پاسخ : شعر هاي تنهايي... بعدها فروغ فرخزاد اومده و اینطوری نوشت : من به تو خندیدم چون كه می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاهست كه در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
پاسخ : شعر هاي تنهايي... بعدش آقای جواد نوروزی اینطوری نوشته که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید : دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! " سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
پاسخ : شعر هاي تنهايي... این آخری هم شعر سیب ما((تو به من خندیدی))خنده ای از سر شوق٬ خنده ای از ته دلو ندانستم من٬ که چه سان بی پروا٬دل به دریا زده از باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم.معجز عشق تو بود٬ شایدم سحر دو چشمانت بود.غرق در رویاها٬ محو چشمان تو بودم ٬ ناگه٬((سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک))ـ شیشه عمر من افتاد به خاک ـو بدنبال نگاهت٬ باغبان را دیدم.غضب آلوده نگاهش کردم.باغبان بغضی کرد٬با نگاهی غمگین و پشیمان شده از رفتن تو٬سیب دندان زده را داد به من.باغبان گفت به من : درد تو درد من است٬سیب دندان زده اش را بردار٬او نخواهد آمد.رفتنی رفت که رفت٬ و تو هم برگی از این تکراری.خشمگین پرسیدم : که چرا اینجایی؟ زکجا آمده ای؟ و چرا آمده ای؟رنگش از چهره پرید٬ آهی از سینه کشید٬ بغض را پایین داد٬ قطره اشکی خشکیدو به سختی نفسی تازه کشیدبعد آن با من گفت : من همانم که از این باغچه همسایه٬ سیب را دزدیدم.سر به زیر افکندم و خجالت زده از پاسخ او٬در جوابش گفتم :خانه کوچک ما نیز چنان خانه تو سیب نداشت.
پاسخ : شعر هاي تنهايي... داستان سیاوش و سیاوش خندید٬خنده ای تلخ٬ پر از دلتنگی سینه اش مملو درد٬ خاطرش آزرده٬ باز بی مهری ایام و همان طالع شوم. تهمتی سنگین بود. و نه از بیگانه٬ از پدر آنکه امیدش بايد٬ تکیه گاهش باشد. با خودش گفت پدر کینه دیرین دارد٬ و ز مرگ مادر خاطر غمگین دارد. * * * رستم آرام نداشت. قصه کشتن سهراب به یادش آمد. نه٬ سیاوش؟! هرگز٬ همچو شیری زخمی٬ غرشی کرد به کاووس که تو٬ گرچه شاهی٬ اما٬ تو بدان گر که گزندی به سیاوش برسد٬ خانه ات ویران است. * * * آتشی بر پا بود حاکم شهر چنین گفت که ای مردم شهر٬ چون به آیین اهورامزدا٬ آنکه ناپاک بود طعمه آتش گردد گر سیاوش به سلامت گذرد٬ بی گمان سودابه٬ به سزای گنهش خواهد سوخت. و سیاوش خندان٬ دست رستم بوسید. لحظه ای اندیشید٬ رو به یزدان شد و گفت : مهربانتر ز پدر٬ تو که خود میدانی٬ پس در این وادی سخت٬ تو نگهدارم باش. بی تامل آنگه٬ به دل آتش زد٬ بی مهابا٬ بی ترس و سکوتی سنگین٬ در تمامی فضا جاری بود آنطرف تر رستم٬ رنگ به رخسار نداشت٬ در دلش غوغا بود. * * * شعله های آتش٬ از خجالت اما٬ سرختر از همه وقت شهر لبریز سکوت٬ و زمان ساکن بود و نفسها همه حبس در سینه٬ چشمها خیره به آتش٬ ناگه٬ کودکی با همه ي کودکیش٬ با صدایی از شوق بانگ زد٬ مژده٬ سیاوش آمد و سیاوش آمد
پاسخ : شعر هاي تنهايي... غریبا (استاد و دوست مهربان) یه غریباکه دلش گرفته از نامردمیها٬ تک و تنها٬ میون دلواپسیها٬ نمیدونه چی بگه با دل عاشق٬ با دل دربدر و همیشه صادق٬ که همه رفتن و رفتن. تو دلش یه قصه داره٬ قصه ای پر غصه داره٬ با خودش تو اوج غربت٬ توی تنهایی و حسرت٬ زیر لب اینو میخونه : ((اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید٬ همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید)) آره رفتش. رفتن یار قدیمی٬ همون عاشق صمیمی٬ تازه اول غروبه این شروع غم فرداست. اونکه رفت و دلو برده به اسیری٬ بی خبر از غم یارش تو غریبی. اما بشنو از غریبا. با همه دلتنگیاشو٬ غم غربت درد فردا هنوزم سنگ صبوره. میدونم میخواد بمونه٬ شعر فردا رو بخونه غریبا سنگ صبوره٬ غریبا کوه غروره
پاسخ : شعر هاي تنهايي... اعتراف ترا دوست دارم٬ ترا می پرستم٬ و می گویم٬ و می نویسم٬ و می خوانم برایت. هراسی نیست٬ رازی نیست. همه میدانند٬ بگذار تو هم بدانی.
پاسخ : شعر هاي تنهايي... نجابت دوستی ها زیباست.خنده ها از ته دل٬ بغضها پر معنی٬ گریه ها با احساس. آن زمانی که دگر ما شده ایم٬ صحبت از ایمان است. بخدا سادگی و پاکی تو٬ سخن پیر خراباتی ماست٬ نفست هم پاک است و فضا مملو از دوستی است. در نگاهت٬ همه آواز محبت پیداست. گاه می اندیشم٬ خنده مادر من نیز چنین رنگی داشت٬ خواهرم هم شاید و نجابت جاریست٬ در وجودت که به این زیبایست. میتوان انسان ماند.
پاسخ : شعر هاي تنهايي... فکر فکر می کنی یه روز بیاد٬ قلبتو مهمونم کنیتوی حصار قلب تو٬ بگیری زندونم کنیفکر می کنی یه روز بیاد٬ رو چشم من پا بذاریبیای به خونه خودت٬ عشقو برام جا بذاریفکر می کنی یه وقت بشه بهم بگی دوست دارمبهم بگی غصه نخور٬ کی گفته تنهات می ذارم* * *اما می دونم این روزا٬ کارم شده فکر و خیالیه عالمه دلواپسی٬ یه دنیا رویای محال* * *خوب می دونم٬ آخر کار٬ می خوای فراموشم کنیبگی که من دیونه ام٬ بری تو خاموشم کنیبدون که دیگه مرده ام٬ اگه که اون روز برسهبه دل می گم بسه دیگه٬ نفس کشیدنم بسه
پاسخ : شعر هاي تنهايي... یاد دلم دگر نمی کند ز رفتن تو شکوه ایدگر به کوی من نیا٬ برو٬ ز یاد رفته ای
پاسخ : شعر هاي تنهايي... نشان دوستت دارم و دانمکه بجز یاد تو ای دوست ندارم به دلم هیچ نشانی. به خیالت شب و روزم همه تکرار مکرر٬ نه شبی نه روزگاری که به یادت نکنم سر. همه یادم پر از عطر نوازش٬ همه جانم به تمنای تو خواهش٬ دگر از قصه رفتن به دلم نیست نشانی. به کجا کوچ کنم جز سر کویت؟ به چه دل خوش کنم ای دوست بجز دیدن رویت؟ همه دلتنگی و غم رفت ز دل بعد پریشانی مویت و کنم یاد سبویت٬ که نفس داد مرا جرعه آخر و چنین شد که شدم واله و شیدا و تماشا گر رویت و تو خود دانی و٬ من هم٬ که بجز یاد تو ای دوست ندارم به دلم هیچ نشانی.