پاسخ : شعرهای بارونی باز ای باران ببار بر تمام لحظه های بی بهار بر تمام لحظه های خشک خشک بر تمام لحظه های بی قرار باز ای باران ببار بر تمام پیکرم موی سرم بر تمام شعر های دفترم بر تمام واژه های انتظار باز ای باران ببار بر تمام صفحه های زندگیم بر طلوع اولین دلدادگیم بر تمام خاطرات تلخ و تار باز ای باران ببار غصه های صبح فردا را بشوی تشنگی ها خستگی ها را بشوی
پاسخ : شعرهای بارونی بارونو دوست دارم هنوز ... چون تو رو یادم میاره حس میکنم پیش منی ... وقتی که بارون می باره بارونو دوست دارم هنوز ... بدون چتر و سرپناه وقتی که حرفای دلم ... جا میگیرن توی یه آه شونه به شونه می رفتیم ... من و تو تو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه ... چشمای من و خیابون *** بارونو دوست داشتی یه روز ... تو خلوت پیاده رو پرسه ی پاییزی ما ... مرداد داغ دست تو بارونو دوست داشتی یه روز ... عزیز هم پرسه ي من بیا دوباره پا به پام ... تو کوچه ها قدم بزن
پاسخ : شعرهای بارونی بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته , باران خورده , پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگارا خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکویی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
پاسخ : شعرهای بارونی از تمام خشت های خانه پرسیدم ترا پرسش پنهان من اما نفهمیدم ترا باد بر شن های بعد از ظهر می کوبید ومن بر دهان دوره گرد باد کوبیدم ترا خون من در پنجه هایم پیر شد تبخیر شد تا خداوندانه از مرمر تراشیدم ترا آسمان کوچک شد و افتاد پایین و شکست آسمان اندوه من شد که باریدم ترا یک نفر فانوس چشمان مر ا پایین کشید باورت می شد که خوابم برد و نشنیدم ترا باد بر شن ها زد و گنجشک ها ویران شدند باد جور ترسناکی بود ترسیدم ترا مثل خواب نازک گنجشک ها ویران شدم خواب می دیدم که در باران پرستیدم ترا باد چرخی زد، اتاقم پرت شد باران گرفت چشم من روشن! ترادیدم ترا دیدم، تو را
پاسخ : شعرهای بارونی هنوز دست هایم در دست های تو بود که باران بارید تو رفتی چتر بیاوری و من هنوز که هنوز است روی این نیمکت منتظرم که یا باران بند بیاید یا تو با چتر یا تو بی چتر فقط برگردی
پاسخ : شعرهای بارونی شرمنده ام قربان شما باران نداريد ؟ در خود پلايسدم شما گلدان نداريد؟ اين قدر بد اخميد پس لبخندتان كو؟ جز اين نگاه سرد يخبندان نداريد؟ گيرم كه ما زشتيم اين آغازمان نيست باشد شما زيبا ولي پايان نداريد؟ قربان چرا وقتي كه مي بينيد ما را در ذهنتان تصويري از انسان نداريد؟ البته مي بخشيد اما مطمئنيد مخلوط با ايمانتان شيطان نداريد؟\ ...
پاسخ : شعرهای بارونی [h=2][/h] باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا می گویم : خدا حافظ !
پاسخ : شعرهای بارونی زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساسها میتپد دل در شمیم یاسها زندگی موسیقی گنجشکهاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین پیدا شود میتواند زشت هم زیبا شود حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است زندگی یعنی همین پروازها صبحها، لبخندها، آوازها ای خطوط چهره ات قرآن من ای تو جان جان جان جان من با تو اشعارم پر از تو میشود مثنوی هایم همه نو میشود حرفهایم مرده را جان میدهد واژه هایم بوی باران میدهد ...
پاسخ : شعرهای بارونی باز باران، با ترانه، با گهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذرها رودها راه اوفتاده شاد و خرم يك دو سه گنجشگ پرگو باز هر دم ميپرند اين سو و آن سو ميخورد بر شيشه و در مشت و سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي يادم آرد روز باران گردش يك روز ديرين خوب و شيرين توي جنگلهاي گيلان: كودكي ده ساله بودم شاد و خرم، نرم و نازك چست و چابك از پرنده، از چرنده، از خزنده، بود جنگل گرم و زنده آسمان آبي چو دريا يك دو ابر اينجا وآنجا چون دل من، روز روشن بوي جنگل تازه و تر همچو مي مستيدهنده بر درختان ميزدي پر هر كجا زيبا پرنده بركهها آرام و آبي برگ و گل هر جا نمايان چتر نيلوفر درخشان آفتابي سنگها از آب جسته، از خزه پوشيده تن را بس وزغ آن جا نشسته دمبدم در شور و غوغا رودخانه با دوصد زيبا ترانه زير پاهاي درختان چرخ ميزد، چرخ ميزد همچو مستان چشمهها چون شيشههاي آفتابي نرم و خوش در جوش و لرزه توي آنها سنگريزه سرخ و سبز و زرد و آبي با دو پاي كودكانه ميدويدم همچو آهو، ميپريدم از سر جو دور ميگشتم زخانه، ميپراندم سنگريزه تا دهد بر آب لرزه بهر چاه و بهر چاله ميشكستم كردهخالهميكشانيدم به پايين شاخههاي بيدمشكي دست من ميگشت رنگين از تمشك سرخ و مشكي ميشنيدم از پرنده داستانهاي نهاني از لب باد وزنده رازهاي زندگاني هرچه ميديدم در آنجا بود دلكش، بود زيبا شاد بودم، ميسرودم: «روز! اي روز دلارا! دادهات خورشيد رخشان اينچنين رخسار زيبا ورنه بودي زشت و بيجان!» «اين درختان با همه سبزي و خوبي گو، چه ميبودند جز پاهاي چوبي گر نبودي مهر رخشان؟» «روز اي روز دلارا! گر دلارايي است از خورشيد باشد اي درخت سبز و زيبا! هر چه زيبايي است از خورشيد باشد» اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چيره آسمان گرديده تيره بسته شد رخسارهي خورشيد رخشان، ريخت باران، ريخت باران جنگل از باد گريزان چرخها ميزد چو دريا دانههاي گرد باران پهن ميگشتند هر جا برق چون شمشير بران پاره ميكرد ابرها را تندر ديوانه غران مشت ميزد ابرها را روي بركه مرغ آبي از ميانه، از كناره، با شتابي، چرخ ميزد بيشماره گيسوي سيمين ما را شانه ميزد دست باران بادها با فوت خوانا مينمودندش پريشان سبزه در زير درختان رفته رفته گشت دريا توي اين درياي جوشان جنگل وارونه پيدا به! چه زيبا بود جنگل! بس ترانه، بس فسانه، بس فسانه، بس ترانه بس گوارا بود باران! به! چه زيبا بود باران! ميشنيدم اندر اين گوهرفشاني رازهاي جاوداني، پندهاي آسماني: «بشنو از من، كودك من، پيش چشم مرد فردا زندگاني، خواه تيره، خواه روشن هست زيبا! هست زيبا! هست زيبا!»