آمدي از راه دوري تنگ زيباي بلوري آمدي ديدي دلم را خسته در کنج صبوري وقت تاريکاي جاده با تو يک فانوس آمد تشنه بودم قطره اي را با تو اقيانوس آمد قصد دل کندن ندارم از تو اي دلکنده از خود از تو اي برده دلم رو تا شب خوب تولد قصد دل کندن ندارم از تو اي دلکنده از خود از تو اي برده دلم رو تا شب خوب تولد اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم غصه معنايي ندارد تا تو ميخندي برايم پيش تو از ياد بردم روزهاي سختيم را عشق مديون تو هستم لحظه ي خوشبختيم را قصد دل کندن ندارم از تو اي دلکنده از خود از تو اي برده دلم رو تا شب خوب تولد قصد دل کندن ندارم از تو اي دلکنده از خود از تو اي برده دلم رو تا شب خوب تولد قصد دل کندن ندارم از تو اي دلکنده از خود از تو اي برده دلم رو تا شب خوب تولد قصد دل کندن ندارم از تو اي دلکنده از خود از تو اي برده دلم رو تا شب خوب تولد