پاسخ : شعر هاي تنهايي... گفته بودن : كلام شعر تنهايي سكوت است ... ولي فكر نمي كردم اينقدر ... [h=2][/h] مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
پاسخ : شعر هاي تنهايي... حکایتم کن برای دستهایی که مرا جستند و برای چشمانی که مرا قطره قطره... برای لبهایی که ترانه ام کردند و بعد شاید مرثیه ای حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
پاسخ : شعر هاي تنهايي... [h=2][/h] ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد ازدياد پنجره جان قناري را گرفت در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد
پاسخ : شعر هاي تنهايي... جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره پای برده های شب اسیر زنجیر غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده من اسیر سایه های شب شدم شب اسیر تار سرد آسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهر تاریک جنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده چراغ ستاره من رو به خاموشی میره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودشو اینورو اونور می زنه تو رگای خسته سرد تنم ترس مردن دادره پرپر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها بروم بسته شده
پاسخ : شعر هاي تنهايي... خودم تنها، تنها دلم چو شام بی فردا دلم چو کشتی بی ناخدا به سینه دریا دلم تو ای خدای مهربان تو ای پناه بی کسان بسنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم تو هم برو ای بی وفا مبر بر لب نام مرا دل تنگم بیگانه شد نمی خواهد دیگر تو را نشان من دیگر مجو حدیث دل دیگر مگو دلم شکسته زیر پا نمی خواهد دیگر تو را تو ای خدای مهربان تو ای پناه بی کسان بسنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم
پاسخ : شعر هاي تنهايي... دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی تاریکه آخر قصه من نزدیکه این منم از همه جا وا ماانده از همه مردم دنیا رانده رانده و خسته و تنها مانده عشق بی غم توی خونه خنده های بچه گونه بدلم شد آرزو بازی عشقمو باختم کاخ امیدی که ساختم عاقبت شد زیر و رو
پاسخ : شعر هاي تنهايي... (( خدا حافظ براي او چه آسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود))و چنين بود كه در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید، و بهارم طی شد.در سراشیبی مرگ، برگها افتادند.خش خشی بی پایانزوزه ای از سرما، و صدایی از درد، باغ را ویران کرد. سبزی روی مرا می دیدیهمگی گم شد و رفت، حرف مردم شد و رفت.گفتنی را گفتم،آنچه می دانستم.همه را باخته ام و جوانی را هم.جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردم،آنچه بر ما آمد.***تو كه در بازاري،راستي قيمت يك شاخه مريم چند است؟مريمم پرپر شد.باز بازنده شدم. . .
پاسخ : شعر هاي تنهايي... آخرين قصهغرق دردیم، ولی می خندیمخنده ای زهرآلود، بدتر از ناله شب عمق شب پیدا نیست، زندگی زیبا نیست *** سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده ولی افسوس چه دیر ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش درد را باور کرد *** به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟ که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟ و من امروز به تلخي ديدم، ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست *** آخر قصه چه شد؟ آخرین قصه چه شد؟ قصه ای تکراری، قصه بیزاری ، عشق هم زیبا نیست!!؟؟
پاسخ : شعر هاي تنهايي... وقت سحرباز وقت سحر است؛ روشني با من و تو مانده ايم تا دم صبح از صدای گل سرخ، قلبهامان زخمی، دیده هامان گریان، چهره ها بی لبخند لیک، فردا چو رسد بزند خنجر نور، بشکافد دل شب وغم از سینه غمناک به گرمی امید، رخت بربندد وباز روشنی و من و تو ۀۀۀ پس بیا تا من و تو ما باشیم با دلی پر زهیایوی امید بزنیم تار وفا، نکنیم عشق رها تا که فردا باشیم، همره و یاور هم و نباشیم دگر، بی خبر از دل هم ۀۀۀ کاش فردا که رسید، عشق معنا می شد زندگی بر همه کس، خوب و زیبا می شد تا به کی اینهمه غم، که دل ما دارد تابه کی خار جفا، که گل ما دارد ما دگر خسته شدیم - خسته از این تکرار ولی از باور عشق، باز وقت سحر است تا که فردا شاید، زندگی پر ثمر است