ثابت کرد!!!
    بنابراین مهم ، می توان ریشه ی تعادل در نکات علمی نیما را در جنگ نجیبانه او برای رفع احتیاجات و الزمات دردهایی دانست که بخشی از درمان آن از طریق عینت واستغراق در طبیعت و روی آوردن به بیانی ساده و درست و با مرور زمان حل می شود.
    اما باز درباره هر نوآوری شگرف یک مانع عظیمی وجود دارد مخصوصا در کشورهایی که سالهای زیادی در غبار و تاریک های سنتهای محدود کننده و پلید بسر می برند و به ارزش حقیتی معصوم, که در میان آن ها فریاد حق طلبی می شکد گوش خود را هوش خود کرده می خواهند به هر دلیلی از تکرار ِگذشته خود را به اثبات برسانند. نیما دراین باره می گوید: در سال ۱۳۰۱ نمونه دیگر از شیوه ی کار خود” ای شب” را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود, در روزنامه ی هفتگی ” نو بهار” دیدم. شیوه ی کار در هر کدام از این قطعات , تیر زهر آگینی , مخصوصا در آن زمان به طرفداران سبک قدیم بود. طرافداران سبک قدیم – آنها را قابل درج و انتشار نمی دانستند.
    نیما از بادهای کنایه و مخالفت نمی هراسد. اساس تمام تغییرات با روح نوین را در کیفیت تدریجی و نتیجه ی کار از طریق دریافتن واقعیتهای عصر جدید می داند از آنجایی که بی شک حرکت جوهری در شعر مبتنی بر نوع تالمات و دردهای بشری است او “عادت نگاری” را به عنوان “وسیله “برای هدف های بعدی خود فراهم می آورد همان طور که وزن و قافیه در نیما هست اما می گوید: فورم و کلمات و وزن و قافیه – در همه وقت – برای من ابزارهایی بوده اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده ام . تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد در دوره ی زندگی خود من هم از رنج های دیگران سهم هایی هست.
    بله, پایه ی مستحکم این تغییر پذیری مستعدانه و صراحت آمیز, احتیاجات دنیای دردآلود و از هم گسیخته ی عصر نیما بود در واقع همان تبدیل مصالح شعر به شکل دیگر که نیما از آن یاد می کند ما را به خصوصیات سبکی اش متمرکز می کند می توان عقب ماندگی های فاحش مادی و معنوی را از دریچه چشم نیما به اجتماعش درک کرد. به این چند بیت توجه کنید که سبک نوشتاری آن ادیبان آن عصر را با چنین نگاهی بر علیه او می شوراند:

    جایی که نه گیاه در آنجاست , نه دِمی
    ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش
    نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
    حس می کند که آرزوی مرغ ها چو او
    تیره ست همچو دود . اگر چند امیدشان
    چون خرمنی ز آتش
    در چشم می نماید و صبح سفیدشان.
    حس می کند که زندگی او چنان
    مرغان دیگر ار بسر آید
    در خواب و خورد
    رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
    (شعر ققنوس بهمن ۱۳۱۶)
    اگر این ققنوس نغزخوان ،در خلوت آتش ناک خود فرو نمی رفت آیا پرنده های زندانی در وسعت اندک جهانی که از پیش برای آنان ساخته بودند چنین اوج می گرفتند آیا از قفس اسارت وار عروض و قافیه می توانستند نفسی تازه کنند؟!؟ باری از اساس سبکی دور نشویم اما باید اذعان داشت و گفت که انصافا شعر رخوت گرفته ایران در آن وقت هیچ گاه با این تخیل پروری و وزن آرایی و قافیه بندی شعر فارسی به اوج تکان خوردنش نرسیده بود ما به آن جرقه ها کار نداریم که به انفجار نرسیده بلکه به پرواز نادرانه ای فکر می کنیم که چطور تا آن سوی مرزهای دور چون فرانسه و دیگر کشورها رفت این حقیقتی حزینی است که از پس آن به تعبیر خودش جوجه هایی از دل خاکستر شده اش بیرون می امدند و ادعای از او گذشتن را داشتند و دارند… و افسوس
    این نیما ست که :خود را به روی هیبت آتش می افکند
    باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ؟
    خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ
    پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در…
    اما اصل بحث این است که نمی توان از انگاره هایی که در قوا م بخشی سبکی کار وی موثر بوده و به غنای اثر کمک می کنند بی توجه بود.
    نیما با استیلا و مطالعه داشتن درادبیات کهن ایران و همچنین اروپا و تسلطش بر زبان فرانسه توانست ارکان ولوازم کیفی کار را در حد لزوم در شعر فارسی ایجادکرده و اندک اندک بهبود بخشد او در فورم یک ساختارگرای برون کاو است و تاثیر پذیری او در ” قالب شکنی ” در ادبیات تطبیقی به گفته بسیاری از محققان فرانسه- از آرتور رمبو و نظریات انقلابی او است. و از جهت حفظ موسیقی کلامی(عروضی ایران) از استفان مالارمه تاثیراتی کما بیش گرفته است و همچنین در سبک واحد خود, معناگرایی لبریزاست که از اعمال طبیعت و شتاب و تامل اجزا و اشیا به جوشش می آید به عبارتی طرفدار بیان دقیق و صحیح واقعیات خارجی می باشد. او از سیستمی که در طبیعت موجود است یا چنانکه می توان دید با تمام زشتی ها و مبتذلات آن روبه رو می شود.

    مثالی از درد در شعر نیما

    آسمان یکریز می بارد
    رو بندرگاه
    روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
    روی ” آیش” ها که “شاخک” خوشه اش را می دواند.
    روی نو غانخانه – روی پل- که در سرتاسرش امشب
    مثل این که ضرب می گیرند- یا آنجا کسی غمناک می خواند
    هچنین بر روی بالاخانه ی همسایه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی که او را می شناسی)

    خالی افتادست اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهی ست
    ای رفیق من – که از این بندر دلتنگ روی حرف من با تست
    و عروض زخمدار من از این حرفم که با تو در میان می آید از درد درون خالی است

    و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!
    هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
    چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
    وه! چه سنگین است با آدمکشی(با هر دمی رویای جنگ) این زندگانی.

    بچه ها زنها
    مردها- آنها که در آن خانه بودند
    دوست با من – آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.
    * * *


    از طبع حساس و ظریف و بیان تند و سرکشی که گاها با متانت در ابهام کلام نیما دیده می شود می توان نقش های ناخودآگاهی را – در اعماق روح ِ سمبولیک اش- برای ترجمات عواطف و تفکرات وی پیدا کرد.
    اما نماد پنداری ، هم جزیی از آن اجزای سبکی هست در واقع نیما را با دوگانگی استعاره آمیز ، که به طور نسبی آینه ی تطابق و تشابه بین دو شی در طبیعت است نشان می دهد معمولا یکی از انها درشاعر مادی و دیگری از دنیای روحی و رویایی و اخلاقی نشات می گیرد
    نگاه رمز آمیز شاعر به زندگی و محیط پیرامون که در بطن عظیمی از معانی خود را نشان می دهد
    توجه کنید:

    ۱- تا دیده بان گمره گرداب
    روشن ترش ببیند
    دست روندگان
    آسان ترش بچیند
    ” آمد به روی لانه ی چندین صدا فرود
    بر بالهای پر صور مرغ لاجورد
    گرد طلا کشید.
    از یکسره حکایت ویرانه ی وجود
    زنگار غم زود.
    شعر گل مهتاب…

    ۲- هنگام شب که سایه ی هر چیز زیر و روست
    دریای منقلب
    در موج خود فروست
    هر سایه رمیده به کنجی خزیده است,
    سوی شتابهای گریزندگان موج
    بنهفته سایه ای
    سر بر کشیده ز راهی…
    شعر اندوهناک شب
    ۳- در زیر درخت های بالا رفته
    از دود بریشم
    در پیش هزار سایه ی شیدا رفته
    افتاده پس آنگهان ز ره گم
    در زیر نگین چند روشن
    که بر سر دود آب
    لغزان شده اند و عکس افکن
    آنگاه سبوی موج گشته پرتاب
    او جای گزیده تا به هر سو نگرد
    وز انده پر گشادن این مرغ
    آشفته شده- زبون شده- غصه خورد…
    تاکید می کنم نمی توان پدر شعر نو را ،با وجود تفکرات چند وجهی اش در نظریات و آثارش، به فرقه های الکن و عریان ِبر فرض سمبولیسم یا ناتورآلیسم و فرومالیسم و غیره محدود کرد می توان بگوییم نیما بیشتر چنین هست و کمتر چنان نیست با این استنباط که مکاتب ادبی هر کدام صرفا بنابر ایدئولوژی شان در مبتدای فعالیت- یک جنس را تبلیغ می کنند تابع مقررات و قیودی برای زیبایی شان هستند و این قانون معین در هنر یک امر نسبی به زمان است و نیما را از جهت داده های سبکی می بایست در زبان ابهام آمیز و گاها کنایه ای و رمز گونه اش جستجو کرد این بسیار بسیار مهم است گمراهانی که آواره وار و غریب به دنبال منزل نیما در شعرش می گردند باید این را بدانند که هیچ هنر اصیل وماندگاری نیست که در نگاه اول شناخته شود در واقع یک اثر ناب را نمی توان بلا درنگ دریافت و بعد از مدت اندک زمانی، ردش کرد نیما می گوید: بعضی از اشعار مخصوص تر به خود من برای کسانیکه حواس جمع در عالم شاعری ندارند مبهم است…
    مع الوصف ,سبک :عبارتست از شیوه ی خاص در نزد هر گوینده- تعبیر صادقانه ای است که طرز فکر و مزاج و طبع نگارنده را به ذهن مخاطبان متبادر می کند چنان که نیما را امتزاج و وحدت خاص اش با طبیعت به نماد گرایی عمیقی تا سر حد ابهام می کشاند…
    مثال دیگری
    در معرض نگاه امید آشنایش نیست
    جز پوست واره ای وین زنده دان- ستوه ز بسیار خوارگی
    جز طعمه ی دم دگر لاشخواره ای
    شعر :روی جدار شکسته
    یا در جایی دیگر
    آن زمان که همچنان آب دهان مردگان
    آبریزان دروغ اشکهاتان می کند سرزیر
    روی سیمای خطر انگیز
    وز ره دندان تان همچون شعاع خنجر عفریت
    برق خند ه های باطل می جهد بیرون
    شعر : من لبخند

    اما در باب سبک ِ واژگان آرکائیک (خاص) در نیما از فرهنگی که مشحون از لغات معرب و اوستایی و فارسی دری و پهلوی و غیره است نمی توان در این دریا رفت و بی نصیب ، بیرون آمد… از مباحث فرعی که به اصل کار نیما, مربوط است موقعیت ناهنجار ِ قضاوت های چندگانه و ناقص از جانب عوام گرایان می باشد! به کار گیری حریت و صلابت و فخر واژگان خاصی هستند که نیما به آن دقت می کند. خیلی از محققین این قاعده سبکی را برای برقراری فهوای کلام شعری با مردم – معیار سند آمیزی تعیین کرده اند که گویی نیما ناخواسته و ناچار به اصول ومنطق “خشک گویی” وتحجر گرفتار شده است باید گفت نیما به سعی و مجاهدت قصد دارد چنین پیوندی را همگون و با ارتباط در قالبی نوین ایجاد کنند زنجیر های کلاسیک را یکباره و هم جانبه نمی شکند در صورتی که مقتضای معنای بلند و عمیق نمی تواند و یارای تکامل نیست که شاعری بزرگ از جنس نازل و ابتدایی ِ کلمات استفاده کند. این کار پر مشقت ، یعنی تجسس در انتخاب کلمه ،از فرآیند های بهران زا و دگر اندیشانه و سخت ِ نیما برای ایجاد سبکی منحصر به خود است که امروز محقق مآبان به آن بی توجه اند او میراث این وارستگی و نجابت در کلمات را بدعت می نهد بسیار تمرین می کند . البته یک بدعت همیشه گی و تکراری قصد او نیست. از کارهای متعدد و مختلف او پیدا است ! او با متنانت بکارگیری از و سایل ِ انفصال و بسط واژگان اصیل قصد دیگری هم دارد . نیست او است که شعریت کلام را حفظ کند. و در خدمت شخص شاعر بگذارد…با مصالح بهتر.
    و این امر خطیری است که نیما را از نگاه عده ای که شعر را سهل الوصول می خواهند متنفر می کند. در صورتی که تنفر از یک حقیقت غول آسا به منزله از چاله به چاه افتادن است…
    مورد دیگر این که کاوش بی انکار نیما در زبان فارسی و طبری و استعمال واژگانی که بر مصالح کار می افزاید یکی دیگر از خصایص سبکی نیما می باشد او می گوید:مصالح لفظی دست وبال شاعر را باز می کند . این حرف را قبول کنید . فقط باید این مصالح را از زبان آرگو گرفت
    چه بسیار کلمات که در آن پیدا می کنید . اما به کار سبک فاخر که مال کار عالی شاعر است و سبک متوسط که کار عادی اوست نمی خورد. بلکه مصالحی است که فقط در سبکی نازل برای تهیه ی اشعار به فهم پایین دست ها بکار می رود …. باید در بین هزاران کلمه ی آرکائیک که کهنه شده اند کلمات ملایم و مانوس به سبک خود را بدست بیاورید . این است که به شما توصیه می کنم از مطالعه ی دقیق در اشعار قدما غلفت نداشته باشید. در اشعار بجویید و یک فرهنگ دم دستی برای خودتان تهیه کنید.
    و در همان جا کمی بعدتر می گوید:شاعری که فکری تازه دارد تلفیقات تازه هم دارد در حافظ و نظامی و بعد در سبک هندی این توانگری را بخوبی می بینید. پس از این کار- سمبولیسم اشعار شما تقاضای کلمات دیگر می کند. مثلا اشتعمال صفت بجای اسم- به ثروت شما از حیث مصالح افزوده است. جستجو در کلمات دهاتی ها – اسم چیزها( درختها- گیاها- حیوان ها) هر کدام نعمتی است نترسید از استعمال آنها. خیال نکنید
    قواعد مسلم زبان در زبان رسمی پایتخت است. زور استعمال این قواعد را بوجود آورد
    و بعد همان جا نیما توصیه ای درباره ی نقش کلمه در جمله بندی شعر و حالات ترکیبی زبان دارد و پند مهمی را به تولیدکنندگان کار به روش نوین می دهد و می گوید:مثلا به جای – سرخورد – (سر گرفت )
    و به جای (چیزی از جا بر داشت) (چیزی را از جا گرفت) را با کمال اطمینان استعمال کنید.
    و چند مثال کوتاه از واژگانی تازه که ریشه طبری دارند و آن ها اعم از اسم درخت ها و گیاهان و روستا در شعر نیما رخ می نماید را عنوان می کنم!
    شب به ساحل چو نشیند پی کین
    همه چیز است به غم بنشسته
    سر فرو برده به جیب است “کراد”
    بر ره جنگل و کوه از ره دور
    تکه گویی ز “بقم ” بگسسته
    کراد:درختی جنگلی که خارهای زهر آلود دارد و بوی گلهای آن در هنگام بهار سر درد می آورد.
    بقم : رنگ سیاهی است.
    *
    صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما
    “وازنا” پیدا نیست
    ازاکو: آزاد کوه نام کوهیست در مازندران
    وازنا: نام کوهی است در یوش- رو در روی خانه ی نیما گویند.
    *
    دیری ست نعره می کشد در بیشه ی خموش
    ” کک کی ” که مانده گم.
    کک کی : نام گام نر است
    *
    از همین رو ” دیزنی ” های دلیر
    “راش” ها ” لونج ” ها
    یا ” گدار” ها که بخز صید نه کاریشان است
    دیزنی: نام روستایی است در مازندران
    راش: نام قبیله ایست در مازندران
    گدار: نام قبیله ایست در مازندران
    لونج : دردیوان نیما پیدانشد.
    * * * * * *
    نیما حتی با واکنش و عمل برخورد ِ کلمات با یکدیگر- به تحلیل و ترکیب واژگانی تازه و براق می رسد. چنان که در مجموعه ی (روجا) شعرهایی به زبان مازندرانی – طبری – مخاطب به یافته های جدیدی از آداب و رسوم – ضرب المثل ها و واژگان می رسد- نیما عمدا کلمات را به شکل قبل از قلب خود می آورد و باستان گرایی می کند . دو اسم را در کنار هم تکرار می کند و دستور جمع در زبان پهلوی را بدست می دهد. و از آنجایی که زبان مازندرانی و فارسی از یک ریشه اند و تقریبا – یکسان هستندو بسیاری از واژه هایی که امروز در زبان مازندرانی موجودند که رو به فراموشی می روند زنده کردن چنین واژه هایی برای زبان فارسی بی اهمیت نخواهد بود.
    واژگانی چون
    سبودون یا سرود بند ( شاعر) گت (بزرگ) جوم – جام ( جام یا پیاله) بیاویدن (بافتن ) مونک – مانک اوستایی(ماه) تژن- تجن (تازان- تاختن) آونوس (آبنوس) شیر (مقدار)و…
    از مطلب سبک واژگان دور نشویم در اتمسفر نظریه ی نیما و احداث این مبانی حرفهایی در باره چیستایی ریشه ای . ایجاد ترکیبات جدید در زبان را مطرح می کند. و اوج شکوه و انقلاب ساختاری را در شعر به همین واژگان در گذر زبان و سبکش بیان می کند می گوید: سابقا نوشته بودم هر کس به اندازه “فکر ” می زاید اما کلمه زائیده نمی شود مگر با فکر, شعرایی که فکری ندارند تلفیقات تازه هم ندارند . اما آنهائیکه نظامی و حافظ اند بر عکس.
    یا هم او در جای دیگر درباره ی خواص و خاصیت پروری اش به کلمات نظر می اندازد: کسی که شعر می گوید به کلمات خدمت می کند, زیرا کلماتند که مصالح کار او هستند. در این صورت مصالح خود را از جنس محکم و با دوام و بکار خور انتخاب می کند.
    و در همان جا باز با بدبینی منتقدانه ای , زبان عوام را در اکثریت آثارش برای خود نمی پزیرد : زبان عوام, آن قدر غنی نیست و اگر شاعر فقط در آنها تفحص کند , سبک را به درجه ی نازل پایین برده و بالطبع معنای را از جنس نازل گرفته است. هر چند هنری هم در آن بکار رفته باشد. زبان عوام در حد فهم و احساسات خود عوام است . دقت و فهم عالی در عالم کلمات خاص است که در عالم کلمات عوام و اوباش نیست .
    و اما قدرت اکتشاف را در زمان با زبان, پییشرفتگی اش را ملتزم نظام بی اندازه ی فکری شاعر می داند می گوید:اما زمانی هم هست که خود شاعر باید سررشته ی کلمات را به دست بگیرد ,ان را کش بدهد,تحلیل و ترکیب تازه کند.شعرایی که شخصیت فکری داشته اند,شخصیت در انتخاب کلمات را هم داشته اند . در اشعار حافظ و نظامی دقا کنید….
    بنابراین نظریات – فقدان و نقص زبان و پر کردن آن با آزمایش هایی که اساسا در بطون و نبض شعر جاری است برای شاعر موفقیت یا شکستی را رقم می زند نوعی رسایی و کمال مطرح است که همه و همه در انتها شکل کار را رسم می کند . و پس از رسم و رسومی که از سنت , موازینی خودآگاه برای مانایی شعر در همان پروسه زمانی اید آلیزه یا محدود می کند از آن به سبک یاد می کنند هر چند این کار انحصار طلبانه ای مخصوصا به نیما نیست برای مدلل آن وقت هایی برای تشریح لازم است
    چند مثال از ترکیبات جدید با کلمات که به ساختارهای زبانی وبدیعی توجه دارد
    ۱- در نی آجین جای خود بر ساحل متروک می سوزد اجاق او (شعر /پاسها از شب گذشته است)
    ۲- زندگانی چه هوس ناک است , چه شیرین ! (شعر / آهنگر)
    ۳- و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم (شعر/ مرغ آمین )
    ۴- کور موزی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی ( شعر/ مرغ آمین )
    ۵- و گریزانند گمراهان , کج اندازان (شعر/ مرغ آمین)
    ۶- در چنین وحشت نما پاییز / کارغوان از بیم هرگز گل نیاوردن (شعر/پادشاه فتح)
    ۷- کاین سیاه سالخورد انبوه دندانهاش می ریزد ( شعر / پادشاه فتح)
    ۸- در زیر درختهای بالا رفته / از دود بریشم ( شعر / امید پلید)….
    منابع: یادداشت های روزانه نیما به کوشش سیروس طاهباز/ حرفهای همسایه / دیوان نیمایوشیج بخش مقدمه طبری/ مقدمه مرقد آقا/ نامه به معاصر /احمد شاملو.
    استنتاج از تمام مقیاسی که مختصات سبکی نیما را از قدیم متنوع می کند به چند نظر بستگی دارد
    ۱- نوع نهادینگی بینش عینیت خواهانه نیما (ابژکتیویسم- تجسم و تصوردادن درست هستی) که مدافع تمام افاده های جریان های علمی از شعر خود او و پس از او می باشد.
    ۲- همراهی با انعکاس منبسط اشیادر قوه ی دماغی و تاثیر در روان ِ کاری اش که بوسیله ضروت تغییر دادن امکان پذیر است که به ابزاری چون وزن و قافیه و غیره بستگی دارد
    ۳- اتحاد با اجزا و جوارح محیط و بخشی از آن بودن و دقیق و صریح بیان داشتن موضع حواسی و عقلانی در بعد زمان و مکان….
    ۴- ویژگی رئالیسم که با آن عناصر, به شدت بخشیدن و جولان دادن همین تحریکات و تهیج و شور و رخوت در حالت زندگی انسان را تصویر و توسعه می بخشد.
    ۵- بازتاب ارزشمندی ِ دردها و معضلات اجتماعی که با عوض شدن طرز کار و ضرورت در اختراع راهی تازه – بهتر عنوان کردن این امور را به شکل هنری با ظرفیتی متجانس تا بی نهایتی تکامل می برد و …
     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : زندگینامه نیما یوشیج - آبان ماه ،۱۲نوامبر زادروز نیما یوشیج

    [h=3]کوتاه نوشته ای در سالروز تولد نیما یوشیج[/h] نیما یوشیج، زاده‌ دهکده‌ای با نام یوش در مازندران است. خودش می‌گوید: زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی‌بانان گذشت، که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق و قشلاق می‌کنند و شب بالای کوه‌ها ساعات طولانی با هم به‌دور آتش جمع می‌شدند.
    [​IMG]
    از تمام دوره‌ بچگی خود، من به‌جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ‌نشینی و تفریحات ساده‌آن‌ها در آرامش یکنواخت و کور و بی‌خبر از همه‌جا، چیزی به‌خاطر ندارم.
    سرشار از عناصر و نام‌ها و منظره‌های تازه
    زنده یاد منوچهر آتشی درباره‌ پدر شعر نو ایران، معتقد بود: اولا پرورش کودکی نیما در میان شبانان و ایلخی‌بانان حساسیت بدوی و نخستین شاعری را در او تشدید کرد. مناظر و مرایا، رسوب احساسات شگفت‌ حاصل آن دیگرگونی‌ها، و تنوع رنگ‌ها و آزادی بی‌مزاحم، در میان خیل عظیم دوستان هم‌سن و سال و هم‌بازی‌ها! که همان جنگل،‌ درختان، و بوته‌ها و حیوانات کوچک بی‌آزار باشند و زندگی در عرصه‌ای ساده؛
    ‌همه‌ این‌ها عناصری است که روح حساس کودک را در عواملی بالاتر و رنگین‌تر سیر می‌دهد، و به او یاری می‌رساند تا هرچیزی را به‌نامی که خودش خوش می‌دارد، نام‌گذاری کند و با این اسم‌های زنده، عشق بورزد و سخن بگوید. این است که وقتی کودک جوان می‌شود، سرشار از عناصر و نام‌ها و منظره‌های تازه‌ای است که از کودکی به‌خوبی در او رسوب کرده و جزو اعضای درونی و تخیلات و رؤیاهای او شده‌اند.
    این ناهمگونی با وقایع خشن، در «افسانه»، بسی جلوه‌گری می‌کنند، و در زبان بعدهای او هم تأثیر می‌گذارند. وی همچنین تأکید داشت: نیما در نخستین نگاه به هر شعرش، به ما می‌گوید که اول مازندرانی، بعد ایرانی و سپس جهانی است؛ برای همین است که ما در بیش‌ترین شعرهایش – شعرهای نو – قبل از هرچیز و هرکس خود نیما را آن هم در کسوت نمادگونه می‌بینیم. (مثل آن‌طور که در «خانه سریویلی» دیدیم) یا در شعر «شب‌پره‌ ساحل نزدیک».
    این اتاق شخص نیماست که پر از نور است و سرگشتگان شب را به‌سوی خود می‌کشاند.‌ نیما غیر از آن‌که دیوانی از شعر طبری دارد، در شیوه‌ سرایش و آهنگ دادن و ایجاد هارمونی مورد ادعای خود نیز، ‌در بسیاری شعرها، به شیوه‌ خود، ریتم ترانه‌های مازندرانی را (اما به‌زبان دری) پاساژهایی بین دو بند شعر با مضامین میهنی و جهانی می‌کند.
    به‌گفته‌ این شاعر، اگر از چند قصیده‌گونه، غزل‌گونه و قطعات و طنز‌های به‌جای خود شیرین بگذریم، نخستین شعری که نام نیما را (در جنبه‌های مثبت و منفی) بر سر زبان‌ها انداخت، شعر «افسانه» بود، که پس از اندک‌زمانی، هیاهوی بسیار و تحسین اندک برانگیخت.
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : زندگینامه نیما یوشیج - آبان ماه ،۱۲نوامبر زادروز نیما یوشیج

    [h=3]اشعاری از نیما یوشیج [/h]
    [​IMG]
    خون سرد
    من از این دونان شهرستان نیم
    خاطر پر درد کوهستانیم،
    کز بدی بخت، در شهر شما
    روزگاری رفت و هستم مبتلا!
    هر سری با عالم خاصی خوش است
    هر که را که یک چیزی خوب و دلکش است ،
    من خوشم با زندگی کوهیان
    چون که عادت دارم از طفلی بدان .
    به به از آنجا که ماوای من است،
    وز سراسر مردم شهر ایمن است!
    اندر او نه شوکتی ، نه زینتی
    نه تقلید، نه فریب و حیلتی .
    به به از آن آتش شبهای تار
    در کنار گوسفند و کوهسار!
    به به از آن شورش و آن همهمه
    که بیفتد گاهگاهی در رمه :
    بانگ چوپانان، صدای های های،
    بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای !
    زندگی در شهر، فرساید مرا
    صحبت شهری بیازارد مرا …
    زین تمدن، خلق در هم اوفتاد
    آفرین بروحشت اعصار باد
    **********************************************
    اجاق سرد
    مانده از شب های دورادور
    بر مسیر خامش جنگل
    سنگچینی از اجاقی خرد
    اندرو خاکستر سردی
    همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز
    طرح تصویری در آن هرچیز
    داستانی حاصلش دردی
    روز شیرینم که با من آشتی بودش
    نقش ناهمرنگ گردیده
    سرد گشته, سنگ گردیده
    با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی
    همچنانکه مانده از شب های دورادور
    بر مسیر خامش جنگل
    سنگچینی از اجاقی خرد
    اندرو خاکستر سردی
    آبان ۱۳۲۷
    **********************************************
    شعری برای کودکان از نیما یوشیج
    بچه ها ,بهار!
    گلها واشدند
    برفها پا شدند.
    از رو سبزه ها
    از روی کوهسار
    بچه ها بهار
    داره رو درخت
    می خونه به گوش
    “پوستین را بکن
    قبا رو بپوش”
    بیدار شو ,بیدار
    بچه ها,بهار
    دارند می روند
    دارند می پرند
    زنبور از لونه
    بابا از خونه
    همی پی کار
    بچه ها, بهار!
    لاهیجان . اسفند ۱۳۰۸
    **********************************************
    شب همه شب …
    داروَگ
    خشک آمد کشتگاه من
    در جوار کشت همسایه.
    گرچه می‌گویند: “می‌گریند روی ساحل نزدیک
    سوگواران در میان سوگواران.”
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟
    بر بساطی که بساطی نیست
    در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
    و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
    - چون دل یاران که در هجران یاران-
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟
    **********************************************
    هست شب
    هست شب، یک شب دم کرده و خاک
    رنگ رخ باخته است .
    باد – نو باوه ی ابر – از بر کوه
    سوی من تاخته است .
    هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
    هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را .
    با تنش گرم،بیابان دراز
    مرده را ماند در گورش تنگ -
    به دل سوخته من ماند .
    به تنم خسته، که می سوزد از هیبت تب ،
    هست شب . آری شب
    **********************************************

    ترا من چشم در راهم
    ترا من چشم در راهم شباهنگام
    که می گیرند در شاخ ” تلاجن” سایه ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم در راهم.
    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادت نمی کاهم
    ترا من چشم در راهم.
    زمستان۱۳۳۶
    **********************************************
    شب همه شب …
    داروَگ
    خشک آمد کشتگاه من
    در جوار کشت همسایه.
    گرچه می‌گویند: “می‌گریند روی ساحل نزدیک
    سوگواران در میان سوگواران.”
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟
    بر بساطی که بساطی نیست
    در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
    و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
    - چون دل یاران که در هجران یاران-
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟