داستان حضرت موسى (ع) و قوم يهود در قرآن تفسير سوره قصص (2) [h=3]كتاب: ترجمه الميزان، ج 16، ص 41[/h] [h=3]نويسنده: علامه طباطبايى[/h] فلما قضى موسى الأجل و سار بأهله ءانس من جانب الطور نارا قال لأهله امكثوا إنى ءانست نارا لعلى ءاتيكم منها بخبر أو جذوة من النار لعلكم تصطلون (29) فلما أتاها نودى من شطى الواد الأيمن فى البقعة المبركة من الشجرة أن يموسى إنى أنا الله رب العلمين (30) و أن ألق عصاك فلما رءاها تهتز كأنها جان ولى مدبرا و لم يعقب يموسى أقبل و لا تخف إنك من الامنين (31) اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء و اضمم إليك جناحك من الرهب فذنك برهنان من ربك إلى فرعون و ملايه إنهم كانوا قوما فسقين (32) قال رب إنى قتلت منهم نفسا فأخاف أن يقتلون (33) و أخى هرون هو أفصح منى لسانا فأرسله معى ردءا يصدقنى إنى أخاف أن يكذبون (34) قال سنشد عضدك بأخيك و نجعل لكما سلطنا فلا يصلون إليكما بئايتنا أنتما و من اتبعكما الغلبون (35) فلما جاءهم موسى بئايتنا بينت قالوا ما هذا إلا سحر مفترى و ما سمعنا بهذا فى ءابائنا الأولين (36) و قال موسى ربى أعلم بمن جاء بالهدى من عنده و من تكون له عقبة الدار إنه لا يفلح الظلمون (37) و قال فرعون يأيها الملأ ما علمت لكم من إله غيرى فأوقد لى يهمن على الطين فاجعل لى صرحا لعلى أطلع إلى إله موسى و إنى لأظنه من الكذبين (38) و استكبر هو و جنوده فى الأرض بغير الحق و ظنوا أنهم إلينا لا يرجعون (39) فأخذنه و جنوده فنبذنهم فى اليم فانظر كيف كان عقبة الظلمين (40) و جعلنهم أئمة يدعون إلى النار و يوم القيمة لا ينصرون (41) و أتبعنهم فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيمة هم من المقبوحين (42) [h=3]ترجمه آيات[/h] پس چون موسى مدت را بسر رسانيد، همسر خود را برداشت و به راه افتاد، در راه از سمت طور آتشى از دور ديد به خانوادهاش گفت: من از دور آتشى احساس مىكنم شما در اينجا باشيد تا شايد از كنار آن آتش خبرى كسب نموده و يا از خود آتش پارهاى بياورم تا شايد خود را گرم كنيد (29) . ولى همين كه نزديك آتش رسيد صدايى از كرانه رود از طرف راست از درختى كه در قطعه زمينى مبارك واقع بود برخاست كه اى موسى به درستى من خداى رب العالمينم (30) . و اين نيز بگفت كه عصايت بينداز، همين كه موسى عصا را ديد كه به سرعت و شدت به حركت آمد كه گويا در جست و خيز مار سبك بالى است، پشت كرد و بگريخت به طورى كه ديگر به پشت سر خود نگاه نكرد، خطاب رسيد اى موسى بيا و مترس تو از ايمنانى (31) . دست خود در گريبان ببر و بيرون آور در حالى كه سفيد و درخشنده است بدون اينكه درخشندگىاش از بدى باشد و دست بر قلب خود نه تا از ترس آرام گيرد، اين دو معجزه از پروردگار تو به سوى فرعون و مردم او است، كه آنان از دير باز مردمى فاسق بودند (32) . موسى گفت پروردگارا من از آنان كسى را كشتهام لذا مىترسم مرا بكشند (33) . و برادرم هارون از من فصيحتر است او را هم با من و به كمك من بفرست تا مرا تصديق كند كه مىترسم مرا تكذيب كنند (34) . گفت به زودى بازويت را به وسيله برادرت قوى مىكنم و به شما سلطنت و قدرتى مىدهم و به خاطر معجزات من به شما نرسند، آرى شما و پيروانتان غالبيد (35) . پس چون موسى با معجزات روشن ما به سوى فرعونيان آمد گفتند: اين جز سحرى كه به خدا بسته است چيز ديگرى نيست، و ما از نياكان خود چنين چيزى نشنيدهايم (36) . موسى گفت: پروردگار من به كسى كه به هدايت كردن از ناحيه او آمده داناتر است، و بهتر مىداند كه خانه آخرت براى چه كسى است چون ستمگران رستگار نمىشوند (37) . فرعون گفت اى بزرگان قوم من غير از خودم معبودى براى شما نمىشناسم، اى هامان برايم بر گل آتش برافروز و آجر بساز و برجى درست كن باشد كه از معبود موسى اطلاعى بيابم و من او را از دروغگويان مىدانم (38) . فرعون و لشكريانش در زمين بدون حق سركشى كردند و پنداشتند كه به سوى ما برنمىگردند (39) . پس ما او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا ريختيم پس بنگر كه عاقبت ستمگران چگونه بود (40) . ما آنان را پيشوايانى كرديم كه مردم را به سوى آتش دعوت مىكردند و روز قيامت از آن مردم ياورى نخواهند يافت (41) . بعد از رفتنشان هم در دنيا لعنت و در قيامت زشترويى نصيبشان كرديم (42) . [h=3]بيان آيات[/h] [h=3]بيان آيات مربوط به فصل ديگرى از داستان موسى ( عليه السلام) : روانه شدن به سوى مصر و مبعوث گشتن و...[/h] اين آيات فصل ديگرى از داستان موسى (ع) است، كه در آن، اجمالى از حركت آن جناب با خانوادهاش از مدين به طرف مصر، و مبعوث شدنش به رسالت به سوى فرعون و قوم او، براى نجات دادن بنى اسرائيل، و تكذيب آنان رسالت وى را، و سرانجام غرق شدنشان را در دريا آورده، تا آنكه در آخر داستانش منتهى مىشود به نزول تورات، كه گويا منظور از بيان قصه همين قسمت آخر است. "فلما قضى موسى الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا...". مراد از"قضاء اجل"به سر بردن مدت مقرر است، كه مراد از آن در آيه اين است كه: موسى آن مدتى را كه قرار گذاشت براى شعيب خدمت كند، به سر رسانيد، كه در روايت گذشته ديديم فرمودند مدت طولانىتر را به سر رسانيد.و كلمه"آنس"از مصدر "ايناس"است، كه به معناى ديدن و به چشم خوردن چيزى است و كلمه"جذوة من النار"به معناى پارهاى از آتش است، و كلمه"تصطلون "از مصدر"اصطلاء"است، كه به معناى گرم شدن به آتش است. سياق آيه شهادت مىدهد كه اين جريان در شب واقع شده، و گويا شبى بسيار سرد بوده، و نيز برمىآيد كه موسى (ع) و همراهانش راه را گم كرده بودند، در چنين شرايطى موسى (ع) از طرف طور كه در آن نزديكىها بوده آتشى به چشمش مىخورد، به اهل خود دستور مىدهد همانجا بمانند، تا او برود به طرف آنچه به چشمش خورده، شايد در آنجا انسانى ببيند، و از او بپرسد راه كجا است، و يا آنكه پارهاى آتش گرفته بياورد، تا با آن گرم شوند، در سوره "طه"به جاى اين عبارت كه: "لعلى آتيكم منها بخبر ـ توضيحى در مورد تكليم خداى تعالى با موسى ( عليه السلام) در طور سينا از وراى حجاب"شجرة"شايد از آنجا خبرى از راه برايتان بياورم".عبارت"لعلى آتيكم منها بقبس، او اجد على النار هدى ـ شايد از آن برايتان پارهاى بياورم و يا بر كنار آتش راهنمايى شوم"[SUP] (1) [/SUP] آمده و اين تعبير بهترين دليل است بر اينكه اين كاروان در آن شب راه را گم كرده بودند . و همچنين اينكه به اهلش خطاب مىكند كه: "اينجا باشيد..."، شاهد است بر اينكه غير از همسرش كس ديگرى هم با او بوده، و لذا تعبير به جمع آورده (باشيد)، و اگر تنها همسرش با او بود مىگفت: "تو اينجا بباش".و در تورات در سفر خروج، اصحاح چهارم، آيه 20، آمده كه موسى در اين سفر همسرش و فرزندانش را همراه داشته... "فلما اتيها نودى من شاطىء الواد الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة..." در مفردات در معناى كلمه"شاطىء"گفته: "شاطىء الوادى"معنايش كنار وادى است، و نيز همو گفته: كلمه"وادى"در اصل به معناى محلى است كه سيلاب از آنجا مىگذرد، و به همين اعتبار شكاف ميان دو كوه را نيز وادى مىگويند، و جمع اين كلمه "اوديه"مىآيد[SUP] (2) [/SUP]، و كلمه"بقعة"به معناى قطعهاى از زمين است كه به شكل زمينهاى اطرافش نبوده باشد. و مراد از كلمه"ايمن"جانب راست است، در مقابل"أيسر"كه به معناى سمت چپ است، و مقصود در اينجا ايمن و سمت راست وادى است، و به آنچه بعضى[SUP] (3) [/SUP] گفتهاند: "ايمن از يمن در مقابل شومى است"نبايد اعتناء كرد. و"بقعة مباركه"قطعه و نقطه مخصوصى است از (كناره سمت راست وادى) كه در آن درختى قرار داشته كه نداى يا موسى از آن درخت برخاسته، و مبارك بودنش به همين خاطر است، كه نداى الهى و تكلم او با موسى در آن جا واقع شد، و از اين راه شرافتى يافت، و موسى به خاطر همين شرافت و قداست مامور شد كفش خود را بكند، همچنانكه فرمود: "فاخلع نعليك انك بالوادى المقدس طوى"[SUP] (4) [/SUP]. اين آيه شريفه بدون ترديد دلالت دارد بر اينكه درخت مزبور به وجهى مبدأ آن نداء و آن گفتگو بوده، چيزى كه هست اين نيز مسلم است كه درخت سخن نگفته، بلكه سخن سخن خدا و قائم به او بوده، نه قائم به درخت، همان طور كه كلام ما آدميان قائم است به خود متكلم، پس در حقيقت درخت حجابى بود كه خداى تعالى از وراى آن با موسى سخن گفت، البته اين احتجاب به معنايى بوده كه لايق ساحت قدس او باشد، احتجابى كه با احاطه او بر هر چيز منافات نداشته باشد، همچنان كه آيه"و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء"[SUP] (5) [/SUP]، نيز سخن گفتن خدا با يك فرد بشر را منحصر كرده به طريق وحى، يا از پشت حجاب. و از همين جا ضعف اين تفسير كه بعضى[SUP] (6) [/SUP] گفتهاند: "درخت محل كلام بوده، چون كلام از مقوله عرض است، و محتاج است به محلى كه قائم بدان باشد"روشن مىگردد. و همچنين اينكه بعضى[SUP] (7) [/SUP] ديگر گفتهاند: اين نحوه تكلمى كه خدا با موسى كرد عالىترين مرتبه تماس خدا با انبياء (ع) است، چون بدون واسطه با وى سخن گفته، و موسى بدون واسطه سخن او را شنيده وجه فساد اين تفسير اين است كه: در اين جريان نيز سخن گفتن خداى تعالى بدون واسطه نبوده، چون ـ گفتيم ـ كلام خدا از ماوراى حجاب بود، و حجاب در اين تكلم درخت بود، كه واسطه شد ميان موسى (ع) و خداى تعالى، و ظاهر آيه شورى اين بود كه تكلم كردن خدا با خلق خود به يكى از سه نحو است، يكى به وسيله رسول و مبلغ، دوم از وراى حجاب، سوم كه عاليترين مراحل تكلم است تكلم بدون واسطه و بدون حجاب است. "ان يا موسى انى انا الله رب العالمين" ـ كلمه"أن"در اين جمله تفسيريه است، و در آن از ذات متعالى كه نامش الله است خبر مىدهد، و او را به وصف وحدانيت و يكتايى در ربوبيت توصيف مىكند، و شرك را به همه انواعش به طور مطلق از او نفى مىكند، به اين بيان كه وقتى او را به ربوبيت براى همه عالميان ستود، و با در نظر گرفتن اينكه"رب"به معناى مالك و مدبر مىباشد، و مستحق است كه مملوكهايش او را پرستش كنند، ديگر چيزى از عالميان را باقى نگذاشته كه مربوب غير او باشد، در نتيجه ديگر ربى غير از او باقى نمانده، و معبودى سواى او نيست. پس در آيه شريفه اجمال آن مطالبى است كه در سوره طه تفصيلش آمده، و اين ندايى كه در آيه مورد بحث به طور اجمال به معارف سهگانه توحيد و نبوت و معاد اشاره مىكند، در آنجا آنها را از يكديگر جدا كرده، در باره توحيد فرموده: "اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى "، و در باره نبوت فرموده: "و اقم الصلوة لذكرى"و در باره معاد فرموده: "ان الساعة آتية ..."[SUP] (8) [/SUP]. "و ان الق عصاك فلما راها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب". تفسير اين جمله در سوره نمل گذشت. "يا موسى اقبل و لا تخف انك من الآمنين" در اين آيه، جمله"قيل له ـ بدو گفته شد"حذف شده، و تقدير آيه چنين است: "و قيل له يا موسى اقبل و لا تخف انك من الآمنين ـ و بدو گفته شد اى موسى پيش برو و مترس كه تو از ايمنانى"و در اين خطاب به او امنيت مىدهد، و با اين جمله معناى آيه شريفه"يا موسى لا تخف انى لا يخاف لدى المرسلون"[SUP] (9) [/SUP] روشن مىشود، كه معنايش اين است كه: موسى تو فرستاده و مرسلى، و رسولان نزد من ايمنند، نه اينكه مفاد آن عتاب و توبيخ باشد . "اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء" مراد از"سلوك دست در گريبان"فرو بردن دست در آن است، و مراد از"سوء" ـ به طورى كه گفته شده ـ مرض پيسى است. و ظاهرا در اينكه بيرون آوردن دست از گريبان را مقيد كرد به قيد"من غير سوء ـ بدون پيسى "تعريض باشد به تورات كه در سفر خروج، اصحاح چهارم، آيه ششم، مىگويد: "سپس رب بدو اين را هم گفت، كه دست خود به گريبانت فرو كن، موسى دست خود را در گريبان كرد و سپس بيرون آورد، ديد كه ناگهان دستش مانند برف از برص سفيد شده". "و اضمم اليك جناحك من الرهب..." كلمه"رهب" ـ به فتحه راء و سكون هاء ـ و همچنين"رهب" ـ به دو فتحه ـ و نيز "رهب" ـ به ضمه راء و سكون هاء ـ همه به معناى ترس است.و كلمه"جناح" ـ به قول بعضى[SUP] (10) [/SUP] ـ به معناى دست، و ـ به قول بعضى ديگر ـ به معناى بازو است. بعضى[SUP] (11) [/SUP] از مفسرين گفتهاند: "مراد از اينكه فرمود: "جناحت را از ترس به خودت ضم كن"اين است كه: هر وقت، در هنگام مشاهده اژدها شدن عصا، دچار ترس شدى، دست خود را بر سينه خود بچسبان ". بعضى[SUP] (12) [/SUP] ديگر گفتهاند: "معنايش اين است كه: دستهاى خود را جمع كن، چون موسى (ع) وقتى ديد كه عصا اژدها شد، دستهاى خود را از ترس به طرف جلو باز كرد اين جمله مىفرمايد: دستهايت را جمع كن، و آن را از ترس باز مكن، براى اينكه تو از ضرر آن ايمنى". ليكن اين دو وجه ـ به طورى كه ملاحظه مىفرماييد ـ وقتى صحيح است كه جمله "اضمم..."تتمه جمله"اقبل و لا تخف انك من الآمنين"بوده باشد، و حال آنكه اين نظم با فاصله شدن جمله "اسلك يدك فى جيبك..."، در ميان دو جمله، آنهم بدون واو عطف، نمىسازد. بعضى ديگر گفتهاند: "اين جمله كنايه است از امر به عزم بر آنچه خدا از او خواسته، و تحريك او بر اينكه در ابلاغ رسالت خدا جديت به خرج دهد، تا ترس در بعضى احوال، او را از انجام ماموريتش باز ندارد. و از نظر ما بعيد نيست كه مراد از آن اين باشد كه: خواسته است آن جناب سيماى خشوع و تواضع را به خود بگيرد، چون عادت مردم متكبر و خودپسند اين است كه همواره بازوها را از پهلو جدا مىدارند كه گويا در حال خميازهاند، در نتيجه جمله مورد بحث به عنايتى در معناى جمله"و اخفض جناحك للمؤمنين"[SUP] (13) [/SUP] خواهد بود، كه رسول گرامى (ص) را دستور مىدهد براى مؤمنين تواضع كند. "قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون" در اين جمله به داستان مرد قبطى كه به دست آن جناب كشته شد اشاره نموده، و اظهار مىدارد مىترسم مرا به جرم قتل نفس و به عنوان قصاص بكشند. "و اخى هرون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردءا يصدقنى انى اخاف ان يكذبون" در مجمع البيان"[SUP] (14) [/SUP] گفته: "وقتى گفته مىشود"فلانى ردء فلانى"است، معنايش اين است كه: او را يارى و پشتيبانى مىكند". جمله"انى اخاف ان يكذبون"تعليل درخواستى است كه كرده، و آن اين بود كه: برادرم هارون را با من بفرست، و از سياق برمىآيد كه آن جناب از اين ترس داشته كه فرعونيان تكذيبش كنند، و او خشمگين شود، و نتواند حجت خود را بيان نمايد، چون در حال خشم لكنتى كه در زبانش بوده، بيشتر مىشده، نه اينكه معنايش اين است كه: هارون را با من بفرست تا مرا تكذيب نكنند، زيرا آنهايى كه وى را تكذيب مىكردند باك نداشتند از اين كه هارون را هم همراه او تكذيب كنند، كسى كه بخواهد زير بار موسى نرود و او را تكذيب كند هارون هم با او باشد باز تكذيب خواهد كرد. دليل بر گفتار ما در معناى جمله، آيه"قال رب انى اخاف ان يكذبون و يضيق صدرى و لا ينطلق لسانى فارسل الى هرون"[SUP] (15) [/SUP] است، كه سخن موسى (ع) را در همين مورد حكايت مىكند. بنابر اين ما حصل معناى آيه مورد بحث اين مىشود كه برادرم هارون فصيحتر از من است، و زبانى گوياتر از من دارد، پس او را به ياريم بفرست، تا صدق مرا در مدعايم تصديق كند، و وقتى مردم با من مخاصمه مىكنند، قانعشان سازد، زيرا من مىترسم تكذيبم كنند، آن وقت ديگر نتوانم صدق مدعايم را برايشان روشن سازم. "قال سنشد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا فلا يصلون اليكما باياتنا انتما و من اتبعكما الغالبون" اينكه فرمود: بازويت را به وسيله برادرت محكم مىكنم، كنايه است از اينكه: تو را به وسيله او تقويت خواهم كرد، و همچنين عدم وصول فرعونيان به آن دو، كنايه است از اينكه آنان قدرت و تسلط بر كشتن شما نخواهند يافت، گويا آن دو بزرگوار را در يك طرف و فرعونيان را در طرف ديگر دو گروه فرض كرده، كه با هم مسابقه دارند، آنگاه فرموده: گروه فرعونيان به شما نمىرسند، تا چه رسد به اينكه از شما سبقت گيرند. و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى فرمود: به زودى تو را به وسيله برادرت هارون تقويت و يارى خواهيم كرد، و براى شما تسلط و اقتدار و غلبهاى برايشان قرار خواهيم داد، تا به سبب آياتى كه ما شما دو نفر را به وسيله آن غلبه مىدهيم، نتوانند بر شما مسلط شوند، آنگاه همين غلبه دادن آن دو بزرگوار را بر فرعونيان بيان نموده، و فرموده: "انتما و من اتبعكما الغالبون ـ شما و هر كس كه شما دو نفر را پيروى كند غالب خواهيد بود".و اين بيان را آورد تا بفهماند كه نه تنها آن دو تن غالبند، بلكه پيروان ايشان نيز غالب خواهند بود. از اين بيان روشن مىشود كه: كلمه"سلطان"به معناى قهر و غلبه است ولى بعضى [SUP] (16) [/SUP] از مفسرين گفتهاند: به معناى حجت و برهان است، يعنى ما براى شما دو نفر حجت و برهان قرار مىدهيم، و اگر سلطان به اين معنا باشد بهتر آن است كه بگوييم جمله"باياتنا"متعلق است به"غالبون"نه به جمله"فلا يصلون اليكما" (توضيح اينكه: بنا بر وجه اول معنا اين مىشود كه: فرعونيان به سبب آيات و معجزات ما بر شما غلبه نمىكنند و بنابر وجه دوم اين مىشود كه: شما به سبب حجت و برهان ما غالب خواهيد بود) .البته در معناى آيه شريفه وجوه ديگرى نيز ذكر كردهاند، كه چون فايدهاى در تعرض آنها نديديم از نقل آنها خوددارى نموديم. "فلما جاءهم موسى باياتنا بينات قالوا ما هذا الا سحر مفترى..." يعنى وقتى موسى نزد فرعونيان آمد، گفتند: اين سحرى است موصوف به مفترى، و "مفترى"صيغه اسم مفعول است، و به معناى مجعول و من درآوردى است، ممكن هم هست بگوييم مفترى مصدر ميمى است، كه سحر به عنوان مبالغه موصوف به آن شده، توضيح اينكه: وقتى بخواهيم مثلا در اتصاف شخصى به عدالت مبالغه كنيم، كه جرثومه عدالت است، مىگوييم اصلا خود عدالت است، در اينجا نيز فرعونيان گفتهاند: اين سحر از بس خلاف واقع است كه گويا عين جعل كردن است، نه اينكه مجعول باشد. اشاره"هذا"در جمله"ما هذا الا سحر مفترى"اشاره است به معجزاتى كه آن جناب آورد، يعنى اينها جز سحرى من درآوردى نيست، چشمبندىيى است كه خودش درست كرده، و به دروغ به خدا نسبت مىدهد. و اما اشاره"هذا"در جمله"ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين"اشاره است به دعوتى كه آورده، كه معجزات مزبور را حجت و دليل بر آن قرار داده، و اما احتمال اينكه مراد از اين اشاره هم همان معجزات بوده باشد، احتمال صحيحى نيست، چون با تكرار اسم اشاره نمىسازد، علاوه بر اين فرعونيان وقتى معجزات آن جناب را ديدند، بنا بر حكايت قرآن گفتند: "فلناتينك بسحر مثله ـ گفتند ما نيز نظير آن را خواهيم آورد"[SUP] (17) [/SUP] و حال آنكه در پاسخ موسى گفتند: "ما چنين چيزى در پدران گذشته خود سراغ نداشته، و از آنان نشنيدهايم".پس معلوم مىشود مراد از"هذا ـ اين"در اين جمله دعوت موسى (ع) است، نه معجزات وى، از اين هم كه بگذريم در مقابل معجزات موسى (ع) معنا ندارد كه بگويند: ما سابقه نظير اين را نداريم، چون سابقه نداشتن از امثال آن معجزات پاسخگوى آن معجزات، و رد دعوت آن جناب نمىشود. پس معناى آيه اين است كه: آنچه موسى آورده دينى است نوظهور، كه از پدران گذشته و قديمى ما برايمان نقل نشده، كه در عصرى از اعصار به آن معتقد بوده باشند، و با اين معنا، جمله "ربى اعلم بمن جاء بالهدى..."، كه در آيه بعدى است، نيز تناسب دارد. "و قال موسى ربى اعلم بمن جاء بالهدى من عنده و من تكون له عاقبة الدار..." مقتضاى سياق اين است كه: اين آيه پاسخى باشد از موسى (ع) از كلام فرعونيان كه در رد دعوت موسى گفتند: "و ما سمعنا بهذا فى ابائنا الاولين"و اساس اين جواب بر تحدى و اتمام حجت از راه تعجيز است، گويا مىفرمايد: پروردگار من ـ كه همان رب العالمين است و خلقت و امر به دست او است ـ از شما داناتر است، به كسى كه هدايتى مىآورد، و كسى كه موفق به دار آخرت مىشود، و همين پروردگار است كه مرا به عنوان رسول فرستاده تا هدايت برايتان بياورم، ـ هدايتى كه همان دين توحيد است ـ ، و مرا وعده داده كه هر كس به دينم بگرود دار عاقبت داشته باشد، و دليل بر اين ادعايم آيات بيناتى است كه از ناحيه خود به من داده است. پس منظورش از عبارت"كسى كه هدايتى آورده"خودش است، و مراد از"هدى"دعوت دينى است كه آورده . و مراد از"عاقبة الدار"در جمله"و من تكون له عاقبة الدار"، يا بهشت است كه همان خانه آخرت است كه افراد سعيد در آنجا منزل مىكنند، همچنان كه قرآن كريم از زبان ايشان حكايت كرده و گفته: "و اورثنا الأرض نتبوأ من الجنة حيث نشاء" [SUP] (18) [/SUP] و يا آنكه مراد از"عاقبة الدار"سرنوشت خوب دنيا است، همچنان كه در آيه 128 سوره اعراف "عاقبة الدار"به همين معنا است، مىفرمايد: "قال موسى لقومه استعينوا بالله و اصبروا ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين ـ موسى به قوم خود گفت: به خدا استعانت كنيد، و خويشتندار باشيد، كه خدا زمين را به هر كس بخواهد ارث مىدهد، و سرانجام نيك از آن پرهيزكاران است"و يا آنكه مراد از"عاقبة الدار"اعم از دار دنيا و دار آخرت است، كه به نظر ما از اين سه احتمال سومى بهتر از آن دو، و سپس دومى بهتر از اولى است، همچنان كه تعليل"انه لا يفلح الظالمون"هم مؤيد آن است. و در اينكه گفت: "انه لا يفلح الظالمون ـ چون ستمكاران رستگار نمىشوند"، تعريض به فرعون و قومش است و در آن"عاقبة الدار"را از ايشان نفى كرده، براى اينكه آنان اساس سنت حيات را بر ظلم بنا نهادند، كه معلوم است در چنين نظامى از عدالت اجتماعى خبرى نيست، و چنين نظامى بر خلاف فطرت انسانى است، كه جزئى از نظام كون است، در نتيجه بر خلاف نظام آفرينش نيز هست (و نظام آفرينش چنين نظام و اجتماعى را نابود خواهد كرد، پس چنين مردمى رستگار نمىشوند) . بعضى از مفسرين گفتهاند: "وجه اينكه جمله"و قال موسى ربى اعلم..."را عطف كرده بر جمله "ما هذا الا سحر مفترى..."، كه سخن فرعونيان است، صرفا اين است كه: خواسته يك سخن از آنان و يك سخن از موسى نقل كند، تا شنونده بين اين دو سخن مقايسه كند، و صحيح آن دو را از فاسدش تميز دهد".ليكن اگر خواننده محترم دقت كرده باشد ما سخن موسى را عطف بر سخن كفار نگرفتيم، بلكه گفتيم كه كلام موسى رد گفتار كفار است، و اين وجه با سياق موافقتر است. "و قال فرعون يا ايها الملأ ما علمت لكم من اله غيرى..." در اين جمله فرعون به موسى كنايه مىزند، كه براى مردم دعوت به حق آورده، و آن دعوت را با معجزاتى تاييد كرده، مىخواهد بگويد: حقيقت و صحت آنچه تو به سوى آن دعوت مىكنى براى ما ثابت نشده، و همچنين خوارق عاداتى كه آوردى براى ما ثابت نشده كه از طرف خداى تعالى باشد، و اصلا من معبودى غير از خودم براى مردم سراغ ندارم. پس اينكه گفت: "من معبودى غير از خودم براى شما سراغ ندارم"، مطلب را در سياق و عبارتى حق به جانب آورده، تا در دل مردم جا باز كند، و مورد قبول قرار گيرد، همچنان كه ظاهر قول ديگرى از وى كه در جاى ديگر حكايت شده همين است، مىگويد: "ما اريكم الا ما ارى و ما اهديكم الا سبيل الرشاد"[SUP] (19) [/SUP]. پس حاصل معنا اين است كه: فرعون براى بزرگان قوم خود چنين اظهار كرد كه از آيات و معجزات موسى و دعوت او برايش روشن نشده كه معبودى در عالم هست، كه رب همه عالميان باشد، و اصلا اطلاع از معبودى غير از خودش در عالم ندارد، آنگاه به هامان دستور مىدهد كه برجى بسازد، بلكه از بالاى آن از"اله و معبود موسى"اطلاعى پيدا كند. با اين بيان روشن مىشود كه جمله"ما علمت لكم من اله غيرى"از قبيل قصر قلب است (يعنى آنچه را كه موسى منحصر در خدا مىكرد او منحصر در خود كرد)، موسى الوهيت را تنها براى خدا اثبات مىكرد، و از غير خدا نفى مىنمود، فرعون درست به عكس، الوهيت را براى خود اثبات، و از خداى تعالى نفى مىكرد، و اما ساير الهه كه او و قومش آنها را مىپرستيدند، آيه متعرض آنها نيست. "فاوقد لى يا هامان على الطين فاجعل لى صرحا" ـ يعنى اى هامان آتش بيفروز بر گل، و مراد از اين عبارت اين است كه: خشت خام را در آتش بپز و آجر بساز.كلمه"صرح"به معناى برجى بلند است، كه از همه جا پيدا باشد، و اين نام از فعل"صرح الشىء"گرفته شده، كه به معناى اين است كه چيزى ظاهر شد، بنابر اين در جمله مورد بحث دستور داده آجر بسازد. و قصرى بلند برايش بسازد. "لعلى اطلع الى اله موسى" ـ در اين جمله"اله"را نسبت به موسى داده، و گفته اله موسى، به اين عنايت كه خود او آن را نمىشناسد، و اين موسى است كه مردم را به سوى او مىخواند، و اين كلام از باب قرار دادن نتيجه در جاى مقدمه است، و تقدير كلام چنين است: "اجعل لى صرحا اصعد الى اعلى درجاته، فانظر الى السماء لعلى اطلع الى اله موسى ـ برايم برجى بساز، تا بر آخرين پله آن بالا روم، و به آسمانها نظر كنم، شايد از اله موسى اطلاعى يابم"و گويا او خيال مىكرده كه خداى تعالى جسمى است كه در بعضى از طبقات جو يا افلاك منزل دارد، لذا اظهار اميد مىكند كه اگر چنين برجى برايش درست كنند از بالاى آن به خداى تعالى اشراف و اطلاع پيدا كند، ممكن هم هست كه او چنين خيالى نمىكرده بلكه مىخواسته مطلب را بر مردم مشتبه نموده و گمراهشان سازد. و نيز ممكن است مرادش اين بوده باشد كه برايش رصد خانهاى بسازند، تا ستارگان را رصدبندى نموده، از اوضاع كواكب استنباط كند، آيا رسولى مبعوث شده تا با رسالت موسى تطبيق كند يا نه، و يا آنچه موسى ادعا مىكند حق است يا نه؟ مؤيد اين احتمال گفتار ديگر اوست كه قرآن كريم در جاى ديگر آن را چنين حكايت فرموده: "يا هامان ابن لى صرحا لعلى ابلغ الاسباب، اسباب السموات فاطلع الى اله موسى، و انى لاظنه كاذبا"[SUP] (20) [/SUP]. "و انى لاظنه من الكاذبين" ـ در اين جا از مطلبى كه قبلا گفته بود كه من معبودى غير از خودم سراغ ندارم، ترقى نموده، مىگويد: نه تنها نسبت به اله ديگر غير از خودم جهل دارم، بلكه از اين طرف گمان به عدم چنين معبودى دارم، و گمان دارم كه موسى دروغ مىگويد، و اين مدعا را براى تلبيس و گمراه كردن مردم كرده. و اگر گفته شود در آيه مورد بحث فرعون، موسى (ع) را دروغگو خوانده، با اينكه در اين آيه سخنى از موسى حكايت نشده، پس چرا فرعون گفته: او دروغگو است، پاسخ اين آن است كه موسى اين را گفته بود، ليكن قرآن كريم سخن او را در سوره اسرى، آيه 102 حكايت فرموده، كه گفته بود: "لقد علمت ما انزل هؤلاء الا رب السموات و الارض ـ تو خودت يقين دارى كه اين آيات را جز رب آسمانها و زمين كسى نازل نكرده". بعضى[SUP] (21) [/SUP] از مفسرين در توجيه جمله"ما علمت لكم من اله غيرى"گفتهاند: "از قبيل نفى معلوم به نفى علم است"و اين گونه تعبير در جايى مىآيد كه اگر حقيقتى وجود مىداشت حتما همه مىفهميدند، در چنين مواردى گفته مىشود كه من چنين چيزى نمىدانم، يعنى چنين چيزى نيست، و نظير اين تعبير در آيه"قل ا تنبؤن الله بما لا يعلم فى السموات و لا فى الأرض"[SUP] (22) [/SUP] است و ليكن اين توجيه با ذيل آيه سازگار نيست، چون فرعون دنبال اين جمله مىگويد: برايم برجى بساز، تا بلكه از اله موسى اطلاعى پيدا كنم. "و استكبر هو و جنوده فى الأرض بغير الحق و ظنوا انهم الينا لا يرجعون" يعنى حالشان حال كسى است كه برنگشتن به سوى ما در نظرش رجحان دارد، چون در سويداى دل يقين به رجوع داشتند، همچنان كه خداى تعالى در بارهشان فرموده: "و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا ـ معاد را انكار كردند در حالى كه دلهايشان به آن يقين داشت، و اين انكارشان از ظلم و گردنكشى بود". "فاخذناه و جنوده..." كلمه"نبذ"به معناى طرح و دور انداختن است، و كلمه"يم"به معناى دريا است، و بقيه الفاظ آيه روشن است، چيزى كه هست بايد نكتهاى كه در آن است از نظر دور نداشت، و آن لحن توهينآميز به فرعون و لشكريان او، و هول انگيزى عذابى است كه بر سر آنان آورد. "و جعلناهم ائمة يدعون الى النار و يوم القيمة لا ينصرون" معناى دعوت به آتش، دعوت به كارهايى است كه مستوجب آتش است، و آن كارها عبارت است از : كفر و گناهان گوناگون، چون اينها است كه قيامتشان را به صورت آتشى تصوير مىكند، كه در آن معذب خواهند شد، ممكن هم هست مراد از كلمه"نار"همان كارهاى مستوجب آتش باشد، كه به طور مجاز و از باب اطلاق مسبب و اراده سبب، آتش ناميده شده. و معناى پيشوا كردن آنان براى دعوت به آتش اين است كه: ايشان را پيشقدم در كفر و گناه كرد، در نتيجه ديگران به ايشان اقتداء كرده، و به آنان پيوستند، و اگر بپرسى كه چرا خداوند ايشان را پيشواى كفر كرد؟ و آيا اين كار به عدالت خدا برخوردى ندارد؟ در پاسخ مىگوييم: وقتى برخورد دارد كه اين اضلال خدا ابتدايى باشد، يعنى خود آنان قبلا كارى نكرده باشند كه مستوجب اين اضلال باشند، و اما اگر اين اضلال به عنوان مجازات كفر و جحودى باشد كه آنان قبل از ديگران مرتكب شدند، به عدالت خدا برخورد ندارد. بعضى از مفسرين گفتهاند: "مراد از پيشوا كردن آنان براى دعوت به آتش صرف نامگذارى است، مانند نامگذارى در آيه"و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا"[SUP] (23) [/SUP]. و اين تفسير صحيح نيست، براى اينكه با معناى آيه بعد ـ به طورى كه خواهيد ديد ـ نمىسازد، چون مىفرمايد: در آخرت لعنت ديگران نيز به ايشان مىرسد.پس معلوم مىشود كه صرف نامگذارى نيست، بلكه آنان واقعا پيشواى ضلالت بودهاند، علاوه بر اين در آن آيه ديگر هم كه مفسر نامبرده بدان استشهاد كرد، مسلم نيست كه كلمه"جعل"به معناى نامگذارى باشد.و اينكه فرمود : "و يوم القيمة لا ينصرون"، معنايش اين است كه: شفاعت هيچ ناصرى به ايشان نخواهد رسيد . "و اتبعناهم فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيمة هم من المقبوحين" اين آيه شريفه بيان مىكند لازمه آن وصفى را كه در آيه قبلى براى فرعونيان ذكر كرده بود، مىفرمايد: چون پيشوايان بودند، و ديگران در كفر و گناهان پيرو ايشان بودند لذا همواره در ضلالت و كفر و گناه از ايشان الهام مىگرفتند، و پيروى آنان مىكردند، و بهمين جهت همانند وزر و گناه پيروان نيز به گردن ايشان است، پس مادام كه كفر و گناه بعد از آنان ادامه يابد، لعن خدا به ايشان نيز ادامه مىيابد. پس در حقيقت آيه شريفه در معناى آيه"و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم"[SUP] (24) [/SUP]، و آيه"و نكتب ما قدموا و آثارهم" [SUP] (25) [/SUP] است، و اگر در آيه مورد بحث كلمه"لعن"را نكره آورده براى اين است كه دلالت كند بر اهميت و استمرار آن. و همچنين از آنجا كه در روز قيامت به نصرت هيچ ناصرى نمىرسند، ناگزير حالتى خواهند داشت كه دلهاى اهل محشر از آنها متنفر و منزجر خواهد بود، و مردم از ايشان خواهند گريخت، و احدى نزديك ايشان نمىشود، و اين همان معناى قبح و زشترويى است، كه خداى تعالى در كلام مجيدش در باره اشخاصى كه منظر آنان قبيح است در مواردى بسيار اشاره فرموده است . [h=3]بحث روايتى[/h] [h=3](رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته مربوط به موسى ( عليه السلام) و دعوت او)[/h] در مجمع البيان آمده كه: واحدى به سند خود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: شخصى از رسول خدا (ص) پرسيد: كداميك از دو مدت را موسى براى شعيب به سر رسانيد؟ فرمود مدت دورتر و بيشتر را[SUP] (26) [/SUP]. مؤلف: در معناى اين حديث روايتى را هم به سند خود از ابى ذر از آن جناب آورده. و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه، از مقسم، روايت كرده كه گفت: من حسن بن على بن ابى طالب (رضى الله عنه) را ديدم، و از او پرسيدم: موسى كدام يك از دو مدت را براى شعيب انجام داد رسانيد؟ اولى را يا دومى را؟ فرمود: دومى را[SUP] (27) [/SUP]. و در مجمع البيان است كه: ابو بصير از امام باقر (ع) روايت كرده كه فرمود: بعد از آنكه موسى مدت را به سر برد خانوادهاش را برداشت تا به طرف خانه رود، راه را گم كرد، و آتشى ديد، به اهلبيتش گفت: اينجا باشيد كه من آتشى مىبينم[SUP] (28) [/SUP]. و از كتاب طب الائمه به سند خود از جابر جعفى از امام باقر (ع) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: مقصود از كلمه"من غير سوء"، در آيه"و ادخل يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء"بدون مرض برص است[SUP] (29) [/SUP]. و در تفسير قمى در ذيل آيه"فرددناه الى امه..."از راوى نقل كرده كه گفت: به امام ابى جعفر (ع) عرضه داشتم: موسى چند روز از مادرش غايب شد؟ تا خداى عز و جل دوباره او را به وى برگردانيد؟ فرمود: سه روز. مىگويد: پس عرضه داشتم آيا هارون برادر پدرى و مادرى موسى (ع) بود؟ فرمود: بله، مگر نشنيدى كلام خداى عز و جل را كه مىفرمايد: "اى پسر مادرم ريشم و سرم را مگير"، پرسيدم: كدام يك بزرگتر بودند؟ فرمود: هارون، پرسيدم: وحى به هر دو نازل مىشد؟ فرمود: وحى به موسى مىشد و موسى به هارون وحى مىكرد. پرسيدم: بفرماييد ببينم آيا حكومت در بنى اسرائيل و منصب قضاوت و امر و نهى به هر دو واگذار بود؟ فرمود: موسى با پروردگارش مناجات مىكرد، و آنچه به سويش وحى مىشد مىنوشت، و با آن علم، در بنى اسرائيل قضاوت مىكرد، و چون براى مناجات غايب مىشد هارون خليفه و جانشين او مىشد.پرسيدم: كدام يك زودتر از دنيا رفتند؟ فرمود: هارون قبل از موسى، و هر دو در"تيه"درگذشتند.پرسيدم: آيا موسى فرزندى هم داشت؟ فرمود: نه، ذريه ال عمران از هارون شد[SUP] (30) [/SUP]. مؤلف: اشكالى به اين روايت متوجه است اين است كه: ذيلش با رواياتى ديگر كه دلالت بر فرزند داشتن آن جناب دارد، نمىسازد، همچنان كه از تورات نيز برمىآيد كه آن حضرت فرزند داشته. و در تفسير جوامع الجامع در ذيل جمله"و استكبر هو و جنوده"از معصوم (ع) روايت كرده كه فرمود: يكى از پيامها كه موسى (ع) از پروردگارش حكايت كرده اين است كه فرمود: كبريا و عظمت جامه من است (تنها شايسته من است) و هر كس بخواهد در يكى از آن دو با من منازعه كند، در آتشش مىافكنم[SUP] (31) [/SUP]. و در كافى به سند خود از طلحة بن زيد، از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: ائمه در كتاب خدا دو قسمند.يكى پيشوايان هدايت، كه در بارهشان فرمود: "و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا"يعنى قرار داديم ايشان را امامانى كه به امر ما هدايت مىكنند، نه به امر مردم، بلكه امر خدا را بر امر خود و حكم خدا را بر حكم خود مقدم مىدارند، قسم دوم پيشوايان ضلالت، كه در بارهشان فرمود: "و جعلناهم ائمة يدعون الى النار"ايشان را قرار داديم پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مىخوانند، امر خود را قبل از حكم خدا، و مقدم بر آن مىدانند، و بر طبق هوى و هوسها، بر خلاف آنچه در كتاب خداى عز و جل هست، عمل مىكنند [SUP] (32) [/SUP]. [h=3]گفتارى پيرامون داستانهاى موسى و هارون در چند فصل[/h] 1ـ مقام موسى نزد خدا و پايه عبوديت او. موسى (ع) يكى از پنج پيغمبر اولوا العزم است، كه آنان سادات انبياء بودند، و كتاب و شريعت داشتند، و خداى تعالى در آيه شريفه"و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم، و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا"[SUP] (33) [/SUP] و آيه"شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا، و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى"[SUP] (34) [/SUP] كه راجع به شريعتهاى آسمانى، و انبياى داراى شريعت است، آنجناب را در زمره آنان بر شمرده است.و خدا بر او و بر برادرش منت نهاده و فرموده: "و لقد مننا على موسى و هرون "[SUP] (35) [/SUP]، و نيز بر آن دو بزرگوار سلام كرده، فرموده: "سلام على موسى و هرون"[SUP] (36) [/SUP] و نيز او را به بهترين مدح و ثنا ستوده، و فرموده: "و اذكر فى الكتاب موسى، انه كان مخلصا، و كان رسولا نبيا، و ناديناه من جانب الطور الايمن، و قربناه نجيا"[SUP] (37) [/SUP] و نيز فرموده: "و كان عند الله وجيها"[SUP] (38) [/SUP] و نيز فرموده: "و كلم الله موسى تكليما"[SUP] (39) [/SUP]. و نيز آن جناب را در سوره انعام، و در چند جاى ديگر، در زمره انبياء ذكر كرده، و در آيههاى 84ـ 88 سوره انبياء او و ساير انبياء را ستوده، به اينكه ايشان پيامبرانى نيكوكار و صالح بودند، كه خدا بر عالميان اجتباء و برتريشان داده بود، و به سوى صراط مستقيم هدايتشان كرده بود. و در سوره مريم در آيه 58 ايشان را چنين ستوده كه اينان از كسانى هستند كه خدا بر آنان انعام كرده است، در نتيجه صفات زير براى موسى جمع شده است: اخلاص، تقريب، وجاهت، احسان، صلاحيت، تفضيل، اجتباء، هدايت و انعام، كه در مورد مناسب با آنها، هر يك از اين صفات در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته، و همچنين پيرامون معناى نبوت و رسالت و تكليم گفتگو شده است. و اما كتابى كه بر آن جناب نازل شده قرآن كريم آن را"تورات"معرفى نموده و در سوره احقاف، آيه 12 آن را به دو وصف"امام"و"رحمت"توصيف نموده، در سوره انبياء آيه 48 آن را"فرقان "و"ضياء"خوانده، در سوره مائده آيه 44 آن را"هدى"و"نور"خوانده و در سوره اعراف، آيه 145 فرموده: "و كتبنا له فى الالواح من كل شىء موعظة و تفصيلا لكل شىء ـ برايش در الواح از هر چيزى موعظهاى، و نيز براى هر چيزى تفصيلى نوشتيم. چيزى كه هست خداى تعالى در چند جاى قرآن كريم كه او را به اوصاف مزبور ستوده، فرموده كه: بنى اسرائيل تورات را تحريف كردند، و در آن اختلاف نمودند، تاريخ هم مؤيد گفتار قرآن است، براى اينكه ـ به طورى كه در جلد سوم اين كتاب، در ذيل قصص مسيح (ع) گذشت ـ خاطرنشان كرديم كه بعد از آنكه بخت نصر فلسطين را فتح كرد و هيكل (معبد يهود) را ويران ساخت، و تورات را سوزانيد، و در سال پانصد و هشتاد و هشت قبل از ميلاد، يهود را از فلسطين به سوى بابل كوچ داد، در سال پانصد و سى و هشت قبل از مسيح، يعنى پنجاه سال بعد، كورش پادشاه، بابل را فتح نمود و به يهود اجازه داد تا به سرزمين خود، فلسطين بروند، و در آنجا"عزراى كاهن"تورات را برايشان از بر نوشت پس تورات اصلى منقرض شده و آنچه در دست است محفوظات"عزراء"است. 2ـ آنچه از سرگذشت موسى كه در قرآن آمده. نام آن جناب از هر پيغمبرى ديگر در قرآن كريم بيشتر آمده، و ـ به طورى كه شمردهاند ـ نامش در صد و شصت و شش جاى قرآن كريم ذكر شده، و در سى و شش سوره از سورههاى قرآن به گوشههايى از داستانهايش، يا به طور اجمال و يا به تفصيل اشاره شده و در بين انبياء (ع) به كثرت معجزه اختصاص يافته، كه قرآن كريم بسيارى از معجزات باهره وى را ذكر كرده، مانند اژدها شدن عصاى او، نور دادن دستش، ايجاد طوفان، مسلط كردن ملخ، شپش، قورباغه و خون بر مردم، شكافتن دريا، نازل كردن من و نيز سلوى، و جوشاندن دوازده چشمه از يك سنگ با زدن عصا، زنده كردن مردگان، و بلند كردن كوه طور بالاى سر مردم، و غير اينها . همانطور كه گفتيم در كلام خداى تعالى گوشههايى از داستانهاى آن جناب آمده، و ليكن تمامى جزئيات و دقائق آنها را ذكر نفرموده، بلكه به چند فصل از آنها كه ذكرش در هدايت، و ارشاد خلق اهميت داشته، اكتفا كرده، و اين دأب و روش قرآن كريم در اشاره به داستانهاى همه انبياء و امتها است كه از هر داستان آنچه كه ذكرش مايه عبرت و هدايت خلق است ذكر مىكند . و از داستانهاى موسى آنچه كه ذكرش اهميت دارد كه گفتيم كلياتش در قرآن آمده ـ اين است كه: آن جناب در مصر در خانه مردى اسرائيلى به دنيا آمد، و در روزهايى به دنيا آمد كه فرعونيان به دستور فرعون پسر بچههاى بنى اسرائيل را سر مىبريدند، و مادر موسى (به دستور خداى تعالى) او را در صندوقى نهاده، به دريا انداخت، فرعون او را از دريا گرفت، و به مادرش برگردانيد تا شيرش دهد، و تربيتش نمايد و از آن روز در خانه فرعون نشو و نما كرد. آن گاه به سن بلوغ رسيده و مردى قبطى را مىكشد، و از مصر به سوى مدين فرار مىكند، چون ترس اين را داشته كه فرعونيان به قصاص آن مرد قبطى به قتلش برسانند. سپس مدتى مقرر كه همان ده سال باشد، در مدين پيش شعيب مكث نموده و خدمت كرد، و با يكى از دختران او ازدواج نمود. و پس از به سر رساندن آن مدت مقرر به اتفاق اهلبيتش از مدين بيرون آمده، در بين راه آنجا كه كوه طور واقع است، از طرف آن كوه آتشى مىبيند، و چون راه را گم كرده بودند، و آن شب هم شبى بسيار تاريك بوده، به اميد اينكه كنار آن آتش كسى را ببيند، و راه را از او بپرسد، و هم آتشى برداشته با خود بياورد، به خانوادهاش مىگويد: شما اينجا باشيد تا من بروم پارهاى آتش برايتان بياورم، و يا كنار آتش راهنمايى ببينم، و از او از راه بپرسم، ولى همين كه نزديك مىشود خداى تعالى از كنار سمت راست آن بيابان كه از نظر شكل با زمينهاى اطراف فرق داشته، از طرف درختى كه آنجا بوده، ندايش مىدهد، و با او سخن مىگويد، و او را به رسالت خود برمىگزيند، و معجزه عصا و يد بيضا به او مىدهد، كه دو تا از نه معجزههاى او است، و به عنوان رسالت به سوى فرعون و قومش گسيل مىدارد، تا بنى اسرائيل را نجات دهد. موسى نزد فرعون مىآيد، و او را به سوى كلمه حق و دين توحيد مىخواند، و نيز به او پيشنهاد مىكند كه بنى اسرائيل را همراه او روانه كند، و دست از شكنجه و كشتارشان بردارد، و به منظور اينكه بفهماند رسول خداست، معجزه عصا و يد بيضا را به او نشان مىدهد، فرعون از قبول گفته او امتناع مىورزد، و در مقام برمىآيد با سحر ساحران با معجزه او معارضه كند، و حقا سحرى عظيم نشان دادند، اژدها و مارهاى بسيار به راه انداختند، ولى همين كه موسى عصاى خود را بيفكند، تمامى آن سحرها را برچيد و خورد، و دوباره به صورت عصا برگشت ساحران كه فهميدند عصاى موسى از سنخ سحر و جادوى ايشان نيست، همه به سجده افتادند و گفتند: ما به رب العالمين ايمان آورديم، به آن كسى كه رب موسى و هارون است، ولى فرعون همچنان بر انكار دعوت وى اصرار ورزيد، و ساحران را تهديد كرد، و ايمان نياورد. موسى (ع) هم همچنان به دعوت خود پافشارى مىكرد، او و درباريانش را به دين توحيد همى مىخواند، و معجزهها مىآورد، يك بار آنها را دچار طوفان ساخت، يك بار ملخ و شپش و قورباغه و خون را بر آنان مسلط كرد، آياتى مفصل آورد، ولى ايشان بر استكبار خود پافشارى كردند، به هر يك از گرفتاريها كه موسى به عنوان معجزه برايشان مىآورد، مبتلا مىشدند، مىگفتند: اى موسى پروردگار خودت را بخوان و از آن عهدى كه به تو داده كه اگر ايمان بياوريم اين بلا را از ما بگرداند استفاده كن، كه اگر اين بلا را بگردانى به طور قطع ايمان مىآوريم، و بنى اسرائيل را با تو مىفرستيم ولى همين كه خدا در مدت مقرر بلا را از ايشان برطرف مىكرد، دوباره عهد خود را مىشكستند، و به كفر خود ادامه مىدادند . ناگزير خداى تعالى دستورش مىدهد تا بنى اسرائيل را در يك شب معين بسيج نموده از مصر بيرون ببرد موسى و بنى اسرائيل از مصر بيرون شدند و شبانه به راه افتادند، تا به كنار دريا رسيدند، فرعون چون از جريان آگهى يافت، از دنبال سر، ايشان را تعقيب كرد و همين كه دو فريق يكديگر را از دور ديدند، اصحاب موسى به وى گفتند: دشمن دارد به ما مىرسد موسى گفت: حاشا، پروردگار من با من است، و به زودى مرا راهنمايى مىكند در همين حال به وى وحى مىشود كه با عصايش به دريا بزند همين كه زد، دريا شكافته شد، و بنى اسرائيل از دريا گذشتند فرعون و لشكريانش نيز وارد دريا شدند، همين كه آخرين نفرشان وارد شد، خداوند آب را از دو طرف به هم زد، و همهشان را غرق كرد. بعد از آنكه خداوند بنى اسرائيل را از شر فرعون و لشكرش نجات داد و موسى (ع) ايشان را به طرف بيابانى برد كه هيچ آب و علفى نداشت، در آنجا خداوند آنان را اكرام كرد و"من "و"سلوى"، (كه اولى گوشتى بريان و دومى چيزى به شكل ترنجبين بود) بر آنان نازل كرد، تا غذايشان باشد، و براى سيراب شدنشان موسى به امر خداوند عصا را به سنگى كه همراه داشت زد، دوازده چشمه از آن جوشيد هر يك از تيرههاى بنى اسرائيل چشمه خود را مىشناخت و از آن چشمه مىنوشيدند، و از آن من و سلوى مىخوردند، و براى رهايى از گرماى آفتاب، ابر بر سر آنان سايه مىافكند. آنگاه در همان بيابان خداى تعالى با موسى مواعده كرد كه چهل شبانه روز به كوه طور برود، تا تورات بر او نازل شود.موسى (ع) از بنى اسرائيل هفتاد نفر را انتخاب كرد، تا تكلم كردن خدا با وى را بشنوند، (و به ديگران شهادت دهند) ولى آن هفتاد نفر با اينكه شنيدند مع ذلك گفتند: ما ايمان نمىآوريم تا آنكه خدا را آشكارا ببينيم، خداى تعالى "جلوهاى به كوه كرد، كوه متلاشى شد"، ايشان از آن صاعقه مردند، و دوباره به دعاى موسى زنده شدند، و بعد از آنكه ميقات تمام شد خداى تعالى تورات را بر او نازل كرد آنگاه به او خبر داد كه بنى اسرائيل بعد از بيرون شدنش گوسالهپرست شدند، و سامرى گمراهشان كرد. موسى (ع) بين قوم برگشت، در حالى كه بسيار خشمگين و متاسف بود، گوساله را آتش زد و خاكسترش را به دريا ريخت، و سامرى را طرد كرد، و فرمود: برو كه در زندگى هميشه بگويى: "لا مساس ـ نزديكم نشويد"، اما مردم را دستور داد تا توبه كنند، و به همين منظور شمشير در يكدگر به كار بزنند، و يكدگر را بكشند، تا شايد توبهشان قبول شود و قبول شد دوباره از پذيرفتن احكام تورات كه همان شريعت موسى بود سرباز زدند، و خداى تعالى كوه طور را بلند كرد، و در بالاى سر آنان نگه داشت، (كه اگر ايمان نياوريد بر سرتان مىكوبم) . سپس بنى اسرائيل از خوردن"من"و"سلوى"به تنگ آمده، و درخواست كردند كه پروردگار خود را بخواند از زمين گياهانى برايشان بروياند، و از سبزى، خيار، سير، عدس، و پياز آن برخوردارشان كند خداى تعالى دستورشان داد براى رسيدن به اين هدف داخل سر زمين مقدس شويد، كه خداوند بر شما واجب كرده در آنجا به سر بريد.بنى اسرائيل زير بار نرفتند، و خداى تعالى آن سرزمين را بر آنان حرام كرد، و به سرگردانى مبتلاشان ساخت، در نتيجه مدت چهل سال در بيابانى سرگردان شدند. و باز يكى از داستانهاى آن جناب سرگذشت رفتنش با آن جوان به مجمع البحرين براى ديدار بنده صالح خدا، و رفاقتش با آن عبد صالح است، كه در سوره كهف آمده است. 3ـ مقام هارون (ع) نزد خدا و پايه عبوديت او خداى تعالى در سوره صافات آن جناب را در منتهايش، و در دادن كتاب، و هدايت به سوى صراط مستقيم، و در داشتن تسليم، و بودنش از محسنين، و از بندگان مؤمنين به خدا، با موسى (ع) شريك دانسته، و او را از مرسلان دانسته، و از انبيايش معرفى كرده، و او را از كسانى دانسته كه بر آنان انعام فرموده، و او را با ساير انبياء در صفات جميل آنان از قبيل احسان، صلاح، فضل، اجتباء و هدايت شريك قرار داده و يكجا ذكر كرده. و در آيه"و اجعل لى وزيرا من اهلى، هرون اخى، اشدد به ازرى، و اشركه فى امرى، كى نسبحك كثيرا، و نذكرك كثيرا انك كنت بنا بصيرا"[SUP] (40) [/SUP] موسى (ع) در مناجات شب طور دعا كرده و از خدا خواسته كه هارون را وزير او قرار دهد، و پشتش را به وى محكم نموده و او را شريك او قرار دهد، تا خدا را بسيار تسبيح كنند، و بسيار ذكر گويند، هم طراز موسى دانسته. و آن جناب در تمامى مواقف ملازم برادرش بوده، و در عموم كارها با او شركت مىكرده، و او را در رسيدنش به مقاصد يارى مىكرد. و در قرآن كريم هيچ مسالهاى كه مختص به آن جناب باشد، نيامده مگر همان جانشينى او براى برادرش، در آن چهل روزى كه به ميقات رفته بود، "و قال لاخيه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين"كه به برادر خود هارون گفت: خليفه من باش در قومم، و اصلاح كن، و راه مفسدان را پيروى مكن، و وقتى از ميقات برگشت، در حالى كه خشمناك و متاسف بود كه چرا گوسالهپرست شدند، الواح تورات را بيفكند، و سر برادر را بگرفت و به طرف خود بكشيد، هارون گفت اى پسر مادر! مردم مرا ضعيف كردند، (و گوش به سخنم ندادند)، و نزديك بود مرا بكشند، پس پيش روى دشمنان مرا شرمنده و سرافكنده مكن، و مرا جزو اين مردم ستمگر قرار مده، موسى گفت: پروردگارا مرا و برادرم را بيامرز، و ما را در رحمت خود داخل كن، كه تو ارحم الراحمينى. 4ـ داستان موسى در تورات عصر حاضر داستانهاى موسى (ع) در ماسواى سفر اول از تورات كه پنج سفر است آمده، جزئيات تاريخ او از حين تولد تا روز وفات، و آنچه از شرايع و احكام به وى نازل شده، همهاش در آن چهار سفر ديگر، يعنى سفر خروج، سفر لاويان، سفر عدد، و سفر تثنيه آمده است. چيزى كه هست ما بين آنچه كه تورات آورده، با آنچه كه در قرآن آمده در امورى كه كم هم نيست اختلاف هست. و يكى از مهمترين موارد اختلاف اين است كه: تورات مىگويد: نداى موسى و سخن گفتن خدا از درخت با وى در سرزمين مدين، قبل از حركت دادن خانوادهاش به طرف مصر بوده، و خلاصه در همان ايامى بوده كه براى شعيب گوسفند مىچرانيده[SUP] (41) [/SUP] مىگويد: در همان ايام كه مشغول شبانى وى بوده، گوسفند را به ماوراى دشت برده، و به كوه خدا "حوريب"رسيد، و در آنجا ملائكه خدا برايش ظاهر شدند، و آتشى را وسط درخت خارى برايش نمودار كردند، آنگاه خدا با وى سخن گفت، و آنچه مىخواست در ميان نهاد، و او را براى نجات دادن بنى اسرائيل نزد فرعون فرستاد[SUP] (42) [/SUP]. يكى ديگر از موارد اختلاف مهم اين است كه: آن فرعونى كه موسى به سوى وى فرستاده شد، غير از آن فرعونى بوده كه موسى را در دامن خود پروريد، و موسى از شر او گريخت، تا به عنوان قصاص از خون مرد قبطى كه به دست وى كشته شده بود، به قتل نرسد[SUP] (43) [/SUP]. يكى ديگر اين است كه: تورات سخنى از ايمان آوردن ساحران به ميان نياورده، كه وقتى عصاهاى خود را افكندند، و به صورت مارها درآوردند، و عصاى موسى همه آنها را بلعيد، چه كردند، و چه گفتند، بلكه مىگويد كه ساحران همچنان نزد فرعون بودند، و با موسى معارضه كردند، و در مقابل دو معجزه موسى، يعنى معجزه خون و قورباغه، سحر خود را به كار زدند[SUP] (44) [/SUP]. يكى ديگر اين است كه: تورات مىگويد: آن كسى كه براى بنى اسرائيل گوساله درست كرد، و بنى اسرائيل آن را پرستيدند، خود هارون، برادر موسى بود، براى اينكه وقتى بنى اسرائيل ديدند كه موسى از مراجعت از كوه طور دير كرد، همه نزد وى جمع شدند، و بدو گفتند براى ما معبودى درست كن، تا پيشاپيش ما راه برود، براى اينكه اين مرد (موسى) كه ما را از سرزمين مصر بيرون كرد، نيامد، و نفهميديم چه شد؟ هارون به ايشان گفت: پس هر چه گوشواره به گوش زنان و پسران و دختران خود داريد برايم بياوريد. تمامى بنى اسرائيل گوشوارههايى كه به گوش داشتند بياوردند، هارون همه را گرفت و با از ميل قالبى درست كرد، و طلاها را آب كرده در آن قالب ريخت، و به صورت گوسالهاى درآورد، و گفت: اين است معبود شما، اى بنى اسرائيل، كه شما را از مصر بيرون كرد[SUP] (45) [/SUP]. در اينجا لازم است به خواننده عزيز تذكر دهم كه اگر آيات قرآنى را در اين قسمتها از داستان موسى (ع) به دقت زير نظر و مطالعه قرار بدهد، خواهد ديد كه لحن آنها تعريض و كنايه زدن به تورات است. البته غير از موارد اختلافى كه ذكر شد، اختلافهاى جزئى بسيارى ديگر نيز هست، مانند اينكه در داستان كشتن قبطى، مىگويد: دو طرف دعوا در روز دوم اسرائيلى بودند[SUP] (46) [/SUP] و مانند اينكه مىگويد: آن كسى كه در روز مسابقه عصا را انداخت، و عصا همه سحر ساحران را بلعيد، هارون بود كه به دستور موسى آن را انداخت[SUP] (47) [/SUP] و نيز تورات داستان انتخاب هفتاد نفر را براى ميقات، و نزول صاعقه، و زنده شدنشان بعد از مردن را اصلا نياورده. و نيز در تورات، اصحاح سى و دوم از سفر خروج آمده كه: الواحى كه موسى (ع) از مراجعت از كوه با خود آورد و به زمين انداخت، دو تا تخته سنگ بود، كه نامشان لوح شهادت بود، و همچنين از اين قبيل اختلافها زياد است. و لقد ءاتينا موسى الكتب من بعد ما أهلكنا القرون الأولى بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم يتذكرون (43) و ما كنت بجانب الغربى إذ قضينا إلى موسى الأمر و ما كنت من الشهدين (44) و لكنا أنشأنا قرونا فتطاول عليهم العمر و ما كنت ثاويا فى أهل مدين تتلوا عليهم ءايتنا و لكنا كنا مرسلين (45) و ما كنت بجانب الطور إذ نادينا و لكن رحمة من ربك لتنذر قوما ما أتاهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون (46) و لو لا أن تصيبهم مصيبة بما قدمت أيديهم فيقولوا ربنا لو لا أرسلت إلينا رسولا فنتبع ءايتك و نكون من المؤمنين (47) فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا لو لا أوتى مثل ما أوتى موسى أ و لم يكفروا بما أوتى موسى من قبل قالوا سحران تظهرا و قالوا إنا بكل كفرون (48) قل فأتوا بكتب من عند الله هو أهدى منهما أتبعه إن كنتم صدقين (49) فإن لم يستجيبوا لك فاعلم أنما يتبعون أهواءهم و من أضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله إن الله لا يهدى القوم الظلمين (50) و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون (51) الذين ءاتينهم الكتب من قبله هم به يؤمنون (52) و إذا يتلى عليهم قالوا ءامنا به إنه الحق من ربنا إنا كنا من قبله مسلمين (53) أولئك يؤتون أجرهم مرتين بما صبروا و يدرءون بالحسنة السيئة و مما رزقنهم ينفقون (54) و إذا سمعوا اللغو أعرضوا عنه و قالوا لنا أعملنا و لكم أعملكم سلم عليكم لا نبتغى الجهلين (55) إنك لا تهدى من أحببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو أعلم بالمهتدين (56) [h=3]ترجمه آيات[/h] و به تحقيق ما بعد از هلاك كردن نسلهاى گذشته به موسى كتاب داديم تا چراغ فراراه مردم و اراده مردم و هدايتى و رحمتى باشد شايد متذكر شوند (43) . و تو اى محمد (ص) نبودى در سمت غربى سينا آنجا كه تورات را به موسى وحى كرديم و تو از حاضران و شاهدان نبودى (44) . و ليكن ما نسلها پديد آورديم پس دراز شد برايشان زندگانى و تو در ميان اهل مدين مقيم نبودى تا سرگذشت آنان را براى مردم خودت بگويى اين ماييم كه تو را مىفرستيم (45) . باز تو در طرف طور نبودى آنجا كه ما ندا داديم و ليكن از در رحمت جريان را به تو خبر داديم تا مردمى را كه قبل از تو پيامبرى بيمرسان نداشتند بيمرسان باشى كه متذكر شوند (46) . و اگر نمىفرستاديم و به كيفر گناهانى كه كردند هلاكشان مىكرديم مىگفتند پروردگارا چرا به سوى ما رسولى نفرستادى تا آياتت را پيروى كنيم و از مؤمنان باشيم؟ (47) . ولى وقتى از ناحيه ما حق به سويشان آمد گفتند چرا مثل آنچه به موسى دادند به اين پيامبر ندادند، آيا در برابر آنچه كه از موسى ديدند كفر نورزيدند، و نگفتند كه اين قرآن و تورات دو سحرند كه يكديگر را كمك مىكنند؟ و آيا نگفتند كه ما به هر يك كافريم؟ (48) . تو به ايشان بگو پس شما از ناحيه خدا كتابى بياوريد كه از تورات و قرآن راهنماتر باشد تا من آن را پيروى كنم اگر راست مىگوييد (49) . و اگر اين پيشنهاد را از تو نپذيرفتند پس بدان كه اينان تنها از هواهاى خود پيروى مىكنند و آيا كسى گمراهتر از پيرو هوى بدون راهنمايى از خدا هست به درستى كه خدا مردم ستمگر را هدايت نمىكند (50) . و به تحقيق كه ما قرآن را پيوسته فرستاديم باشد كه متذكر شوند (51) . كسانى كه قبل از قرآن كتاب به ايشان داديم به قرآن ايمان مىآورند (52) . و چون قرآن برايشان خوانده مىشود مىگويند بدان ايمان آورديم و آن حق و از ناحيه پروردگار ماست و ما قبلا اسلام آورده بوديم (53) . اين عده از اهل كتاب دو برابر اجر خواهند داشت چون هم صبر كردند و هم بديها را با خوبيها دور نمودند و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مىكنند (54) . و چون سخن بيهوده مىشنوند از آن رو گردانيده مىگويند اعمال ما براى ما، اعمال شما براى شما، سلام بر شما ما خواهان معاشرت جاهلان نيستيم (55) . به درستى اى محمد (ص) تو هر كه را دوست بدارى هدايت نتوانى كرد بلكه خداست كه هر كه را بخواهد هدايت مىكند و او داناتر به كسانى است كه قابل هدايتند (56) . [h=3]بيان آيات[/h] سياق اين آيات شهادت مىدهد بر اينكه مشركين از قوم رسول خدا (ص) به بعضى از اهل كتاب مراجعه نموده در باره آن جناب از ايشان نظريه خواستهاند، و بعضى از آيات قرآن را هم كه تورات را تصديق كرده بر آنان عرضه كردهاند، و اهل كتاب پاسخ دادهاند كه آرى ما آنچه در قرآن در اين باره آمده، تصديق داريم، و به آنچه از معارف حقه كه قرآن متضمن آن است، ايمان داريم، و اصولا آورنده قرآن را قبل از آنكه مبعوث شود مىشناختيم، همچنان كه در آيه"53"از همين آيات فرموده: "و اذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا انا كنا من قبله مسلمين". و مشركين از اين پاسخ اهل كتاب ناراحت شده، به مشاجره و درشتگويى با آنان پرداختند، و گفتهاند كه، اين قرآن سحر و تورات شما هم مثل آن سحر است، "سحران تظاهرا ـ هر دو سحرند.كه يكدگر را كمك مىكنند""و انا بكل كافرون ـ و ما به هر دو كافريم"، در نتيجه اهل كتاب از مشركين اعراض نموده، و گفتهاند: "سلام عليكم لا نبتغى الجاهلين". اين آن چيزى است كه از سياق آيات مورد بحث به دست مىآيد، و خداى سبحان وقتى داستان موسى را بيان كرده خبر داده كه: چگونه مردمى زير دست و برده و ضعيف و زير شكنجه فرعونيان كه پسرانشان را ذبح مىكرد و دختران آنان را زنده مىگذاشت را بر آن ياغيان خونخوار و طاغيان تبهكار پيروز كرد، آنهم به دست كودكى از همان ستمكشان، كه در دامن همان دشمن خونآشامش بپروريد، دشمنى كه به فرمان او هزاران كودك از دودمان وى را سر بريدند، و بعد از پرورش يافتنش، او را از ميان دشمن بيرون كرد، و دوباره به ميان آنان فرستاد، و بر آنان غالب ساخت، تا همه را غرق كرده، و دودمان بنى اسرائيل را نجات بخشيد و وارث آنان كرد. خداى سبحان بعد از ذكر اين ماجرا، روى سخن را متوجه كتابهاى آسمانى ـ كه متضمن دعوت به دين توحيد است، و بدان وسيله حجت بر خلق تمام مىشود، و هم حامل تذكرهايى براى مردم است ـ نموده و مىفرمايد: خداى سبحان تورات را كه در آن بصيرتها و هدايت و رحمت براى مردم بود، بر موسى نازل كرد تا شايد از يادآورى قرون گذشته، و هلاكت امتهاى گذشته به جرم نافرمانىها، متذكر شوند، و از نافرمانى خدا دست بردارند. و نيز قرآن را بر رسول خدا (ص) نازل كرد، و در آن داستانها از موسى بياورد، با اينكه رسول اسلام در عصر موسى نبود، و نزول تورات را بر وى نديد و در طور حضور نداشت، آن وقتى كه خدا ندايش داد، و با او سخن گفت، و آنچه بين موسى و شعيب (ع) گذشته بود براى آن جناب بيان داشت، با اينكه آن جناب در مدين نبود، تا جريان را براى مردم تعريف كند، و ليكن خداى تعالى از در رحمت آن را برايش بيان كرد، تا با نقل كردن آن انذار كند مردمى را كه قبل از او نذير نداشتند، چون به خاطر كفرشان و فسوقشان در معرض نزول عذاب و گرفتار شدن به مصيبت قرار گرفته بودند، و اگر اين كتاب را نازل نمىكرد، و دعوت را ابلاغ نمىكرد، هر آينه آن وقت مىگفتند: "ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك ـ پروردگارا چرا رسولى به سوى ما نفرستادى، تا آيات تو را پيروى كنيم، و حجت ايشان عليه خدا تمام بود . ولى وقتى خداى تعالى پيغمبر خود را مبعوث نموده، و قرآن نازل شد، و حق به سويشان آمد، گفتند: "لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى، ا و لم يكفروا بما اوتى موسى من قبل"، چرا به او آن معجزاتى را ندادند كه به موسى دادند، آيا همينها نبودند كه به همان معجزات كه به موسى داده شد در هنگامى كه به اهل كتاب مراجعه كردند، و اهل كتاب قرآن را تصديق كردند، كفر ورزيده گفتند: هم قرآن و هم تورات سحر است كه يكديگر را كمك مىكنند، و مگر نگفتند ما به همه اينها كافريم؟ آنگاه به رسول گرامى خود حجت را مىآموزد، تا با آن عليه كفار احتجاج كند، مىفرمايد : "قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما اتبعه ـ به ايشان بگو اگر راست مىگوييد پس شما كتابى از نزد خدا بياوريد كه بهتر از قرآن و تورات باشد، تا من آن را پيروى كنم "، يعنى حكمت خدا واجب مىسازد كه بالأخره از ناحيه او كتابى به سوى خلق نازل شود، تا مردم را به سوى حق هدايت نموده، و بدان حجت بر مردم تمام شود، و مردم حق را بشناسند، ناگزير اگر تورات و قرآن كتاب هدايت نباشند، و براى هدايت مردم كافى نباشند، بايد كتابى كه بهتر از آن دو هدايت مىكند، بوده باشد، و حال آنكه چنين كتابى نيست چون هادىتر از اين دو كتاب نمىشود، براى اينكه آنچه در اين دو كتاب از معارف حقه وجود دارد، مؤيد به اعجاز است، و براهين عقلى نيز آن را تاييد مىكند، علاوه بر اين كتاب سماوى بهتر از آن دو نيست پس آن دو، كتاب هدايتند و اين مردم كه از آن دو اعراض مىكنند، به حكم برهان و دليل عقل اعراض نمىكنند، بلكه هواى نفس خود را پيروى مىكنند، و از صراط مستقيم گمراه شدهاند، "فان لم يستجيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهواءهم...". آنگاه قومى از اهل كتاب را مدح مىكند، كه وقتى مشركين نزد آنان رفتند تا از امر محمد (ص) و قرآن پرسش كنند، آنان اظهار كردند كه: ما به او و كتاب او ايمان داريم و او را تصديق مىكنيم، و از حرف لغو مشركين روى گرداندند. "و لقد آتينا موسى الكتاب من بعد ما اهلكنا القرون الاولى بصائر للناس...". "لام"بر سر جمله"لقد آتينا"لام سوگند است، و آيه را چنين معنا مىدهد كه: من سوگند مىخورم، كه ما كتاب تورات را به موسى داديم، و آن را به وى وحى نموديم. "من بعد ما اهلكنا القرون الاولى بصائر للناس" ـ يعنى بعد از آن كه اقوام و نسلهاى سابق بر نزول تورات را هلاك كرديم، مانند قوم نوح، و اقوام ديگرى كه بعد از ايشان هلاك شدند، و چه بسا يكى از آنها قوم فرعون باشد. در آيه مورد بحث مىفرمايد: ما كتاب را به موسى داديم، بعد از آنكه قرون اولى را هلاك كرده بوديم، و اين قيد براى اين است كه: اشاره كند به اينكه در اوان بعثت موسى، بشر محتاج به يك كتاب آسمانى بود، براى اينكه معالم دين الهى با رفتن قرون اولى مندرس شده بود، و نيز كتابى لازم بود تا در آن به داستانهاى امم گذشته اشاره شود، تا مردم بدانند كه آنان به خاطر تكذيب آيات خدا چگونه به عذاب الهى دچار شدند، در نتيجه آنان كه عبرتگير هستند عبرت گيرند، و آنهايى كه تذكر پذيرند متذكر شوند. كلمه"بصائر"جمع"بصيرت"است كه به معناى وسيله ديدن است، و گويا مراد از "بصائر"حجتها و ادله روشنى است كه بوسيله آنها حق ديده مىشود، و ميان حق و باطل تميز داده مىشود، و جمله"بصائر للناس"حال از كتاب است، و بعضى گفتهاند: مفعول له است، (كه در معنا بصائر الناس خواهد بود) . و كلمه"هدى"به معناى هادى يا هر چيزى است كه مايه هدايت باشد، و همچنين كلمه"رحمة"به معناى مايه رحمت است، و اين دو كلمه حال از كتابند، مانند بصائر، كه آن نيز حال بوده و همان مفسرى كه بصائر را مفعول له گرفته بود، اين دو كلمه را هم مفعول له گرفته است . و معنايش اين است كه: سوگند مىخورم كه ما به موسى كتاب داديم، كه همان تورات است، و اين كتاب را بعد از هلاكت اقوام گذشته داديم، چون حكمت اقتضاء مىكرد كه دعوت به دين توحيد و انذار بشر از عذاب را تجديد كنيم، لذا اين كتاب را به موسى داديم، در حالى كه پر از حجتها و براهين واضح و روشنگر بود كه انسانها به وسيله آن حجتها به معارف حقه و به سوى هدايت راه مىيابند، و نيز رحمتى بود كه انسانها به وسيله عمل به دستورات و شرايع و احكام آن مشمول رحمت مىشوند، اين كتاب را نازل كرديم براى اين كه انسانها متذكر شده، آنچه از عقايد و اعمال كه بر آنان واجب است بشناسند، و بفهمند كه به چه عقايدى بايد معتقد باشند، و چه اعمالى را واجب است انجام دهند. "و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر و ما كنت من الشاهدين" اين آيه شريفه خطاب به رسول خدا (ص) است، و كلمه "غربى"صفت چيزى است كه حذف شده، كه يا وادى است، و يا كوه، و معنايش اين است كه: تو در جانب بيابان غربى و يا كوه غربى نبودى كه چنين و چنان شد. "اذ قضينا الى موسى الامر" ـ گويا كلمه"قضاء"در اينجا متضمن معناى عهد است، (چون با كلمه الى متعدى شده)، و مراد ـ به طورى كه گفتهاند[SUP] (48) [/SUP] ـ اين است كه: ما امر را به وى عهد كرديم، و معناى اين جمله اين است كه: ما امر نبوت او را با نازل كردن تورات به وى محكم كرديم، و اما اصل نبوتش را جمله"و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا"متعرض آن است، كه در دو آيه بعد قرار دارد.و جمله"و ما كنت من الشاهدين "تاكيد همان جمله قبل است، يعنى جمله"و ما كنت بجانب الغربى". و معناى آيه اين است كه: محمد (ص) ! تو حاضر و شاهد نبودى آن هنگامى را كه ما تورات را بر موسى در جانب غربى از وادى يا كوه نازل كرديم. "و لكنا أنشأنا قرونا فتطاول عليهم العمر" "تطاول عمر"به معناى امتداد يافتن مدت زندگى است، و اين جمله استدراك و تبصره است از نفى در جمله"و ما كنت بجانب الغربى"، و معنايش اين است كه: تو اى محمد (ص) ! در آنجا كه ما تورات را بر وى نازل كرديم حاضر نبودى، و ليكن ما نسلهايى را بعد از آن پديد آورديم، و مدت عمر آنان زياد شد، و بعد از آن اينك داستان موسى و نزول كتاب بر او را برايت مىآوريم، بنابر اين در آيه شريفه ايجاز و كوتاهگويى به كار رفته، چون مقام، دلالت بر معنا داشت. "و ما كنت ثاويا فى اهل مدين، تتلوا عليهم آياتنا، و لكنا كنا مرسلين" كلمه"ثاوى"به معناى مقيم (كسى كه در جايى مسكن و اقامت كند) مىباشد.و ضمير در"عليهم "به مشركين مكه برمىگردد، آنان كه رسول خدا (ص) آيات خدا را، كه داستان موسى در مدين را حكايت مىكند، بر آنان مىخواند. "و لكنا كنا مرسلين" ـ اين جمله استدراك از نفى در اول آيه است، همانطور كه جمله"و لكنا أنشأنا..."نيز استدراك از آن بود، و معناى استدراك دومى اين است كه: تو اى محمد (ص) در ميان اهل مدين يعنى شعيب و قوم او نبودى، و آنچه بر موسى در"مدين"گذشت ناظر نبودى، كه اينك آيات ما را كه بيانگر داستان او در آنجاست بر مشركين بخوانى، و ليكن ماييم كه تو را به سوى قومت فرستاديم، و اين آيات را بر تو نازل كرديم تا بر آنان بخوانى. "و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك..." با توجه به ظاهر مقابله اين آيه با آيه قبلى كه فرمود: "و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا ..."اين است كه: مراد از اين نداء همان ندايى است كه از آن درخت، در شبى كه موسى از دور آتشى را در طور ديد، برخاست. "و لكن رحمة من ربك..." ـ اين جمله نيز استدراك از همان نفى سابق است، و ظاهرا كلمه "رحمة"مفعول له است، (يعنى براى رحمت)، و اگر در اين جمله از سياق سابق كه خدا در آن به عنوان متكلم مع الغير"ما"نامبرده مىشد، به سياق غيبت (پروردگارت) بر گشت شده، براى اين است كه به كمال عنايت خدا به آن جناب دلالت كند. "لتنذر قوما ما آتيهم من نذير من قبلك" ـ ظاهرا مراد از اين"قوم"اهل عصر رسول خدا (ص) است، و يا هم ايشان است و هم پدران نزديك ايشان، چون عرب قبل از آن جناب نيز پيامبرانى چون هود، صالح، شعيب، و اسماعيل (ع) داشت. و معنايش اين است كه: تو در جانب طور نبودى، كه ما به موسى نداء كرديم، و با وى سخن گفتيم، و او را براى رسالت برگزيديم، تا بتوانى اين ماجرا را به مردم معاصر خودت خبر دهى، خبر دادن كسى كه خودش حاضر و ناظر بوده باشد، و ليكن به خاطر آن رحمتى كه از ما به تو شد، آن را به تو خبر داديم تا با نقل آن، مردمى را كه قبل از تو نذيرى نداشتند، انذار كنى براى اين كه متذكر شوند. "و لو لا ان تصيبهم مصيبة بما قدمت ايديهم فيقولوا ربنا..." مراد از جمله"ما قدمت ايديهم ـ آنچه به دست خود از پيش فرستادند"همان سيئاتى است كه در اعتقاد و عمل داشتند، به دليل ذيل آيه كه مىگويند: چرا رسولى براى ما نفرستادى تا آيات تو را پيروى نموده و از مؤمنين باشيم؟ و مراد از مصيبتى كه به ايشان مىرسد اعم از مصيبت دنيا و آخرت است، چون لازمه اعراض از حق، با كفر و فسق ورزيدن، مؤاخذه الهى است، هم در دنيا و هم در آخرت، و ما بحث مختصرى در اين باره در ذيل آيه شريفه"و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض"[SUP] (49) [/SUP] و در ذيل آياتى ديگر ايراد كردهايم. جمله"فيقولوا ربنا لو لا ارسلت"، متفرع است بر جمله قبلش، به تقدير نفرستادن رسول.و جواب"لو لا"از آنجايى كه معلوم بوده حذف شده، و تقدير آيه"و لو لا ان تصيبهم مصيبة بما قدمت ايديهم فيقولوا ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك و نكون من المؤمنين لما ارسلنا رسولا"مىباشد. و حاصل معناى آيه اين است كه: اگر نبود كه در صورت نفرستادن رسول، حق به جانب ايشان مىشد، و ديگر سزاوار ما نبود كه ايشان را به جرم كفر و فسوقشان مؤاخذه كنيم، هر آينه اصلا رسولى به سوى ايشان نمىفرستاديم، ليكن چون اين حجت را عليه ما اقامه مىكردند، و مىگفتند: "لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك ـ چرا رسولى نفرستادى تا پيروى كنيم آياتى را كه او بر ما مىخواند، و از مؤمنين مىشديم؟ "لذا رسول به سويشان فرستاديم . "فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى" يعنى پس به همان جهت، ما رسول به سويشان به حق فرستاديم، و كتاب نازل كرديم، و همين كه از ناحيه ما حق ـ كه ظاهرا مراد از آن، قرآن نازل بر رسول خدا (ص) است ـ به سويشان آمد"قالوا لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى"يعنى گفتند: چرا به اين پيغمبر مثل تورات موسى (ع) كتابى نداد، و گويا مرادشان از اين اعتراض اين بوده كه چرا كتاب اين پيغمبر مانند كتاب موسى يك باره نازل نشد، همچنان كه قرآن اين اعتراض را در جاى ديگر از ايشان حكايت كرده، و فرموده: "و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة"[SUP] (50) [/SUP]. [h=3]جواب به مشركين كه هم قرآن و هم تورات را رد و انكار كردند و گفتند: "سحران تظاهرا"و "انا بكل كافرون"[/h] خداى تعالى در پاسخ از اين اعتراضشان فرمود: "ا و لم يكفروا بما اوتى موسى من قبل؟ قالوا سحران تظاهرا"، مگر نبود كه به كتاب موسى هم كه قبل از قرآن بود كفر ورزيده گفتند: قرآن و تورات هر دو سحرند"و قالوا انا بكل كافرون"، و گفتند: ما به هر دو كافريم در اينجا ممكن است بپرسيد كه چرا كلمه"قالوا ـ گفتند"را تكرار كرد، در جواب مىگوييم: ممكن است براى اين بوده باشد كه بين اين دو قول فرق هست، زيرا مراد از سخن اولشان كفر به هر دو كتاب است، و مراد از دومى كفر به اصل نبوت، و به اين جهت كلمه "قالوا ـ گفتند"را تكرار كرد. "قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما، اتبعه ان كنتم صادقين" اين جمله تفريع بر سحر بودن قرآن و تورات است، و اين تفريع و نتيجهگيرى وقتى درست است كه وجود يك كتاب از خدا در ميان بشر واجب باشد، تا هادى آنان باشد، و بر بشر هم واجب باشد كه آن كتاب را پيروى كنند، در اين صورت است كه اگر به زعم كفار تورات و قرآن سحر باشند، بايد كتاب ديگرى باشد كه حقا كتاب خدا باشد. و همينطور هم هست، همچنان كه آيه"و لو لا ان تصيبهم مصيبة..."، مىفرمايد: مردم اين حق را بر خدا دارند كه كتابى بر ايشان نازل كند، و رسولى به سويشان گسيل دارد، و چون چنين است، و نيز چون مردم قرآن و تورات را سحر خواندند، لذا به رسول خود دستور مىدهد به ايشان بگويد: پس شما كتابى غير از اين دو بياوريد، كه از اين دو هادىتر، و راهنماتر باشد، تا اينكه من آن را پيروى كنم. از سوى ديگر اگر اين دو كتاب سحر باشد، پس باطل و گمراه كننده است، ديگر هدايتى در آنها نيست، تا بگوييم كتابى بياورند كه از آن دو هادىتر باشد، چون صيغه افعل ـ تفضيل ـ بهتر، هادىتر ـ در جايى به كار مىرود كه بين دو چيز كه در يك صفت اشتراك دارند مقايسه شود، و يكى از آن دو از آن صفت بيشتر دارا باشد، آن وقت است كه مىگوييم: فلانى از فلانى بهتر يا عالمتر است، و اما اگر يكى از آن دو چيز، اصلا از آن صفت نداشته باشد، صحيح نيست بگوييم: آن ديگرى از آن بهتر، و يا داراى مقدارى بيشتر از آن صفت است . بنا بر اين جاى اين سؤال هست كه چرا در آيه مورد بحث فرمود: "هو اهدى منهما"؟ با اينكه بر فرض سحر بودن تورات و قرآن ديگر چيزى از صفت هدايت در آنها نيست، تا كتابى كه كفار بياورند هادىتر از آن دو باشد. جواب اين سؤال اين است كه: آيه در مقام محاجه است، ادعاء مىكند كه تورات نازل بر موسى و قرآن هادى هستند، و هادىتر از آن دو وجود ندارد، اگر خصم اين را قبول ندارد خودش كتابى بياورد كه هدايت آن بيشتر از هدايت اين دو باشد، و واقع را بهتر بيان كند. اين را هم بايد دانست كه اگر در آيه مورد بحث اعتراف شده است به اينكه تورات كتاب هدايت است، منظور تورات زمان موسى است، زيرا خود قرآن كريم تورات موجود در اين اعصار را تحريف شده، و خلل پذيرفته مىداند، و هر جا در قرآن كريم تورات به عنوان كتاب خدا، و كتاب هدايت ذكر شده، منظور، آن تورات است نه اين. از اين هم كه بگذريم كتاب خدا كه مورد بحث در اين آيه است مجموع قرآن و تورات است، و در نتيجه مراد از تورات، تورات از ديدگاه قرآن است، توراتى كه قرآن تحريفها و خللهاى آن را اصلاح كرده، و چنين توراتى كه به وسيله قرآن خللهايش اصلاح شده همان تورات نازل بر موسى، و كتاب هدايت خواهد بود، و معناى اينكه فرمود: "ان كنتم صادقين"، اين است كه : اگر در دعوى خود يعنى سحر بودن قرآن و تورات راست مىگويند. "فان لم يستجيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهواءهم..." كلمه"استجابت"و"اجابت"به يك معنا است، در كشاف گفته: "اين فعل اگر در دعا به كار رود، به خودى خود متعدى مىشود، و اگر در دعا كننده به كار رود با حرف "لام"متعدى مىشود، و در اينصورت غالبا دعا را ذكر نمىكنند، مثلا در اولى مىگويند: "استجاب الله دعاءه ـ خدا دعايش را مستجاب كرد"و در دومى مىگويند: "استجاب له" كه در آن با"لام"متعدى به داعى شده لذا"دعا"از آن حذف شده است و نمىگويند: "استجاب له دعاءه ـ خدا دعايش را برايش مستجاب كرد"[SUP] (51) [/SUP]. پس اينكه فرمود: "فان لم يستجيبوا لك"، تفريعى است بر جمله"قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما اتبعه"و معنايش اين است كه: اگر همانطور كه گفتيم، ايشان را مكلف كردى به آوردن كتابى هادىتر از قرآن و تورات، و دستورت را اجابت نكردند، و معلوم شد كه هدايتى تمامتر و كاملتر از هدايت آن دو نيست، و در عين حال باز هم آن دو را سحر خوانده، و از پذيرفتن آنها خوددارى كردند، بدان كه ايشان در طلب حق، و در صدد پيروى آنچه صريح حق و برهان عقل است نيستند، مىخواهند هواهاى دل خود را پيروى نموده، و با امثال"سحران تظاهرا"و"انا بكل كافرون"از مشتهيات طبع خود دفاع كنند. ممكن هم هست مراد از جمله"انما يتبعون اهواءهم"، اين باشد كه اگر اينان كتابى هادىتر از قرآن و تورات نياورده، و همچنان به آن دو ايمان نياوردند، پس بدان كه مىخواهند سنت زندگى را بر اساس پيروى هوى بنيان نهند، اعتقادى به اصل نبوت ندارند، و به دينى آسمانى كه از طرف خدا بر آنان نازل و وحى گردد، قائل نيستند، تا پيروى آن نموده، و راه زندگى را با راهنمايى پروردگارشان طى كنند، مؤيد اين معنا جمله "و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله ـ چه كسى گمراهتر است از كسى كه هواى خود را پيروى مىكند بدون هدايتى از خدا"مىباشد. "و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله" ـ اين جمله استفهامى است انكارى، و منظور از آن اين است كه: نتيجه بگيرد كه آنان"پيروان هوى"گمراهند، و جمله"ان الله لا يهدى القوم الظالمين"، تعليل ضلالت ايشان است، به پيروى هوى، به اين بيان كه: پيروى هوى اعراض از حق و انحراف از صراط رشد است، و اين خود ظلم است، و خدا مردم ظالم را هدايت نمىكند، و كسى هم كه هدايت نشد، گمراه است. و حاصل حجت اين است كه: اگر ايشان كتابى هادىتر از قرآن و تورات نياوردند، و به آن دو هم ايمان نياوردند، پس معلوم مىشود كه پيرو هوى هستند، و پيروان هوى ظالمند، و ظالم را خدا هدايت نمىكند، و وقتى هدايت نشدند گمراهند. "و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون" كلمه"وصلنا"از باب تفعيل از ماده وصل است، و وصل در باب تفعيل، كثرت را افاده مىكند، مانند قطع كه به معناى بريدن، و تقطيع به معناى بسيار بريدن است، و قتل به معناى كشتن، و تقتيل به معناى بسيار كشتن است، و ضمير در"لهم"به مشركين مكه بر مىگردد، و معناى آيه اين است كه: ما قرآن را كه اجزايى متصل به هم دارد، بر آنان نازل كرديم، قرآنى كه آيهاى بعد از آيه، و سورهاى دنبال سوره، و وعده و وعيد و معارف و احكام و قصص و عبرتها و حكمتها، و مواعظى پيوسته به هم دارد، چنين قرآنى بر آنان نازل كرديم، براى اين كه متذكر شوند. "الذين آتيناهم الكتاب من قبله هم به يؤمنون" دو ضمير"قبله"و"به"به قرآن برمىگردد و بعضى [SUP] (52) [/SUP] از مفسرين آن را به رسول خدا برگرداندهاند.ولى قول اول با سياق موافقتر است.در اين آيه و ما بعد آن بعضى از مردم با ايمان از يهود و نصارى مدح شدهاند، بعد از آنكه در آيههاى قبل، مشركين اهل مكه مذمت شدند. و سياق ذيل آيه شهادت مىدهد بر اينكه اين طايفه از اهل كتاب كه مدح شدهاند، طايفه مخصوصى از اهل كتاب بودهاند كه ايمان به قرآن آوردهاند، نه تمامى مؤمنين اهل كتاب .پس نبايد به گفته مفسرينى[SUP] (53) [/SUP] كه اين احتمال را دادهاند، اعتناء كرد. "و اذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا..." ضميرهاى مفرد در"به"و"انه"به قرآن برمىگردد و الف و لام در"الحق"الف و لام عهد است، و معناى آيه اين است كه: چون قرآن بر آنان تلاوت مىشود مىگويند: ايمان آورديم به آن، كه آن همان حقى است كه از ناحيه پروردگارمان معهود است، چون ما آن را قبلا شناخته بوديم . و جمله"انا كنا من قبله مسلمين"حق بودن و معهود بودن آن را در نظر ايشان تعليل مىكند، و معنايش يا اين است كه: ما قبل از نزول آن مسلم به آن بوديم، و يا اين است كه: به دينى كه اين قرآن بدان دعوت مىكند و آن را اسلام مىنامد ايمان داشتيم. بعضى از مفسرين گفتهاند: "ضميرهاى مزبور به رسول خدا (ص) برمىگردد".و ليكن وجه قبلى با سياق موافقتر است، و به هر حال منظورشان از كلام مزبور، آن اطلاعاتى بوده كه در كتب خود از اوصاف رسول خدا (ص) و اوصاف كتابى كه بر وى نازل مىشود داشتهاند، همچنان كه آيه"الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل "[SUP] (54) [/SUP] و آيه"ا و لم يكن لهم آية ان يعلمه علماء بنى اسرائيل"[SUP] (55) [/SUP] نيز بدان تصريح دارند. "اولئك يؤتون اجرهم مرتين بما صبروا و يدرؤن بالحسنة السيئة..." در اين آيه شريفه، وعدهاى جميل به آن عده از اهل كتاب مىدهد كه شناخت خود را، كه از قرآن و رسول اسلام داشتند، كتمان نكردند، و مدح ايشان است بر حسن سلوك و مدارايشان با جاهلان مشركين، و به همين جهت بايد گفت: آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه: مراد از اجر دو برابر، اين است كه: يك اجر به ايشان داده مىشود به خاطر اين كه به كتاب آسمانى خود ايمان داشتند، و يك اجر هم داده مىشود به خاطر اينكه به قرآن ايمان آوردند، و بر ايمان دوم بعد از ايمان اولشان صبر نموده و كلفت و مشقت مخالفت با هوى را كه در هر دو ايمان هست، تحمل نمودند. بعضى[SUP] (56) [/SUP] از مفسرين گفتهاند: "مراد از دو اجر اين است كه: يك اجر به ايشان داده مىشود به خاطر اينكه در دين خود صبر داشتند و اجر ديگرى داده مىشود به خاطر اينكه در برابر آزار كفار و تحمل مشقت صبر كردند"ولى سياق آيه با آن سازگار نيست. "و يدرؤن بالحسنة السيئة" ـ كلمه"يدرؤن"از ماده"درء"است، كه به معناى دفع است، و مراد از"حسنه و سيئه" ـ به قول بعضى ـ سخن خوب و سخن بد است، و به قول بعضى[SUP] (57) [/SUP] ديگر عمل خوب و بد است، كه معروف و منكرش هم مىگويند، و به قول بعضى [SUP] (58) [/SUP] ديگر مراد از آن، خلق خوب و بد است، كه عبارت است از حلم و جهل، ولى سياق آيات با معناى اخير موافقتر است، بنابر اين معناى آيه چنين مىشود كه: اين مؤمنين از اهل كتاب آزار و اذيت مردم را به وسيله مدارا و حلم و حوصله از خود دور مىكردند، و بقيه الفاظ آيه روشن است. "و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لكم اعمالكم" مراد از"لغو"سخن بيهوده است، به دليل كلمه"سمعوا ـ مىشنوند"، چون لغو شنيدنى و از مقوله سخن است، پس مقصود سخنان بيهوده و خشن و زشتى است كه پرداختن به آن، كار عاقلان نيست، و لذا وقتى آن را مىشنيدهاند، از آن اعراض نموده، و مقابله به مثل نمىكردهاند، بلكه مىگفتهاند: اعمال ما براى ما، و اعمال شما براى شما، و اين در حقيقت متاركه و اعلام ترك گفتگو است، "سلام عليكم"يعنى شما از ناحيه ما خاطرتان جمع باشد، و ايمن باشيد، كه گزندى نخواهيد ديد، اين جمله باز اعلام متاركه، و خدا حافظى محترمانه است كه با اين جمله مىفهماندهاند شان ما اجل از آن است كه اين گونه سخنان بيهوده را دنبال كنيم، همچنان كه در جاى ديگر در باره مؤمنان فرموده: "و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ـ و چون مردم نادان به ايشان خطاب مىكنند، در پاسخ مىگويند: سلام، و يا پاسخى سالم مىدهند . "لا نبتغى الجاهلين" ـ يعنى ما خواهان معاشرت و مجالست جاهلان نيستيم، اين جمله تاكيد همان مطالب قبل است، و حكايت زبان حال ايشان است، نه اينكه عين اين عبارت را گفته باشند، چون اگر اين عبارت را گفته باشند، و جمله مزبور حكايت گفته ايشان باشد، نه زبان حال، آن وقت مقابله بدى با بدى مىشود و با جمله قبلى كه مىفرمود: "بدى را با خوبى دور مىكنند "منافات دارد. "انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين" مراد از"هدايت"در اينجا صرف راهنمايى نيست، بلكه رساندن به هدف مطلوب است كه بازگشتش افاضه ايمان بر قلب است، و معلوم است كه اين چنين هدايت كار رسول نيست، بلكه كار خداى تعالى است، و احدى در آن با او شركت ندارد، و اما اگر مقصود از آن راهنمايى بود، معنا نداشت كه آن را از رسول خدا (ص) نفى كند، و بفرمايد تو هدايت نمىكنى، براى اينكه اين قسم هدايت وظيفه رسول است.و مراد از "مهتدين"كسانى است كه هدايت را قبول مىكنند. بعد از آنكه خداى تعالى در آيات قبل محروميت مشركين يعنى قوم رسول خدا (ص) را از نعمت هدايت، و نيز ضلالتشان را به خاطر پيروى هواى نفس، و استكبار از حق، كه به ايشان نازل شده، بيان كرد، و نيز بعد از آنكه ايمان و اعتراف اهل كتاب را به آن حق ذكر فرمود، آيات اين فصل را با اين جمله ختم كرد كه امر هدايت به دست خدا است، نه به دست تو، به دليل اينكه اهل كتاب را با اينكه قوم تو نيستند، هدايت فرمود، و قوم تو را با اينكه به تو نزديكند، و خيلى دوست مىدارى هدايت شوند، هدايت نفرمود، آرى اوست كه پذيرندگان هدايت را مىشناسد. [h=3]بحث روايتى[/h] در تفسير الدر المنثور است كه بزار، و ابن منذر، و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، و ابن مردويه، از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت رسول خدا (ص) فرمود: خداى تعالى هيچ قومى را، و هيچ دورهاى از بشر را، و هيچ امتى را، و هيچ اهل قريهاى را، در روى زمين بعد از نزول تورات به عذاب آسمانى هلاك نكرد، مگر تنها آن قريه را كه به عذاب مسخ مبتلا ساخت، و به صورت ميمون مسخشان كرد، نمىبينى كلام خداى را كه مىفرمايد"و لقد آتينا موسى الكتاب من بعد ما اهلكنا القرون الاولى"؟ [SUP] (59) [/SUP]. مؤلف: در اين روايت روشن نيست كه آيه مورد استشهاد چه دلالتى بر مضمون روايت دارد؟ در آخر روايت داشت كه تا قبل از نزول تورات عذابهايى آسمانى، اقوام و امتهايى را هلاك كرد، ولى بعد از نزول تورات اين گونه عذابها قطع شد، و آيه شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد. و نيز در همان كتاب در ذيل آيه"و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا..."، آمده كه ابن مردويه از ابن عباس از رسول خدا (ص) روايت كرده كه فرمود: وقتى خداى تعالى موسى را براى سخن گفتن با وى به كوه طور نزديك كرد، و به اين مقام قرب رسانيد، موسى پرسيد: پروردگارا آيا كسى گرامىتر از من نزد تو هست؟ چون تو مرا به قرب و رازگويى خود، نائل ساختى، و با من سخن گفتى، خداى تعالى فرمود: بله مقربتر از تو محمد (ص) است، كه نزد من گرامىتر از تو است. پرسيد حال كه محمد گرامىتر از من نزد تو است آيا امت محمد نيز گرامىتر از بنى اسرائيلاند با اينكه براى بنى اسرائيل دريا را شكافتى، و آنان را از شر فرعون و عمل او نجات دادى، و من و سلوى به ايشان اطعام كردى؟ فرمود: آرى، امت محمد نزد من گرامىتر از بنى اسرائيل است، عرضه داشت: پروردگارا ايشان را به من نشان ده، خطابش كرد كه اى موسى تو ايشان را نمىبينى ولى اگر خواستى صوتشان را به تو مىشنوانم، عرضه داشت آرى اى خدا. پس پروردگار ما امت محمد را ندا داد كه پروردگار خود را اجابت كنيد، امت محمد كه آن روز در پشت پدران و ارحام مادران خود بودند، تا آخرين نفرى كه تا روز قيامت جزو امت وى خواهند بود، همه اجابت نموده، يك صدا گفتند: بله، تو حقا پروردگار مايى، و ما حقا بندگان توايم، خداى تعالى فرمود: راست گفتيد من پروردگار شما، و شما بندگان منيد، و من شما را قبل از آنكه از من بخواهيد، آمرزيدهام و قبل از آنكه درخواستى كنيد عطا كردهام، پس هر كس مرا با شهادت"لا اله الا الله"ملاقات كند داخل بهشت مىشود. ابن عباس مىگويد: به همين جهت وقتى محمد (ص) مبعوث شد خدا خواست تا به خاطر آنچه كه به او و به امت او اختصاص داده بر او منت نهد، لذا گفت: اى محمد تو در جانب طور نبودى وقتى كه ما موسى را ندا داديم[SUP] (60) [/SUP]. مؤلف: اين روايت را طبرى هم به چند طريق ديگر از غير ابن عباس نقل كرده[SUP] (61) [/SUP].و اين معنا را صدوق هم در كتاب عيون اخبار الرضا از حضرت رضا (ع) روايت كرده[SUP] (62) [/SUP]، ولى اشكالى كه در آن است اين است كه: اگر بگوييم آيه مورد استشهاد روايت مىخواهد اين معنا را برساند، نظم سياق به كلى درهم مىريزد، و ارتباط جملههاى قبل از آن با جملههاى بعد از آن به كلى فاسد مىشود. و در كتاب بصائر به سند خود از محمد بن فضيل از ابى الحسن (ع) روايت كرده كه در ذيل آيه"و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله"فرموده: يعنى كيست گمراهتر از كسى كه هواى نفسانى خود را دين خود بگيرد، بدون اينكه دين را از ائمه هدى اخذ كند[SUP] (63) [/SUP]. مؤلف: نظير اين روايت را صاحب بصائر از معلى از امام صادق (ع) روايت كرده، و اين مضمون از باب جرى و تطبيق جزئى بر كلى يا از مقوله بطن قرآن است، نه اينكه آيه شريفه در خصوص مساله امامت نازل شده باشد[SUP] (64) [/SUP]. و در مجمع البيان در ذيل آيه"الذين آتيناهم الكتاب..."، گفته: اين جمله و ما بعد آن در باره عبد الله بن سلام، تميم دارى، جارود عبدى، و سلمان فارسى نازل شده، چون اين چند نفر مسلمان شدند، و بلا فاصله اين آيه در باره آنان نازل شد ـ نقل از قتاده است ـ [SUP] (65) [/SUP]. بعضى ديگر گفتهاند: در باره چهل نفر مسيحى نازل شد، كه قبل از بعثت به رسول خدا (ص) ايمان آوردند، سى و دو نفر از آنان اهل حبشه بودند، كه با جعفر بن ابى طالب در مراجعتش از حبشه آمدند، و هشت نفر ديگر از شام آمدند، كه بحيراء، ابرهه، اشرف، ايمن، ادريس، نافع، و تميم، از ايشان بودند. مؤلف: رواياتى ديگر غير از اين روايت وارد شده، باز در همان كتاب در معناى آيه "و يدرؤن بالحسنة السيئة"، گفته: بعضى گفتهاند يعنى با حلم، جهل جاهلان را دفع مىكنند ـ نقل از يحيى بن سلام ـ و معنايش اين است: آزار مردم را به وسيله مداراى با مردم از خود دفع مىكنند، و نظير اين معنا از امام صادق (ع) روايت شده. و در الدر المنثور است كه: عبد بن حميد، مسلم، و ترمذى، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و بيهقى در دلائل، از ابى هريره روايت كردهاند كه گفت: وقتى ابو طالب از دنيا مىرفت رسول خدا (ص) نزدش آمد و فرمود: عموجان بگو لا اله الا الله تا من روز قيامت نزد خدا برايت بدان شهادت دهم، گفت: شهادت مىدادم، اگر سرزنش قريش نبود، كه فردا بگويند جزع و ناراحتى مرگ او را به اين اقرار واداشت، لذا خداى تعالى اين آيه را فرستاد: "انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين"[SUP] (66) [/SUP]. مؤلف: در معناى اين روايت، روايت ديگرى از ابن عمر، ابن مسيب، و غير آن دو آمده، و ليكن روايات بسيار زيادى از ائمه اهل بيت (ع) رسيده، كه فرمودهاند: ابو طالب ايمان آورده بود، و اشعارى هم كه از او نقل شده پر است از اقرار به صدق رسول خدا (ص)، و حق بودن دين او، و اين ابو طالب كسى است كه رسول خدا (ص) را وقتى صغير بود در دامن خود جاى داد، و بعد از بعثت و قبل از هجرت از او حمايت كرد، حمايتى كه ارزش آن حمايت و مجاهداتش در حفظ جان شريف رسول خدا (ص) در ده سال قبل از هجرت معادل است با ارزش مجاهدتهاى همه مهاجرين و انصار در ده سال بعد از هجرت، آن وقت چگونه ممكن است چنين كسى ايمان نياورده باشد؟ ! پىنوشتها: 1) سوره طه، آيه .10 2) مفردات راغب، ماده"شطا". 3) روح المعانى، ج 20، ص .73 4) نعلين خود بكن كه تو در وادى مقدس طوايى.سوره طه، آيه .12 5) هيچ بشرى را نمىرسد كه خدا با او تكلم كند، مگر از طريق وحى، يا از وراى حجاب، يا اينكه رسولى بفرستد پس او به اذن خود هر چه بخواهد وحى مىكند.سوره شورى، آيه .51 6) مجمع البيان، ج 7، ص .251 7) همان. 8) سوره طه، آيه 16ـ .14 9) سوره نمل، آيه .10 10) مجمع البيان، ج 7، ص 252 و روح المعانى، ج 20، ص .75 11) همان. 12) همان. 13) پر و بال خود را براى مؤمنين بگستران.سوره حجر، آيه .88 14) مجمع البيان، ج 7، ص .253 15) گفت: پروردگارا من مىترسم تكذيبم كنند، آنگاه حوصلهام سر رود، و عصبانى شوم، و آن وقت زبانم بند آيد، پس بفرست به سوى من هارون را، سوره شعراء، آيه .13 16) مجمع البيان، ج 7، ص .253 17) سوره طه، آيه .58 18) و زمين را ارث به ما داد، تا هر جا از بهشت را كه بخواهيم منزل گزينيم.سوره زمر، آيه .74 19) من به شما نشان نمىدهم مگر آنچه را كه خودم مىبينم، و شما را جز به راه رشاد راهنمايى نمىكنم.سوره مؤمن، آيه .29 20) اى هامان برايم برجى بساز باشد كه من به آنچه از عوامل آسمانى سبب حوادثى در زمين است اطلاع پيدا كنم، در نتيجه از اله موسى اطلاع يابم، چون من خيال مىكنم او دروغگو است.سوره مؤمن، آيه 36 و .37 21) تفسير كشاف، ج 3، ص .413 22) بگو آيا به خدا خبر از چيزى مىدهند كه خود او از وجود آن در آسمانها و زمين اطلاعى ندارد. سوره يونس، آيه .18 23) ملائكه را كه بندگان رحمانند اناث خواندند.سوره زخرف، آيه .19 24) هر آينه به دوش خواهند كشيد وزر و بار گناه خود و گناه ديگران را.سوره عنكبوت، آيه .13 25) مىنويسيم آنچه از پيش فرستادهاند و آنچه از دنبال آنان مىرسد.سوره يس، آيه .12 26) مجمع البيان، ج 7، ص .250 27) الدر المنثور، ج 5، ص .125 28) مجمع البيان، ج 7، ص .250 29) طب الائمه، ص 55 (ط نجف) اثر ابى عتاب عبد الله بن سايور. 30) تفسير قمى، ج 2، ص .134 31) جوامع الجامع، ص .339 32) اصول كافى، ج 1، ص .216 33) و زمانيكه گرفتيم ما از پيامبران تعهدهايشان را، و از تو، و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و گرفتيم از تو ميثاقى شديد.سوره احزاب، آيه .7 34) آئين نهاد براى شما از دين آنچه وصيت نمود به آن نوح را و آنچه را وحى كرديم به تو و آنچه را وصيت نموديم به آن ابراهيم را و موسى و عيسى را.سوره شورى، آيه .13 35) ما بر موسى و هارون منت نهاديم.سوره صافات، آيه .114 36) سوره صافات، آيه .120 37) ياد آور در كتاب موسى را، كه مخلص و رسولى نبى بود، و ما او را از جانب طور ايمن ندا داده، براى هم سخنى خود نزديكش كرديم.سوره مريم، آيه .52 38) او نزد خدا آبرومند بود.سوره احزاب، آيه .69 39) خدا با موسى به نحوى كه شما نمىدانيد هم سخن شد.سوره نساء، آيه .164 40) سوره طه، آيه 29ـ .35 41) و تورات نام پدر زن موسى را هم شعيب ندانسته، بلكه او را"يثرون"كاهن مديان دانسته . 42) اصحاح سوم از سفر خروج. 43) سفر خروج، اصحاح دوم، آيه .23 44) اصحاح هفتم و هشتم از سفر خروج. 45) اصحاح سى دوم از سفر خروج. 46) اصحاح دوم از سفر خروج. 47) اصحاح هفتم از سفر خروج. 48) مجمع البيان، ج 7، ص .256 49) و اگر اهل قريهها ايمان بياورند و تقوا پيشه سازند هر آينه باز مىكنيم بر آنان بركتهايى از آسمان و زمين.سوره اعراف، آيه .96 50) و آنانكه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نشد.سوره فرقان، آيه .32 51) تفسير كشاف، ج 3، ص .420 52) روح المعانى، ج 2، ص .94 53) همان. 54) كسانى كه پيروى مىكنند رسول درس نخواندهاى را كه در كتب خود يعنى تورات و انجيل نوشته مىيابند.سوره اعراف، آيه .157 55) مگر اين دليل بر ايشان دليل نيست كه علماى بنى اسرائيل او را مىشناسند؟ .سوره شعراء، آيه .197 56) مجمع البيان، ج 7، ص .358 57) همان. 58) همان. 59) الدر المنثور، ج 5، ص 129.ط بيروت. 60) همان. 61) تفسير طبرى، ج 20، ص .45 62) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 222 ط تهران، حديث 30، باب .28 63) بصائر الدرجات، ص 13 باب .8 64) بصائر الدرجات، ص .14 65) مجمع البيان، ج 7، ص .259 66) الدر المنثور، ج 5، ص .133
معرفى كتاب جوهره تلمود منبع: مجله هفت آسمان، شماره 7 نويسنده: باقر طالبى دارابى جوهره تلمود،«~ ( The Essential Talmad ~»، به عبرى:«~ Talmud ـ Kolha ـ la) ~»، مؤلف: آدين آشتاين سالتز،«~ (Adin Steinsaltz) ؛ ~»مترجم انگليسى : چاياگالايى،«~ (Chaya Galai) ؛ ~»نوبت چاپ: سوم؛ ناشر: .«~ publisher Basic Books Inc، ~»296 ص. رقعى. [h=3]مقدمه[/h] تلمود اثرى بزرگ و پراهميت است كه از زمان تدوين آن در اواخر قرن پنجم ميلادى تاكنون، محورمباحثات گوناگونى بوده است. ادبيات تلمودى ميراث پرمايه شريعت يهودى است. در آثاردينپژوهان، هر جا كه سخن از يهوديت مىرود، نقبى به آن گنجينهاى عظيم نيز زده مىشود.اصطلاحاتى چون سنت حاخامى[SUP] (1) [/SUP] ، يهوديت حاخامى[SUP] (2) [/SUP] و يا يهوديت تلمودى [SUP] (3) [/SUP] همه از رويكردىحكايت مىكنند كه مبناى اصلى آن تلمود و انديشه آفرينندگان آن است. بىشك شناخت اين اثر نهتنها به فهم هر چه بيشتر آيين يهود كمك مىكند، كه دستمايههاى ارزشمندى را نيز در اختيار مامىگذارد كه مىتوان در مطالعات تطبيقى با سنت فقهى اسلامى به كار گرفت و به بررسى احتمالتعامل اين دو سنت پرداخت. در مباحثى نظير اصيل يا اعتبارى بودن فقه اسلامى يكى از فرضهاىتحقيق، تعامل و حتى بهرهگيرى فقه اسلامىاز سنت شفاهى يهود به ويژه رويكرد تلمودى است. اگربخواهيم در نفى يا اثبات اين نظريه سخن بگوييم، ناگزير از شناخت تلمود هستيم. پيشتر نگارنده باهمين دلمشغولى به معرفى اجمالى تلمود در شماره دوم مجله هفت آسمان پرداخت. در اين شمارهبه بهانه معرفى يك كتاب در همين زمينه نقبى به محتواى مجموعه عظيم تلمود مىزند. مؤلف اين كتاب، آدين اشتاينسالتز، در سال 1937 در يك خانواده غيرمذهبى درروسيه به دنيا آمد. تحصيلات رسمى او در رشته رياضيات است و در كنار آن بهمطالعات حاخامى پرداخت.در بيست و سه سالگى رياست يك دبيرستان را در فلسطيناشغالى به عهده گرفت كه جوانترين رئيس دبيرستان محسوب مىشد. امروزهشخصيتى جهانى و از حاخامها و رهبران فكرى جامعه يهوديان به حساب مىآيد. باتأسيس مؤسسه چاپ و نشر تلمود، تاكنون بيش از 58 عنوان كتاب در زمينه تلمود، تفكرعرفانى يهود، جامعهشناسى، شخصيتشناسى تاريخى و فلسفى نوشته و به چاپرسانده است. اين كتابها به زبانهاى مختلف از جمله روسى، انگليسى، فرانسوى، ژاپنى برگردانده شدهاند. آدين اشتاينسالتز در بيشتر نوشتههايش دلمشغولى خود را نسبت به آينده يهودياننشان مىدهد. وى در اين راه گامهاى عملى نيز برداشته است. يهوديان شوروى سابق ازاو به رئيس فرقه در ميان خودشان ياد مىكردند. او سفرهاى زيادى به روسيه وجمهورىهاى تازه استقلال يافته انجام داد و در آنجا براى معرفى يهوديت بسيار فعاليتكرد. شهرت اشتاينسالتز بيشتر به شرح و تفسير و ترجمههاى او در زمينه تلمود بابلىاست، كارى كه وى از حدود سى سال قبل آغاز كرده است. حدود پانزده جلد از ترجمهعبرى تلمود بابلى وى به چاپ رسيده است و چيزى حدود دو ميليون نسخه آن زير چاپاست. پيشبينى مىشود كه اين اثر در دهه آينده در حدود 43 جلد به پايان برسد.ترجمهوتفسير انگليسى وى نيز تا كنون در 21 جلد از چاپ خارج شده است. چند جلد ازبرگردان روسى و چهار جلد از ترجمه فرانسوى تلمود نيز تاكنون عرضه شده است. از جمله كارهاى مهم اشتاينسالتز كه براى يهوديان روسى انجام داده است، تأسيسدانشگاه يهودى مسكو و دانشگاه يهودى سن پترزبورگ است. در اين دو مركز آموزشى، هر ساله زبان عبرى و درسهايى درباره زندگى، تاريخ و فلسفه يهودى براى هزارانيهودى روسى تدريس مىشود . او يك مركز انتشاراتى نيز در مسكو تأسيس كرد.وىعضو آكادمىعلوم روسيه نيز است. در فلسطين اشغالى، وى رياست مراكز آموزشى زنجيرهاى از مقطع مهد كودك تادبيرستان را بر عهده دارد.در سال 1988 بالاترين نشان افتخار دولت حاكم بر فلسطيناشغالى را كسب كرد . درباره فعاليتهاى علمى اشتاينسالتز در اروپا و امريكا بايد گفت كه وى مدتى استادمقيم دانشگاه و مؤسسات آموزش عالى بزرگ در اين دو منطقه بود. از جمله اين مراكزمىتوان به دانشگاه ييل[SUP] (4) [/SUP] و دانشگاه پرينستون اشاره كرد. چند سال قبل موفق شد نشانافتخار هنر و ادبيات فرانسه را كسب كند. فعاليتهاى علمى اشتاينسالتز در امريكا را «جامعه ألف»[SUP] (5) [/SUP] حمايت و پشتيبانى مىكند. او هم اكنون در قدس در فلسطين اشغالى ساكن است و از حاخامهاى معتقد به سنتو يهوديت تلمودى است. كتاب جوهره تلمود، كه ترجمه فارسى آن در مركز مطالعات وتحقيقات اديان و مذاهب به دست صاحب اين قلم به پايان رسيده است، داراى سهبخش است: تاريخچه، ساختار و محتوا، و روشها. در پايان جدول مقايسهاى ابواب وفصول ميشنا و تلمود، و نيز نمايه كتاب آمده است. جهت آشنايى بيشتر دينپژوهانگرامى با محتواى كتاب جوهره تلمود، اجمالى از اهممباحث مطروحه آن را تقديم مىكنيم. [h=3]بخش اول: تاريخچه[/h] [h=3].1 تلمود چيست؟[/h] اگر كتاب مقدس شالوده يهوديت باشد، تلمود ستونى است كه از فراز بنيادها سربرآوردهو عمارت معنوى و عقلانى اين دين را تقويت مىكند. تلمود خلاصهاى از شريعتشفاهى[SUP] (6) [/SUP] است كه طى قرنها تلاش عالمان فلسطين و بابل به بار نشسته است؛ مجموعهاى از قوانين، اسطورهها، فلسفه و آميزهاى از منطق يگانه و عملگرايى ناب، تاريخ، دانش، حكايات و فكاهى، جنگى از مطالب ضد و نقيض اما داراىچارچوبىمنظم و منطقى است. تلمود تجسم مفهوم بلند ميصوا تلمود توراه[SUP] (7) [/SUP] ، يعنى تكليفشرعى يادگيرى و مطالعه تورات، دانشاندوزى و خردورزى است. تلمود در بيشترموضوعات يعنى هلاخاها، آيات تورات، احاديث و سنت عالمان نگاهى عينى و واقعىدارد. از آن جايى كه تلمود اثرى متجانس و يكدست نيست و نويسنده واحدى آن را ننوشتهاست، مباحث و موضوعات پراكنده و متنوعى در آن طرح شدهاند كه بيانگر طيفوسيعى از علايق است. تلمود نتيجه و حاصل تقرير انديشهها و بيانات تعداد زيادى ازعالمان در يك دوره طولانى است، گفتهها و نظراتى كه ملهم از زندگى و واقعيات آناست. [h=3].2 شريعت شفاهى ـ نسلهاى اوليه[/h] اطلاعات ما درباره خاستگاهها و رشد اوليه شريعت شفاهى بسيار اندك است، اما ازكنايات و اشارات متنوع و متعدد كتاب مقدس مىتوانيم دريابيم كه چرا شريعت شفاهىبراى تفسير و تكميل شريعت مكتوب رشد كرد. اصولا هر قانون مدون و هر نوشتهاىبايد با يك سنت شفاهى همراه باشد؛ وظيفه اين سنت شفاهى انتقال معانى لغات، شرحو تفسير واژگان و اصطلاحات و توضيح و تبيين رسوم عامه و واقعيات حاكم بر جامعهزمان نزول است. بنابراين، بايسته بود كه اين سنت شفاهى در كنار تورات مكتوب باشد وحفظ شود. با گذشت زمان و فاصله گرفتن از عصر ابلاغ شفاهى، انتقال رسمى شريعت شفاهىبه نسلهاى بعدى بايستگى تازهاى يافت. در ميان نسلهاى اوليه، بعد از نزول وحى درطور سينا، تمامىافراد و جامعه معنى و مقصود هر عبارتى را مىدانستند و اقدام عملىعمدى و آگاهانه براى تدوين سنت شفاهى امرى زايد بود. در دوره معبد اول، اغلب باعنوان توفسئى توراه [SUP] (8) [/SUP] (توراتآموختگان) مواجهمىشويم كه در مطالعه و تفسيرشريعت شركت داشتند.در دورهمعبد دوم، عزراى كاتب اولينكسى است كه تاريخ از او بهعنوان حكيمى كه به مطالعه وشرح تورات و آموزش آن به قوميهود اقدام كرده است، يادمىكند. نام و زمان او طليعهدورهاى است به نام عصر كاتبان، عصرى كه در تاريخ يهود به دورهكنست گدولا[SUP] (9) [/SUP] (دوره مجمع كبير) معروف است. اين دوره تقريبامقارن است با دوره حاكميت پارسيان بر سرزمين فلسطين. از لحظهاى كه تدوين رسمى تورات به انجام رسيد و همه پذيرفتند كه اين متن، مرجعاصلى و محور باشد و زندگى قوم يهود مطابق آن پىريزى گردد، كاتبان خود را با وظيفهتنظيم شريعت شفاهى مواجه ديدند. ايشان در ابتدا به آن دسته از سنت شفاهىپرداختند كه حاوى تفاسير، آداب و رسوم، سابقهها و رويههاى قانونى بود. بنابراين، در دوره معبد دوم پايههاى شريعت يهود بنا نهاده شد و چهره معنوى قوميهود براى قرنهاى آتى شكل گرفت، دوره بىدغدغه و راحتى كه در آن تحولاتتدريجى و خوشساختى به وجود آمد و دنياى يهود را براى خيزشهاى اجتماعى آيندهمهيا مىساخت. [h=3].3 شريعت شفاهى ـ عصر زوگوت[SUP] (10) [/SUP] (جفتها)[/h] عصر زوگوت تا حد زيادى با دوره حاكميت يونانيان بر سرزمين فلسطين (332ـ 140قم) و دوره سلسله حشمونيان[SUP] (11) [/SUP] (140ـ 37 قم) و بعد از آن منطبق است. اين دوره ازلحاظ فرهنگى دوران مقابله است، مقابله با يونانيان سلوكيد، مقابله با نفوذ يونانىگرايى، مقابله با فرقههاى مرتد. در اين دوره شخصيتى بزرگ و اسطورهاى به نام كاهن اعظمشمعون هاصديق[SUP] (12) [/SUP] زندگى مىكند كه بنا به نقلى بازمانده مجمع كبير است. پيدايش فرقههاى دينى مانند حسيديم[SUP] (13) [/SUP] (پارسايان) و قيام اينان عليه حشمونيان و آزادشدن يهوديه و فلسطين، فعال شدن صدوقيم[SUP] (14) [/SUP] (صدوقيان) كه از محافظهكارى دينىطرفدارى مىكردند و تنها به شريعت مكتوب باور داشتند و پروشيم[SUP] (15) [/SUP] (فريسيان) كهرهبرى عامه مردم را به عهده داشتند، از جمله مسائل مربوط به اين دوره است . فعاليتهاى زوگوت و نشر روشمند شريعت شفاهى توسط آنها موجب شد تادانشمندان و عالمان دينى به رهبران قوم يهود مبدل شوند، اگرچه فاقد جايگاه و قدرتسياسى و حكومتى بودند . [h=3].4 تناييم[SUP] (16) [/SUP] (معلمان)[/h] شروع دوره تناييم همزمان است با آغازين ايام حكومت هيروديس [SUP] (17) [/SUP] و دو دانشمندبزرگ، هيلل و شماى. تنا يعنى كسى كه مىآموزد و آموختههايش را به ديگران انتقالمىدهد. تناييم جمع عبرى است كه بر تمامىعالمان اين دوره اطلاق مىشد. مشخصهاين دوره، كشف روشهاى نوين در تحقيق بود. از تناهاى بزرگ مىتوان از يوحانان بنزكاى، [SUP] (18) [/SUP] اليعزر بن هيركانوس، [SUP] (19) [/SUP] ربىيوشع بن حننيا[SUP] (20) [/SUP] و ربىيوسىها كهن[SUP] (21) [/SUP] نام برد.بارزترين شخصيتهاى تنايى، هيلل و شماى هستند كه دو مكتب فكرى هيلل و شماىمنسوب به آن دو است. [h=3].5 تدوين ميشنا[/h] از آنجا كه شريعت شفاهى طى قرنها، از طريق ابلاغ و تعليم شفاهى از استاد به شاگردمنتقل شده بود، لازم بود كه اين مجموعه تنظيم و موضوعات آن طبقهبندى شود. باافزايش حجم اين گفتهها و استنباطات و نظريات، به خاطر سپردن آنها، كه تا آن زمانمتداول بود، غيرممكن شد. اين ضرورت حكيمان و عالمان يهود را به تدوين اوليه اينمجموعه كشاند كه نام آن را ميشنا نهادند. مطالب ميشنا در شش سدر[SUP] (22) [/SUP] يا بخش است كهبراى اولين بار ربى يهودا هناسى [SUP] (23) [/SUP] ترسيم كرده است. بعد از مرگ وى، تنها اصلاحاتىجزئى و اضافاتى ضرورى روى ميشنا صورت گرفت. تدوين ميشنا حسن ختام دورهتناييم است و در انتهاى اين دوره، ميشنا اثرى كامل و مقدس است كه در رتبه دوم، بعد ازتورات، قرار دارد. [h=3].6 آموراييم[SUP] (24) [/SUP] بابل[/h] تدوين ميشنا و مرگ ربىيهودا سرآغاز عصرى جديد به نام عصر آموراييم بود. آموراييمجمع عبرى به معناى «مفسران ميشنا» است. از سال 200 قم تا 500 م حكيمان راآموراييم مىخواندند . بعد از فوت ربىيهودا ديگر كسى نتوانست جايش را در فلسطينپر كند؛ لذا آموراى بزرگ، ربى ابا بن ايبو[SUP] (25) [/SUP] ، يك مركز روحانى در بابل ايجاد كرد. از آموراييم بزرگ بابل بايد از ابا و سموييل[SUP] (26) [/SUP] ياد كرد كه اولين نسل آموراييم آن جا رابه وجود آوردند. محور كار اين گروه ميشنا بود و تلاش مىكردند تا از طريق نقل منابع ازميان ميشناهاى متفرقه تا آنجا كه ممكن بود به تحليلى همهجانبه از ميشنا دست يازند.اينان را ربى نمىخواندند، چون ربىلقبى انتصابىبود و تنها در فلسطين اين انتصابممكن بود؛ لذا عنوان راو [SUP] (27) [/SUP] بر آنان اطلاق شد كه صرفا به مقام علمى ايشان اشاره داشت وبر خلاف واژه ربى، بيانگر جايگاه فقهى و هلاخايى آنها نبود. ثمره تلاش اينان به دست ربىآشى[SUP] (28) [/SUP] به جامعه عرضه شد و آن تنظيم و انشاى تلمودبابلى، يا، بهتر بگوييم، گماراى بابل است كه در شرح و تفسير ميشنا پديد آمده بود. [h=3].7 آموراييم فلسطين[/h] اگرچه مرگ ربى يهودا هناسى پايان عصر ميشنايى را رقم زد، ولى تعليم و تعلم ميشنايىچون پلى ارتباطى ميان تناييم و آموراييم باقى ماند. آموراييم فلسطين، از جملهشخصيتى چون ربى يوحانان، گماراى فلسطينى را پديد آوردند. [h=3].8 نگارش تلمود بابلى[/h] تلمود در معرض ويرايشهاى متعددى قرار گرفته و به شكل تلخيص شريعت شفاهىتدوين شده است . با اين همه، روش مطالعه و تحقيق حاكم بر دارالعلمهاى بابل را بهدرستى بيان كرده است و بايد به آن به چشم يك جزء از زندگى و جوهره تجربه عقلانىنسلهاى پيشين نگاه كرد. دارالعلمهاى بابل مراكزى هستند كه تلمود از روش تحقيق و تحصيل در آنها سخنمىگويد . ميشنا در اين دارالعلمها به بحث گذاشته مىشد و حكيمان و عالمان يهودى درحضور شاگردان و گاه در محافل عمومى به شرح و تبيين آنها مىپرداختند. اصولاپرسشهاى اساسى درباره هر بخش از ميشنا عبارت بودند از: راوى اين نظريه يا نصكيست؟ شأن نزول آن چيست؟ و در لابهلاى بحث همچنين از اسامى حكيمان و عالمان، ترتيب هجاها و املاى دقيق اسامىآنها، معانى واژگان، تناقضات و تعارضات موجودميان نصوص و مطالب ديگرى از اين دست بحث مىشد . تلمود بابلى مجموعهاى از اين مباحث در دارالعلمهاى بابل است و گواه ما بر اين مدعااين است كه در اول اكثر رسالههاى تلمود در بخشهاى مختلف آن، مباحثى مطرحشدهاند كه به دارالعلمها اختصاص دارند. [h=3].9 تفسير تلمود[/h] حتى پيش از آن كه كار نگارش تلمود به پايان برسد، كاملا مشهود بود كه اين اثر در آيندهمتن اصلى و منبع اوليه شريعت يهودى خواهد بود. تمام جوامع يهودىنشين اين اثر رادر ميان خود داشتند؛ اما ويرايش غيرمتعارف و نامنظم تلمود، متن آن را دشوار ساختهبود. در اين ميان، كسانى، و در رأس آنها رؤساى دارالعلمها معروف به گائونها، پا درعرصه تفسير و شرح تلمود گذاشتند. اينان واژهها و اصطلاحات دشوار را توضيح دادند وبه تشريح موضوعات پيچيده پرداختند. در تفسير، رويكردهاى متفاوتى را پيش گرفتندكه طى قرنها روشمندتر و مترقىتر شد. فرقههاى گوناگون يهودى، از جمله سفاردى واشكنازى، تفسيرهاى متفاوتى بر تلمود نوشتند. امروزه بهترين روش مطالعه تلمودبهرهگيرى از كتب تفسيرى بزرگ و كلاسيك و شرح و توضيحى است كه بر خود اينتفاسير نوشته شده است. [h=3].10 چاپ تلمود[/h] بعد از تدوين نهايى تلمود، وجود نسخههايى از اين اثر كامل جهت تأمين اهداف آموزشىدارالعلمها ضرورت يافت. در ابتدا، بسيارى از نسخههاى تلمود به دست خود طلابدارالعلمها و از روى مجموعههاى در دسترس در دارالعلمها نوشته شده بود. با گذشتزمان و اختراع دستگاههاى چاپ، علىرغم مشكلات و سختگيرىها، تعداد معدودىنسخه از تلمود به چاپ رسيد. در سال 1520 پاپ لئوى دهم اجازه انتشار تلمود را صادركرد و چاپ اولين نسخه كامل آن در ونيز به اتمام رسيد. در نيمه دوم قرن بيستم، باافزايش چاپهاى گرافيكى تلمود مواجهيم. در اين زمان، اختراع صنعت افست موجبشد كه متن تلمود ديگر بازبينى نشود و اصلاح و تجديدنظر، كه روزى متداول بود، روىآن واقع نشود و اشتباهات و اغلاط چاپى از نسخهاى به نسخه ديگر منتقل شود و باقىبماند. [h=3].11 توقيف تلمود[/h] تلمود بارها مورد هجوم دستان سانسورگر قرار گرفت. در اين ميان، مسيحيان ابتدا با توقيف و ممانعت از انتشار تلمود و سپس با اعمال سانسورهاى گوناگون در آن، بيشترينسختگيرىها را نسبت به تلمود روا داشتند. اگرچه بعضى از محذوفات و موارد سانسورشده در نسخههاى بعدى بازگردانده شد، اما به خاطر گستره مباحث و تغييرات زيادىكه در طى قرنها روى تلمود صورت گرفت، اصلاح تمامىتحريفات، حتى از نسخههايىكه انتشار آنها بعد از لغو حكم سانسور بود، غيرممكن شد. البته در نسخههاى دورههاىاخير تلاش شده است تا شكل اصلى متن بازگردانده شود. [h=3]بخش دوم: ساختار و محتوا[/h] [h=3].12 ساختار تلمود[/h] ترتيب مباحث تلمود بابلى و فلسطينى مطابق همان ترتيب ميشنا است. تلمود نيز مانندميشنا از شش بخش تشكيل شده است: بخش زراعيم[SUP] (29) [/SUP] در هلاخاهاى مربوط به اموركشاورزى و محصولات سرزمين فلسطين؛ بخش موعد[SUP] (30) [/SUP] درباره اعياد طول يك سال واحكام روز شبات؛ بخش ناشيم[SUP] (31) [/SUP] درباره زنان، ازدواج و طلاق؛ بخش نزيقين[SUP] (32) [/SUP] دربارهخسارات مدنى و كيفرى؛ بخش قداشيم [SUP] (33) [/SUP] درباره احكام معبد و قربانىها و ذبح شرعى، حيوانات حلال گوشت و حرام گوشت؛ و بخش طهاروت[SUP] (34) [/SUP] درباره احكام مربوط بهطهارت و نجاست شرعى. [h=3].13 موضوع تلمود[/h] محور و موضوع اصلى مباحثات تلمود، شرح و بسط تورات و ميشناست. حوزه و قلمروتورات بسيار گسترده است و شامل تمامى حوزههاى زندگى يهودى مىشود. عادات، رسوم، توصيههاى شغلى، دستورالعملهاى پزشكى، بررسى وقايع انسانى، مسائلزبانشناختى، مسائل اخلاقى همگى موضوع تورات را تشكيل مىدهند و تلمود نيز باهمين گستردگى از اينها بحث كرده است. حكيمان تلمودى گفتهاند: «مكالماتبىحساب و كتاب روزمره، شوخىها وگفتارهاى خودمانى حكيمان را بايدمطالعه كرد» . بر اساس اين ديدگاه، آنچهآنها گفتهاند و از آن بحث كردهاند، درتلمود آمده است. نگاه به تورات به عنوانكتابىجامع و فراگير موجب پيدايشخصيصهاى در ادبيات تلمودى شد و آنانتقال مداوم از موضوعى به موضوعديگر و از حوزهاى به حوزه ديگر است، بدون آن كه تمايزى ميان آنها ايجاد كنند. [h=3].14 دعاها و بركتها[/h] در دوره معبد اول، دعا خواندن خودجوش بود. هر زمانىكه يك يهودى احساس مىكردبايد به درگاه خداوند استغاثه يا شكرگزارى كند، در اماكن خصوصى يا در معبد اين عملرا انجام مىداد. اما در دوره معبد دوم، بنابه ملاحظاتى، از جمله بيگانه شدن يهوديان سرزمينهاىآوارگى (دياسپورا) از زبان عبرى و مفاهيم اصلى آيين يهود، دعا خواندن براى ايشانمشكل شده بود . بر اين اساس، مجمع كبير دعاى ويژهاى را تدوين كرد. اين دعا به «بركات هجدهگانه»[SUP] (35) [/SUP] معروف است. از نكات مورد توجه در مراسم نيايش يهودى «زمانهاى خاص» دعا و نيايش است . مواقيت دعا بهتفصيل مشخص شدهاند. مراسم دعا اغلب به صورت جماعت و در معبد يا كنيسهها برگزار مىشد. در تلموددرباره اين كه جماعت با چه عددى برپا مىشود بحث گستردهاى صورت گرفته است. از معروفترين دعاهاى يهودى، مراسم رسمى نيايش «شمع ييسرائيل»[SUP] (36) [/SUP] بود كه درآن، دو قطعه از تورات (سفر تثنيه 6: 4ـ 9 و 11: 13ـ 21) در هر صبح و شام قرائتمىشد . چندى بعد ده فرمان به آن افزوده شد. اما بعدها ده فرمان بنا به عللى از آن حذفشد. علاوه بر دعاها، از بركتهاى گوناگون نيز بايد نام برد. ذكرهاى زيادى براى حوادثمختلف زندگى در نظر گرفته شده بودند: ذكر ايام شادمانى، عزادارى، پديد آمدنحادثهاى تلخ و شر و نيز ذكرها و بركتهايى در قبال حوادث طبيعى مثل ذكرى كه درهنگام ديدن اولين شكوفه بهارى يا به هنگام بارش باران و يا ديدن زنان زيبا بايد بر زبانجارى مىشدند. اغلب اين ذكرها و بركتها در رساله براخوت[SUP] (37) [/SUP] به شكل مفصل موردبحث قرار گرفتهاند. [h=3].15 شبات[SUP] (38) [/SUP] (روز شنبه)[/h] مفهوم شبات يك مفهوم اصلى و بنيادين در شريعت يهودى است. اهميت و حرمت آناز داستان آفرينش در سفر پيدايش تا حكم صريح مبنى بر منع كار كردن در روز هفتم درده فرمان كاملا پيداست. «نبايد در روز شبات كاركنى» حكم شرعىاى است كه در توراتچندين بار تكرار شده است و انبيا بارها به آن تصريح كردهاند. تعريف «كار» و محدوده زمانى روز شنبه و نوع ممنوعيت از جمله مباحث مهمىهستند كه در تلمود از آنها بسيار سخن به ميان آمده است. ميشنا يك سياهه از كارها را بهلحاظ هدفى كه از انجام آنها مدنظر است ارائه مىكند؛ از اعمال مقدماتى و زراعت گرفتهتا پردازش فلز و پارچه كه مجموعا سى و نه عووداه[SUP] (39) [/SUP] (مقولات اصلى كارها) نام دارد. اما شبات تنها تداعىگر ممنوعيتها و نواهى نيست. اين آيه كه «... و شبات راخوشى و مقدس خداوند خوانى» (اشعياى نبى، 58: 13) يادآور اعمال و آداب بسيارىاست كه تداعىگر اصطلاح عام و كلى انگ شبات[SUP] (40) [/SUP] (خوشى روز شبات) است. از جملهاين آداب مىتوان به سه وعده غذاى شادمانه روز شبات، پوشيدن لباس شادى وافروختن شمع نام برد. ممنوعيت خروج از منزل، و حرمت دست زدن به اشيا در روز شنبه نيز از جملهمباحث مطرح و مورد بحث حكيمان تلمودى است. به طور كلى بايد گفت كه احكامبىشمار روز شبات يك شبكه گسترده از امور جزئى است كه از چند مفهوم اساسى درآيين يهود به دست آمدهاند و در نهايت به ايجاد ساختارى مينياتورى و مركب از هزارانجزء ريز و ظريف كه بر گرد چارچوب اوليه جمع شدهاند، انجاميدهاند. [h=3].16 عيدها[/h] اكثر رسالههاى بخش موعد تلمود درباره روزهاى مقدس و مناسبتهاى ويژه در طى يكسال است . عيد نيز چون شبات روز استراحت است، اما با روز هفتم دو تفاوت دارد: اولا، مقررات آن نسبت به شبات از شدت كمترى برخوردار است و ثانيا، در روز شباتانجام هر كارى ممنوع است اما ممنوعيتهاى روز عيد تنها شامل ملخت آوداه[SUP] (41) [/SUP] (كارهاىفيزيكى) مىشود. اعياد يهود مطابق تقويم قمرى است. از جمله اين اعياد روش حودش[SUP] (42) [/SUP] (روز اول ماه) يعنى زمان رؤيت حسى و با چشم غيرمسلح هلال اول ماه يا زمان ثبوت آن توسط دوشاهد عادل بود. در اين جا تلمود بحث مفصلى درباره كيفيت رؤيت هلال و شرايط آنمطرح مىكند. عيد روش هشانه[SUP] (43) [/SUP] (رأس السنه) عيد سال نو است. اعياد پسح[SUP] (44) [/SUP] و سوكوت[SUP] (45) [/SUP] (عيد خيام) نيز احكام خاصى دارند. مراسم يوم كيپور[SUP] (46) [/SUP] (روز كفاره)، پوريم[SUP] (47) [/SUP] و حنوكا[SUP] (48) [/SUP] ازديگر مناسبتها در آيين يهود هستند. تلمود درباره اعياد و مناسبتها و مسائل مرتبط بهآنها بهتفصيل سخن گفته است. [h=3].17 ازدواج و طلاق[/h] در اين حوزه از دو دسته احكام راجع به دو موضوع مهم سخن به ميان مىآيد: يكىحرمت زنا و تماس جنسى با محارم، و دومىاحكام مربوط به ازدواج و طلاق. تورات درحالى كه از اين حوزه در فرمان «زنا مكنيد» تا فهرستى از احكام در سفر لاويان و اضافاتىنيز در سفر تثنيه درباره ممنوعيتها سخن مىگويد، اما تقريبا از رفتار زناشويى مجازسخنى به ميان نمىآورد . آنچه در ميشنا و تلمود وجود دارد، شبكهاى بسيار مفصل وپيچيده و در عين حال منسجم از قوانين و احكام زناشويى است. ارتباط ميان زن و مرد وطرز برخورد ديگران با آن دو، جايگاه عقد ازدواج و كيفيت آن، طلاقنامه، صيغه عقد، مراسم عروسى، احكام زفاف، روابط زوجين با ديگران، حكم زناى با محارم، فرزندمتولد از زنا، مهريه، احكام تفصيلى طلاق، شرايط و مقررات ازدواج، حق مالكيت زن براموال و مباحث جزئى ديگر از جمله مباحثى هستند كه فقيهان و حاخامهاى يهودى درتلمود از آنها سخن گفتهاند. [h=3].18 جايگاه زنان[/h] در نگاه اول، چنين به نظر مىآيد كه حقوق تلمودى زنان را از يك طبقه دونپايه و ايفاگرنقشى كاملا فرعى در زندگى و جامعه يهودى مىداند. اما زنان در حوزههاى بسيارگوناگونى فعالاند و حضور خود را نه تنها در ايفاى نقش همسر و مادر، كه در حوزههايىكه به ظاهر در انحصار جنس مذكر است، به اثبات رساندهاند. علت اين برداشت اوليهظاهرا در طبيعت رويكردى است كه تلمود در قبال زندگى و تورات دارد. اگر مىبينيمحاخامىبزرگ مثل ربىاليعرر به زن باسوادى مىگويد: «هيچ حكمتى براى زن نيستمگر ريستن نخ» ، يا زن از آموختن منع مىشود، به اين خاطر نيست كه حكيمان تلمودىزن را فاقد استعداد آموختن مىدانستند، بلكه برعكس، آنان معتقد بودند كه زنان از بيناه[SUP] (49) [/SUP] (درك) بيشترى برخوردارند. لذا در سوى ديگر حكيمى را مىبينيم كه معتقد است كههر پدرى بايد تورات را به دخترش بياموزد. حكيمان از اين كه مبادا زنان خود را به كلى وقف خواندن دعاها و انجام اعمالشرعى كنند، و از وظيفه خانهدارى و همسردارى و تربيت فرزند بازمانند، اين احكامخاص را براى زنان وضع كردهاند. اما آنچه از تلمود برمىآيد صرفا تمايز احكام زنان ازاحكام مردان است و اين امر به هيچ وجه بر دونپايگى زنان دلالت ندارد. [h=3].19 حقوق مدنى[/h] حقوق مدنى يا، چنان كه معمولا ناميده مىشود، دينئى ممونوت[SUP] (50) [/SUP] (حقوق پولى) يكى ازپربارترين حوزههاى تفكر و خلاقيت تلمود است و يكى از حكيمان ميشنايى در تعريفآن مىگويد: «هر كس كه در پى حكمتى است بايد به مطالعه دينئى ممونوت بپردازد، زيرا در تورات موضوعى مهمتر از آن وجود ندارد؛ اين موضوع يك چشمه جوشاناست» . بر خلاف ديگر قوانين كه عموما بر يك چارچوب نسبتا انعطافناپذيرى از قواعدو احكام مبتنىاند، قانون مدنى كه به يك حوزه مهم از روابط بشرى مىپردازد، منعطفو دائما در حال تغيير است. يكى از اصولى كه شالوده تمام دينئى ممونوت است و به انحاى مختلف بر رويههلاخايى نيز اثر گذاشته، اين فرض كلى است كه پول را مىتوان به عنوان هديه بهديگرى داد، نكته اساسى ديگر كه حقوق مالى را انعطافپذيرتر از ديگر دستههاىحقوق يهود مىكند، اين برداشت عمومى است كه پول را «مىتوان جايگزين كرد» . ازديگر قواعد و اصول اساسى حاكم بر حقوق مدنى قاعده «عرف زمين» است، يعنى كسىكه در محلى ساكن است، متعهد است قانون و عرف محلى را رعايت كند و بعضى حقوقرا كه تورات براى او شناخته، ملغى كند. قوانين و احكام مالى و پولى تورات به نحوگستردهاى شرح داده شدهاند و با نيازهاى گوناگون و اوضاع و احوال متغير زمان و مكانمنطبق گشتهاند. رساله قديمى نزيقين به سه باب تقسيم شد كه كم و بيش با مسائلى كه درحقوق پولى مطرح است، منطبق است. قوانين و احكام مربوط به خسارتهاى خاص كهدربردارنده صدماتى است كه انسانى به همنوع خود وارد مىسازد، در باواقما[SUP] (51) [/SUP] (بابنخست)، دعاوى مالى يا شغلى و ديون در باوا مصيا[SUP] (52) [/SUP] (باب دوم يا ميانى)، و احكاممربوط به شركتهاى مدنى، اجناس فروشى و اسناد قانونى در باوا باترا [SUP] (53) [/SUP] (باب سوم ياپايانى) مورد بحث قرار مىگيرند. [h=3].20 حقوق كيفرى[/h] تلمود ميان حقوق كيفرى و مدنى هيچ تفاوت اصولى قائل نيست، چنان كه ميان جرايم فردعليه انسان و فرد در مقابل خدا تفاوتى نمىگذارد. از نگاه تلمود تمامى حوزههاى فعاليتآدمى در عرصه شريعت، جنبههاى گوناگون و مختلف يك تعليم جامع و فراگير هستند.در عين حال، تلمود ميان احكام و قوانين مربوط به مسائل مالى و احكام راجع به جرايم ومجازاتهاى جسمانى تفاوتى جزئى قائل مىشود. رسيدگى به جرايم مستوجب اعدام به عهده دادگاهى خاص معروف به سنهدرينكوچك[SUP] (54) [/SUP] بود كه از 23 قاضى تشكيل مىشد. قضات اين دادگاه همگى منصوب و خوددادگاه و قضات آن ملزم به رعايت مقررات خاص و دقيقى بودند. دادگاه سنهدرين كبير[SUP] (55) [/SUP] ، عالىترين دادگاه، مركب از 71 قاضى، تنها جنبه قضايىنداشت. اين دادگاه تجلى قدرت متعالى دينى بود؛ حق اعلان جنگ، تشخيصمشروعيت مصوبات دادگاهها و نهادهاى قضايى و صدور مصوبات جديد كه براى تمامقوم الزامآور بود، از جمله اختيارات اين دادگاه بود كه در واقع دنباله بت دين[SUP] (56) [/SUP] بود (دادگاهشرع را خود موسى بنا نهاده بود) . آيين دادرسى دادگاههاى يهودى داراى يك نظام قانونى ثابت و در عين حالانعطافپذير بود . در ادله اثبات دعوا، بينه در صدر ادله بود. اقرار متهم در بعضى دعاوىمورد قبول دادگاه بود و موجب اصدار حكم مىشد. تلمود درباره ادله و قراين مورداستناد در امور كيفرى از دقت، سختگيرى و مقررات خاصى سخن به ميان مىآورد.متهم به عنوان انسان مختار مورد توجه تلمود است و سوء نيت پيشين در ارتكاب جرمبسيار اهميت دارد. براى محكوميت متهم، اكثريت سيزده به ده لازم بود و براى تبرئهاكثريت يك نفرى (يعنى دوازده به يازده) هم كافى بود . طرفين دعوا در دادگاههاى دينىيهودى براى دفاع از خود نمىتوانستند وكيل بگيرند و مفهوم مشورت حقوقى، كه در آنزمان در حقوق يونانى و رومى وجود داشت، منفى تلقى مىشد؛ زيرا باور همگانى براين بود كه وكلا با ارائه نظرات مشورتى نادرست به موكلان حقيقت را وارونه مىكنند. در ميان مجازاتها تازيانه متداولترين بود. جرايم سنگينتر مجازات شديدترداشتند. مجازات قتل اعدام بود. حبس ابد و تبعيد از ديگر انواع مجازات بودند. [h=3].21 قربانىها[/h] بخش قابل توجهى از شريعت مكتوب و نيز شفاهى به احكام قربانى اختصاص دارد. باآن كه در سنت انبيا انجام قربانى به جاى توبه حقيقى به كلى محكوم شده است، اما انبياهرگز با اصل قربانى كردن مخالفت نمىكردند. در دوره معبد دوم، حكيمان اعلام كردندكه جهان بر سه چيز استوار است: .1 تورات؛ .2 عبادت در معبد؛ .3 اعمال نوعدوستانه.بعد از انهدام معبد، نگرش عاطفى عميق به عبادت در معبد از شور و حرارت افتاد وجاى خود را به قربانى داد. حكيمان بابلى، علىرغم فاصله تاريخى و جغرافيايى با معبد، توجه زيادى به مسئله قربانى مبذول داشتهاند. قربانى داراى سه پيام اساسى است: بخشش، جايگزينى و تقرب. بخشش به طور ضمنى نشانه باز پس دادن چيزى است كهعبادتكننده مالك آن است و آن را به درگاه خداوند هديه مىكند. مفهوم جايگزينىيعنى اين كه قربانى حيوان به جاى قربانى نفس انجام مىگيرد؛ زيرا گناهكار به خاطرگناهانش سزاوار مرگ است، اما تورات تقديم قربانى را به او عطا كرد تا پاك شود و ازمرگ نجات يابد. و تقرب به معناى داشتن ارتباط عاطفى با خدا است كه با تقديمقربانى، يعنى ريختن خون قربانى در مذبح و سوزاندن گوشت آن، حاصل مىشود. احكام قربانى، آن گونه كه در تورات آمده است، با اين كه جامع نيستند، مبسوط وپيچيدهاند . درباره چگونگى انجام هر يك از قربانىها، جنبه عملى مراسم قربانى وعيوب گوناگون قربانى، سنت كاهنى بسيار مفصلى وجود دارد. انواع بسيار متنوع قربانىها طبق ملاكهاى متفاوتى در هلاخاها دستهبندى شدند: قربانىهاى عمومى و قربانىهاى خاص؛ زواح[SUP] (57) [/SUP] (گاو و گوسفند و مرغان خانگى) ومينحاه (غذا، آرد، گندم و جو) ؛ قربانىهاى گناه مثل قربانى روز كفاره[SUP] (58) [/SUP] (كيپور) وقربانىهاى ديگر كه از تقدس كمترى برخوردارند. بخش قداشيم تلمود تنها دربارهقربانىها و عيوب مختلف آنها نيست، بلكه از گناهان مختلفى سخن مىگويد كه مستلزمقربانىهاى كفاره هستند. علاوه بر قربانىها، هداياى اختيارى ديگرى نيز به معبد و نزد كاهنان آورده مىشد، از محصولات مزارع گرفته تا پرداخت مبلغى تحت عنوان «يك دوم دارايى»[SUP] (59) [/SUP] كه براىحفظ و نگهدارى معبد پرداخت مىشد. البته معبد و كاهنان از اعانات و درآمدهاىديگرى نيز برخوردار بودند. در اين فصل، از معبد و سبك معمارى آن و چگونگى برگزارى مراسم در آن نيزسخن به ميان آمده است. همچنين از مقام كهانت، سلسله مراتب كاهنان، نقش آنها درمراسم عبادى و انجام قربانىها بحث شده است. [h=3].22 احكام خوردنىها[/h] در اين جا از احكام غذاهاى ممنوع و مجاز بحث مىشود. حرمت يك ماده خوراكىمىتواند به چند دليل باشد: جدا نكردن عشريه[SUP] (60) [/SUP] ، قابليت مصرف مستقيم يا غيرمستقيمآن در مراسم بتپرستى، كسب آن از طريق دزدى يا راهزنى، حامص[SUP] (61) [/SUP] (فطير) كه مختصروز عيد پسح است، جزيى از شيى نجس بودن، عدم تهيه آن مطابق احكام هلاخايى . درباره غذاهاى حيوانى، اعم از پرندگان، جوندگان، خزندگان و چهارپايان، احكامخاصى در تلمود آمده است؛ مثلا بىمهرگان به كلى حراماند، مگر نوعى ملخ. ملاك حلالبودن ماهىها فلس داشتن است. درباره پرندگان نام بيش از بيست نوع پرنده حرامگوشت برده شده است. حكيمان تلمودى براى اين كه ملاكى كلى براى تشخيصپرندگان به دست داده باشند، به خصوصيات ظاهرى، تفاوتهاى كالبدشناختى ورفتارى آنان پرداختند و بدين وسيله طبقات زيستشناختى و طبيعى معينى را ايجادكردند. از چهارپايان و طبقه پستانداران تنها حيوانات نشخواركننده سمشكافته حلالاند. در بحث حرمت بعضى از اجزاى حيوانات حلال گوشت نيز بحث شده است كه بهعنوان نمونه مىتوان به حرمت خون اشاره كرد. از جمله ممنوعيتهاى مهم و معروفدر شريعت يهود، مخلوط كردن گوشت و شير است. بحث اطعمه و اشربه در آيين يهود و استدلالهاى حكيمان تلمودى بسيار مفصلاست. هلاخاى مربوط به مسائل و مشكلات احكام خوردنىها در رساله حولين[SUP] (62) [/SUP] تلمود بهتفصيل آمده است. [h=3].23 پاكى و ناپاكى شرعى[/h] يك بخش كامل از ميشنا به احكام طهارت و نجاست شرعى اختصاص دارد و به تبع آنتلمود نيز به طور پيچيده از آن بحث كرده است. البته پاكى و ناپاكى كه تلمود از آن بحثمىكند، با آنچه در حوزه بهداشت و رعايت نظافت مطرح است، تفاوت دارد. مطابقواژهشناسى تلمودى، ناپاكترين شىء و «بزرگترين علت نجاست، جسد آدمى است» ؛ هر چه با جسد تماس حاصل كند نجس مىشود. البته تنجس مراتب متفاوتى دارد: هراندازه حساسيت فرد يا شيئى كه با منشأ نجاست و آلودگى تماس پيدا مىكند، بيشترباشد، راحتتر آلوده مىشود. غذاها و نوشيدنىها خيلى آسان نجس مىشوند و اشياىچوبى و پارچهاى كمتر تأثير مىپذيرند. پاك شدن از نجاست و آلودگى هميشه يكسان نيست و بسته به طبيعت عامل نجاستو شىء متنجس، متفاوت است؛ مثلا ظروف سفالى طهارتپذير نيستند و در صورتتنجس بايد آنها را شكست. بقيه ظروف به همان ترتيبى كه آدمى پاك مىشود، طهارتكسب مىكنند. تمامى انواع طهارت در يك چيز مشتركاند و آن «فرو رفتن در آب»[SUP] (63) [/SUP] است. غسل از راههاى مختلفى انجام مىگيرد، مانند فرو رفتن در سرچشمه و در ميقوهماييم [SUP] (64) [/SUP] ، يعنى مكانى كه آب كافى براى طهارت در آن جا جمع شده باشد. طهارت برخىاز نجاسات علاوه بر آب، به بعضى كارهاى جانبى نيز نيازمند بود؛ مثلا در وضع حمل، زائو مىبايد علاوه بر غسل، قربانى كند. در نجاست ناشى از تماس با ميت، طهارت ازطريق مخلوط كردن آب با خاكستر يك گوساله ماده قرمز[SUP] (65) [/SUP] حاصل مىشود. يهوديان از گذشته تا به حال در رعايت مقررات طهارت و نجاست رويكردهاىمتفاوتى داشتهاند . بعضى راه افراط پيش گرفته و كسانى سهلانگارى پيشه كردهاند. [h=3].24 اخلاق و هلاخا[/h] هلاخا در اصل شريعت است، اما عناصرى از اخلاق و نوعى جهانبينى كلى دربارهزندگى نيز در خود دارد. سختگيرىهاى شرعى را با انعطافهاى اخلاقى و ازخودگذشتگى بايد تلطيف كرد . راه حل كلى براى آن دسته از احكام شرعى كه در تعارض با ملاحظات اخلاقىهستند، آن است كه آدمى در انجام مطالبات ديگران تا شورات ها دين [SUP] (66) [/SUP] (مرز شريعت) پيش رود، اما در رفتار با ديگران بايد «در داخل شريعت» عمل كند. علاوه بر اينمرزبندىها، هلاخا درباره فردى كه در روابط خصوصى خود با ديگران با گذشت وبردبارى رفتار مىكند، مىگويد: خداوند در ازاى اين رفتار تمامى گناهانش رامىبخشايد. در نگاه هلاخايى، انسان آرمانى اين گونه توصيف شده است: «كسانى كهاگر به ايشان توهين شود، اهانت نكنند؛ اگر آبروى آنها را ببرند، پاسخ نگويند؛ اعمالآنها برآمده از عشق است و از تحمل درد و رنج لذت مىبرند و درباره آنها نوشته شدهاست كه: و آنهايى كه به او عشق مىورزند مانند خورشيد مىدرخشند» . [h=3].25 درخ ارص[SUP] (67) [/SUP] (سلوك)[/h] اصطلاح درخ ارص در ادبيات تلمودى معانى متفاوتى دارد. مهمترين آنها «راه جهان» است، راهى كه آدمى در آن سير مىكند. درخ ارص علاوه بر آن كه براى همه مردم و بهويژه عالمان دينى به عنوان يك تكليف شرعى الزامى است، بعد ديگرى نيز دارد؛ زيرارفتار حسن و پسنديده، جزئى از مجموعه اعمال و انديشه است كه به دعت [SUP] (68) [/SUP] (علم، حكمت) معروف است. اين مجموعه صرفا انباشتى از دانش نيست؛ دعت آدمى را بهچگونگى معاشرت با خانواده و ديگران رهنمون مىشود؛ شيوه سخن گفتن را مشخصمىكند؛ قدرت تصميمگيرى، سماجت ورزيدن و يا گذشت را در فرد تقويت مىكند.دعت اگر چه خود شريعت نيست ولى هر كسى كه با تورات مأنوس شد بايد از حدمتعارفى از موهبت دعت برخوردار باشد. آداب معاشرت و عرفيات عصر تلمودى در رسالهاى كوچك به نام درخ ارص جمعشده است كه گنجينهاى از اطلاعات راجع به اخلاقيات و رفتار عرفى آن دوره است.هلاخاى مربوط به درخ ارص به حوزههاى گوناگون زندگى مربوط مىشود. [h=3].26 عرفان[/h] در كنار اظهارات عمومى كه در حضور تمامى طلاب صورت مىگرفت، اساتيدموضوعات ديگرى نيز در جلسات خصوصى و پشت درهاى بسته براى تعداد خاصى ازشاگردان مطرح مىكردند. عرفان، رازورى و تعاليم خاص اساتيد در اين عرصه، از جملهامورى بود كه تنها براى عدهاى معدود نقل مىشد. بر اين اساس، اطلاعات ما دربارهرازورى و عرفان ناچيز است و اندك جزئياتى كه در دسترس ماست، به طور تلويحى دررسالههاى مختلف تلمود به آنها اشاره شده است. اما ممنوعيتهاى شديد در عرصهتفسير عرفانى در طى قرون وسطا رو به سستى نهاد و از دوره گائونها به اين سو، بااظهارات صريحترى مواجه مىشويم. در آغاز عصر جديد، قبالا عنصر مهم و محورىتفكر عرفانى يهود مىشود. مبناى بخش زيادى از آنچه ما مىتوانيم درباره عالم عرفانحكيمان تلمودى حدس بزنيم، با اتكا به اين ادبيات عرفانى و ناشى از نورى است كهقبالا بر اشارات تلمود مىافكند. در منابع آمده است كه توراة هسود[SUP] (69) [/SUP] (عرفان) دو بخش داشت: معسه برشيت[SUP] (70) [/SUP] (قانونآفرينش) و معسه مركبه [SUP] (71) [/SUP] (تدبير الهى) ؛ اولى نظرىتر بود و با آفرينش عالم و اولينتجليات الهى سر و كار داشت، و دومى كه بر توصيف حزقيال نبى از تدبير الهى استواربود، تحقيقى درباره روابط حاكم ميان خدا و عالم و حاوى هستههاى اوليه آن چيزىاست كه بعدها به قبالا معاسيت[SUP] (72) [/SUP] (قبالاى عملى) شهرت يافت. عالم عرفان و رازورى بهچند دليل مخفى نگه داشته مىشد. يكى از دلايل اساسى، اين تلقى بود كه موضوعاتمربوط به عظمت خدا را بايد در اختيار كسانى قرار داد كه شايستگى مطالعه و تحصيلآنها را داشته باشند. اين نگرانى وجود داشت كه افراد با علم پيدا كردن به اسما و اسرارىكه اساس نظام هستى را تشكيل مىدهند، به بهرهبردارى نادرست بپردازند. دليل دوماين بود كه تحصيل آموزههاى عرفانى صرفا به جنبه نظرى ختم نمىشد؛ تجربههاىعميق عرفانى را لازم داشت كه قطعا براى كسانى كه كاملا آمادگى نمىداشتند، خطرآفرين بود. به طور كلى، ارتباط ميان موضوعات هلاخايى و رازورانه از خصوصيات برجستهادبيات عرفانى يهود است. عارف يهودى از هلاخا و مسائل شرعى عملى بيگانه نيست؛ اغلب خبرگان هلاخايى (فقيهان) عارف نيز بودند. جايگاه آدمى در عالم عرفان يهودىاغلب درخشان و برجسته است . انسان مايه دوام فرايند آفرينش خوانده مىشود. [h=3]بخش سوم: روشها[/h] [h=3].27 ميدراش[SUP] (73) [/SUP] (تفسير هلاخايى)[/h] ميدراش هلاخا (از ريشه دارش[SUP] (74) [/SUP] به معناى تحقيق كردن و در جست وجوى چيزى بودن) بخش عمده از ادبياتى است كه شريعت موسوى را تفسير مىكند و شواهد و نشانههايىرا در لابهلاى متن مىجويد تا به فهم بيشتر آن نايل آيد. ميدراش تنها بخش كوچكى ازميشنا را تشكيل مىدهد، اما تلمود در تلاش براى شرح دادن منابع ميشنايى، اغلب ازميدراش نقل مىكند. نقلهاى گسترده از تأليفات ميدراشى كه بعضى از آنها تا به امروزباقى ماندهاند مجموعههاى بارائيتوت[SUP] (75) [/SUP] (تفسيرهاى بيرونى) را تشكيل مىدهند كه فقطدر تلمود ضبط شدهاند. ميدراش هلاخا روشى كاملا دقيق ومبتنى بر اين فرض است كه هر حكم و فعلى كهدر تورات آمده است به طور صحيح و دقيق تقرير يافته و هر امر جزئى درآن، مهم و داراىمفهوم است؛ هر واژهاى، هر چند در ظاهر نامربوط، منبع مطالعه است، حتى حروفنامربوط و اضافى داراى معنا هستند. اگر چه قواعد بنيادين حاكم بر تفسير منطبق با نص، قواعدى سادهاند، اما روش كارميدراش و ارتباط درونى ميان قواعد مختلف و نيز تعريف و كاركرد دقيق آنها موضوعاتىهستند كه تلمود به طور گسترده و عميق از آنها بحث مىكند و مفسران تلمود و ميدراش نيزتأمل ژرفى در آن روا داشتهاند. اصول مهم تفسير عبارتاند از: كال و ـ هومر[SUP] (76) [/SUP] (قياس جزءبه كل)، گصراه شاواه[SUP] (77) [/SUP] (فقه اللغه)، بينيان وا[SUP] (78) [/SUP] (استقرا)، كلال او ـ فرات[SUP] (79) [/SUP] (استنتاج از ظاهرنص)، و داوار ها لمد مى اينيانو[SUP] (80) [/SUP] (تفسير آيه به آيه) . [h=3].28 روش فكرى تلمود[/h] تلمود نه تنها در موضوع كه در روش و شيوه بحث نيز يگانه است. روش تحقيقى و فكرىتلمود داراى چارچوبى منحصر به فرد و بىبديل است. تنها با همين روش مىتوان به فهمتلمود نايل آمد و ابزارهاى ديگر در اين مسير كارايى ندارند. نكته اساسى در روش تفكرتلمودى، موضعگيرى در قبال انتزاع است. در تلمود مانند اكثر حوزههاى ديگر تفكريهودى، از تفكر انتزاعى احتراز مىشود. حتى موضوعاتى كه با روش بحث انتزاعى بهآسانى مىتوان از آنها بحث كرد و به نتايجى رسيد با روشهاى ديگر كه اغلبدستوپاگير و بر يك نظام منطقى و با تكيه بر نمادها و نمونهنماها مبتنىاند، تحليلمىشوند. تلمود، به جاى استفاده از مفاهيم انتزاعى، از نمونههاى عينى و الگوهاىخارجى بهره مىجويد. از ديگر خصوصيات روششناختى تلمود روش استدلال آناست. برجستهترين روشها، پيلپول [SUP] (81) [/SUP] (استدلال ديالكتيك) تلمودى است؛ مفهومش ايناست كه از پذيرش دلايل ساده و به ظاهر اقناع كننده سرباز زدن و در پى يافتن دليلىمسلم و انكارناپذير بودن. از جنبههاى بىبديل روش تفكر تلمودى، بحثهاىپرمشاجره و سخت است و در نتيجه به حداقل تفاوت ميان روشها و ديدگاهها اكتفاشده است. تمام سعى و تلاش حكيمان تلمودى اين است كه به يك نقطه مشتركبرسند . [h=3].29 مسائل عجيب و غريب[/h] اغلب مباحثى كه تلمود به آنها پرداخته است، داراى كاركرد عملى و خارجى هستند، امادر تلمود از مباحث ديگرى مىتوان سراغ گرفت كه احتمال وقوع آنها در زندگانىروزمره آدميان بسيار بعيد است و بعضى از آنها به طور كلى غيرواقعى و در ظاهربىمعنى و مهمل مىنمايند . اما آنچه در تلمود مد نظر است، جاذبه و گيرايى ذاتى مباحثو موضوعات است، نه نياز مبرم به ارائه يك راه حل. بر اين اساس، در محافل حكيمانتلمودى اين ادعا كه فلان مسئله غيرواقعى و فاقد ارزش است، ادعايى مردود بود. آنانهميشه در قبال اين قبيل مسائل چنين اظهار نظر مىكردند: «اين نيز تورات است و بايد آنرا فرا گرفت و در آن غور كرد.» بنابراين تعجبى ندارد اگر در تلمود با مباحثى برخورد كنيمكه به طرز شگفتآورى به پيشبينى زيركانه درباره مسائل جهان معاصر مىمانند. مثلايكى از مسائلى كه تلمود از آن بحث مىكند «برج معلق در هوا» است كه تا قرنها از آن بهنمادى تعبير مىشد كه قوه تخيل بشرى مىتواند تا آن جا اوج گيرد؛ اما با مشاهدهآسمانخراشهاى امروزى به نظر مىآيد كه اين مسئله يك پيشبينى زيركانه است.مباحث عجيب بسيارى در تلمود مطرح شده است كه امروزه باعث تعجب و شگفتىاست، مانندبحث لقاح مصنوعى زنان. [h=3].30 روشهاى مطالعه[/h] تلمود اثرى است داراى ابعاد متعدد و متنوع و موضوع اصلى آن تعليم و تربيت يهودىاست . اين اثر با روشهاى بسيار متفاوتى تدريس شد و با مكان و زمانهاى گوناگونىمنطبق گشت . مقايسه ميان روش تفسيرى شمال آفريقا (سفاردى)[SUP] (82) [/SUP] كه رويكرد كلىنگربه بررسى موضوعات داشتهاند، و روش فرانكو ـ اشكنازى [SUP] (83) [/SUP] كه تلمود با تمام تفاصيل وجزئيات از آن بحث مىكند، در واقع بيان تفاوتهاى اصلى روشها و اهداف آموزشىاست. مكتب سفاردى تا حد زيادى متوجه هلاخا و احكام شرعى است و چنينرويكردى مستلزم توجه خاص به تفسير و پيوند ميان موضوعات است. رويكردسفاردى در همه حال، حتى زمانى كه هدف فقط يافتن پاسخهاى شرعى براى مسائلاست، به بررسى نتايجى ديگر كه ممكن است از ديدگاهها و روشهاى گوناگون و گزارهابه دست آيد، مىپردازد. اساس رويكرد سفاردى اين پرسش است كه «چه نتيجهاى ازاين فرض بايد به دست آيد؟» . اما روش فرانكو ـ اشكنازى روشى كاملا متفاوت است.اين روش را مىتوان استمرار روشهاى فكرى تلمودى دانست كه هدف آن ايجادتلمودى در كنار تلمود اصلى است. به بيان ديگر، در اين رويكرد، تلمود متن اصلى و محوراست و منابع و ديدگاهها در قبال آن مورد مقايسه و تحليل قرار مىگيرند. [h=3].31 تلمود و هلاخا[/h] تلمود، به خلاف ميشنا، كتابى كاملا هلاخايى (فقهى) نيست، اگرچه بدون شك مهمترينو معتبرترين منبع هلاخايى است كه تاكنون به رشته تحرير درآمده است. تحليل نهايىهمه هلاخاها به تلمود تكيه دارد و در هر شك و اشكالى به اين كتاب مراجعه مى شود. بهعبارت ديگر، منبع اوليه مجموعه شريعت يهودى خود اثرى شرعى و فقهى صرفنيست. در به كارگيرى تلمود به عنوان راهنماى آيين و مناسك شرعى، صرف بررسى واستنتاج بخشهاى مربوط به موضوعات كاربردى و عملى كفايت نمىكند، بلكه لازماست از ملحقات و حواشى متعددى كه توسط سابوراها[SUP] (84) [/SUP] و گائونها بر آن افزودهاند، بهره گرفت. روش استخراج هلاخا از تلمود تا حدودى درونزاد خود تلمود است وگائونها فقط آن را توسعه دادند و قواعد و روشهاى ديگرى ايجاد كردند . بزرگترينمؤلفان يهودى، علاوه بر ايجاد و خلق احكام جديد يا جنبههاى تازهاى از هلاخا، بهتفحص از اصول و قواعد فرعى و اضافى نيز مداومت مىورزيدند. در مجموع، مطالعه و تحليل تلمود و اين ديدگاه كه تلمود تجسم كامل يك اثر شرعى وفقهى است كه مىتوان استنتاجاتى را از آن به دست آورد، همچنان از اصول اساسىمطالعات هلاخايى است. هر عالمى در انجام مطالعه دقيق روى هلاخايى خاص و يا هرحكم شرعى ديگر در نهايت به منبع اصلى يعنى تلمود مراجعه مىكند. علاوه بر اين، نتايج هلاخايى را مىتوان با به كارگيرى قواعد و مقايسه منابع گوناگون و پىجويىبحثهاى متنوع تاريخى استنتاج كرد . تلمود بدون اين كه خود يك كتاب هلاخايى باشد، يك منبع دست اول هلاخا است. [h=3].32 آگادا[SUP] (85) [/SUP] در تلمود[/h] حدود يك چهارم از مطالب تلمود بابلى را مىتوان در طبقهاى تحت عنوان آگادا جاى داد .در تلمود فلسطينى اين نسبت كمتر اما قابلملاحظه است. از آن جايى كه ارائه تعريفىدقيق و رضايتبخش از آگادا بسيار مشكل است، لذا رويه اين است كه آن را به ضدشتعريف مىكنند؛ هر آنچه در تلمود آمده باشد و هلاخا يا بحثى درباره هلاخا نباشد، آگادااست. يكى از دلايل مشكل بودن ارائه تعريف از آگادا آن است كه مواد آگادايى يكدستنيستند؛ آگادا چارچوبهاى مختلفى دارد كه خود به چندين طبقه تقسيم مىشوند. يك بخش از آگادا با ميدراش در ارتباط است و به تفسير آن بخش از آيات كتابمقدس اختصاص دارد كه مىتوان از درون آنها هلاخاى عملى را استنتاج كرد. بخشديگر به تعاليم اخلاقى و وعظى در قبال موضوعات متنوع و گوناگون مربوط مىشود.همچنين از جمله مواد آگادايى تلمود، حكايات مربوط به سرگذشت بزرگان است. مواد ودستمايههاى آگادايى درباره آن دسته از مسائل كلامى و دينى كه در حوزه هلاخانمىگنجد نيز وجود دارد. در آگادا بعضى از افسانههاى آن عصر، ضربالمثلها ولهجههاى محلى نيز جزء مجموعههاى آگادايى تلمود است. از آن جايى كه عالمان يهودى تقريبا به هر موضوعى زير اين آسمان كبودمىپرداختند، بايد آگادا را جنگ و مجموعهاى درهم از سفرنامهها، مسائل زبانشناختى، توصيههاى تجارى و معاملاتى، پند و اندرزهاى طبى و تاريخى دانست. [h=3].33 عالم كيست؟[/h] هر فرهنگى نخبگان خاصى دارد كه مظهر آن كمال مطلوبى هستند كه ديگران كوششمىكنند تا به آن برسند. در فرهنگ يهودى، عالمان يعنى خاخامهاى تلمودى (شاگردانخرد) از اين جايگاه برخوردارند. هر يهودى تحقق اين كمال مطلوب را در سرمىپروراند و اگر خود فاقد صلاحيت باشد اين آرزو را به فرزندش منتقل مىكند. در ميانجوامع يهودى، عالمان دينى از جايگاه شاخص و برجسته نخبگان مقبول يعنى كسانى كهدر تمام زمينهها داراى مزيت و برترىهستند، برخوردارند. در اكثر دورههاى جوامعيهودى، عالمان و دانشآموختگان بر صدر نشستند و قدر ديدند. اولين و مهمترين شرط عالم بودن، دارا بودن صلاحيت لازم براى تحصيل و دركتورات است . به علاوه، عالم بايد به آنچه مىخواند خود نيز عمل كند. درباره فضايلعالمان، توصيفى بهتر از آنچه در رساله بارائيتا آمده است، وجود ندارد: «تورات بزرگتراز مقام كاهنى و پادشاهى است، چون مقام كاهنى بيست و چهار و پادشاهى مستلزم سىخصلت است، در حالى كه تورات چهل و هشت خصلت را [براى كسى كه به مطالعهاشمىپردازد] مىطلبد: تحصيل شنيدارى، تلفظ واضح، درك و بصيرت قلبى، صلابت، وقار، بردبارى، شادابى، خدمت كردن به حكيمان، جذب افراد به مدارس علميه، مباحثه با شاگردان، متانت، علم به كتاب مقدس و ميشنا، اعتدال در معاملات، اعتدال در برقرارى ارتباط بادنيا، اعتدال در لذتو خوابو گفتار و خنديدن، داشتن شكيبايى، قلب پاك، اعتقاد ازروى خرد، پذيرش توبيخ، شناخت جايگاه و موقعيت خود، و اينكه براى گفتههاى خودحد و حصرى قائل شود، ادعاى فضل نكند، دوستداشتنى باشد، به قادر متعال عشقبورزد، به آدمىمحبت كند، عدالت، صداقت و انتقاد ديگران را دوست بدارد، ازفخرفروشى بپرهيزد، به دانش خود نبالد، در تصميمگيرىها شعف و طرب به او دستندهد، در شرايط و الزامات با ديگران مدارا كند، با رفيقش برخورد مناسب داشته باشد، حقيقت را به او بنماياند، او را به سوى صلح و دوستى رهنمون شود، در مطالعاتش بهتأليف روى آورد، بپرسد، پاسخ دهد، بشنود و به آن بيفزايد، به قصد تدريس بياموزد، بهقصد عمل كردن فرا گيرد، خود را هر چه بيشتر خردمند سازد، در سخنرانىهايش كاملاهوشيار باشد، در نقل قولها نام گوينده يا مؤلف را ذكر كند. [h=3].34 اهميت تلمود براى قوم يهود[/h] به لحاظ تاريخى، تلمود ركن فرهنگ يهودى است. فرهنگ يهودى در طى قرنها و توسطعالمانى شكل گرفت كه نتوانستند از قلمرو نفوذ تلمود پا بيرون نهند. بسيارى از آنها حتىرغبتى به انجام چنين كارى نداشتند. اهميت تلمود تنها به خاطر اين نيست كه از يك سطحعقلانى و ادبى برخوردار است؛ تلمود كاربردهاى اجتماعى و تاريخى گستردهترى دارد.به لحاظ عقلى، اين مسئله مسلم است كه اگر توانايى مطالعه و تحقيق در تلمود نمىبود، هيچ جامعه يهودى نمىتوانست مدت زيادى دوام آورد. قدرت تلمود از دو عنصر نشأت مىگيرد: عنصر اول اين است كه تلمود ستون فقراتمعارف گوناگون يهودى است و اگر اين ستون بشكند، ارتباط بقيه اجزا از هم پاشيدهمىشود و بدين سان، هر كسى تنها به جنبههايى توجه مىكند كه باب طبع اوست. عنصردوم به روش مطالعه منحصر به فرد آن برمىگردد. مطالعه تلمود را نمىتوان به حفظ و بهخاطر سپردن ماشينوار محدود كرد. بلكه مستلزم بازآفرينى و نوآورى مستمر ومشاركت فكرى و با انگيزه از سوى طلاب است . [h=3].35 تلمود هرگز به اتمام نرسيد![/h] با نگاهى دقيق به تاريخ درمىيابيم كه تلمود هرگز پايان نيافت؛ هيچگاه به طور رسمى ازاتمام آن خبر داده نشد. در مقايسه با كتاب مقدس كه مراحل گوناگونى از تأليف وآمادهسازى براى چاپ را از سر گذراند و سرانجام به اتمام رسيد و به طور قطعى اعلامشد كه ديگر چيز اضافهاى وجود ندارد كه بتوان به آن افزود، تلمود اين فرايند را طىنكرد. همين قضيه درباره ميشنا نيز در روزگار خودش صادق بود. درباره تلمود بايد گفتعلىرغم آن كه ويرايش معين و خاصى از تلمود قطعى و بىچون و چرا خوانده شد، لكنهيچگاه در اظهارنظرى رسمى و عمومى اعلام نشده است كه اين اثر تكميل شده است .اين ابهام و حتى شايد تعمد در ناتمام خواندن تلمود حاكى از يك فراخوان مستمر براىتداوم عمل خلاق تلمودى است. بر عالم فرض است كه بر تلمود چيزى بيفزايد و به كاملشدنش كمك رساند! [h=3]برخى از آثار آدين اشتاين سالتز از اين قرار است:[/h] «~ . 1. A Guide to JewishPrayer ~» «~ .The Steinsaltz Edition : 21ـ 2. The Talmud, vols. 1 ~» «~ .Thinking About What Realy Matters in Life : 3. Simple Words ~» «~ . 4. Talmudic Images ~» «~ .A Guide for the Newly Observant Jew : 5. Teshavah ~» «~ .Eshet Hayil : 6. The Woman of Valor ~» «~ . 7. On Being Free ~» «~ . 8. Biblical Images ~» «~ .Discourses on Chasidic Thought : 9. In The Beginning ~» پىنوشتها: «~ 1. Rabbinic Tradition ~» «~ 2. Rabbinic Judaism ~» «~ 3. Talmudic Judaism ~» «~ 4. Yale ~» «~ 5. Aleph Society ~» «~ 6. Oral Law ~» «~ 7. Mitzvat TalmudTorah ~» «~ 8. Tofsei Torah ~» «~ 9. Knesst Gedolah ~» «~ 10. Zugot ~» «~ 11. Hasmonean ~» «~ Tzadik ـ 12. Simeon ha ~» «~ 13. Hassidim ~» «~ 14. Tzedokim ~» «~ 15. Perushim ~» «~ 16. Tannaim ~» «~ 17. Herod ~» «~ 18. Yohanan Ben Zakkai ~» «~ 19. R. Eliezer Ben Hyrcanus ~» «~ 20. R. Joshua Ben Hananiah ~» «~ Cohen ـ 21. R.Yosse ha ~» «~ 22. Seder ~» «~ Nasi ـ 23. R. Judahha ~» «~ 24. Amoraim ~» «~ 25. R. Abba Ben Ibo ~» «~ 26. Samuel ~» «~ 27. Rav ~» «~ 28. R. Ashi ~» «~ 29. Zeraim ~» «~ 30. Moed ~» «~ 31. Nashim ~» «~ 32. Nezikin ~» «~ 33. Kodashim ~» «~ 34. Toharot ~» «~ 35. Shemoneh Esreh ~» «~ 36. Shema Yisrael ~» «~ 37. Berakhot ~» «~ 38. Shabbat ~» «~ 39. Avodaoh ~» «~ 40. Oneg Shabbat ~» «~ 41. Melekhet Avodah ~» «~ 42. Roshhodesh ~» «~ 43. Rosh Hashanah ~» «~ 44. Pesah ~» «~ 45. Sukkot ~» «~ 46. Yom Kippur ~» «~ 47. Purim ~» «~ 48. Hannukkah ~» «~ 49. Binah ~» «~ 50. Dinei Memonot ~» «~ 51. Baba Kama ~» «~ 52. Baba Metzia ~» «~ 53. Baba Batra ~» «~ 54. Small Sanhedrin ~» «~ 55. Great Sanhedrin ~» «~ 56. Bet Din ~» «~ 57. Zevah ~» «~ 58. Day of Atonement ~» «~ Shekel ـ 59. Half ~» «~ 60. Tithe ~» «~ 61. Hametz ~» «~ 62. Hulin ~» «~ 63. Immersion ~» «~ 64. Mikveh Mayim ~» «~ 65. Red Heifer ~» «~ Din ـ 66. Shurat ha ~» «~ 67. Derekh Eretz ~» «~ 68. Daat ~» «~ Sod ـ 69. Torahha ~» «~ 70. Maaseh Bereshit ~» «~ 71. Maseh Merkava ~» «~ 72. Kabbalah Masit ~» «~ 73. Midrash ~» «~ 74. Darash ~» «~ 75. Baraitot ~» «~ homer ـ 76. Kal va ~» «~ 77. Gezerah Shavah ~» «~ 78. Binyan va ~» «~ Ferat ـ 79. Kelal u ~» «~ inyano ـ Lamed me ـ 80. Davar ha ~» «~ 81. Pilpul ~» «~ 82. Sephardi ~» «~ Ashkinazi ـ 83. Franco ~» «~ 84. Savoraim ~» «~ 85. Aggadah ~»
مصنف واقعى اسفار پنجگانه (1) [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، شماره 1[/h] [h=3]نويسنده: باروخ اسپينوزا / مترجم: عليرضا آل بويه[/h] مبانى و اصول [SUP] (2) [/SUP] شناخت كتب مقدس، منحصرا به تاريخ معتبرى از اين كتب بستگى دارد.پيشينيان از چنين تاريخى، على رغم ضرورتش، غفلت ورزيدهاند، يا به هر تقدير، آنچه آناناحتمالا نوشته يا به ارث گذاشتهاند، به مرور زمان از بين رفته و در نتيجه، زمينه چنينتحقيقى تا حد زيادى از دست ما رفته است. اگر نسلهاى بعدى خود را در محدوده حقيقتمنحصر كرده و آگاهانه امور اندكى را كه به دست آورده يا كشف كرده بودند، بدون هيچافزودهاى از ناحيه عقل خود به ارث مىگذاشتند، مشكلات آن قابل تحمل بود. در واقع، تاريخ كتاب مقدس آن قدر كه غير قابل اعتماد است، ناقص نيست. اين مبانى نه تنها براىپايه و اساس قرار دادن، به كلى كافى نيستند، بلكه نادرستند. بخشى از هدف من اصلاح ايننواقص و رفع تعصبات عام كلامى است . اما از اين نگرانم كه وظيفهام را بسيار دير شروع كردهباشم؛ چرا كه انسانها به نقطهاى رسيدهاند كه نه تنها از تعصبات رنج نمىبرند بلكه به دفاعلجوجانه از آنچه به نام دين پذيرفتهاند، مىپردازند. اين تعصبات چنان گسترده در اذهانانسانها جاى گرفته است كه تقريبا مىتوان گفت تعداد اندكى هستند كه به دليل گوش فرامىدهند؛ اما من سعى خودم را خواهم كرد، و از هيچ تلاشى مضايقه ندارم؛ زيرا هيچ دليلقاطعى براى نااميدى از موفقيت وجود ندارد. براى بررسى روشمندانه اين موضوع، بحث خود را با آراى مأثوره درباره نويسندگانحقيقى كتابهاى مقدس شروع مىكنم و در مرحله نخست، درباره نويسنده اسفار پنجگانهسخن مىگويم، كسى كه عموما تصور مىشود موسى بوده است. فريسيان آن قدر دربارههويت [واقعى] نويسنده اسفار پنجگانه مطمئن بودند كه هر كس را كه با آنان در اين موضوعمخالفت مىكرد، بدعت گذار به حساب مىآوردند. به همين دليل، ابن عزرا، كه مردى استروشنفكر و برخوردار از معلومات كافى تا آنجا كه من مىدانم نخستين كسى بوده كه به اينموضوع پرداخته، ولى آشكارا جرأت بيان مقصودش را نداشته، بلكه [بيان] خود را محدود بهاشاراتى مبهم كرده است كه من ترديدى در توضيح دادن آنها ندارم، لذا اين موضوع را كاملاروشن مىسازم. سخنان ابن عزرا كه در تفسيرش بر سفر تثنيه موجود است، به شرح زير است: «آن طرف اردن، و... اگر چنان باشد كه رمز دوازده را بدانى... علاوه موسى توراترا نوشته ... در آن وقت كنعانيان در آن زمين بودند... در كوه خدا به او وحىمىشود... سپس تختخواب او، تخت آهنين او را نظاره كن؛ بنابراين، تو اينحقيقت را خواهى دانست» . در اين چند كلمه او اشاره مىكند و همچنين نشان مىدهد كه نويسنده اسفار پنجگانه، موسى نبوده، بلكه شخص ديگرى بوده كه مدتهاى طولانى بعد از موسى مىزيسته است، وبه علاوه، كتابى كه موسى نوشته، با كتابهاى باقىمانده تفاوت دارد. به نظر من ابن عزرا براى اثبات اين [مطلب] به اين حقايق توجه داده است: .1 موسى نمىتواند نويسنده مقدمه سفر تثنيه باشد، چرا كه او هرگز از اردن عبور نكردهاست[SUP] (3) [/SUP] .2 همه كتاب موسى از آغاز تا انجام گرداگرد يك مذبح نوشته شده بود (سفر تثنيه 27: 1ـ 9، [SUP] (4) [/SUP] صحيفه يوشع 8: 32[SUP] (5) [/SUP]) مذبحى كه بر طبق نظر ربيان فقط مشتمل بر دوازده سنگ بوده است. بنابراين، كتابموسى بايد بسيار كم حجمتر از اين اسفار پنجگانه بوده باشد. من فكر مىكنم مراد نويسنده (ابن عزرا) از رمز دوازده همين مطلب باشد. مگر اينكه او به دوازده نفرينى كه در باب 27سفر تثنيه آمده، اشاره داشته باشد، كه به گمان او نمىتوانسته جزء شريعت باشد؛ زيراموسى لاويان را امر كرده است كه آنها [نفرينها] را بعد از نقل شريعت بخوانند و مردم راموظف به رعايت آن كرده است. و نيز ممكن است كه او آخرين باب سفر تثنيه را در نظرداشته است كه از رحلت موسى بحث مىكند و مشتمل بر دوازده آيه است؛ اما نيازى بهتوقف بيشتر در اين حدسيات و موارد مشابه آنها نيست. .3 در سفر تثنيه (31: 9) اين عبارت آمده است: «و موسى اين تورات را نوشته» كلماتىكه نمىتوان به موسى نسبت داد بلكه بايد از نويسنده ديگرى باشد كه اعمال و نوشتههاىموسى را حكايت مىكند. .4 در سفر پيدايش (12: 6)، مورخ (راوى) بعد از نقل سير و سفر ابراهيم در سرزمينكنعان، مىافزايد: «و در آن وقت كنعانيان در آن زمين بودند» ؛ بنابراين، او به وضوح، زمانى راكه [اين قسمت را] مىنوشته، مستثنا كرده است. لذا اين قسمت بايد بعد از رحلت موسىنوشته شده باشد، يعنى زمانى كه كنعانيان از اين زمين اخراج شده و ديگر مالك آن نبودند. ابن عزرا در تفسيرش بر اين قسمت به مشكل زير اشاره دارد: «در آن وقت كنعانيان در آنزمين بودند» (يعنى) ظاهرا كنعان نوه نوح، اين زمين را كه نام او را بر خود دارد، از شخصديگرى گرفته است. اگر اين معنى درست نباشد، پس در آنجا رمزى وجود دارد و بگذاريدكسى كه آن را مىفهمد ساكت بماند؛ يعنى اگر كنعان بر اين مناطق استيلا يافته است، معنىآن اين خواهد بود كه كنعانيان در آن هنگام در آن سرزمين بودند، در تمايز با زمانى كه اينسرزمين در دست ديگرى بوده است. اما اگر همچنان كه از سفر پيدايش (10: 19) استفاده مىشود، كنعان نخستين كسىباشد كه در اين منطقه ساكن شده، مراد راوى اين است كه وضع در زمان نويسنده بدينمنوال نبوده است. بنابراين، راوى نمىتواند موسى باشد؛ براى اينكه در زمان او كنعانيانهنوز مالك اين مناطق بودند. اين رمزى است كه در باب آن، امر به سكوت شده است. .5 در سفر پيدايش (22: 14) كوه موريا «كوه خدا» نامگذارى شده است، نامى كه بعد ازساختن معبد بزرگ به آن داده شده است؛ انتخاب اين كوه بعد از موسى بوده است؛ زيراموسى به هيچ مكانى كه خدا انتخاب نموده باشد، اشاره نكرده، بلكه او خبر داده است كهخداوند در آينده مكانى را انتخاب مىكند كه نام او بر آن اطلاق شود. .6 نهايتا ذكر مىكند كه در سفر تثنيه (3: 11) در قسمت مربوط به عوج ملك باشان، اينجملات جالب توجه است: «زيرا كه عوج ملك باشان از بقيه رفائيان تنها باقى مانده بود. اينك تخت خواب اوتخت آهنين است. آيا آن در ربت بنى عمون نيست و طولش نه ذراع و عرضشچهار ذراع بر حسب ذراع آدمى مىباشد» . اين افزوده، به وضوح هرچه تمامتر نشان مىدهد كه نويسنده آن مدتهاى طولانى بعد ازموسى مىزيسته است؛ زيرا اين نوع سخن گفتن را تنها كسى به كار مىگيرد كه درباره امورىكه مدت طولانى از آن گذشته است، بحث مىكند (نحوه سخن گفتن او از اشيا، به شيوهكسى است كه داستانهاى قديمى را بيان مىكند)، و به خاطر كسب اعتماد به آثار گذشتهاشاره مىنمايد . علاوه بر اينكه بدون ترديد اولين كسى كه اين تخت را كشف كرد، داود بود كهبر شهر ربه غلبه كرد (كتاب دوم سموئيل 12: 28و29) .[SUP] (6) [/SUP] دوباره، مورخ كمى بعد از اين عبارت، پس از [نقل] كلماتى از موسى، اين [شرح] را اضافهمىكند : «يائير بن منسى تمامى مرز و بوم ارجوب را تا حد جشوريان و معكيان گرفت و آنهارا تا امروز به اسم خود باشان حووت يائير ناميد» (تثنيه 3: 14) . به نظر من اين قسمت براىتوضيح كلمات موسى، كه قبل از آن آمده، به متن افزوده شده است (يعنى) : «و بقيه جلعاد وتمامى باشان را كه مملكت عوج باشد، بنصف سبط منسى دادم؛ يعنى تمامى مرز و بومارجوب را با تمامى باشان كه زمين رفائيان ناميده مىشود» (سفر تثنيه 3: 13) . مسلما عبريانزمان نويسنده، مناطقى را كه متعلق به قبيله يهودا بوده، را مىشناختهاند، اما آنها را به [نامهاى] ارجوب يا زمين رفائيان نمىشناختهاند؛ لذا نويسنده مجبور شده است كه توضيحدهد اين امكنه كجا بوده و نام قديمى آنها چه بوده است و در همان زمان خاطر نشان كند كهچرا آنها در زمان نوشتن او، به نام «يائير» معروف بودهاند، شخصى كه از قبيله منسى است نهاز قبيله يهودا.[SUP] (7) [/SUP] بنابراين، ما مراد ابن عزرا و همچنين آن بخشى از سفر تثنيه را كه براى اثبات عقيدهاشذكر كرده بود، روشن ساختيم. اما ابن عزرا به تمامى نمونهها حتى نمونههاى اساسى توجه نكرده است و موارد مهمترىباقى مانده كه قابل ذكر است؛ مثلا: .1 نويسنده كتب مورد بحث تنها از موسى به عنوان سوم شخص سخن نمىگويد، بلكههمچنين به جزئيات بسيارى كه مربوط به او مىشود، پرداخته است؛ براى نمونه: «موسى با خدا سخن گفت» . (سفر خروج 33: 9) . «و خداوند با موسى روبه رو سخن مىگفت...» (سفر خروج 33: 11) . «موسى مرد بسيار حليم بود بيشتر از جميع مردمانيكه بر روى زميناند» (سفراعداد 12: 3) . «موسى بر رؤساى لشكر... غضبناك شد» (سفر اعداد 31: 14) . «موسى مرد خدا...» (تثنيه 33: 1) . «پس موسى بنده خداوند در آنجا به زمين موآب برحسب قول خداوند رحلتنمود» (سفر تثنيه 34: 6) . «و پيامبرى مثل موسى تا در بنى اسرائيل برنخاسته است كه خداوند او را روبه روشناخته باشد» (سفر تثنيه 36: 10) و نظاير آن؛ از طرف ديگر سفر تثنيه، كه شريعتى را كه موسى تشريح كرد و نوشت، دربردارد، سخن گفتن موسى و نقل افعال او را با ضمير متكلم بيان مىكند : «چنانكه خداوند به من گفته بود...» (سفر تثنيه 2: 1) «آنگاه خدا مرا خطاب كرده، گفت» (سفر تثنيه 2: 1و17) و نظاير آن. «و نزد خداوند استدعا نموده، گفتم...» (سفر تثنيه 9: 26) و نظاير آن. به جز در انتهاى اين كتاب، آنجا كه مورخ بعد از نقل عباراتى از موسى، دوباره از او بهعنوان سوم شخص ياد مىكند و مىگويد كه چگونه موسى اين شريعت را كه براى مردم درنوشتهاى شرح داد، به ارث گذاشت[SUP] (8) [/SUP] و دوباره آنها را پند و اندرز داد و اينكه چگونه عمرش رابه پايان رساند. همه اين جزئيات، يعنى شيوه حكايت، شواهد و زمينه كل ماجرا به ايننتيجه روشن منجر مىشود كه شخص ديگرى اين كتب را نوشته است و موسى نويسنده آنهانيست. .2 همچنين بايد خاطر نشان كرد كه اين تاريخ نه تنها نحوه مرگ موسى و تدفين او وسى روز عزادارى عبريان را حكايت مىكند، بلكه بالاتر، او را با تمامى پيامبرانى كه بعد از اوآمدهاند، مقايسه كرده و او را برتر از همه معرفى مىكند: «و پيامبرى تا به حال در اسرائيلبرنخاسته است كه خداوند او را روبه رو شناخته باشد» (سفر تثنيه 34: 10) . چنين شهادتىنمىتواند منسوب به موسى باشد، و حتى نمىتواند منسوب به كسى باشد كه بلافاصله بعد ازموسى آمده است، بلكه كسى بايد چنين شهادتى بدهد كه قرنها بعد از او مىزيسته است، مخصوصا به عنوان مورخى كه از گذشته سخن مىگويد: «و پيامبرى مثل موسى تا به حال دراسرائيل بر نخاسته است...» و درباره محل دفن او [آمده است: ] «و احدى قبر او را تا امروزندانسته است» (سفر تثنيه 34: 6) . .3 بايد توجه داشت كه بعضى از مكانها يا نامهايى (در اسفار پنجگانه) يافت مىشوندكه در زمان موسى به اين نامها مشهور نبودهاند، بلكه بعد از او به اين نامها معروف شدهاند . [مثلا در سفر پيدايش (14: 14) آمده است] : «ابراهيم دشمنان خود را تا «دان» تعقيب كرد» ، [SUP] (9) [/SUP] نامى كه مدتهاى طولانى بعد از مرگ يوشع بر اين شهر نهاده شد.[SUP] (10) [/SUP] .4 داستانى كه در سفر خروج آمده، تا بعد از مرگ موسى ادامه داشته است: «و بنىاسرائيل مدت چهل سال من را ميخوردند تا به زمين آباد رسيدند؛ يعنى تا به سر حدكنعان داخل شدند، خوراك ايشان من بود» (سفر خروج 16: 35) ؛ به عبارت ديگر، تا زمانى كهصحيفه يوشع (5 : 12)[SUP] (11) [/SUP] به آن اشاره مىكند. همچنين در (سفر پيدايش 36: 31) آمدهاست: «اينانند پادشاهانى كه در زمين ادومسلطنت كردند، قبل از آنكه پادشاهى بر بنىاسرائيل سلطنت كند» . بدون شك، اين مورخ ازپادشاهان ادوم گزارش مىدهد، قبل از اينكه داود و قراولانش اين ناحيه را اشغال كنند؛ چنانكه در كتاب دوم سموئيل (8: 14)[SUP] (12) [/SUP] آمده است. بنابر آنچه ذكر شد، از روز روشن تر است كه موسى نويسنده اسفار پنجگانه نيست، بلكهشخص ديگرى است كه مدتهاى طولانى بعد از او مىزيسته است. اكنون به كتبى كه واقعاموسى نوشته است، نظر مىكنيم، كتبى كه در اسفار پنجگانه ذكرى از آنها آمده است. آيا آنهابا اسفار پنجگانه اختلاف دارند؟ از سفر خروج (17: 14) [SUP] (13) [/SUP] به دست مىآيد كه موسى بهدستور خدا از جنگ با عمالقه گزارشى نوشت؛ [اما] در اين سفر، از كتابى كه گزارش مذكور رادر آن نوشته، نامى نيامده است، لكن در سفر اعداد (21: 14)[SUP] (14) [/SUP] به كتابى تحت عنوان «جنگهاى خداوند» اشاره شده است و بدون شك جنگ با عمالقه و تمامى اعمال لشكر كه بنابه نقل سفر اعداد (33: 2)[SUP] (15) [/SUP] موسى آنها را نوشته است، در آنجا وجود دارد. همچنين در سفر خروج (24: 4ـ 7) آمده است كه كتاب ديگرى به نام كتاب عهد وجودداشته است، كتابى كه موسى در مقابل اسرائيليان ـ زمانى كه آنها اولين پيمان را با خدابستند ـ خواند؛ اما اين كتاب يا رساله، مطالب اندكى در بردارد؛ يعنى قوانين يا احكام خدا، كه در سفر خروج (20: 22) تا پايان باب 24 آمده است. و كسى كه از روى تعقل و بى طرفىباب مذكور را مطالعه كند، اين مطلب را مورد انكار قرار نمىدهد. در آنجا بيان شده است كه به مجرد اينكه موسى احساس مردم را در رابطه با عهد بستنبا خدا دانست، فورا قوانين و سخنان خدا را نوشت و صبح هنگام در مجلسى بعد از انجامبعضى مراسم، شرايط عهد را براى جماعتى از مردم قرائت كرد. وقتى همه اين امور كاملاانجام گرفت و بدون شك همه مردم [شرايط عهد را] فهميدند، تمامى آنان موافقت خود رااعلام داشتند.[SUP] (16) [/SUP] چون مطالعه دقيق عهد مزبور وقت اندكى مىگيرد و نيز داراى طبيعتى فشرد است و بهنظر مىرسد مطلبى بيش از آنچه توضيح داده شد، در برنداشته باشد. به علاوه روشن استكه موسى همه قوانينى را كه در سال چهلم بعد از خروج از مصر دريافت كرده بود، تبيينكرد. همچنين موسى براى دومين بار از مردم تعهد گرفت كه اين قوانين را رعايت كنند، وسرانجام آنها را در كتابى مشتمل بر اين قوانين مشروحه و عهد جديد (عهد دوم) به رشتهتحرير در آورد (سفر تثنيه : 1: 5، 29: 14، [SUP] (17) [/SUP]31: 9ـ 13[SUP] (18) [/SUP]) و اين كتاب را كتاب تورات خدا ناميد، همان كتابى كه يوشع بعدا به هنگام انعقاد عهد جديدى با خدا و موظف ساختن مردم به آنعهد، مطالبى بدان افزود.[SUP] (19) [/SUP] بارى، چون هم اكنون كتابى مشتمل بر عهد موسى و عهد يوشع در دست نيست، پس بهناچار معلوم مىشود كه آن كتاب از بين رفته است، مگر اينكه در واقع حدس بىربط يوناتانشارح كلدانى را بپذيريم و عبارات كتاب مقدس را به دلخواه خود تغيير دهيم. اين مفسر درمواجهه با اين مشكل به جاى اعتراف به جهل خود، متن كتاب مقدس راتغيير داده است. او اين عبارت از صحيفه يوشع (24: 26) «يوشع اين سخنان را در كتاب تورات خدانوشت» را چنين تغيير داده است: «يوشع اين سخنان را نوشت و با كتاب تورات خدا آنها رانگهدارى كرد» . چه بايد كرد با اشخاصى كه فقط هواى نفسانى خود را مد نظر قرار مىدهند.اگر چنينرويهاى انكار كتبمقدسو جعلكتبمقدسديگرىاز پيشخودنيست، پس چيست؟ بنابراين، مىتوان نتيجه گرفت كه كتاب تورات خدا كه موسى آن را نوشته، اين اسفارپنجگانه نيست، بلكه كتاب ديگرى است كاملا متفاوت با اين اسفار كه نويسنده اسفارپنجگانه آن را در لابهلاى كتاب و جاى مناسب درج كرده است. اين مطلب به وضوح هرچهتمامتر از آنچه [قبلا] ذكر شد و [بعدا] ذكر خواهد شد، به دست مىآيد. زيرا پس از عبارتىكه از سفر تثنيه نقل شد، كه «موسى اين تورات را نوشت» ، مورخ مىافزايد: «موسى آن را بهاحبار داده از آنان خواست در اوقات معلومى آن را براى تمامى مردم قرائت كنند» . اين [افزوده] نشان مىدهد كه تورات مىبايست حجمى خيلى كمتر از اسفار پنجگانه داشته باشدتا آنان بتوانند تمامى آن را در يك مجلس بخوانند، به صورتى كه همه آنها نيز آن را بفهمند؛ بهعلاوه بايد توجه داشت كه از ميان تمامى كتبى كه موسى نوشت، كتاب عهد دوم و كتابسرود (كه او بعدا نوشت تا همه مردم آن را بياموزند) تنها كتبى بودند كه مردم به حفظ ونگهدارى آنها از لحاظ دينى موظف شدند؛ نسبت به عهد اول، فقط كسانى كه حاضر بودندملتزم به رعايت آن شدند، اما نسبت به عهد دوم، حتى فرزندان آنان نيز (يعنى آيندگان) ملتزم به رعايت شدند (سفر تثنيه 29: 14و15) ، و بنابراين، او دستور داد اين عهد تاعصرهاى آينده همراه با كتاب سرود كه مخصوصا متوجه آيندگان بود، بايد از لحاظ دينىنگهدارى شود. بنابراين، با توجه به اينكه هيچ دليلى نداريم كه موسى كتابى به جز اين عهدنوشته باشد، و با توجه به اينكه نگهدارى كتاب ديگرى را نيز به عهده آيندگان نگذاشت، وسرانجام با نظر به اينكه مطالب بسيارى در اسفار پنجگانه وجود دارد كه موسى نمىتواندنويسنده آنها باشد، نتيجه مىشود كه اعتقاد به اينكه موسى نويسنده اسفار پنجگانه بودهاست، غير مدلل، بلكه حتى غير عقلانى است. شايد كسى سؤال كند كه آيا موسى قوانين ديگرى كه براى نخستين بار به او وحىمىشد، ننوشت؟ به عبارت ديگر آيا موسى در طى چهل سال قوانين ديگرى به جز همينتعداد اندكى كه در عهد اول مذكور است، ننوشت؟ در جواب مىگويم: اگر چه فرض اينكه موسى در زمان ابلاغ احكام به مردم، آنها رامىنوشته است، معقول به نظر مىرسد، اما دليلى براى اثبات آن نداريم، براى اينكه سزاوارنيست كه در چنين مواردى به چيزى جز آنچه كتب مقدس مىگويد، يا نتيجه معقول اصولاساسى آنهاست، تمسك جوييم، و نبايد هر آنچه كه امكان عقلى دارد [وقوعش را نيز] پذيرفت؛ اما عقل ما را در اين مورد مجبور به پذيرش چنين نتيجهاى نمىكند؛ چرا كهممكن است جمعى از بزرگان فرمانهاى موسى را نوشته و آنها را به مردم ابلاغ مىكردند، واين مورخ آنها را جمع آورى كرده و در جاى مناسب در سيره موسى درج كرده است. تمام اين مطالب، مربوط به اسفار پنجگانه موسى بود، و اكنون بايد به ديگر كتب مقدسبپردازيم . با دلايلى مشابه آنچه پيش از اين ذكر شد، مىتوان اثبات كرد كه صحيفه يوشع را خود اوننوشته است؛ زيرا بايد شخص ديگرى غير از يوشع شهادت بدهد كه نام يوشع در تمامىزمين شهرت يافته است (صحيفه يوشع 6: 27)[SUP] (20) [/SUP] و اينكه او از هيچ يك از وصاياى موسىغفلت نكرد (صحيفه يوشع 8: 35، 11: 15) [SUP] (21) [/SUP] و اينكه او پير شد، و مجلسى متشكل از تماممردم فراخواند، و سرانجام درگذشت. از اين گذشته، حوادثى را كه بعد از مرگ يوشع اتفاقافتاده است، نقل مىكند؛ براى مثال: «و اسرائيل در همه ايام يوشع و همه روزهاى مشايخىكه بعد از يوشع زنده ماندند و تمام عملى كه خداوند براى اسرائيل كرده بود دانستند، خداوندرا عبادت نمودند» (صحيفه يوشع 24: 31) . و در باب 16آيه 10 آمده است: «و افرائيم و منسى كنعانيان را، كه در جازر ساكن بودندبيرون نكردند، پس كنعانيان تا امروز در ميان افرايم ساكنند و براى جزيه بندگان شدند» ؛ اينجمله عين عبارتى است كه در باب اول سفر داوران آمده است[SUP] (22) [/SUP] و عبارت «تا امروز» نشانمىدهد كه نويسنده درباره زمانهاى گذشته صحبت مىكند. عين همين مطلب (تاامروز) درآيه آخر باب 15 در ارتباط با بنى يهودا آمده است، [SUP] (23) [/SUP] و همچنين داستان كالب در همين بابآيه .14 به علاوه، به نظر مىرسد بنا كردن مذبحى در آن طرف اردن به وسيله دو قبيله و نيم (22: 10) [SUP] (24) [/SUP] بعد از مرگ يوشع رخ داده باشد؛ زيرا در سرتاسر داستان نامى از يوشع برده نشدهاست، بلكه اين خود مردم هستند كه در رابطه با جنگ مشورت كرده، نمايندگانى مىفرستندو منتظر جواب مىنشينند و سرانجام موافقت خود را اعلام مىدارند. نهايتا اينكه از باب 10، آيه 14 به وضوح استفاده مىشود كه اين كتاب چندين قرن بعداز يوشع نوشته شده است؛ چرا كه در آن آمده است: «و قبل از آن و بعد از آن، روزى مثل آنواقع نشده بود كه خداوند آواز انسان را بشنود» و نظاير اين. بنابراين، اگر يوشع كتابى نوشتهباشد، اين بايد همان كتابى باشد كه در باب 10 آيه 13 ذكر شده است.[SUP] (25) [/SUP] اما كتاب داوران، كه گمان نمىكنم شخص عاقلى بپذيرد كه خود داوران آن را نوشتهباشند؛ زيرا نتيجه كل داستان در باب دوم، به وضوح نشان مىدهد كه مورخ واحدى اينكتاب را نوشته است. به علاوه، از آن جهت كه نويسنده مكررا اظهار مىدارد كه در زمان اوهيچ پادشاهى در اسرائيل نبوده است، آشكار مىشود كه اين كتاب بعد از تأسيس حكومتپادشاهى نوشته شده است. اما كتب سموئيل، لزومى ندارد كه زياد در آنها توقف كنيم؛ زيرا حكايت در آن كتب تامدتهاى طولانى بعد از مرگ سموئيل ادامه دارد؛ اما مايلم به اين واقعيت توجه دهم كه اينكتب چندين قرن بعد از مرگ سموئيل نوشته شده است؛ زيرا مورخ در كتاب اول سموئيل (9: 9) در جملهاى معترضه خاطر نشان مىكند كه «در زمان سابق چون كسى در اسرائيلبراى درخواست كردن از خدا مىرفت، چنين مىگفت: بياييد تا نزد رائى برويم؛ زيرا نبىامروز را سابق رائى مىگفتند» . نهايتا كتب پادشاهان، به خاطر دلايل درونى [دلايل اخذ شده از متن اين كتابها] اقتباسى است از كتب پادشاهى سليمان (كتاب اول پادشاهان 11: 41)[SUP] (26) [/SUP] و كتاب تواريخ ايامپادشاهان يهودا و كتاب تواريخ ايام پادشاهان اسرائيل (كتاب اول پادشاهان 14: 19و29) .[SUP] (27) [/SUP] نتيجه آنكه تمام كتابهايى كه تا اينجا مورد بررسى قرار داديم، چيزى نيست جزگرداورىاى كه از حوادثى كه در زمانهاى گذشته رخ داده، گزارش مىدهد. اگر پيوستگى بين مطالب اين كتب و استدلهاى آن مورد توجه قرار گيرد، به راحتىمىتوان فهميد كه مورخ واحدى كه مىخواسته گذشته يهود را از آغاز پيدايش آن، تا اولينويرانى شهر اورشليم گزارش كند، همه آنها را به رشته تحرير در آورده است. نحوه ارتباط اينكتب با يكديگر براى بيان اينكه مورخ واحدى آنها را به رشته تحرير در آورده، كافى است؛ زيرا پس از شرح زندگانى موسى، بلافاصله به زندگى يوشع مىپردازد: «و واقع شد بعد وفاتموسى بنده خداوند، كه خداوند يوشع بن نون خادم موسى را خطاب كرده گفت» (صحيفهيوشع 1: 1) . همچنين بعد از اتمام [داستان] وفات يوشع، او به تاريخ داوران پرداخته و به همينصورت، آن را به ماقبل خود ربط مىدهد: «و بعد از وفات يوشع واقع شد كه بنى اسرائيل ازخداوند سؤال كرده گفتند كيست براى ما كنعانيان اول برآيد و با ايشان جنگ نمايد» (داوران1: 1) . او داستان روت را با اين عبارات به عنوان ضميمهاى براى كتاب داوران آغاز كرده است: «و واقع شد در ايام حكومت داوران كه قحطى در زمين پيدا شد و مردى از بيت لحم يهودارفت تا در بلاد موآب ساكن شود» (كتاب روت 1: 1) . كتاب اول و دوم سموئيل نيز با عباراتى مشابه شروع شده است.[SUP] (28) [/SUP] سپس مورخ قبل ازاتمام تاريخ داود، به همين نحو به كتاب اول پادشاهان و بعد از وفات او به كتاب دومپادشاهان پرداخته است. لذا اين كتب، در مجموع و با ترتيبى كه بين آنها وجود دارد، نشان مىدهد كه آنها رامؤلف واحدى به خاطر هدف معينى نوشته است؛ زيرا از منشأ پيدايش ملت يهود آغاز كرده وسپس به ترتيب از ايام و حوادثى كه طى آنها موسى قوانين خود را ابلاغ و پيشگويى كرد، بحث مىكند و سپس در ادامه خبر مىدهد كه اسرائيليان چگونه طبق پيشگويى موسى برزمين موعود استيلا يافتند (سفر تثنيه 7: 1) ؛ [SUP] (29) [/SUP] و چگونه پس از استيلا از قوانين رو برگرداندند و در نتيجه با بدبختى بسيارى مواجه شدند (سفر تثنيه 31: 16و17) .[SUP] (30) [/SUP] مورخ بيانمىدارد چگونه آنها مىخواستند پادشاهان را انتخاب كنند (سفر تثنيه 17: 14) . و چگونه بهميزان مراعات قوانين از سوى پادشاهان، مردم پيشرفت كرده يا متحمل رنج و عذاب شدهاند (سفر تثنيه 28: 36) . و سرانجام چگونه اين ملت همان گونه كه موسى پيشبينى كرده بود، بههلاكت رسيدند. نويسنده در ارتباط با موضوعات ديگرى كه به كار تصديق شريعت نمىآيد، يا سكوت كرده و يا خواننده را براى اطلاع يافتن به كتابهاى ديگر ارجاع داده است. [بنابراين] همه اين كتب هدف واحدى دارند، كه آن، تعليم شريعت موسى و اثبات آن با رويدادهاىبعدى است. اگر ما من حيث المجموع اين سه نكته را در نظر بگيريم، يعنى موضوع هدف همه اينكتب، ارتباط بين آنها و اين واقعيت كه آنها چندين نسل بعد از وقوع آن حوادث تأليفشدهاند، اين نتيجه به دست مىآيد كه همه اينها اثر مورخ واحدى است. [اما] اين مورخكيست؟ بيان اين مطلب خيلى آسان نيست؛ اما من گمان دارم كه او عزرا باشد و چنديندليل قوى وجود دارد كه اين فرضيه را قابل قبول مىسازد. مورخ ـ كه روشن شد بيش از يك نفر نيست ـ نقل تاريخ خود را تا آزاد ساختنيهوياكين ادامه داده و افزوده است كه او همه عمرش را بر سر سفره پادشاه نشسته است؛ [SUP] (31) [/SUP] يعنى بر سر سفره يهوياكين يا سفره پسر نبوكدنصر [بخت النصر] . براى اينكه مفهوم اينقسمت مبهم است. بنابراين، نتيجه مىشود كه او قبل از عزرا نمىزيسته است. و از طرفىكتب مقدس از احدى جز كتاب عزرا گواهى نمىدهد كه: «عزرا دل خود را به طلب نمودنشريعت خداوند و به عمل آوردن آن و به تعليم دادن فرايض و احكام به اسرائيل مهيا ساختهبود» (عزرا 7: 10) . علاوه بر اينكه «... او در شريعت موسى كه يهوه خداى اسرائيل آن را دادهبود، كاتب ماهر بود» (عزرا 7: 10) . بنابر اين، من نمىتوانم كتب مقدس را به كسى جز عزرانسبت دهم. وانگهى از اين گواهى درباره عزرا مىفهميم كه او نه تنها دل خود را براى طلب نمودنشريعت الهى آماده كرده بود، بلكه خود را آماده ابلاغ آن نيز كرده بود. و در كتاب نحميا (8 : 8) آمده است «... [آنها][SUP] (32) [/SUP] كتاب تورات خدا را به صداى روشن خواندند و تفسير كردند تاآنچه را كه مىخواندند بفهمند» . از آنجا كه در سفر تثنيه نه تنها شريعت موسى يا بخش اعظم آن وجود دارد، بلكهبسيارى از مطالب براى تبيين بهتر آن نيز آمده است، لذا حدس من اين است كه سفر تثنيهكتاب شريعت خداست كه عزرا آن را نوشته و تبيين نموده و ابلاغ كرده است و در عبارتفوق بدان اشارت رفت (در كتاب نحميا) . دو نمونه از شيوهاى را كه برخى از مطالب را بدانشيوه به صورت معترضه، به منظور تبيين بيشتر در متن سفر تثنيه افزوده شده است، قبلادر مقام بحث از عقيده ابن عزرا ارائه داديم و نمونه هاى بسيار ديگرى در جريان تحقيق بهدست آمد. براى نمونه در باب 2 آيه 12 از سفر تثنيه آمده است: «و حوريان در سعير بيشتر ساكن بودند و بنى عيسو ايشان را اخراج نموده، ايشان را ازپيش روى خود هلاك ساختند و در جاى ايشان ساكن شدند، چنان كه اسرائيل به زمينميراث خود كه خداوند به ايشان داده بود، كردند» . اين آيه توضيحى براى آيه 3 و 4 همين باب است، [SUP] (33) [/SUP] كه بيان مىدارد بنى عيسو اولينكسانى نيستند كه در جبل سعير ساكن بودهاند، بلكه آنها، آن مكان را از ساكنان اوليهاش، كهحوريان باشند، با اخراج و كشتار آنها، گرفته و خود ساكن شدهاند. همان كارى كه بنىاسرائيل بعد از وفات موسى با كنعانيان انجام دادند. همچنين آيات 6ـ 9 از باب دهم (سفر تثنيه) به طور معترضه در خلال عبارات موسىدرج شده است. هر كسى بايد بداند آيه هشتم كه با اين عبارت شروع مىشود: «در آن وقتخداوند سبط لاوى را جدا كرد تا تابوت عهد خداوند را بردارند...» ضرورتا به آيه 5 اشارهدارد، [SUP] (34) [/SUP] نه مرگ هارون.[SUP] (35) [/SUP] و ذكر وفات هارون توسط عزرا در اين قسمت، به خاطر دعايى استكه موسى در داستان گوساله طلايى كه مردم مىپرستيدند، براى هارون كرد.[SUP] (36) [/SUP] و بعد از اين، عزرا شرح مىدهد كه در همان زمانى كه موسى صحبت كرد، خدا سبطلاوى را براى خود اختيار كرد، به منظور اينكه بتواند دليل اين انتخاب و دليل عدم شركتايشان در ارث را خاطر نشان كند. بعد از اين گريز، او رشته سخن موسى را دنبال مىكند. مابايد به اين جملات معترضه، مقدمه اين كتاب (سفر تثنيه) و همين طور تمام عباراتى را كهاز موسى به ضمير غايب سخن مىگويد، بيفزاييم. علاوه بر عبارات زيادى كه اكنون توانايىتميز آنها را نداريم، اگر چه بدون شك معاصران نويسنده به وضوح نسبت به آنها آگاهىداشتهاند. به اعتقاد من، اگر كتاب حقيقى موسى در نزد ما مىبود، بىشك اختلافات بزرگى درعبارات، احكام و ترتيب آنها و ادلهشان مىيافتيم. [h=3]مقايسه احكام دهگانه[/h] در سفر تثنيه با احكام دهگانه در سفر خروج ـ كه در آن، تاريخشبه روشنى بيان شده ـ براى نشان دادن اختلافى همه جانبه در اين سه مورد كافى است؛ زيرافرمان چهارم نه تنها به اشكال مختلفى ارائه شده، بلكه عبارتش نيز خيلى طولانيتر است ودليل رعايت كردن آن نيز به طور كلى با دليلى كه در سفر خروج بيان شده است، اختلافدارد [SUP] (37) [/SUP] و همين طور ترتيب بيان شده در فرمان دهم در دو روايت مختلف است.[SUP] (38) [/SUP] به گمانماختلافات اينجا مانند جاهاى ديگر كار عزراست، كسى كه شريعت خدا را براى معاصران خودتبيين كرد و كسى كه اين كتاب شريعت خدا (سفر تثنيه) را قبل از كتب ديگر نوشت. من اينمطلب را از اين واقعيت به دست آوردهام كه اين كتاب مشتمل بر قوانينى است كه مردم بهآنها احتياج داشتهاند و ديگر آنكه اين كتاب ارتباطى با كتب قبل از خودش ندارد، [SUP] (39) [/SUP] بلكه باجمله مستقلى شروع شده است: «اين است سخنانى كه موسى...» . به عقيده من عز را بعد ازتكميل اين كتاب [سفر تثنيه] خود را براى ارائه گزارش كاملى از تاريخ امت يهودى از ابتداىخلقت عالم تا ويرانى كامل شهر اورشليم آماده كرد و در اين گزارش كتاب سفر تثنيه را [نيز] درج كرد. و احتمالا علت نامگذارى پنج سفر اول به نام موسى اين بوده است كه اين پنج سفراساسا مشتمل بر زندگى موسى و موسى عنوان اصلى اين كتابها بوده است. و به همين دليل، كتاب ششم را به اسم يوشع نامگذارى كرده است و كتاب هفتم را به اسم داوران، كتاب هشتمرا به اسم روت، كتاب نهم و شايد دهم را به اسم سموئيل و نهايتا كتاب يازدهم و دوازدهم رابه اسم پادشاهان.[SUP] (40) [/SUP] پىنوشتها: *) اين مقاله ترجمهاى است از فصل هشتم كتاب«~ .POLITICAL TREATISE ANDA POLITICALT REATISE Translated from the Latin With an Introduction by R.H.M. ELWES With a Bibliographicalnote by FRANCESCO CORDASCO ـ THE CHIEF WOPKS OF SPINOZA A THEOLOGICO ~» 1) مصنف در فصل هفتم همين كتاب درباره مبانى و اصول شناخت كتاب مقدس بحث كرده است. 2) اين است سخنانى كه موسى به آنطرف اردن در بيابان عربه مقابل سوف در ميان فاران و توفل و لابان و حفيروتو دىذهب با تمامى اسرائيل گفت» ؛ سفر تثنيه (1: 1) و در عين حال در سفر تثنيه (31: 2) آمده است كه «و خداوند بهمن گفته است كه از اين اردن عبور نخواهى كرد» . و اين يوشع جانشين حضرت موسى است كه به دستور خداوند از اردن عبور مىكند: «و واقع شد بعد از وفات موسى بنده خداوند كه خداوند يوشع بن نون خادم موسى را خطاب كرده گفت موسى بنده منوفات يافته است پس الان برخيز و از اين اردن عبور كن...» صحيفه يوشع (1: 1 و 2) و يوشع به اين خطاب لبيكگفت، لذا در صحيفه يوشع (3: 1) آمده است: «بامدادن يوشع بزودى برخاسته او و تمامى بنىاسرائيل از شطيم روانه شده، به اردن آمدند و قبل از عبور كردن درآنجا منزل گرفتند» . و همچنين ر. ك. صحيفه يوشع (3: 9) 3) و موسى و مشايخ اسرائيل قومرا امر فرموده گفتند: تمامى اوامرى را كه من امروز به شما مىفرمايم، نگاه داريد و در روزى كه از اردن به زمينى كه يهوه خدايت به تو مىدهد، عبور كنيد. براى خود سنگهاى بزرگ برپا كرده، آنها را باگچ بمال و بر آنها تمامى كلمات اين شريعت را بنويس ... و در آنجا مذبحى براى يهوه خدايت بنا كن و مذبح از سنگهاباشد... و تمامى اين كلمات اين شريعت را بر آن به خط روشن بنويس» . 4) در صحيفه يوشع آمده است كه به اين وصيت عمل كردهاند: «در آنجا بر آن سنگها نسخه تورات را كه نوشته بود، به حضور بنى اسرائيل مرقوم ساخت. ..» . 5) و يو آب با ربه بنى عمون جنگ كرده، شهر پادشاه نشين را گرفت و يوآب قاصدان نزد داود فرستاده، گفت كه باربه جنگ كردم و شهر آبها را گرفتم پس الان بقيه قوم را جمع كن و در برابر شهر اردو زده آن را بگير. مبادا منشهر را بگيرم و به اسم من ناميده شود پس داود تمامى قوم را جمع كرده به ربه رفت و با آن جنگ كرده آن راگرفت» . 6) خلاصه اينكه عبارتى كه در توضيح كلام حضرت موسى آمده است، به وضوح از آنحضرت نيست، بلكه نويسندهبراى توضيح مطلب، آن را از پيش خود افزوده است. 7) ر. ك: به كتاب اول تواريخ ايام 2: 21و .22 8) ر. ك: سفر تثنيه 31: 9 و 34: .1 9) چون ابراهيم از اسيرى برادر خود آگاهى يافت، سيصد و هجده تن از خانهزادان كار آزموده خود را بيرون آورده درعقب ايشان تا دان بتاخت» . 10) و شهر را به اسم پدر خود دان، كه براى اسرائيل زائيده شد، دان ناميد؛ اما اسم شهر قبل از آن لارش بود» (سفرداوران 18: 29) . 11) و در فرداى آن روزى كه از حاصل زمين خوردند، من موقوف شد و بنىاسرائيل ديگر من نداشتند و در آن سال ازمحصول زمين كنعان مىخوردند.» 12) و در ادوم قراولان گذاشت، بلكه در تمامى ادوم قراولان گذاشته، جميع ادوميان بندگان داود شدند» . 13) پس خداوند به موسى گفت: اين را براى يادگارى در كتاب بنويس و به سمع يوشع برسان كه هر آينه ذكر عماليق رااز زير آسمان محو خواهم ساخت» . 14) از اين جهت در كتاب جنگهاى خداوند گفته مىشود...» . 15) و موسى به فرمان خدا سفرهاى ايشان را بر حسب منازل ايشان نوشت و اين است منازل و مراحل ايشان» . 16) كتاب عهد را گرفته به سمع قوم خواند، پس گفتند: هر آنچه خداوند گفته خواهيم كرد و گوش خواهيم گرفت وموسى خون را گرفت و بر قوم پاشيده گفت: اينك خون آن عهدى كه خداوند بر جميع اين سخنان با شما بسته است» (سفر خروج 24: 8ـ 7) . 17) و من اين عهد و اين قسم را با شما تنها استوار نمىنمايم» . 18) و موسى اين تورات را نوشته، آن را به بنىلاوى كهنه، كه تابوت عهد خداوند را برمىداشتند و به جميع مشايخاسرائيل سپرد و موسى ايشان را امر فرموده، گفت كه در آخر هر هفت سال در وقت معين، سال انفكاك در عيدخيمهها چون جميع اسرائيل بيايند تا به حضور يهوه خداى تو در مكانى كه او برگزيند، حاضر شوند، آن گاه اينتورات را پيش جميع اسرائيل در سمع ايشان بخوان ... تا مادامى كه شما بر زمينى كه براى تصرفش از اردن عبورمىكنيد... » . 19) پس در آن روز يوشع با قوم عهد بست و براى ايشان فرضيه و شريعتى در شكيم قرار داد و يوشع اين سخنان رادر كتاب تورات خدا نوشت و سنگى بزرگ گرفته...» (صحيفه يوشع 24: 25ـ 26) . 20) و خداوند با يوشع بود و اسم او در تمامى آن زمين شهرت يافت» . 21) از هر چه موسى امر فرموده بود، حرفى نبود كه يوشع به حضور تمام جماعت اسرائيل با زنان و اطفال و غريبانى كهدر ميان ايشان مىرفتند نخواند» ؛ «چنانكه خداوندبنده خود موسى را امر فرموده بود، همچنين موسى به يوشع امرفرمود و به همين طور يوشع عمل نمود و چيزى از جميع احكامى كه خداوند به موسى فرموده بود باقى نگذاشت» . 22) و چون اسرائيل قوى شدند، بر كنعانيان جزيه نهادند، ليكن ايشان را تماما بيروننكردند و افرايم كنعانيان را كه درجازر ساكن بودند، بيرون نكرد، پس كنعانيان در ميان ايشان در جازر ساكن ماندند وزيولون ساكنان فطرون و ساكناننهلول را بيرون نكرد، پس كنعانيان در ميان ايشان ساكن ماندند و جزيه بر آنها گذارده شد» (سفر داوران 1: 28ـ 30) . 23) و اما يبوسيان كه ساكن اورشليم بودند، بنى يهودا نتوانستند ايشان را بيرون كنند، پس با بنى يهودا تا امروز دراورشليم ساكنند» . 24) و چون به حوالى اردن كه در زمين كنعان است رسيدند، بنىداؤبين و بنىجاد و نصف سبط منسى در آنجا به كناراردن مذبحى بنا نمودند، يعنى مذبح عظيم المنظرى» . 25) پس آفتاب ايستاد و ماه توفق نمود تا قوم از دشمنان خود انتقام گرفتند؛ مگر اين در كتاب يائير مكتوب نيست كهآفتاب در ميان آسمان ايستاد و قريب به تمامى روز به فرو رفتن تعجيل نكرد.» 26) و بقيه امور سليمان و هرچه كرد و حكومت او، آيا در كتاب وقايع سليمان مكتوب نيست» . 27) و بقيه وقايع يربعام كه چگونه جنگ كرد و چگونه سلطنت نمود، اينك در كتاب تواريخ ايام پادشاهان اسرائيلمكتوب است» ... «و بقيه وقايع رحبعام و هر چه كرد، آيا در كتاب تواريخ ايام پادشاهان يهودا مكتوب نيست» . 28) و بعد از وفات شاؤل و مراجعت داود از مقاتله عمالقه واقع شد كه داود دو روز در صقلغ توقف نمود» . (كتاب دومسموئيل 1: 1) 29) چون يهوه خدايت ترا به زمينى كه براى تصرفش به آنجا مىروى در آورد...» . 30) و خداوند به موسى گفت اينك با پدران خود مىخوابى و اين قوم برخاسته در پى خدايان بيگانه زمينى كه ايشانبه آنجا در ميان آنها مىروند زنا خواهند كرد و مرا ترك كرده، عهدى را كه با ايشان بستم خواهند شكست و در آنروز خشم من بر ايشان مشتعل شده، ايشان را ترك خواهم نمود.» 31) كتاب دوم پادشاهان 25: 27 32) يعنى «يشوع و ... و عزريا» كه همان عزرا است. 33) دور زدن شما به اين كوه بس است، به سوى شمال برگرديد و قوم را امر فرموده، بگو كه شما از حدود برادران خودبنى عيسو كه در سعير ساكنند بايد بگذريد و ايشان از شما خواهند ترسيد، پس بسيار احتياط كنيد» . 34) كه در آن آمده است: «پس برگشته از كوه فرود آمدم و لوحها را در تابوتى كه ساخته بودم گذاشتم ...» . 35) كه در آيه هفتم ذكر شده است. 36) و براى هارون نيز در آن وقت دعا كردم» . (سفر تثنيه 9: 20) 37) مقايسه كنيد اين آيه از سفر خروج (20: 5) «نزد آنها سجده مكن و آنها را عبادت منما؛ زيرا من كه يهوه خداى تومىباشم خداى غيور هستم كه انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سيم و چهارم از آنانى كه مرا دشمن دارند، مىگيرم» را با آيه 9 از باب 5 سفر تثنيه «آنها را سجده و عبادت منما؛ زيرا من كه يهوه خداى تو هستم، خداى غيورمو گناه پدران را بر پسران تا پشت سيم و چهارم از آنانى كه مرا دشمن دارند مىرسانم.» 38) مقايسه كنيد اين آيه از سفر خروج (20: 17) «به خانه همسايه خود طمع مورز و به زن همسايهات و غلامش وكنيزش و گاوش و الاغش و به هيچ چيزى كه از آن همسايه تو باشد طمع مكن» را با آيه 21 باب 5 سفر تثنيه «و برزن همسايهات طمع مورز و به خانه همسايهات و به مزرعه او و به غلامش و كنيزش و گاوش و الاغش و به هر چهاز آن همسايه تو باشد طمع مكن» . 39) در حالى كه باقى كتب با يكديگر مرتبط هستند. 40) گفتنى است كه مصنف در پايان اين فصل متذكر مىگردد كه در فصل آينده به اين بحث مىپردازد كه آيا عزراآخرين كسى است كه اين كتب را تدوين كرده و آنها را همان گونه كه خواسته به پايان رسانده است يا نه؟
ادله اثبات دعواى كيفرى در آيين يهود [h=3]منبع: مجله هفت آسمان شماره 1[/h] [h=3]نويسنده: حسين سليمانى[/h] خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى.پيروى بسيارى براى عمل بد مكن و در مرافعه، محض متابعت كثيرى، سخنىبراى انحراف حق مگو ... حق فقير خود را در دعوى او منحرف مساز. از امر دروغاجتناب نما و بىگناه و صالح را به قتل مرسان؛ زيرا كه ظالم را عادل نخواهمشمرد. و رشوت مخور؛ زيرا كه رشوت بينايان را كور مىكند و سخن صديقان راكج مىسازد. و بر شخص غريب ظلم منما؛ زيرا كه از دل غريبان خبر داريد، چونكه در زمين مصر غريب بوديد. سفر خروج، 23: 1ـ 9 [h=3]پيشگفتار[/h] در حقوق كيفرى، آنچه ضامن اجراى عدالت است، آيين دادرسى سنجيده و هماهنگى استكه در آن نه براى بزهكاران راه گريزى باشد و نه بىگناهان كيفر ببينند. قوانين ماهوى، [SUP] (1) [/SUP] حتى اگر ناعادلانه باشد، به سان مسائل آيين دادرسى حساس ومشكلساز نيست؛ چرا كه اين قوانين ناظر به مرحله ثبوت بوده و همه شمول است. از اينگذشته، فرض بر اين است كه بزهكار از اين قانون ظالمانه آگاهى داشته و با وجود اين، دستبه انجام چنين بزهاى زده است . ولى قوانين آيين دادرسى، مربوط به مرحله رسيدگى است واز آنجا كه در اين مرحله متهم فراروى ماست و با تشخيص مجرميت يا بىگناهى وى وسرانجام صدور حكم سروكار داريم، هميشه اين نگرانى وجود دارد كه روند رسيدگى نتواندعدالت كيفرى را تأمين نمايد. در اين ميانه، نقش ادله اثبات جرم بسيار برجسته است؛ چرا كه اجراى عدالت را ادلهاثباتى تضمين مىكند كه از يك سو بزهكار نتواند از خلأ آن سود جسته، از زيربار كيفر شانهتهى كند، و از طرف ديگر چنان ما را به آگاهى و يقين رهنمون شود كه هيچ بىگناهى كيفرگناهى ناكرده را پذيرا نشود. براى دستيابى به اين هدف، بررسى ادله اثبات كيفرى و چگونگى اثبات بزه، درنظامهاى گونهگون سودمند تواند بود. در ميان اديان زنده جهان، دو دين به شريعت ارجى وافر نهادهاند: اسلام و يهوديت.مطالعه و بررسى حقوق كيفرى يهود به دو دليل مىتواند مفيد باشد: نخست آنكهحقوقكيفرى يهود، مانندگى فراوانى با حقوق كيفرى اسلام دارد و چون نظامكيفرى ما بر پايه آموزههاى دينى استوار است، سنجش اين دو نظام سودمند خواهد بود. ديگر آنكه با بررسى سپهر حقوق كيفرى يهود، با دورانديشى و سنجيدگى دادگاههاىيهود و نگاهبانى حقوق متهم و دقت در استوارى حكم، كه بيش از بيست قرن پيش در ميانيهوديان رايج بوده است، آشنا خواهيم بود؛ چيزى كه نظام حقوق كيفرى امروزى ما براى «اجراى عدالت» سخت بدان نيازمند است. [h=3]مقدمه[/h] [h=3]الف) دادگاههاى يهود[/h] در نظام حقوقى يهود، سه دادگاه مهم به امور مدنى، كيفرى و دينى رسيدگى مىكرد: .1 دادگاه سنهدرين كبير: اين دادگاه داراى 71 عضو بود و به مسائل بسيار مهممىپرداخت . سنهدرين كبير صرفا يك نهاد قضايى نبود، بلكه در حقيقت دادگاه عالى شريعتو تجلى اقتدار دينى بود. حق اعلان جنگ، صدور مصوبات جديد براى قوم، تعيين قضاتدادگاه جنايى و ... از اختيارات اين دادگاه بود. افزون بر اين، كسانى را كه متهم به ارتكابجرايم سنگين عليه كاهن و پادشاه بودند (و استحقاق مجازات مرگ داشتند) محاكمهمىكرد. همچنين مجازات پيامبر دروغين و عالم متعدى از وظايف آن بود. .2 دادگاه جنايى (سنهدرين كوچك) : اين دادگاه مركب از 23 قاضى حقوقدان بود و بهجرايم جنايى، كه مجازاتشان اعدام بود، رسيدگى مىكرد. جرايمى چون قتل، زنا و كفر درصلاحيت اين دادگاه بود. اين دادگاه آيين دادرسى ويژهاى داشت و در رسيدگى و به ويژهپذيرش دليل بسيار دقيق و ضابطهمند بود. .3 دادگاه مدنى: اين دادگاه داراى سه قاضى حقوقدان بود و به دعاوى مدنى، جرايم مالى (مثل سرقت و ...) و نيز به جرايم جسمانى و انواعى از زنا كه مجازات آنها اعدام نبود، رسيدگى مىكرد.[SUP] (2) [/SUP] آنچه بيشتر به بحث ما مربوط مىشود، دليل در دادگاه جنايى است؛ البته به دادگاهمدنى نيز، هنگامى كه به جرايم رسيدگى مىكند، خواهيم پرداخت. [h=3]ب) ادله اثبات جرم[/h] نظامهاى حقوقى، درباره ادله اثبات، دو ديدگاه مختلف دارند: .1 برخى از نظامها سيستم ادله قانونى را پذيرفتهاند. در اين نظام، قانونگذار ادله را احصاكرده و ارزش و اعتبار هر يك از ادله را ذكر نموده است. .2 برخى ديگر از نظامها سيستم ادله معنوى را پذيرفتهاند. در اين سيستم ادله احصانشدهاند و اثبات جرم به اقناع وجدانى قاضى و اوضاع و احوال پرونده واگذار شده است. مىتوان گفت نظام كيفرى يهود، سيستم دلايل قانونى را پذيرفته است؛ چرا كه ادلهاثباتى و اعتبار آنها بيان شده است: «به گواهى دو شاهد يا به گواهى سه شاهد هر امرى ثابتشود» (سفر تثنيه، 19: 15) . در دادگاههاى يهود، به ويژه دادگاه جنايى، قراين و امارات ارزش اثباتى ندارند و دربيشتر موارد تنها دليل اثبات، شهادت با شرايط ويژه آن است. [h=3]ج) منابع ادله اثبات كيفرى يهود[/h] .1 كتاب مقدس: اولين منبع حقوق جزاى يهود و درنتيجه ادله اثبات، كتاب مقدس و بهويژه اسفار خمسه (تورات) است. تورات شامل پنج سفر پيدايش، خروج، لاويان، اعداد وتثنيه است . سفر پيدايش، خلقت آدم تا درگذشت يوسف را دربرمىگيرد. چهار سفر بعدى بهتولد موسى و خروج از مصر به همراه بنىاسرائيل و نزول شريعت (ده فرمان) در سينا و نيزمسائل مختلف شرعى و حقوقى مىپردازد. در لابهلاى شريعت يهودى، حقوق جزا و ادلهاثبات مطرح شده است . پس از تورات، كتب انبيا و تواريخ بنىاسرائيل قرار دارد كه در اين كتب نيز گاهى بامسائل مربوط به حقوق جزا، به ويژه اجراى شريعت، برمىخوريم. .2 تلمود: پس از آوارگى يهود در سال هفتاد ميلادى، يهوديان پراكنده شده، بهسرزمينهاى مختلف كوچيدند. جمعى از دانشمندان يهود، به منظور حفظ شريعت يهودى، در ميدارشها (مدارس) به تأليف كتابى به نام ميشنا اهتمام ورزيدند. ميشنا تفسير تورات وشامل فتاوى و احكام علما و ربانيون اعصار گذشته به انضمام تأويلات و شروح و حواشىدانايان زنده در آن عصر بود. ميشنا خود مورد شرح و تفسير واقع شد و كتابى به نام گمارا (بهمعناى تكميل) پديد آمد. بعدها دو مجموعه ميشنا و گمارا را تلفيق كردند و كتابى عظيم به نام «تلمود» (به معناىآموزش) پديد آورند. تلمود، گنجينه بسيار بزرگ و گرانبهاى يهود است كه دو بخش دارد: يكى هگادا به معناى روايت و داستان است و ديگرى هلاخا به معناى راه و روش، و مشتمل برقوانيندين و شريعتيهود است.در اين مجموعهعظيم، مسائل فقهى و حقوقى و موضوعاتكيفرى و ادله اثبات و دادگاهها و صدور و اجراى حكم و ... به تفصيل ذكر شده است. از آنجا كه در تلمود علاوه بر شريعت موسى، انديشه دهها دانشمند و فقيه يهودى درشرح و تفسير شريعت درج شده است، اين كتاب مهمترين منبع فقه و حقوق يهود است. جان ناس در اهميت اين كتاب مىنويسد: اختتام تلمود در اواخر قرن پنجم ميلادى مىباشد و با ايجاد آن شاهكار بزرگ، ورق جديدى در كتاب تاريخ مذهب ايشان [يهود] گشوده شده است، و از آن روزكه آن مجموعه عظيم مدون شد، تاكنون، با وجود مخالفتها و ممانعتها، در انتشارآن وقفهاى روى نداد و آن را فهرست جامع شرعى و رسمى و مجموعه اوصاف وتعاريف قوم يهود مىتوان دانست كه سراسر تفصيلات دين و آيين و معتقدات وآداب ايشان از اصول و فروع جزئى و كلى در آن مندرج است. آن كتاب، كههمچنان در شش باب و 36 مجلد تأليف شده، براى يهوديان بدبخت كه هموارهدر قرون وسطى از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در حال سرگردانى وآوارگى بودند، مايه بقا و قوام گرديد.[SUP] (3) [/SUP] [h=3].1 شهادت[/h] شهادت يكى از مهمترين ادله اثبات دعوى در تمام نظامهاى حقوقى است. از گذشته دور، شهادت داراى اعتبار فراوان بوده است. در قانوننامه حمورابى، قانون بابل و ديگر قوانيندنياى باستان، شهادت دليلى پسنديده بوده است و اكنون نيز يكى از پرارجترين ادله، و دربرخى نظامها پرقدرتترين آنهاست. در حقوق اسلامى «بينه» در كنار اقرار، دو دليل محكم و متقن اثبات جرم شمرده شدهاست . قانون مجازات اسلامى نيز به تبع آن، شهادت را در عداد ادله اثبات جرم قرار دادهاست : قتل (م.[SUP] (4) [/SUP]231)، سرقت (م. 199)، محاربه (م. 189)، شرب خمر (م. 170)، زنا (م. 74) و ... . در حقوق جزاى يهود، شهادت اعتبارى خاص دارد، چرا كه در بسيارى از دعاوى، تنهادليل مورد قبول دادگاه، شهادت است. چنان كه بعدا ذكر خواهد شد، دادگاه جنايى يهود كهمركب از 23 قاضى بود و به دعاوى مستوجب كيفر اعدام رسيدگى مىكرد، تنها شهادت را، باشرايط دشوار و فراوان آن، براى اثبات جرم كافى دانسته است. شرايط شهادت و شهود، بهتفصيل در تورات و تلمود ذكر شده است. [h=3]الف) تعريف شهادت[/h] در تعريف شهادت گفتهاند: «شهادت عبارت است از اخبار صحيح از وقوع امرى به منظورثبوت آن در جلسه دادگاه» .[SUP] (5) [/SUP] و نيز گفتهاند: «شهادت عبارت است از اعلام حقيقت وجودىامرى كه شاهد، علم شخصى نسبت به آن دارد، اعم از اينكه امر مزبور را به چشم خود ديده، يا اينكه آن را شنيده باشد» .[SUP] (6) [/SUP] آنچه در بحث حاضر اهميتى به سزا دارد، و البته در جاى خود بيان خواهد شد، ايناست كه در نظام جزايى يهود، شهادت تنها در صورتى ارزش دارد كه گواهان، وقوع جرم را باچشمان خويش مشاهده كرده باشند و علمگواهان، اگر از راه ديگرى جز مشاهده مستقيمحاصل شود، اعتبارى ندارد. [h=3]ب) تعداد شهود[/h] در حقوق جزاى اسلامى، تعداد شهود در جرايم مختلف متفاوت است. مطابق قانون مجازاتاسلامى، جرايمى چون قتل (م. 237)، سرقت (م. 199)، محاربه (م. 189)، قذف (م. 153) و قوادى (م . 137) با شهادت دو مرد عادل اثبات مىشود؛ ولى در زنا (م. 74) و لواط (م. 117) چهار گواه لازم است. قتل غيرعمد (م. 237) با يك شاهد، به انضمام يكقسم قابل اثبات است. در حقوق جزاى يهود بنا به نص صريح تورات، براى اثبات جرم حداقلدو شاهد لازم است: هر كه شخصى را بكشد، پس قاتل به گواهى شاهدان كشته شود و يك شاهد براىكشته شدن كسى شهادت ندهد (سفر اعداد، 35 : 30) . از گواهى دو يا سه شاهد، آن شخص كه مستوجب مرگ است كشته شود. ازگواهى يك نفر كشته نشود (سفر تثنيه، 17 : 6) . يك شاهد بر كس برنخيزد بهر تقصير و هر گناه از جميع گناهانى كه كرده باشد، بهگواهى دو شاهد يا به گواهى سه شاهد هر امرى ثابت شود (سفر تثنيه، 19 : 15) . چنانكه از آيات فوق، به ويژه آخرين آيه، برمىآيد در تمام جرايم حداقل دو شاهد بايد بهشهادت برخيزند تا جرمى اثبات شود و بين جرايم مختلف از اين جهت تفاوتى نيست. [h=3]ج) شرايط شهود[/h] در قوانين يهود، براى شاهد شرايط بسيارى مقرر شده است. افزون بر اين، افراد بسيارىصلاحيت اداى شهادت را ندارند. نويسنده كتاب گنجينهاى از تلمود مىنويسد: كشف حقيقت و برقرار ساختن آن تنها به لياقت و شايستگى و انصاف داورانبستگى ندارد، بلكه به درجه بيشترى به قابل اعتماد بودن گواهان بسته است. بدينجهت، قانون تلمود، عاليترين مراتب شايستگى را كه از قضات انتظار دارد، ازشهود نيز خواستار است. تا شخص به پاكدامنى و نيكنامى مشهور نباشد وشهادت او كاملا بىطرفانه و عارى از منافع شخصى تلقى نگردد، گواهى اوپذيرفته نمىشود.[SUP] (7) [/SUP] [h=3].1 شرايط لازم براى شهادت[/h] شرايطى كه قوانين يهودى براى شاهد برشمردهاند از اين قرار است: 1) مرد بودن: مطابق مقررات جزايى اسلام و قانون مجازات اسلامى، شاهد بايد مرد باشدو تنها در موارد اندكى شهادت زنان به انضمام مردان پذيرفته شده است: قتل غيرعمد (م.237) و زنا (م.74 و 75) . گفتنى است كه طبق اين مقررات، شهادت زنان استقلالا جرمىرا اثبات نمىكند (م.76) . مطابق مقررات يهود نيز فقط مردان مىتوانند در دادگاه شهادت دهند و بر اساس تلمود «زن براى شهادت شايسته نيست.» (يروشلمى يوما، 7 ب) . 2) بلوغ: قوانين يهود شهادت صغار را نمىپذيرد و تنها شهادت كسانى را مىپذيرد كه بهسن قانونى رسيده باشند. مطابق ماده 1313 قانون مدنى ايران، بلوغ از شرايط شاهد است و شهادت اطفالى كه بهسن قانونى نرسيدهاند، فقط ممكن است براى مزيد اطلاع استماع شود (م.1314) . 3) آزاد بودن: دادگاههاى يهودى شهادت بردگان را نمىپذيرند و تنها اشخاص آزادمىتوانند اقامه شهادت نمايند. 4) شايستگى: چنان كه در ابتداى اين بحث اشاره شد، گواهان بايد افرادى مورد اعتمادباشند تا از شهادت آنها اطمينان حاصل شود. اين افراد بايد به پاكدامنى و نيكنامى شهرهباشند و لذا افرادى كه اين صفات را ندارند، نمىتوانند شهادت دهند. شريعت افراد بسيارىرا برشمردهاست كه باتوجه بهعدم شايستگى، حقشهادت ندارند و ذيلا به آنها اشاره مىشود . در حقوق اسلامى عدالت يكى از شرايط شاهد است كه دال بر اطمينانبخش بودناظهارات وى مىباشد. [h=3].2 كسانى كه شهادتشان پذيرفته نيست[/h] علاوه بر زنان، كودكان و بردگان، حقوق يهود افراد ديگرى را نيز براى اداى شهادت صالحنمىداند : 1) افرادى كه سوء سابقه قضايى دارند: شهادت فقط در صورتى معتبر است كه شاهدقبلا مرتكب جرايم جزايى از هيچ نوعى نشده باشد[SUP] (8) [/SUP] و لذا افرادى كه پيشتر مجرم بودهاند، نمىتوانند شهادت بدهند. 2) ناقضان شريعت: كسانى كه آگاهانه قوانين شريعت را نقض مىكنند يا آن را ناديدهمىگيرند، نمىتوانند شهادت دهند.[SUP] (9) [/SUP] 3) خويشاوندان: الف) شهود نبايد با هم نسبت خويشاوندى داشته باشند. ب) شهود نبايد با قضات نسبت خويشاوندى داشته باشند. ج) شهود نبايد با طرفين دعوى نسبت خويشاوندى داشته باشند. كسانى كه با يكى از طرفين دعوى نسبت خويشاوندى دارند، مجاز نيستند كه در آندعوى گواهى دهند. به گفته تلمود خويشاوندان عبارتند از: پدر، برادر، عمو، دايى، شوهرخواهر، شوهر عمه، شوهر خاله، شوهر مادر، پدر زن، باجناق، هم با خود ايشان و همپسرانشان و دامادهايشان و نيز ناپسرى انسان.[SUP] (10) [/SUP] خويشان نمىتوانند به سود يا زيان اقوام خود در دعوى شهادت دهند. در تلمود آمدهاست : مقصود اين آيه چيست: «پدران به خاطر فرزندانشان كشته نشوند و فرزندان نيز بهخاطر پدران به قتل نرسند» (تثنيه، 24: 16) ؟ اگر غرض آن است كه پدران نبايد بهخاطر گناهى كه فرزندانشان مرتكب گشتهاند اعدام شوند و بالعكس، مگر نه اينكه اين مطلب صريحا در جاى ديگر اظهار شده است: «هر كس به خاطر گناهخودش كشته شود» (دنباله آيه فوق) . پس مقصود آن است كه پدران نبايد بر اثرشهادت فرزندانشان اعدام شوند و بالعكس (سنهدرين، 27 ب) .[SUP] (11) [/SUP] 4) دوست و دشمن: شهادت دوست و دشمن در دادگاه پذيرفته نمىشود، (ميشناسنهدرين، 3: 5) . 5) شهادت كسانى كه مشكوك به خيانت به مال ديگران هستند، پذيرفته نمىشود. 6) شهادت كر و لالان پذيرفته نمىشود. 7) شهادت قماربازان حرفهاى، رباخواران، غاصبان و ستمكاران پذيرفته نمىشود (توسيفتا سنهدرين، 5: 5) . 8) اشخاصى كه محصولات سال هفتم را خريد و فروش مىكنند، نمىتوانند در دادگاهشهادت دهند.[SUP] (12) [/SUP] [h=3]جمعبندى[/h] همان گونه كه گذشت، شهادت در دادگاههاى يهودى شرايط بسيارى دارد و در خصوص آنبسيار سختگيرى شده است تا مبادا كسانى كه به شهادتشان اطمينان نيست، عليه يا به نفعكسى شهادت دهند. افزون بر اين براى شهادت دروغ نيز مجازات سنگينى وضع شده استكه در جاى خود ذكر خواهد شد. [h=3]د) كيفيت اطلاع شاهد از وقوع جرم[/h] در حقوق اسلامى، شرط شهادت «مشاهده» است. ماده 77 قانون مجازات اسلامى بر اينمسأله تأكيد دارد: «شهادت بايد روشن و بدون ابهام و مستند به مشاهده باشد و شهادتحدسى معتبر نيست» . به علاوه برابر ماده 1320 قانون مدنى «شهادت بر شهادت در صورتى مسموع است كهشاهد اصل وفات يافته يا به واسطه مانع ديگرى مثل بيمارى و سفر و حبس و غيره نتواندحاضر شود» . در حقوق جزايى يهود، مشاهده عينى وقوع جرم، شرط اساسى پذيرش شهادت است. دردادگاههاى جنايى، كه به جرايم مستوجب اعدام رسيدگى مىكردند، بر اين مسأله اصراربسيارى مىشد. اين دادگاهها به هيچ وجه شهادتى را كه از روى حدس و مبتنى بر قراينبود، نمىپذيرفتند، هر چند كه اين قراين معقول و متقاعدكننده بودند و هر چند كه تبيينواقعيت بهشكل ديگرىممكن نبود. تلمود يك نمونه افراطى از لزوم اين شرط را نقل مىكند: اگر شهود بگويند كه ما ديديم متهم شمشير در دست به دنبال مرد ديگرى مىدودو هر دو به دنبال هم به ساختمانى وارد شدند؛ پس از مدتى فرد تعقيبكننده تنها وبا اسلحه خونآلود از ساختمان خارج شد و ما شخص ديگر را در داخلساختمان، كشته يافتيم، در اينجا متهم را نمىتوان بر اساس شهادت اين شاهدانمحكوم كرد. (توسيفتا سنهدرين، 8: 2) .[SUP] (13) [/SUP] از گفته تلمود چنين برمىآيد كه شاهدان تنها مىتوانند بر آنچه واقعا با چشمان خويشديدهاند، گواهى دهند و حدس، نظريه و شهادت بر شهادت[SUP] (14) [/SUP] پذيرفته نمىشود. افزون بر اين، دادگاههاى يهودى شهادت مكتوب[SUP] (15) [/SUP] را نمىپذيرفتند، بلكه شاهد بايدشخصا در دادگاه حاضر مىشد و هنگام شهادت برپاى مىايستاد . گرچه در دعاوى مدنى، سند همانند شهادت معتبر فرض مىشد، اما در حقوق جزا اين مسأله صادق نبود.[SUP] (16) [/SUP] [h=3]ه) نحوه تحقيق از شهود[/h] در دادگاههاى جنايى يهود، از شاهدان به دقت بازجويى به عمل مىآمد و اگر تناقض مهم وصريحى در شهادتشان يا در شهادتهاى مختلف بود، شهادت به كلى رد مىشد. «در موردىبازپرسى چنان دقيق بود كه شاهدان تنها در صورتى مىتوانستند در برابر آن تاب بياورند كهدقيقا از وقايع مطلع بوده، به آن يقين داشتند و اعتراف مىكردند كه برخى جزئيات رافراموش كردهاند» .[SUP] (17) [/SUP] در جرايم مستوجب اعدام، بازجويى بسيار دقيق بود. دادگاه در ابتدا اهميت موضوع را بهگواهان گوشزد مىكرد و به آنها اخطار شديدى مىداد. نمونهاى از اين اخطار در تلمود ذكرشده است: شايد شهادتى كه مىخواهيد بدهيد مبنى بر حدسى است كه مىزنيد و يا متكى برشايعاتى است كه شنيدهايد، يا اين شهادت را از قول شاهد ديگرى نقل مىكنيد، يا قصد داريد بگوييد كه اين موضوع را از شخص قابل اعتمادى شنيدهايد و ياشايد نمىدانيد كه ما شما را در معرض بازپرسى و بازجويى دقيقى قرار خواهيمداد. بايد بدانيد كه محاكمات جنايى مانند محاكمات مالى نيست. در محاكماتمالى، اگر شاهدى شهادت دروغ بدهد، تاوان خسارتى را كه وارد آورده استمىپردازد و گناهش بخشوده مىشود، ولى در محاكمات جنايى (اگر شاهدىشهادت دروغ بدهد و بر اثر آن شخص بىگناهى اعدام شود) خون شخص اعدامشده و خون اولاد او (كه ديگر به جهان نخواهند آمد) تا آخر عالم به گردن اوخواهد بود (سنهدرين 4: 5) .[SUP] (18) [/SUP] پس از اين اخطار، قضات از گواهان تحقيق مىكنند و اين سؤالات را مىپرسند: در كدام دوره هفتساله اين جنايت رخ داد؟ كدام سال؟ چه ماهى؟ چندم ماه؟ كدام روزهفته؟ چه ساعتى از روز؟ كجا؟ آيا شما متهم را مىشناختيد؟ آيا به او اخطار كرديد؟ [SUP] (19) [/SUP] بر اساس تلمود «هر چند قاضى از گواهان بيشتر بازجويى كند بهتر است. درباره ربانيوحانان بن زكاى گفتهاند، در يك بازجويى حتى از گواهان درباره ضخامت و نازكىدمانجيرهايى كه طبق اظهار نظر شهود، جنايت زير درخت آن اتفاق افتاده بود سؤالاتىكرد» .[SUP] (20) [/SUP] به علاوه درباره اوضاع و احوال ملازم با عمل جزايى نيز سؤالاتى مطرح مىشد.[SUP] (21) [/SUP] بدين صورت از تكتك گواهان بازجويى به عمل مىآمد و اگر اظهارات ايشان ضد ونقيض بود، شهادت پذيرفته نمىشد. به گفته«~ Philip Birnbaum ~»«حتى اگر صد شاهد وجود داشته باشد و يكى از آنها نتواند بهسؤالات راجع به تاريخ، زمان و مكان [ارتكاب جرم] پاسخ گويد، شهادت همه آنها ردمىشود» .[SUP] (22) [/SUP] نكتهاى كه در باب شهادت بايد ذكر شود اين است كه در روند دادرسى، شهود مجازنبودند كه به نفع يا ضرر متهم سخن بگويند، بلكه صرفا حق داشتند كه مشهودات خود رابيان كنند.[SUP] (23) [/SUP] پس از ادعاى شهادت و بازجويى از شهود، قضات به سنجش ارزش و اعتبار شهادتمىپرداختند . [h=3]و) شهادت بر قصد مجرمانه[/h] يكى از مباحثى كه در حقوق، و به ويژه حقوق جزا مطرح است، اين است كه آيا جهل بهقانون رافع مسؤوليت هست يا نه؟ يعنى اگر مجرم از وضع قانون خاصى آگاه نباشد و نداند كهقانونگذار عملى را جرم دانسته است، آيا به خاطر ارتكاب آن عمل مجازات مىشود يا نه؟ معمولا قوانين كشورها مدتى را براى لازمالاجرا بودن قوانين معين كردهاند (اين مدتمطابق ماده 2 قانون مدنى در مصوبات قانونى كشور ما پانزده روز پس از انتشار قانون است) .پس از انقضاى اين مهلت قانونى فرض بر اين است كه همه افراد كشور از آن آگاهند و لذا اگرشخص مرتكب عمل ممنوع گردد، ولو ادعا كند كه به قانون آگاه نبوده، مجازات مىشود.[SUP] (24) [/SUP] قانونگذار يهودى در جرايمى كه مجازات اصلى آن اعدام است، در صورتى حكم بهمجازات اعدام را مجاز مىشمارد كه علاوه بر اثبات فعل، قصد مجرمانه نيز اثبات گردد و براىاين منظور تأسيسى را به نام «اخطار»[SUP] (25) [/SUP] پيشبينى كرده است. منظور از «اخطار» اين است كه شهودى كه به ارتكاب جرم شهادت مىدهند، بايد ايننكته را نيز تأييد كنند كه به مجرم پيش از ارتكاب جرم، ممنوع بودن عملى را كه درصددانجام آن بوده، گوشزد كردهاند؛ يعنى گفتهاند كه قانون اين عمل را جرم مىداند و اگر وى اينقانون را نقض كند، مجازاتش اعدام خواهد بود. به علاوه شهود بايد تأييد كنند كه متهم ايناخطار را شنيده و به آن توجه كرده و گفته است: «مىدانم، اما خودم را به مخاطره مىافكنم» .مفهوم اين قاعده اين است كه بايد اطمينان حاصل نمود كه مجرم هم از منع قانونى اينعمل و هم از نوع دقيق مجازاتى كه در انتظار اوست آگاه است.[SUP] (26) [/SUP] پس آنچه در اثبات جرايم مستوجب مجازات اعدام اهميت دارد، اين است كه: .1 شهود بايد شهادت دهند كه مجرم جرم را مرتكب شده است و ايشان به چشم خودديدهاند. .2 شهود بايد شهادت دهند كه به مجرم اخطار دادهاند و درنتيجه متهم نمىتواند ادعاكند كه وى به منع قانونى اين عمل آگاه نبوده و مجازات آن را نمىدانسته است. به عبارت ديگر صرف انتشار قانون كافى نيست، بلكه اطلاع مجرم از آن نيز شرط ضرورىمجازات اعدام است؛ يعنى عدم اخطار به مجرم، رافع مجازات اعدام است. گفتهاند كه اين تأسيس (اخطار) به اين خاطر است كه علماى يهودى هميشه مايلبودهاند كه مجازات اعدام اعمال نشود.[SUP] (27) [/SUP] نكتهاى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه جهل به قانون، تنها رافع مجازات اعداماست و مجازات را به طور كلى رفع نمىكند، لذا اگر شهود بر اصل وقوع جرم شهادت دادند، اما بر «اخطار» شهادت ندادند، بر اساس تورات، مجازات قاتل حبس ابد است (ميشناسنهدرين، 9 : 5) . [h=3]ز) شهادت دروغ[/h] شهادت دروغ، در تورات علمى نكوهيده شمرده شده است و از يهوديان خواسته شده كه باشهادت دروغ در دادگاه حق ديگران را پايمال نكنند: خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو كه شهادت دروغ دهى.پيروى بسيارى براى عمل بد مكن و در مرافعه محض متابعت كثيرى سخن براىانحراف حق مگو (سفر خروج، 23: 1ـ 3) . منع از شهادت دروغ، تنها يك قاعده اخلاقى نيست، بلكه قاعدهاى كيفرى است كه نقضآن مجازات سنگينى دارد. ضمانت اجراى اين قاعده در جاى ديگر تورات بيان شده است: اگر شاهد كذبى بر كسى برخاسته، به معصيتش شهادت دهد، آنگاه هر دو شخصكه منازعه در ميان ايشان است به حضور خداوند و به حضور كاهنان و داورانى كهدر آن زمان باشند، حاضر شوند و داوران نيكو تفحص نمايند و اينك اگر شاهد، شاهد كذب است و بر برادر خود شهادت دروغ داده باشد، پس به طورى كه اوخواست با برادر خود عمل نمايد با او همان طور رفتار نمايند تا بدى را از ميانخود دور نمايى. و چون بقيه مردمان بشنوند خواهند ترسيد و بعد از آن مثل اينكار زشت در ميان شما نخواهند كرد. و چشم تو ترحم نكند، جان به عوض جانو چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست به عوض دست و پا بهعوض پا» (سفر تثنيه، 19: 16ـ 21) . همان گونه كه از آيات فوق برمىآيد، مجازات شهادت دروغين بسيار سنگين است وفاعل آن به مجازات همان جرمى محكوم مىشود كه وى ديگرى را به ارتكاب آن متهم كردهاست. اگر كسى به دروغ شهادت دهند كه فلان شخص قاتل است، به جاى وى كشته شود واگر بر آسيب جسمانى شهادت دهد، مجازات مقرر آن درباره وى اعمال شود. تلمود پس از اينكه به شدت و سختى مجازات شاهد دروغين اشاره مىكند، به بحث وجدل دو فرقه يهودى در اينباره مىپردازد. فرقهاى از يهوديان (فريسيان) مىگفتند: گواهانى كه شهادت دروغ دادهاند، [SUP] (28) [/SUP] فقط در صورتى اعدام مىشوند كه محاكمهشخص متهم به پايان رسيده و حكم صادر شده باشد و سپس دروغ بودن شهادتشهود به ثبوت برسد. مطابق اين نظر، صرف صدور حكم درباره متهم، براى مجازات شاهد كاذب كافى است. اما فرقه ديگر يهودى (صدوقيان) نظر ديگرى داشتند. آنان مىگفتند تنها در صورتى كهمتهم به ناحق اعدام شده باشد، شهود كاذب نيز اعدام خواهند شد. يوسفوس، مورخ معروف يهودى، نظر اول را پذيرفته، مىنويسد: «اگر ثابت شود كه كسىشهادت دروغ داده است، بايد با همان مجازاتى كيفر بيند كه ممكن بود شخصى كه عليه اوشهادت داده است آن را تحمل نمايد» .[SUP] (29) [/SUP] [h=3]ح) استنكاف از شهادت[/h] شرايط و مقررات فراوان و دستوپاگير شهادت، به ويژه در رسيدگيهاى جنايى، شايد اينگمان را در ذهن ايجاد كند كه اساسا شريعت يهودى در پى آن است كه افراد در دادگاهشهادت ندهند؛ اما اين فرضيه درست نيست؛ گرچه مقررات شهادت بسيار سنگين و حتىتهديدآميز است، اما استنكاف از شهادت بسيار نكوهش شده است. در تورات آمده است: اگر كسى گناه ورزد و آواز قسم را بشنود و او شاهد باشد، خواه ديده يا دانسته اگراطلاع ندهد، گناه او را متحمل خواهد بود (سفر لاويان، 5: 1) . براى اينكه مقصود آيه فوق روشنتر شود، ترجمه آن را از ترجمه تفسيرى كتاب مقدسنيز نقل مىكنيم: هرگاه كسى از وقوع جرمى اطلاع داشته باشد، ولى در مورد آنچه ديده يا شنيدهدر دادگاه شهادت ندهد، مجرم است. از آيه فوق برمىآيد كه استنكاف از شهادت، جرمى است كه مجازات دارد و مجازات آننيز نظير شهادت دروغ، مجازات همان جرمى است كه رخ داده است. اما اين برداشت، موردتأييد تلمود نيست. تلمود گرچه كمك به امر قضاوت را به وسيله شهادت دادن امرى مقدسمىشمرد، اما براى آن مجازات دنيوى فرض نمىكند: آن كس كه مىتواند درباره همنوع خود شهادتى بدهد ولى اين كار را نمىكند، دردادگاه بشرى مجرم شناخته نمىشود، لكن محكمه الهى او را گناهكار مىداند (باواقما، 55 ب) . و نيز آمده است كه: ذات قدوس متبارك، سه نفر را دشمن مىدارد و از آنان متنفر است ... [دوم] آنكس كه مىتواند به نفع ديگرى شهادت دهد، لكن از براى او گواهى ندهد (پساحيم، 113 ب) .[SUP] (30) [/SUP] همچنين تلمود پس از نقل اخطارهاى شديد دادگاه به يهود، براى اينكه افراد از زيربارمسؤوليت شهادت شانه خالى نكنند مىافزايد: شايد بگوييد (از آنجا كه مسؤوليت اين قدر سنگين است) پس چرا اين دردسر رابر خود بسازيم؟ ولى قبلا گفته شده «اگر كسى گناه ورزد و آواز قسم را بشنود و اوشاهد باشد، خواه ديده يا دانسته، اگر اطلاع ندهد، گناه او را متحمل خواهد بود» (سفر لاويان 5: 1) . يا شايد بگوييد چرا سبب ريخته شدن خون اين شخصبشويم؟ ولى قبلا گفته شده است «وقتى كه شريران از ميان برداشته شوند فريادشادى بلند مىشود» (امثال سليمان، 11: 10) ؛ (ميشنا سنهدرين، 4: 5) .[SUP] (31) [/SUP] از آنچه ذكر شد، روشن مىشود كه اگرچه خوددارى از اداى شهادت جرم نيست ومجازاتى ندارد، اما مجازات اخروى آن باقى است و از نظر دينى، گناهى است كه عقوبتشديدى در پى خواهد داشت. [h=3]ط) رسيدگى بر اساس شهادت مسموع[/h] .1 محاكمه متهم: اگر دادگاه نهايتا شهادت گواهان را مىپذيرفت، قضات به رسيدگىپرونده مىپرداختند بر اساس ديدگاههاى خود به بحث و استدلال پرداخته، به محكوميت يابرائت متهم رأى مىدادند. در رسيدگيهاى جنايى، قضات در طول رسيدگى نيز، اگر دليلى به نفع متهم ارائه مىشد، آن را مىپذيرفتند؛ حتى قضات موظف بودند كه به دنبال دليل معتبرى به نفع وى باشند. .2 اجراى حكم: دادگاههاى جنايى هميشه به عدم محكوميت متهم تمايل داشتند وهميشه از صدور مجازات مرگ، حتىالمقدور، خوددارى مىكردند. با اين همه، اگر متهم درآخر محكوم مىشد، گريزى از اعدام وى نبود. مجازات اعدام به چهار صورت اجرا مىشد: سنگسار، خفه كردن، سوزاندن، گردن زدن؛ والبته هر مجازاتى براى جرايم خاصى بود، نه اينكه به اختيار دادگاه باشد. بهگفتهتورات، با شهادت دو نفر و بيشتر، شخص مرتكبعملمستوجباعدام را مىكشتند: اولا دست شاهدان به جهت كشتن بر او افراشته شود و بعد از آن دست تمامىقوم. (سفر تثنيه، 17: 7) تلمود نيز بر اين مسأله تأكيد دارد كه حكم سنگسار را شهودى كه عليه مجرم شهادتدادهاند، اجرا مىكنند.[SUP] (32) [/SUP] اين مسأله در قوانين اسلامى نيز در باب زناى محصنه پذيرفته شدهاست: مطابق ماده 99 قانون مجازات اسلامى اگر زناى وى با شهادت شهود ثابت شده باشد، اول شهود سنگ مىزنند ... [h=3]ى) شهادت و نظم عمومى:[/h] از آنجا كه شرايط بسيار دقيق، و عملا امكانناپذير شهادت، در عمل راه را براى اعمالمجازات در دادگاههاى جنايى مسدود مىكرد و درنتيجه مجرمان آسوده و فارغبال مرتكبجرم مىشدند، دانشمندان يهودى به اين فكر افتادند كه چگونه بايد از هرج و مرج وبىقانونى در كشور جلوگيرى كرد و چگونه مىتوان مانع از سوءاستفاده مجرمان از ايناحتياط فوقالعاده قانون در خصوص اثبات جرم شد. دانشمندان يهودى براى اين مسأله دوراه حل عملى مطرح كردند: الف) دادگاههاى حكومتى: درست است كه دادگاههاى دينى يهود در خصوص پذيرششهادت و اعمال مجازات، مقررات بسيار دستوپاگير و مشكلى دارند، اما براى حفظ نظمعمومى، شريعت نهاد ديگرى را پيشبينى كرده است و آن دادگاههاى حكومتى است. براساس قوانين شريعت، پادشاه مىتواند براى خود دادگاههايى تأسيس كند. وظيفه اصلى ايندادگاهها حفظ نظم عمومى است . اين دادگاهها به شرايط شهادت دادگاههاى دينى محدود ومقيد نيستند و اختيارات بيشترى در زمينه اثبات جرم و اعمال مجازات دارند. لذادادگاههاى حكومتى با توجه به اين اختيارات، مىتوانند نظم عمومى را برقرار كنند و مانعمجرمان از ارتكاب جرايم شوند و از وقوع جرم جلوگيرى نمايند؛ چرا كه مجرمان در اينصورت مىدانستند كه جرمشان در دادگاههاى حكومتى قابل اثبات خواهد بود. ب) بيت دين [خانه دادرسى] : راه حل ديگر، مبتنى بر اختيارات خود دادگاههاى يهودىبود . دادگاههاى يهودى صرفا دادگاه قانون نيستند. برخى از اين دادگاهها [بيت دين] نهادىهستند كه بايد نظم عمومى را در حوزه صلاحيت خود، اعم از كشور و شهر و ناحيه، تأمينكنند. لذا هنگامى كه اين نهاد قضايى به عنوان يك نهاد اجرايى و نه يك دادگاه قانونتشكيل مىشد، اختيارات فوقالعاده وسيعى داشت. به همين جهت، اگر نظم عمومى، شريعت دينى و اخلاق مورد تعريض واقع مىشد، اين دادگاهها اقداماتى مبذول مىداشتند.[SUP] (33) [/SUP] [h=3].2 اقرار[/h] اقرار يكى از ادله اثبات دعوى مدنى در حقوق اسلامى است. برابر ماده 1259 قانون مدنى : «اقرار عبارت از اخبار به حقى است براى غير بر ضرر خود» . در امور كيفرى نيز اقرار از مهمترين ادله اثبات دعوى است. اقرار در امور كيفرى «اعلام واخبار متهم است به قبول قسمتى يا تمامى موضوع اتهام كه عليه او اقامه شده است» .[SUP] (34) [/SUP] در حقوق قديم، اقرار يكى از مهمترين ادله امور كيفرى بوده است. در نظام تفتيشى، اقرار مهمترين دليل بوده و ارزشى بيش از ساير ادله داشته است.[SUP] (35) [/SUP] در حقوق جزاى عرفى، اقرار به خودى خود داراى اعتبار و ارزش نيست، بلكه بايد با سايرقراين و امارات و دلايل ديگر مقرون و همراه باشد. به عبارت ديگر در امور جزايى اقرار متهمبه تنهايى كافى براى اثبات ارتكاب بزه نمىباشد.[SUP] (36) [/SUP] در حقوق ايران، كه منشأ فقهى دارد، درباره اينكه آيا اقرار موضوعيت دارد يا طريقيت، اختلاف است. بسيارى از حقوقدانان بر اين باورند كه اقرار طريقيت دارد. ديوان عالى كشوردر رأى شماره 302481/7/19 گفته است: «در امور جزايى اعتراف متهم طريقيت دارد و اگر دادگاهبه ملاحظه قراين و امارات ديگر، اقرار متهم را از دلايل خارج نمايد، موجب شكستن حكمنمىباشد» . در قوانين جزايى اسلام، اقرار يكى از ادله اثبات جرم، و بلكه مهمترين آن شمرده شدهاست . در قانون مجازات اسلامى نيز در جرايم گوناگون، اقرار دليل اثباتى محسوب شده است: زنا (م.168)، شرب خمر (م.168)، محاربه (م.189)، سرقت (م.199)، قتل (م.231) لواط (م.114) و ... در قوانين كيفرى يهود، اقرار اعتبار و ارزش چندانى ندارد. براى تبيين مطلب، بايد بيندادگاههاى مدنى و جزايى تفكيك كرد. .1 اقرار در دعاوى مدنى: [SUP] (37) [/SUP] دادگاهها در دعاوى مدنى، اقرار مدعى عليه را مىپذيرند و براساس آن حكم صادر مىكنند، منتها صدور حكم بر اساس اقرار در امور مدنى به معناىاعتبار اقرار نيست، بلكه مبناى آن اين اصل است كه هر كس حق دارد دارايى خود را بهعنوان هديه به ديگرى ببخشد. بنابراين، اگر مدعى عليه اتهامى را در اين امور، صواب دانستو آن را قبول كرد، به دادگاه ارتباطى ندارد كه درصدد كسب ادله بيشترى برآيد.[SUP] (38) [/SUP] به عبارت ديگر اعتبار اقرار در امور مدنى اصيل نيست، و كلا به عنوان دليل ارزشى ندارد؛ مالك حق دارد هر گونه تصرفى در مال خود بكند و اقرار او در اين مورد، دال بر محق بودنمدعى نيست، بلكه مبناى پذيرش اقرار او اين است كه مالك مىتواند مال خود را به ديگرانببخشد، يعنى همان چيزى كه در حقوق اسلامى از آن به نام «قاعده تسليط»[SUP] (39) [/SUP] نام مىبريم. .2 اقرار در دعاوى كيفرى: در كتاب مقدس، گاهى مشاهده مىكنيم كه بر اساس اقرار، حكم به قتل كسى شده است. نمونه آن در مورد مردى است كه نزد «داود» اعتراف به قتل «شاؤل پادشاه» كرد و داود وى را بر اساس اين اقرار به قتل رساند: داود او را گفت كه خونت بر سر خودت باشد، زيرا دهانت بر تو شهادت دادهگفت كه من مسيح خداوند را كشتم (كتاب دوم سموئيل، 1: 16) . با وجود اين، دادگاههاى جنايى يهود، اقرار را به عنوان دليل اثبات جرم نمىپذيرفتند .مبناى اين مسأله، يك اصل اساسى در حقوق جزاى يهود است: «هيچ كس نمىتواند باشهادت خويش، خود را به ارتكاب جرمى متهم كند» (سنهدرين، 9 ب) .[SUP] (40) [/SUP] منشأ اين اصل، كه در امور كيفرى شخص نمىتواند عليه خويش اقرار كند، اين است كهطبق مقررات شريعت يهود: «انسان فقط به خود تعلق ندارد و همان گونه كه حق نداردموجب آسيب جسمانى ديگران شود، همچنين حق ندارد كه گزندى به خويش وارد آورد» .[SUP] (41) [/SUP] از آنچه گذشت، معلوم مىشود كه در دادگاههاى جنايى يهود، اقرار متهم اعتبار قانونىنداشت و به آن توجه نمىشد.«~ Adin steinsaltz ~»مىنويسد: اين قاعده در طول قرنها به عنوان سلاحى قدرتمند در مقابل تلاشهايى كه براىاخذ اعتراف با زور يا تشويق و ترغيب صورت مىگرفت، به دادگاهها خدمتكرد. نه تنها هيچ كس را نمىتوان واداشت كه خود را با شهادت خويش مجرمقلمداد كند، بلكه خود اتهامى [SUP] (42) [/SUP] هيچ ارزشى ندارد و در دادگاه به عنوان دليلپذيرفته نمىشود.[SUP] (43) [/SUP] [h=3].3 علم قاضى[/h] در حقوق جزاى اسلامى، علم قاضى يكى از ادله اثبات جرم است. قانونگذار در قانون مجازاتاسلامى در جرايم گوناگون، مثل لواط (م.120)، سرقت (م.199)، قتل (م.231) و ... علمقاضى را به عنوان دليل اثبات جرم پذيرفته است. افزون بر اين، ماده 105 اين قانون، قاعدهاى كلى براى علم قاضى بيان كرده است: «حاكم شرع مىتواند در حقالله و حقالناس بهعلم خود عمل كند ...» . در قوانين كيفرى يهود، به ويژه در جرايم مستوجب اعدام، علم قاضى به عنوان دليلپذيرفته نشده است. در دادگاههاى جنايى نه تنها قضات دادگاه نمىتوانستند بر اساس علمخويش حكم صادر كنند، بلكه حتى اگر وقوع جرم را با چشم خويش ديده بودند، از رسيدگىبه دعوى منع مىشدند. علت آن بود كه ممكن بود تنفر و خشم ايشان مانع از صدور حكممنصفانه و بىطرفانه گردد. دستورالعملهاى ثابتى خطاب به دادگاهها وجود داشت كه حتىالامكان از صدور مجازاتمرگ خوددارى ورزند؛ بنابراين، هر كه را از رعايت رفتار منصفانه نسبت به متهم ناتوانمىيافتند، از هيأت قضات اخراج مىكردند؛ مثلا مردان بىفرزند و سالخوردگان، صلاحيتخدمت در چنين دادگاهى را نداشتند، زيرا به گفته تلمود «آنها غم و غصه بارآوردن بچهها رافراموش كردهاند» و بنابراين، ممكن است بيشتر علاقمند به اعمال نص دقيق شريعت باشند، به جاى آنكه انگيزهها و عواطف متهم را مدنظر قرار دهند.[SUP] (44) [/SUP] چنان كه از مطالب فوق روشن شد، در دعاوى جنايى اصل بر رأفت و گذشت بوده است.قضات سعى مىكردهاند كه با توجه به انگيزه ارتكاب جرم و موقعيت مجرم، حتىالامكان وىرا از اتهام تبرئه كنند و لازمه اين مسأله وجود قضاتى است كه بتوانند در برابر اين اتهام، حداكثر نرمش و رأفت را نشان دهند. قاضى كه وقوع جرم را با چشمان خويش ديده است ووقوع اين بزه سنگين وى را خشمگين و از متهم متنفر نموده است، ديگر نمىتواند آنانصاف و مهربانى را كه مدنظر شريعت است، مبذول دارد و از اينرو نمىتواند به چنيندعاوىاى رسيدگى كند . [h=3].4 سوگند[/h] الف) سوگند: حقوق كيفرى يهود، همانند حقوق جزاى اسلامى و بيشتر نظامهاى حقوقى، قسم را در عداد ادله اثبات جرايم قرار نداده است. هيچ جرمى، و حتى دعاوى مدنى، با قسمقابل اثبات نيست. با اين همه، گاهى كسى كه متهم به ارتكاب جرمى است، مىتواند خود رابا سوگند تبرئه نمايد. در تورات آمده است: اگر كسى الاغى يا گاوى يا گوسفندى يا جانورى ديگر به همسايه خود امانت دهدو آن [حيوان] بميرد يا پايش شكسته شود يا دزديده شود و شاهدى نباشد، قسمخداوند در ميان هر دو نهاده شود كه دست خود را به مال همسايه خويش درازنكرده است، پس مالكش قبول كند و او عوض ندهد (سفر خروج، 22: 10ـ 13) . در دعاوى جنايى، اگر شاهدى بر مسأله نباشد و يا شهادت گواهان پذيرفته نشود، متهمبىدرنگ آزاد مىشود و نيازى به اداى سوگند نيست. اصل برائت در دعاوى جنايى كاملارعايت مىگردد . تنها در دعاوى مدنى (و جرايم مالى) است كه گاه سوگند مصداق پيدامىكند. ب) قسامه: قسامه در لغت به معناى «سوگندها» يا «سوگندخورندگان» است. در كشورهاى مغربزمين، به ويژه از انقراض روم غربى در قرن پنجم ميلادى، اصل برائتپذيرفتهنبود و لذا متهمانبىگناهىخويش را با قسم يا قسامهثابت مىكردند. در اين كشورها، براى اثبات بىگناهى، چه در قتل و صدمات جسمانى و چه در جرايم عليه اموال و عفت واخلاق خانوادگى، قسامه مرسوم بوده، اما هيچگاه براى اثبات جرم به كار نمىرفته است.[SUP] (45) [/SUP] فقه اسلامى، قسامه را در قتل و صدمات بدنى پذيرفته است؛ اما درباره اينكه آيا قسامهتنها براى اثبات بىگناهى و رفع اتهام از متهم است يا اينكه مىتوان با آن جرم را نيز ثابتكرد، بين فقهاى اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. بيشتر فقهاى اسلام، ازجمله فقهاى شيعه، بر اين باورند كه قسامه يكى از ادله اثبات قتل است و در صورتى كه ظن (لوث) به ارتكابعمل توسط متهم باشد، مىتوان با قسامه جرم وى را ثابت كرده، او را مجازات نمود. قانون مجازات اسلامى در ماده 231، قسامه را در عداد ادله اثبات قتل شمرده است و درمواد 239 تا 256 مقررات آن را بيان داشته است. برخلاف اين نظر، برخى ديگر از فقهاى اسلامى، از جمله ابوحنيفه، قسامه را دليلاثباتكننده قتل نمىدانند، بلكه آن را تنها دليلى بر اثبات بىگناهى متهم مىدانند.ابوحنيفه مىگويد : قسامه دليل اثباتكننده قتل نيست، بلكه دليلى است كه اهل محلهاى كه مقتول درآن يافت شده، آن را براى نفى اتهام از خود به كار مىبرند (و به اين وسيله ثابتمىكنند كه ايشان وى را نكشتهاند) . در اينجا مدعيان قسم نمىخورند، بلكه اهلمحله قسم مىخورند كه وى را نكشتهاند و بدين گونه قصاص را از خود دفعمىكنند.[SUP] (46) [/SUP] آن گونه كه از كتاب مقدس برمىآيد، قسامه در كيش يهود پذيرفته شده است. توراتچنين مىگويد : اگر در زمينى كه يهوه خدايت براى تصرفش به تو مىدهد، مقتولى در صحراافتاده، پيدا شود و معلوم نباشد كه قاتل او كيست، آنگاه مشايخ و داوران تو بيرونآمده، مسافت شهرهايى را كه در اطراف مقتول است بپيمايند. و اما شهرى كهنزديكتر به مقتول است، مشايخ آن شهر گوساله رمه را كه با آن خيش نزده و يوغبه آن نبستهاند بگيرند [و آن را بكشند] ... و جميع مشايخ آن شهرى كه نزديكتر بهمقتول است، دستهاى خود را بر گوساله كه گردنش در وادى شكسته شدهبشويند. و جواب داده بگويند دستهاى ما اين خون را نريخته و چشمان ما نديدهاست. اى خداوند قوم خود اسرائيل را كه فديه دادهاى، بيامرز و مگذار كه خونبىگناه در ميان قوم تو اسرائيل بماند. پس خون براى ايشان عفو خواهد شد (سفرتثنيه، 21: 1ـ 8) . آن گونه كه از آيات فوق برمىآيد، قسامه در جايى كاربرد دارد كه مقتولى يافت شود كهقاتل آن معلوم نيست و لذا اهل شهرى كه به محل كشف جسد مقتول نزديكتر است، سوگندمىخورند كهوى را نكشتهاند. پسقسامه براىاثبات بىگناهى و رفع اتهام پذيرفته شده است. با مقايسه اين بخش از تورات با آنچه از ابوحنيفه نقل شد، معلوم مىشود كه اين دو نظردرباره قسامه، همانند هم است و طبق هر دو، قسامه دليلى است كه اهل محلهاى كه مقتولدر آن يا نزديك آن يافت شده، براى اثبات بىگناهى خود اقامه مىكنند. [h=3].5 اردالى[/h] اردالى[SUP] (47) [/SUP] يا داورى ايزدى، دليلى قضايى است كه به ويژه در قرون وسطى متداول بوده است.در اين آزمون، متهم را با شيوههايى سخت مانند وادار كردن به رفتن در آتش يا انداختن دررودخانهو ... امتحانمىكردند.اگر وىاز اينآزمونها نجاتمىيافت، بهبىگناهىوىحكم مىشد. در قوانين شرق قديم، مانند قانون آشور و قانوننامه حمورابى، اردالى يكى از روشهاىرايج اثبات جرم بوده است. مطابق قانوننامه حمورابى: اگر مردى به جادوگرى، يا زنى به زنا متهم مىشد، او را وامىداشتند. تا خود را بهنهر فرات بيفكند ... اگر زن از غرق شدن نجات مىيافت، دليل آن بود كه بىگناهاست؛ اگر جادوگر غرق مىشد، دارايى وى به كسى مىرسيد كه او را متهم ساختهبود و در صورتى كه نجات مىيافت، تمام دارايى كسى كه به وى تهمت زده بود بهاو تعلق مىگرفت[SUP] (48) [/SUP] (مواد 2 و 132 قانوننامه حمورابى) . همچنين ماده 17 قانون آشور، در موردى كه مردى به همسر مرد ديگرى اتهام وارد كندو شاهدى نباشد اردالى نهر جارى مىگردد.[SUP] (49) [/SUP] حقوق اسلام، اردالى را دليل اثبات جرم نمىداند و در هيچ يك از جرايم و دعاوى كيفرىآن را مثبت ندانسته است. در شريعت يهود، مواردى را مىتوان يافت كه داورى ايزدى در عداد ادله اثبات جرمشمرده شده است. ازجمله براى اثبات خيانت زن به شوهرش از چنين آزمونى استفادهمىشود: به گفته تورات، اگر مردى نسبت به زنش بدگمان شود و گمان برد كه او با مردديگرى همبستر شده، ولى شاهدى نداشته باشد، براى روشن شدن حقيقت، زن خود راپيش كاهن مىبرد. كاهن مقدارى آب مقدس در كوزه مىريزد و مقدارى از غبار كف عبادتگاهرا با آن مخلوط مىكند. آنگاه كاهن از زن مىخواهد كه قسم بخورد بىگناه است و به اومىگويد: اگر غير از شوهرت مرد ديگرى با تو همبستر شده، از اثرات آب تلخ لعنت مبراشوى. ولى اگر زنا كردهاى، خداوند گريبانگيرت شود و شكمت متورم شده، نازا شوى. زن بايدبگويد: آرى چنين شود. بعد كاهن اين لعنتها را در يك طومار بنويسد و آن را در آب تلخبشويد، سپس آن آب تلخ را به زن بدهد تا بنوشد . و چون آب را به او نوشانيد اگر نجس شده و به شوهر خود خيانت ورزيده باشد، آن آب لعنت داخل او شده تلخ خواهد شد و شكم او متنفخ و ران او ساقطخواهد گرديد و آن زن در ميان قوم خود مورد لعنت خواهد بود. و اگر آن را زننجس نشده، طاهر باشد آنگاه مبرا شده اولاد خواهد زاييد (سفر اعداد، 5: 28ـ 27) . اين آزمايش، قانون بدگمانى يا غيرت ناميده شده است.[SUP] (50) [/SUP] افزون بر اين، دعاى سليمانپادشاه در كنار معبد، شاهدى بر قبول داورى ايزدى در شريعت يهود است: هر كس متهم به جرمى شده باشد و از او بخواهند كنار اين قربانگاه سوگند ياد كند كهبىگناه است، آن وقت از آسمان بشنو و داورى كن اگر به دروغ سوگند ياد نموده و مقصرباشد وى را به سزاى عملش برسان. در غير اين صورت، بىگناهى او ثابت و اعلام كن (اولپادشاهان، 8 : 32ـ 31) . [h=3]جمعبندى و خلاصه بحث[/h] از مجموع آنچه گذشت، معلوم مىشود كه در حقوق كيفرى يهود، تنها دليل اثباتكنندهجرايم مستوجب اعدام[SUP] (51) [/SUP] و نيز صدمات بدنى و جرايم جنسى، شهادت، آن هم با شرايط ومحدوديتهاى بسيار و دقيق، است و اين جرايم با هيچ دليل ديگرى قابل اثبات نيست. اقرار تنها در دعاوى حقوقى و جرايم مربوط به اموال (مثل سرقت) پذيرفته مىشود و دردعاوى كيفرى متهم حق ندارد عليه خود اقرار كند و حتى اگر اقرار كند، به آن ترتيب اثر دادهنمىشود . علم قاضى حداقل در جرايم مستوجب اعدام ارزش اثباتى ندارد و حتى قاضى كه شاهدوقوع جرم بوده، نبايد جزو هيأت قضات (يعنى 23 قاضى رسيدگىكننده) باشد. قسم و قسامه به عنوان دليل اثبات جرم پذيرفته نشده است. اردالى، بر اساس تورات، تنها در نوعى از جرايم جنسى پذيرفته شده است. با اين همهنمىتوان آن را در عداد ادله شمرد و دادگاههاى جنايى يهود بر اساس آن حكم نمىكردند؛ چرا كه دليل مورد قبول اين دادگاهها منحصرا شهادتى محكم و متقن بود. با اين همه، از آنجا كه سختگيرى در ادله، به عدم اثبات جرايم و درنتيجه بىپروايىمجرمان مىانجامد، براى دادگاههاى حكومتى، و نيز دادگاههاى دينى ـ هنگامى كه به عنواننهاد اجراى و براى حفظ نظم عمومى تشكيل مىشدند ـ محدوديت ادله كمتر بود و ايندادگاهها مىتوانستند براى جلوگيرى از هرج و مرج و حفظ نظم جامعه، ادله گوناگونى را مورداستناد قرار مىدهند . [h=3]كتابنامه[/h] [h=3]الف) منابع فارسى و عربى[/h] .1 كتاب مقدس، انجمن پخش كتب مقدسه. .2 ترجمه تفسيرى كتاب مقدس .3 آشورى، محمد: آيين دادرسى كيفرى، ج1، چاپ اول، انتشارات سمت، تهران: تابستان .1375 .4 ـ : عدالت كيفرى از ديدگاه حمورابى، نشريه مؤسسه حقوق تطبيقى، شماره7، تهران: .1359 .5 ا. كهن، راب: گنجينهاى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، چاپ زيبا، .1350 .6 بى، ناس، جان: تاريخ جامع اديان، ترجمه علىاصغر حكمت، چاپ سوم، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران: .1373 .7 خزانى، منوچهر: جزوه «آيين دادرسى كيفرى» (2)، دانشگاه شهيد بهشتى. .8 دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ترجمه احمد آرام و ديگران، ج1، چاپ پنجم، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران: .1376 .9 عوده، عبدالقادر: التشريع الجنائى الاسلامى مقارنا بالقانون الوضعى، ج2، دارالكتاب العربى، بيروت. .10 گلدوزيان، ايرج: حقوق كيفرى تطبيقى، ج1، چاپ اول، تهران، ماجد، .1374 .11 مجموعه من المؤلفين: شريعه حمورابى و اصل التشريع فى الشرق القديم، ترجمه بالعربىاسامه سراس، دمشق، دار علاءالدين، .1992 .12 ميك، تئوفيل: قانوننامه حمورابى، ترجمه كاميار عبدى، چاپ دوم، سازمان ميراثفرهنگى، تهران: .1376 [h=3]ب) منابع انگليسى[/h] «~ .the Encyclopedia of jewish Concepts, Hebrew publishing company, New York,1995 : 13. Birnbaum, philip ~» «~ ., from the Encyclopedia of Religion v.6,Edited by mirceaEliade, Mac millan publishing company, New York, 1987 (Jewish law) HALAKHAH : 14. Novak, David ~» «~ .The Essential talmud, translated from Hebrew to English by Chaya Galai, Basic Books, Inc., publisher, New York, 1979 : 15. Steinsaltz, Adin ~» پىنوشتها: 1) قوانين ماهوى» بخشى از قوانين است كه راجع به حقوق و تكاليف است. در مقابل آن، «قوانين شكلى» است كهدر خصوص روش عمل و آيين دادرسى است. «~ 165ـ The Essential talmud, p. 164 : 2. steinsaltz, Adin ~» 3) تاريخ جامع اديان، ص .559 4) ماده 5) گلدوزيان، ايرج: حقوق كيفرى تطبيقى، ج1، ص .98 6) خزانى، منوچهر: جزوه «آيين دادرسى كيفرى» (2)، ص .82 7) ا، كهن، راب: گنجينهاى از تلمود، ص .309 «~ 8. The Essential talmud, p.167 ~» «~ 9. Encyclopedia of Jewish concepts, p.458 ~» 10) گنجينهاى از تلمود، ص .310 11) همان جا. 12) مطابقتورات محصول سبت زمين [سال هفتم شميطا]، خوراك به جهت شما خواهد بود (لاويان، 25: 6)، يعنىبراى خوراك و نه خريد و فروش (گنجينهاى از تلمود، ص309) . «~ 13. The Essential Talmud, p .168 ~» و نيز گنجينهاى از تلمود، ص .311 «~ 14. Hearsay evidence ~» «~ 15. written testimony ~» «~ 16. The Essential Talmud, p.167 ~» «~ 17. The Essential Talmud, p.167 ~» 18) گنجينهاى از تلمود ص313 و نيز ر. ك:«~ Encyclcopedia of jewish concepts, p.142 ~» 19) گنجينهاى از تلمود، ص .315 20) همان جا. «~ 21. Encyclopedia of jewish concepts, p.458 ~» «~ 22. Ibid, p.458 ~» «~ 23. The Essential Talmud, p.174 ~» 24) در فقه اسلامى و به تبع آن در قانون مجازات اسلامى، در يك مورد جهل به حكم رافع مسؤوليت دانسته شده استو آن در جرم زنا است. مطابق ماده 64 قانون مجازات اسلامى: «زنا در صورتى موجب حد مىشود كه زانى يا زانيهبالغ و عاقل و مختار بوده و به حكم و موضوع آن نيز آگاه باشد» و مطابق ماده 66 «هرگاه مرد يا زنى كه با هم جماعنمودهاند، ادعاى اشتباه و ناآگاهى كند، در صورتى كه احتمال صدق مدعى داده شود، ادعاى مذكور بدون شاهد وسوگند پذيرفته مىشود و حد ساقط مىگردد» . 25) [هترآ]«~ . hatraah ~» «~ 26. HALAKHA, The Encyclopedia of Religion, v.6, p.170; The Essential Talmud, p .168 ~» «~ 27. HALAKHA, ... p.170 ~» 28) مقصود، شهادت دروغ در جرايم مستوجب اعدام، مثل قتل است. 29) گنجينهاى از تلمود، ص .311 30) همان ص .309 31) همان، ص .313 «~ 32. The Essential Talmud, p .173 ~» «~ 33. Ibid, p.169 ~» 34) جزوه «آيين دارسى كيفرى» (2)، ص .94 35) آشورى، محمد: آيين دادرسى كيفرى، ج1، ص .29 36) جزوه «آيين دادرسى كيفرى» (2)، ص .95 37) شايان ذكر است كه وقتى سخن از دعاوى مدنى در يهوديت به ميان مىآيد، جرايم در ارتباط با اموال، مانند سرقترا نيز شامل مىشود. به علاوه دادگاههاى مدنى به جرايم غيرمالى كه مجازاتشان اعدام نبود (مثل صدمات بدنى) نيزرسيدگى مىكردند. در اينجا مراد ما از دعاوى مدنى، هم دعاوى حقوقى و هم دعاوى كيفرى مالى است. «~ 38. The Essential Talmud, p.167 ~» 39) الناس مسلطون على اموالهم. «~ 40. Encyclopedia of jewish consepts, p.408 ~» «~ 41. The Essential talmud, p.167 ~» «~ incriminatian ـ 42. self ~» «~ 168ـ 43. Ibid, p.167 ~» «~ 44. Ibid, p.165 ~» 45) آشورى، محمد: آيين دادرسى كيفرى، ج1، ص .26 46) عوده، عبدالقادر: التشريع الجنائى الاسلامى مقارنا بالقانون الوضعى، ج2، ص .329 47) در فرانسه :«~ ordalie) . Ordeal ~» 48) دورانت، ويل: تاريخ تمدن، ج1، ص273؛ آشورى، محمد: عدالت كيفرى در قانوننامه حمورابى . ص42ـ 43؛ و نيزميك، تئوفيل: قانوننامه حمورابى، ص 36 و .54 49) مجموعة من المؤلفين، شريعه حمورابى و اصل التشريع فى الشرق القديم، ص .35 50) سفر اعداد، 5: 11ـ .31 «~ 51. Capital offences ~»
سير تكون تلمود [h=3]منبع: مجله هفت آسمان شماره 2[/h] [h=3]نويسنده: باقر طالبى دارابى[/h] «اگر در ميان تو امرى كه حكم به آن مشكل شود به ظهور آيد... آنگاه برخاسته به مكانى كه خدايت يهوه برگزيند برو* و نزد لاويان كهنه و نزد داورى كه در آن روزها باشد، رفته، مسئلت نما و ايشان تو را از فتواى قضا مخبر خواهند ساخت* و بر حسب فتوايى كه ايشان از مكانى كه خداوند برگزيند براى تو بيان مىكنند، عمل نما و هوشيار باش تا موافق هر آن چه بر تو تعليم دهند عمل نمايى* موافق مضمون شريعتى كه به تو تعليم دهند و مطابق حكمى كه به تو گويند عمل نما و از فتوايى كه براى تو بيان كنند، به طرف راست يا چپ تجاوز مكن*».[SUP] (238) [/SUP] دين و دين دارى هيچگاه از حيات مادى و معنوى انسان جدا نبوده است. دين به هر معنايى كه تعريف شود و تدين به هر شكلى كه ترسيم گردد، مقولهاى جدايىناپذير از فرآيند تكاملى انسان است. شناخت مصاديق مقوله دين مستلزم پژوهشى ژرف در هفت آسمان معنوى و برچيدن خوشهاى از اين هستى روحانى است. در اين راه بايد از حصار تنگ تعصبات نابهجا كه مانعى بزرگ بر سر راه دين پژوهى است، رهيد و پاى در عرصهاى نهاد كه رنج تحقيق و تفحص آن را، سرانجامى شيرين و آكنده از رضايت و آرامش باشد. نگاه ما در اينجا نگاهى پديدار شناسانه است و از حق و باطل و يا صدق و كذب گزارهها كه وظيفه دين پژوهى ارزش داورانه است، سخن نمىگوييم. محور و موضوع اصلى اين پژوهه، يكى از مؤلفههاى اصلى شريعت يهود است: دينى كه به نظر صاحب اين قلم آموزههاى مشترك آن با اسلام بيشتر از هر دين ديگرى است. برخلاف مسيحيت، كه مدعى است «يوغ شريعت»[SUP] (239) [/SUP] را از گردن پيروان مسيح برداشته است، يهوديت نه تنها از شريعت به يوغ تعبير نمىكند، كه آن را تنها راه نجاتى مىشمارد كه «تجاوز» از آن ممنوع است. [SUP] (240) [/SUP] تاكيد يهوديت بر شريعت و پيروى از تعاليم و احكام كتاب و سنت، تداعى كننده تاكيد اسلام بر كتاب و سنت نبوى (ص) و تعاليم ائمه اطهار (ع) است. با اندك مسامحهاى مىتوان كتاب و سنت اسلام را با «شريعت مكتوب»[SUP] (241) [/SUP] و «شريعت شفاهى»[SUP] (242) [/SUP] يهود مقايسه كرد، در عين حال كه ممكن است تفاوتهايى نيز با هم داشته باشند. قوم يهود كه همواره مطابق شريعت موسوى زندگى مىكرد، به «كتاب»، يعنى همان تورات يا به طور كلىتر «عهد عتيق»[SUP] (243) [/SUP] نگاهى ويژه داشت. آنان همه چيز خود را در تبعيت محض از فرامين و احكام آن مىدانستند و از تورات به حيات و زندگى يهود تعبير مىكردند. از اين رو يكى از دغدغههاى فكرى عالمان يهود، يافتن راه كارهاى مناسب براى استفاده بهتر از اين منبع وحيانى و منشا حيات معنوى قوم يهود بود. در ميان فرقههاى مختلف يهوديت كه با گذشت زمان شكل گرفتند، تنها فرقه «صدوقيان»[SUP] (244) [/SUP] بر خلاف ديگر فرقهها، به اينكه موسى علاوه بر شريعت مكتوب يك «سنت شفاهى» [SUP] (245) [/SUP] نيز به يادگار گذاشته، اعتقادى نداشتند. البته وقتى از سنت شفاهى يهود سخن مىگوييم، چيزى فراتر از صرف سنت شفاهى موسوى منظور است. آنچه امروز از سنت يهودى مد نظر است، مجموعهاى از نظرات و فتاواى فقيهان و عالمان يهود نيز هست، و به نظر مىرسد كه افتراق ميان سنت، در آموزههاى اسلام با شريعت يا سنت شفاهى در يهوديت، اساسا در همين نكته باشد. در اينجا مجال آن نيست كه از تفاوتهاى مفهومى و مصداقى سنت در نگاه اسلام و يهوديت سخن بگوييم و آن را به فرصتى ديگر وا مىنهيم. كاربرد سنت شفاهى در يهوديت، بيشتر در تاويل و تفسير نص و تجزيه و تحليل واژگان، اصطلاحات و عبارات «كتاب» است. با گذشت زمان و دور شدن از عصر نزول، بسيارى از واژگان و اصطلاحات براى نسلهاى بعدى غريب، نامانوس و مشكل آفرين مىشود. از اينرو، هميشه تلاش شده است كه معانى، شرح يا تفسيرى را كه مخاطبان اوليه متون مقدس گفتهاند يا از طرف پيامبر يا اصحاب او نقل كردهاند، حفظ، ثبت و ضبط شود، تا در آينده به كار تفسير و تاويل متون آيد. در اين راه، يهوديان كه اتكايى بس عظيم به شريعت مكتوب داشتهاند، همتى بلند نشان داده و تلاش بسيار كردهاند. شريعت موسوى مانند هر آيين ديگرى به چارچوبهايى كه با توسل به آنها بتوان مشكلات فهم متون را حل كرد، يا به تعبير ديگر، به سنتى زنده و پويا كه عالمان و خبرگان در هر دو شريعت شفاهى و مكتوب عهده دار انتقال آن به ديگران باشند، سخت نيازمند بود و اين مهم مورد تاكيد تورات نيز هست: «نزد لاويان كهنه و نزد داورى كه در آن روزها باشد، رفته، مسئلت نما و ايشان تو را از فتواى قضا مخبر خواهند ساخت» .[SUP] (246) [/SUP] اين ضرورت و اين نوع تلقى از «شريعت» [SUP] (247) [/SUP] مبناى فكرى و اعتقادى تدوين و تاليف مجموعهاى گرديد به نام «تلمود»[SUP] (248) [/SUP] كه گذشته از جايگاه رفيع آن نزد يهوديان، در حيات معنوى اين قوم نيز نقش بنيادينى ايفا كرده و مىكند. «كلمه تلمود به معناى «آموزش» از فعل ثلاثى عبرى «لمد» يعنى «ياد داد» مىآيد و با واژه «تلميذ» و مشتقات آن ـكه در زبان عربى رباعى هستندـ ارتباط دارد».[SUP] (249) [/SUP] تلمود كتاب بسيار بزرگى است كه احاديث و احكام يهود و فتاواى فقيهان اين قوم را در بر دارد. تلمود نماد عقلانيت، تفكر، اجتهاد، فقه، كلام و در يك كلمه سمبل ادبيات دينى يهود است. سخن گفتن از تلمود، سخن گفتن از تاريخ انديشه و فرآيند رو به رشد اجتهاد يهود است . تلمود اثرى دير پاست كه ريشه در تاريخ و متن حوادث واقعه در زندگى پرمشقت يهوديان بويژه عالمان، فقيهان و حكيمان اين قوم دارد. تلمود آميزهاى است از زبان آرامى عبرى و مجموعهاى است در دو عنوان جداگانه، كه خود، گواهى است بر آوارگى قوم يهود و حكايتى است از عصر «پراكندگى»،[SUP] (250) [/SUP] حاكميت روميان و ظلم لشكريان روم؛ «تلمود بابلى»[SUP] (251) [/SUP] و «تلمود فلسطينى» [SUP] (252) [/SUP] نشانه جدايى، دورى و آوارگى يهوديان در سرزمين بابل و فلسطين هستند. اما به تلمود از زاويهاى ديگر نيز نگريسته و در توصيف آن چنين گفته شده است: «برخى از بيانات تلمود با ارزش، بعضى نازيبا و برخى ديگر كفر مىباشند. ولى در همان شكل به هم آميختهاش تشكيل دهنده اثرى است فوق العاده در مورد تلاش انسان، خرد انسان و حماقت انسان».[SUP] (253) [/SUP] در اين نوشتار، ما در پىمعرفى اجمالى اين مجموعه عظيم و بااهميت كتابى كه از آن به «وطن منقول و قابل حمل يهود»[SUP] (254) [/SUP] تعبير شده است هستيم. در ادامه، از سير تاريخى گردآورى و تدوين «ميشنا»[SUP] (255) [/SUP] و «تلمود»، فعاليتهاى علمى و حوزوى در اين مسير، عالمان و فقيهانى كه در تدوين تلمود نقش اصلى را ايفا كردهاند و نيز از مطالب ديگرى مانند تفاوتهاى تلمود بابلى و فلسطينى، طبقه بندى مطالب تلمود، زبان، تفسيرها و چاپ و نشر اين كتاب سخن خواهيم گفت. [h=3]سير تاريخى گردآورى و تدوين تلمود[/h] الف) انهدام معبد و آوارگى يهود اداره امور دينى و انجام مراسم عبادى مذهبى در «عصر معبد» [SUP] (256) [/SUP] و تا قبل از انهدام آن توسط لشكريان روم در سال 69 يا 70 م. در فلسطين متمركز بود و مسووليت پاسخ گويى به سؤالات شرعى به عهده شوراى بزرگ عالمان يهود، «سنهدرين»[SUP] (257) [/SUP] بود. شرح و تفسير تورات توسط اين شورا صورت مىگرفت و هم ايشان با اجتهاد، شرح و تاويل نص پاسخگوى مسايل مستحدثه بودند. اما ديرى نپاييد كه شكوه و عظمت حاكميت دينى و سياسى يهوديان بر سرزمين فلسطين، بار ديگر پس از حمله لشكريان «بختنصر» [SUP] (258) [/SUP] (597 ق.م.) توسط سپاهيان روم درهم كوبيده شد و بساط سنهدرين برچيده گشت؛ و معبد، اين كانون اجتماعات مذهبى و عبادى، منهدم گرديد. اكثر يهوديان از سرزمين فلسطين رانده شدند و دوران «پراكندگى» فرا رسيد؛ دورانى بس سرنوشت ساز و در عين حال پر از درد و رنج، براى قومى كه طبق تعاليم دينى خود، اتكايى بسيار زياد بر معبد، فقيهان دين و سرزمين خود دارد . اينك جامعه يهودى با چالشى بزرگ مواجه بود، چالشى كه آينده حيات معنوى قوم را سخت تهديد مىكرد. حال قوم يهود با اين پرسشهاى اساسى روبهرو بود كه: چگونه بايد اعمال عبادى خود را كه بسيارى از آنها بر معبد و سرزمين فلسطين متكى است، بهجاى آورد؟ در نبود سنهدرين، مسايل شرعى خود را چگونه و با مراجعه به چه كسانى حل و فصل نمايد؟ و از همه مهمتر، تورات كه منبع اصلى حيات معنوى قوم يهود است و در نظر آنها، تمسك به آن و عمل به احكامش به عنوان تنها راه نجات است در حصار تنگ كلمات و عبارات چگونه مىتواند پاسخگوى نيازمنديهاى دنيوى و اخروى اين قوم باشد؟ ب) آغاز فعاليت حوزههاى علوم دينى يهود بزرگان قوم يهود، بعد از انهدام معبد، براى دوران «پراكندگى» راه كارهايى را جستجو كردند . آنها تلاش كردند تا مشكلات را حل كنند و پاسخهاى مناسبى براى اين سوالات اساسى بيابند . فقيهان يهود كه به «ربى» يا «راو»[SUP] (259) [/SUP] شهرت داشتهاند عهدهدار اين وظيفه خطير شدند. جمعى از آنها پاى در جاى سنهدرين گذاشته و از آن پس شرح و تفسير تورات را به عنوان يك تكليف شرعى پذيرا شدند و بر مسند فتوا تكيه زدند. اينان در فلسطين و در جمع اندك يهوديان باقيمانده در آن ديار و در بابل تبعيدگاه يهوديان به تدريس، تفسير و تاويل تورات يا شريعت مكتوب پرداختند. اين دوره يعنى «اواسط قرن سوم ميلادى، دقيقا زمانى است كه رياست عقلانى و معنوى قوم يهود به بابل رفته و در آنجا مستقر شده است»[SUP] (260) [/SUP] و يهوديان تبعيدى اين سرزمين با بهرهگيرى از فضاى باز و آزاد سرزمين «پارس» كه آن زمان تحت حاكميت ساسانيان زرتشتى مسلك بود، تلاش بسيار روا مىداشتند و در عين غربت و دورى از وطن به روزگارى كه اين قوم «قدر ببيند و بر صدر نشيند» مىانديشيدند. جان ناس واقعه را اين چنين شرح مىدهد: «در سال 69 [يا 70] م. [SUP] (261) [/SUP] كه لشكر روم اورشليم را محاصره كرد، يكى از ربىها به نام «يوحنان بن زكاى»[SUP] (262) [/SUP] از آنجا فرار كرده به شهر ساحلى «يبنه»[SUP] (263) [/SUP] رفت و در آنجا يك نوع دارالتعليم ايجاد كرد كه آن را به زبان عبرى «مدراش»[SUP] (264) [/SUP] گفتهاند. وى در صدد برآمد كه در آنجا حيات ادبى قوم خود را به وسيله تنظيم و تدوين شرايع و اصول آيين موسوى بقا و ثبات بخشد. از هر طرف، شاگردان مستعد و فضلاى باذوق نزد او گرد آمدند و با جدى وافر و جهدى مستمر، به تفسير كتب مقدس باستانى قوم و جمعآورى و تدوين اخبار و روايات اسراييلى مشغول گشتند. در آن هنگام كه شوراى سنهدرين از ميان رفته بود. وى شورايى ديگر از علما تشكيل داد و به ضبط و ثبت تواريخ ايام و تقويم ساليانه يهود پرداخت و سپس به تاليف و نگارش نظامات و قواعد ملت يهود شروع كرد».[SUP] (265) [/SUP] و اين آغاز راهى بس طولانى به درازاى چند قرن بود كه لحظه لحظه آن پر از حوادث خوش و ناخوش است. اگر چه رياست شورايى كه «زكاى» تاسيس كرده بود، از سوى روميان به رسميت شناخته شد و رئيس آن لقب «بطرك» (پاتريارك)[SUP] (266) [/SUP] گرفت، اما اين حوزه «شصت سال» [SUP] (267) [/SUP] بيشتر دوام نياورد و كارهاى بزرگ و ناتمام او بر دوش آن دسته از «بازماندگان قليلى افتاد كه با طومارهاى اوراق و مكتوبات خود، به شهر جليل كوچ كردند».[SUP] (268) [/SUP] ج) گردآورى ميشنا با گسترش فعاليت علمى حوزههاى يهود در جليل و ظهور عالمان بزرگ و برجستهاى نظير «ربى ماير»[SUP] (269) [/SUP] و «ربى يهودا هناسى»[SUP] (270) [/SUP]، مدارس علميه يهودى رونق يافت و در طى چند قرن، شش نسل از ربىها در همين حوزهها و مدارس علوم دينى، به شرح، تفسير و تاويل تورات پرداختند. اينان كه در زبان عبرى به تناييم[SUP] (271) [/SUP] (آموزگاران شريعت) شهرت داشتند، حجم وسيعى از شرح و تفسيرهاى گوناگون كه هنوز بهصورت شفاهى بود، فراهم آوردند. بعدها با تلاش «يهودا هناسى» حاصل تلاش اين عالمان در مجموعهاى شامل تمامى شريعت شفاهى و بعضى از نظرات شخصى خود او، با نام «ميشنا»[SUP] (272) [/SUP] يا «ميشناى كبير يهودا هناسى» ظهور كرد. ميشنا از ريشه عبرى «شانو»[SUP] (273) [/SUP] به معناى «تكرار كردن» است و به تعليمات شفاهى يعنى آنچه به وسيله تكرار كردن مىتوان فرا گرفت، اشاره مىكند. اين اسم در مقابل «ميقرا» [SUP] (274) [/SUP] كه به معناى قرائت متن كتاب مقدس (شريعت مكتوب) است، آورده مىشود و از اينرو، ميشنا بر تمامى احكام شرعى «تورات منقول يا شفاهى»[SUP] (275) [/SUP] كه توسط فقيهان يهود طى قرنها از «اسفار خمسه»[SUP] (276) [/SUP] يا «تورات مكتوب»[SUP] (277) [/SUP] استخراج شدهاند، اطلاق مىشود.[SUP] (278) [/SUP] زبانى كه ميشنا به آن زبان نوشته شده است «شكلى از زبان عبرى بومى است كه با زبان عبرى كتاب مقدس [عهد عتيق] فرق دارد. صفت مشخص ميشنا موجز بودن جملات و فقدان پيرايههاى ادبى در آن است».[SUP] (279) [/SUP] فهرست مطالب ميشنا ميشنا در شش بخش، يا به زبان عبرى شش «سدر»[SUP] (280) [/SUP] و به ترتيب ذيل تدوين شده است: .1 زراعيم[SUP] (281) [/SUP] (بذرها) در يازده رساله: در اين بخش، از مسايل مربوط به كشاورزى، غذاها، سرزمين فلسطين و مسايل متفرقه ديگر سخن به ميان آمده است. .2 موعد[SUP] (282) [/SUP] (عيدها) در دوازده رساله: درباره روز سبت[SUP] (283) [/SUP] (شنبه) و مناسبتها و اعياد سال. .3 ناشيم[SUP] (284) [/SUP] (زنان) در هفت رساله: درباره مسايل و احكام مربوط به ازدواج، طلاق، نذر و قسم. .4 نزاقين [SUP] (285) [/SUP] (خسارتها) در ده رساله: درباره حقوق مدنى و كيفرى، ساختار قضايى و دادگاههاى حقوقى و كيفرى و آيين دادرسى. .5 قداشيم[SUP] (286) [/SUP] (مقدسات) در يازده رساله: درباره معبد و مراسم عبادى تقديم قربانى. .6 طهاروث[SUP] (287) [/SUP] (طهارت) در دوازده رساله: درباره احكام طهارت و نجاست شرعى. «گمارا»[SUP] (288) [/SUP] يا تفسير ميشنا فقيهان يهود با تلاش و جهد وافر خود، اجازه ندادند تورات در حصار تنگ كلمات باقى بماند . آنان با شرح و تفسير، و با اجتهاد خويش نص تورات را پويا ساخته و آن را براى مسايل و نيازهاى روز جامعه يهود پاسخگو و انعطافپذير نمودند. از اين همه تلاش كه در راه تفسير تورات برداشته شد، مجموعهاى عظيم به نام «ميشنا» براى نسلهاى بعدى و تا به امروز باقى مانده است. اما ميشنا بسيار گسترده و در عين حال از ايجاز و اختصارى شديد در عبارات و جملات برخوردار بود؛ اين ايجاز و اختصار مفرط و بيش از اندازه بدان خاطر بود كه از بركردن آن براى حافظان آسانتر شود. از اينرو، ميشنا «براى كسى كه به تاريخ و سوابق زندگى يهود معرفتى نداشته باشد، به نحو عاجزكنندهاى مختصر و مبهم است». [SUP] (289) [/SUP] اين ايجاز و ابهام، عدهايى از فقيهان را بر آن داشت كه به شرح و تفسير آن روى آورند . اينان كه به اموراييم[SUP] (290) [/SUP] (شارحان) ملقب بودند، همانند شش نسل پديد آورندگان ميشنا يعنى تناييم، طى شش نسل تلاش فكرى و فقهى خود، دو اثر گرانبها را به جامعه يهود تقديم داشتند. اموراييم بابل و فلسطين، همان كارى را كه تناييم آن دو ديار در قبال تورات انجام داده بودند، درباره ميشنا كردهاند؛ يعنى اگر تناييم به شرح و تفسير و روزآمد كردن تورات پرداختند و در نتيجه «ميشنا» را به جامعه عرضه داشتند، اينان به توضيح و تبيين ميشنا و اجتهاد در تعاليم آن همت گماردند، كه ثمره تلاش آنها دو تفسير يا دو «گمارا» تحت عناوين «گماراى اورشليم»[SUP] (291) [/SUP] از اموراييم فلسطين و «گماراى بابلى»[SUP] (292) [/SUP] از اموراييم بابل بود. اين دو تفسير، صرفنظر از تفاوتى كه از نظر مكان كتابت و هويت تدوين كنندگان دارند، از لحاظ كمى و كيفى نيز با هم تفاوتهايى دارند، كه از افتراق كمى آن دو مىتوان به اختلاف در حجم مطالب هر يك اشاره كرد؛ گماراى اورشليم در مقايسه با گماراى بابلى از حجم مطالب كمترى برخوردار است و اين تفاوت به حدى است كه حتى نقل شده است كه «تفسير بابلى يازده برابر خود ميشناست».[SUP] (293) [/SUP] با گذشت زمان، طى حدود 150 سال، با كار جدى و جرح و تعديلهاى سابوراييم[SUP] (294) [/SUP] (استدلاليان) تفسير بابلى متحول گشت و در قرن پنجم ميلادى به شكل مجموعهاى به نام «تلمود بابلى» مركب از ميشنا و گماراى بابل، در آمد. در مقابل، با ادغام گماراى اورشليم و ميشنا «تلمود اورشليمى يا فلسطينى» شكل گرفت. وجه مشترك هر دو تلمود، ميشنا، و نقطه افتراق آنها گماراست. در اينجا پيش از پرداختن به معرفى اجمالى سرشناسترين اموراييم اين شش نسل، كه در تدوين تلمود نقش اساسى را ايفا كردهاند، تفاوتهاى تلمود بابلى و اورشليم را مرور مىكنيم. تفاوتهاى تلمود بابلى و تلمود فلسطينى علاوه بر تفاوتهايى كه ذكر شد، مىتوان به موارد زير نيز اشاره كرد: .1 تلمود اورشليمى يا فلسطينى، از مباحثى نظير مسايل مربوط به سرزمين فلسطين، و وضعيت كشاورزى در آن مرز و بوم، به اطناب سخن مىگويد، در حالى كه در تلمود بابلى از اين گونه مباحث سخنى به ميان نيامده است. .2 بر خلاف تلمود بابلى كه پر از حكايات، داستان و افسانه است، در تلمود اورشليم از اين قبيل موارد كمتر مىتوان سراغ گرفت. .3 گذشته از ناهمگونى در سازمان دهى موضوعات و روشهاى فكرى و تحقيقى، هر دو تلمود، از نظر كيفيت تدوين نيز متفاوتاند؛ انشاى تلمود بابلى با احتياط زياد و صرف وقت صورت پذيرفته است؛ در حالى كه شتاب در ويرايش و عدم دقت و صرف وقت لازم و كافى از مشخصات بارز تلمود فلسطينى است. .4 از لحاظ تاريخى نيز تلمود بابلى و اورشليمى با هم تفاوت دارند؛ تلمود بابلى بعد از تلمود اورشليم تدوين شد و از اينرو، در مقايسه با آن از اعتبار بيشترى برخوردار است . .5 روشهاى تحقيقى و تعليمى تلمود بابلى با توجه به قلمرو وسيع و تحليل عقلانى دقيق آن، نسبت به تلمود فلسطينى، فضاى بازترى براى بسط و توسعه مباحث فكرى و عقلى فراهم آورده است. .6 و آخرين نكته اين كه: تا قرنها توجه جهانيان به تلمود بابلى معطوف بود و تنها در اين صد ساله اخير، علايق نهفته نسبت به تلمود فلسطينى بيدار گشته است؛ اما با اين همه، هنوز از تلمود فلسطينى به عنوان يك منبع درجه دوم بعد از تلمود بابلى ياد مىكنند. چهرههاى برجسته شش نسل از اموراييم .1 نسل اول «راو» (نام اصلى: ابا اريخا)[SUP] (295) [/SUP] متوفاى 247 م. او پايهگذار حوزه علميه شهر «سورا»[SUP] (296) [/SUP] بود. «سموئيل»[SUP] (297) [/SUP] متوفاى 254 م. او مدرسه علميه نحارديه[SUP] (298) [/SUP] (يا نهر دعا) را پايه گذارى كرد. اين مدرسه بعدها به «پامبديتا»[SUP] (299) [/SUP] نقل مكان كرد. .2 نسل دوم «راوجودا»[SUP] (300) [/SUP] متوفاى 297 م. وى بعد از «راو»، رياست مدرسه علميه سورا را به عهده گرفت. «راو يهودا» (ابن حزقيال)[SUP] (301) [/SUP] متوفاى 299 م. او رئيس حوزه علميه پامبديتا بود. .3 نسل سوم «راوحيسدا»[SUP] (302) [/SUP] متوفاى 309 م. رئيس حوزه علميه سورا. «راو نحمان» (ابن يعقوب) [SUP] (303) [/SUP] متوفاى 320 م. قلمرو فعاليت او نحارديه (نهر دعا) بود. او از عنوان «قاضى» كه ظاهرا عنوانى است براى رهبرى غير دينى يهوديان بابل يعنى راسالجالوت برخوردار بود.[SUP] (304) [/SUP] «ربا (ابن نحمانى)[SUP] (305) [/SUP] متوفاى 330 م. او مشهورترين استاد اين نسل است كه رياست مدرسه علميه پامبديتا را بعهده داشت. او را بهخاطر تواناييهاى بسيار بالايش در مناظرات و احتجاجها، «ريشه كن كننده كوهها»[SUP] (306) [/SUP] لقب دادند. .4 نسل چهارم «اباى»[SUP] (307) [/SUP] متوفاى 339 م. او رئيس حوزه علميه پامبديتا بود. «راوا»[SUP] (308) [/SUP] (ابن يوسف بن هاما) متوفاى 352 م. او پايهگذار حوزه علميه «ماهوزا»[SUP] (309) [/SUP] بود. .5 نسل پنجم «راو پاپا»[SUP] (310) [/SUP] متوفاى 357 م. شاگرد اباى «وراوا» كه رهبرى حوزه علميه «نارش»[SUP] (311) [/SUP] را به عهده داشت. .6 نسل ششم «راو آشى»[SUP] (312) [/SUP] متوفاى 427 م. رئيس سرشناس و برجسته حوزه علميه سورا، كه نامش در تاريخ تنظيم و سامان دهى تلمود، مىدرخشد. طبقهبندى مطالب تلمود از ويژگيهاى بارز و برجسته تلمود، احتجاجها، استدلالها و مباحثات غامض، پيچيده و سرشار از تعقيد آن است. بعضى از مباحثات تلمود، همان مباحثى هستند كه اموراييم طرح كردهاند، اگر چه احتمالا به هنگام تنظيم و سامان دهى باز سازى شدهاند. تلمود، بر خلاف ميشنا، خود را به بيان خلاصهاى از ديدگاههاى متناقض و گوناگون، محدود نساخته و در پى شرح و بسط ديدگاههاى اساسى و كلان و در بعضى مواقع نظريههاى خرد و جزئى تناييم و اموراييم، بر آمده است. با اين همه، تلمود اثرى متجانس و يكدست كه حاصل كار يك نويسنده باشد، نيست. تلمود حاصل و ثمره تقرير انديشهها و گفتار فقيهان زيادى است كه در يك دوره نسبتا طولانى مىزيستهاند و هدف هيچ كدام از آنها خلق يك اثر مدون نبوده است. به همين دليل، ما در تلمود با مباحث و موضوعات پراكنده و غير مرتبطى مواجه مىشويم كه در بر گيرنده طيف وسيعى از ديدگاهها و علايق تلموديان است. در تلمود نمىتوان از گرايش روشن يا هدف خاصى سراغ گرفت. بهطور كلى، هر بحث تلمود، نسبت به ديگر مباحث، در عين حال كه داراى نوعى علقه و ارتباط هست، اما بيگانه و مستقل مىنمايد. از سوى ديگر، از نحوه و روش بيان مطلب كه در تلمود به استخدام گرفته شده، يعنى شكل نقل قول مستقيم نظير «اباى مىگويد...» يا «ربا بيان مىدارد...» برمىآيد كه اثر مزبور تاريخچه نظرات فقيهان اعصار گذشته يهود نيز هست. از ويژگيهاى ديگر تلمود مىتوان به فضاى آزاد حاكم بر مباحث تلمود نيز اشاره كرد؛ طرح ابهام و ايراد شبهه نه تنها مجاز كه از نظر تلمود مطالعه و تحقيق پيرامون مسايل مختلف و طرح ايراد و اشكال يك ضرورت پژوهشى و لازمه علم آموزى است. از نظر تلمود، هيچ پرس و جويى ناصواب نيست و از طلبه انتظار مىرود حتى در خود تلمود تامل كرده، آن را زير سوال برده و به نقد بكشد. هلاخا و آگادا از مباحث مربوط به تقسيم بندى مطالب تلمود، بايد به دستهبندى مطالب به «هلاخا»[SUP] (313) [/SUP] و «آگادا»[SUP] (314) [/SUP] نيز اشاره كرد. «هلاخا» به آن دسته از مطالب تلمود كه درباره شريعت و احكام شرعى است، اطلاق مىشود. مىتوان گفت كه هلاخا در واقع همان فتاوا و نظرات فقهى عالمان يهود است كه با استناد به نص تورات و بر اساس اجتهاد و استنباط شخصى بيان شدهاند. به تعبير ديگر، هلاخا واژهاى عبرى به معناى «قوانين غير مكتوب» [SUP] (315) [/SUP] است كه در اصطلاح به آن «تفسير شريعت» نيز مىگويند. در تعريفى ديگر از هلاخا، آن را «عبارت از شرحها و تفسيرهاى منطقى گروهى از عالمان يهودى درباره احكام تورات و نظرياتى كه «عزرا» براى نجات ملت يهود اظهار كرده بود [دانستهاند] كه هدف آن زنده نگهداشتن وجدان و هوشيارى يهود است. «هلاخا» اصول زندگى فرد يهودى را در قالب ريخته و نيز قدمهاى او را استوار و هدايت مىكند».[SUP] (316) [/SUP] هلاخا همان «فتوا»يى[SUP] (317) [/SUP] است كه تورات از آن سخن گفته و «تجاوز به چپ يا راست»[SUP] (318) [/SUP] از آن را گناه دانسته است. «آگادا» نيز در لغت به معناى داستان و حكايت است و در اصطلاح تلمودى، به «هر چيزى در تلمود اطلاق كردهاند كه هلاخا نباشد. بهطور كلى آگادا مشتمل است بر امثله يا داستانهايى كه براى رفع ابهام مىآيد، تكههايى از زندگىنامه، تاريخ، پزشكى، سحر، تشويق افراد به پاكدامنى و پيروى از شريعت. اغلب اوقات بعد از بحث درباره موضوع بغرنج و ملالتآور، براى انبساط خاطر طلاب علوم، داستانى از آگادا [به تعبير درستتر، داستانى آگادايى] نقل مىشد». [SUP] (319) [/SUP] آگادا در ميان مجموعه مطالب تلمود «معرف بخشى از ادبيات علماى يهود است كه از بخش قوانين مجزاست... درست همان طور كه علماى يهود مىكوشيدند براى تصميمات و فتواهاى خود، از متن تورات دلايلى به دست آورند، همان گونه سعى مىكردند درسهاى اخلاقى و روحانى خود را با ذكر شواهدى از همان منبع تاييد و تقويت نمايند». [SUP] (320) [/SUP] اگر هلاخا را «شريعت مجسم»[SUP] (321) [/SUP] خواندهاند، آگادا را نيز بايد «رواياتى آزاد [دانست] كه قانونى كه اثر اخلاقى برخود دارد، آن را تنظيم مىكند». [SUP] (322) [/SUP] البته بايد توجه داشت كه اعتبار و ارزش هلاخا و آگادا متفاوت است. «هلاخا يك حكم دينى محسوب مىشود و تا روزى كه به وسيله يك مرجع تقليد صلاحيتدار نسخ نشده، عمل به آن واجب است [اما] آگادا... به عنوان نظر شخصى دانشمندان به شمار آمده و براى جامعه به صورت كلى يا فردى داراى نيرويى الزام آور نبوده است». [SUP] (323) [/SUP] منابع تلمود علاوه بر ميشنا و تعاليم اموراييم بابل يا فلسطين، از منابع ديگرى نيز در تهيه و تدوين تلمود استفاده شده است. از آن جمله مىتوان از موارد ذيل نام برد: الف) آن دسته از تعاليم ربىهاى ميشنا (تناييم)، كه در خود ميشنا نيامده است به اين منابع اصطلاحا «ميشناى خارجى»[SUP] (324) [/SUP] يا به زبان آرامى «برايتا»[SUP] (325) [/SUP] مىگويند. برايتا انواع و اقسامى دارد كه از باب نمونه مىتوان به اين موارد اشاره كرد : .1 ميدراش تناييمى[SUP] (326) [/SUP] (يا هلاخايى): در هر جاى تلمود كه متن اصلى تورات آمده باشد، به ويژه آنجايى كه بحث مسايل قانونى و شرعى مطرح است، «اغلب با نقل يك «برايتا» كه به ظاهر، نظر ديگرى درباره حكم مورد بحث دارد، آغاز مىشود».[SUP] (327) [/SUP] بسيارى از اين ميدراشهاى تناييمى كه در تلمود آمدهاند، شبيه ديگر آثار ميدراشى نظير «مخيلتا»[SUP] (328) [/SUP] در شرح سفر خروج، «سيفرا»[SUP] (329) [/SUP] در تفسير سفر لاويان، يا «سيفره»[SUP] (330) [/SUP] در سفر اعداد و تثنيه، هستند. اينها همه كارهايى هستند كه از مكتب علمى «عقيوا بن يوسف»[SUP] (331) [/SUP] و «يشماعيل»[SUP] (332) [/SUP] ناشى شدهاند. .2 برايتاهاى ضميمه شده به ميشنا: اين منابع شباهت زيادى به «توسيفتا» [SUP] (333) [/SUP] دارند؛ توسيفتا به معناى ضميمه يا متمم، اثرى تناييمى است كه مطابق فهرست و چينش مطالب ميشنا تنظيم شده است و توضيحاتى درباره موضوعات علمى و «مطالب اثباتيهاى است كه معمولا از «ميشنا» حذف شده است».[SUP] (334) [/SUP] رابطه دقيق اين اثر با مجموعه رسمى احكام يهود همچنان در حالهاى از ابهام است. .3 چندين منبع ديگر تناييمى كه فقط در تلمود بابلى از آنها استفاده شده است. ب) تعاليم اموراييم فلسطينى على رغم همه تبعيدها و سختگيرىها، سرزمين فلسطين همچنان به مطالعه و تحقيق در تورات ادامه مىداد و مركزى براى تعليم تورات محسوب مىشد. در آنجا نيز با همان شيوه و روش رايج حوزههاى علميه بابل، باب اجتهاد و استنباط باز و مجالس درس و بحث برپا بود. فعاليتهاى علمى و تحقيقى آنها را مىتوان در پيكره تلمود فلسطينى يافت. در تلمود فلسطينى، از اين منابع بسيار استفاده شده است. ج) آگادا چنان كه در مبحث مربوط به آگادا شرح داديم، آگادا آن دسته از تعاليم ربانى است كه به مسايل شرعى مربوط نيست. آگادا از منابع تلمودى محسوب مىشود و مىتوان آن را در طبقات ذيل دسته بندى كرد: .1 تفسيرهاى كتاب مقدس كه اغلب از مواعظ كنيسهها اخذ شدهاند؛ .2 تعاليم، معيارها و نكات اخلاقى؛ .3 حكايات و داستانهايى كه درباره ربىهاى يهود نقل شدهاند؛ .4 عقايد و آداب و رسوم عامه مردم و جزئياتى از فرهنگ عمومى جامعه [فولكدر] به ويژه مسايلى نظير اعتقاد به نيروهاى جادويى و برخى دستورالعملهاى طبى عاميانه. د) فتواهاى شرعى ربىها بايد تاكيد كنيم كه كتابت «سنت شفاهى» در طى دوره شكلگيرى تلمود، مجاز نبود. لذا فتواهاى شرعى فقيهان و ديگر منابعى كه مورد استناد تلمود هستند، به نقل از حافظان شريعت شفاهى است، كه سينه به سينه نقل شده و به نسلهاى بعدى تدوين كنندگان نهايى تلمود رسيده است . لذا استفاده از آرا و نظرات فقهى عالمان دين و وارد كردن آن در متن تفسيرها شيوهاى رايج بود. فهرست مطالب تلمود از آنجا كه ميشنا محور اصلى مباحث تلمود است، چنانچه با نظرى به صفحات تلمود اصلى كه متن ميشنا در وسط و گماراها در حواشى آن نوشته شده است، اين امر كاملا روشن است، لذا چينش و فهرست مطالب آن درست به همان ترتيبى است كه در ميشنا آمده است؛ يعنى همانطور كه آغازين بخش ميشنا، «سدر زراعيم» و بخش پايانى آن «طهاروث» است، تلمود نيز همينگونه است. اما با اين حال، تلمود، بهويژه تلمود بابلى كه در واقع امروزه هرگاه از تلمود سخنى به اطلاق گفته مىشود، به نحو غالب، تلمود بابلى مراد است از بعضى جهات تفاوتهايى با ميشنا دارد: از مجموع 60 رساله ميشنا كه در 6 بخش آمده است، حدود 37 رساله در تلمود بابلى آمده است. البته ناگفته نماند كه تلمود، تقسيم بندى ديگرى از بخشها ارائه كرده است كه طبق آن، تعداد رسالهها به 63 عنوان رسيده است. در اينجا به موارد اختلاف فهرست مطالب تلمود به ويژه تلمود بابلى با ميشنا مىپردازيم : الف) تقريبا تمامى رسالههاى بخش موعد (درباره روز شنبه و ديگر اعياد و مناسبتهاى سال)، بخش ناشيم (درباره حقوق خانواده) و بخش قداشيم (درباره معبد و عبادت قربانى) در تلمود آمده است. ب) از بخش زراعيم ميشنا (كه درباره مقررات كشاورزى است) تنها رساله «براخوت»[SUP] (335) [/SUP] كه حاوى ادعيه و نمازهاى يوميه است، در تلمود بابلى آمده است. علت حذف بقيه رسالهها را معمول نبودن مطالب آنها در بابل ذكر كردهاند. ج) از بخش طهاروث (درباره احكام طهارت) به استثناى رساله «نيداه»[SUP] (336) [/SUP] كه درباره دماء ثلاثه، مسايل شرعى خاص زنان، از جمله احكام حيض و نفاس بحث مىكند كه همچنان جنبه عملى دارد، بقيه رسالهها در تلمود بابلى مطرح نشدهاند. زبان تلمود زبان هر دو تلمود با هم فرق دارد؛ هر كدام داراى گويش خاصى از زبان آرامى هستند؛ «گماراى فلسطينى به لهجه آرامى غربى نوشته شده و بسيار شبيه به زبان آرامى كتابهاى «عزرا و دانيال» است. اما گماراى بابل با لهجه آرامى شرقى كتابت شده است». از سوى ديگر، با زبان عهد عتيق و ميشنا، كه عبرى است، نيز تفاوت دارد؛ اگر چه زبان عبرى ميشنا، عبرى بومى است و با عبرى عهد عتيق اندكى متفاوت است. تفسير تلمود از همان ابتدا، فهم تلمود حتى براى با استعدادترين عالمان يهود مشكل مىنمود. ويرايش غير روشمند و نامنظم تلمود، موجب شده بود كه درك هر بخش از آن بدون شناخت و معرفتى پيشين از زمينهها و مبانى مفاهيم و اصطلاحات ـيا به تعبير مسامحهآميز، شان نزول مطالبـ ناممكن شود. زبان نامانوس آرامى تلمود نيز مشكلى مضاعف بود. در اين ميان، يهوديان خارج از سرزمين بابل يا فلسطين، بهخاطر عدم دسترسى به فقيهان، مشكلات بيشترى را متحمل مىشدند. در ابتدا، با ارسال پيك و طرح پرسش و استفتا از فقيهان و حكيمان تلمودى، حل مشكلات و ابهامات خود را جستوجو مىكردند. همين نامهها كه از سوى يهوديان خارج از سرزمين بابل يا حتى از طرف شاگردان آنها كه در بابل ساكن بودند، ارسال شده بود و در آنها از معانى واژه، اصطلاح يا شرح و تفسير عبارتى از تلمود پرسش شده بود و مجموعه پاسخها و فتاوى فقيهان، اولين تفسيرهاى تلمود را رقم زدند. البته در اين زمان كه رويكردى به تفسير تلمود ظهور كرده بود، ديگر نه از تناييم خبرى بود و نه از اموراييم؛ حال مىبايست از «گائونها» [SUP] (337) [/SUP] سخن گفت؛ اينان كسانى بودند كه گامهاى اوليه را در مسير تفسير تلمود برداشتند. گائون در ابتدا به معناى رئيس دار العلم يا حوزه علميه بهكار مىرفت. اينان وارثان اموراييم و مراجع اصلى و اوليه شرح و تفسير تلمود بودند. گائونها در تدريس و تفسير تلمود، از همان سنت و سبك اموراييم پيروى مىكردند. با گذشت زمان و در ادامه تلاش گائونها، عالمان و دانشمندان يهود، شرح و تفسيرهاى متعددى بر تلمود نوشتند كه پرداختن به همه آنها از حوصله اين تحقيق خارج است و تنها به بعضى از معروفترين آنها اشارهاى اجمالى مىكنيم. اما قبل از آن بايد تاكيد كنيم كه مطالعه تلمود و تحقيق و تفحص در آن بدون در نظر گرفتن اين تفسيرها، اگر نگوييم ناممكن است، بايد بگوييم كه ناقص و عقيم خواهد بود. در اينجا تعدادى از تفسيرها را معرفى مىنماييم : .1 تفسير ربى حنانل بن حوشئيل:[SUP] (338) [/SUP] اين تفسير، اولين تفسير مهمى است كه بر اساس مكتب فكرى يهوديان اسپانيا و شمال افريقا، سفاردى، [SUP] (339) [/SUP] درباره تلمود نوشته شد. از خصوصيات اين تفسير مىتوان به ايجاز فوق العاده و دورى جستن از طرح مسايل جزئى اشاره كرد. نويسنده گاهى با ذكر عبارت «و اين ساده است»، از تفسير بخش معينى از تلمود چشم مىپوشد. .2 تفسير «كليد قفلهاى تلمود»[SUP] (340) [/SUP] اثر ربى نيسيم گائون:[SUP] (341) [/SUP] او در تدوين و نگارش اين اثر، كه در مقايسه با تفسير ربى حنانل منسجمتر است، همان شيوه ايجاز گويى و پرهيز از طرح مباحث جزئى را پيشه خود مىسازد. اين دو تفسير گنجينه تعاليم و تفسيرهاى گائونى است. .3 تفسير ربنو گرشوم:[SUP] (342) [/SUP] او تفسيرى مختصر در شرح بخشهايى از تلمود نوشته است. او را به خاطر فتواهاى مهمى كه در دوران «پراكندگى» صادر كرد، «چراغ روشنايى عصر پراكندگى»[SUP] (343) [/SUP] لقب دادند. .4 تفسير راشى: او كه نام اصلىاش ربى شلومو تروايى [SUP] (344) [/SUP] است، از شاگردان ربى گرشوم به حساب مىآيد. راشى در قرن دوازدهم مىزيست و در حوزههاى آلمان و فرانسه تحصيل كرد. احكام هلاخايى، فتواها و اشعار مذهبى زيادى از او بر جاى مانده است كه ابياتى از آنها امروزه جزء ادعيه مشهور يهود است. اما بزرگترين دستاورد او يكى تفسير كبيرش بر كتاب مقدس و ديگرى اثر جاودانش درباره «تلمود بابلى» است. او در تفسير تلمود، سبك و روش تفسيرى خاصى ارائه مىكند و همين امر موجب شده است تا تفسيرش الگوى تمام تفسيرهايى شود كه به زبان عبرى ناب نگارش يافتهاند. اين ضرب المثل عاميانه كه «در زمان راشى گويى هر قطره مركب يك سكه طلا مىارزيد»[SUP] (345) [/SUP] كنايه و در واقع شكوهاى عاميانه از ايجاز و اختصار بسيار زياد تفسير راشى است. .5 تفسير توسافوت[SUP] (346) [/SUP]: تفسيرى گروهى حاصل تلاش شصت تن از انديشمندان بزرگ يهود به نام «توسافيست»[SUP] (347) [/SUP] كه با الگوگيرى از تفسير راشى آن را نوشتهاند. گرد آورندگان با پژوهش دقيق در تلمود، اثرى را خلق كردهاند كه بر آن نام «تلمودى بر تلمود»[SUP] (348) [/SUP] نهادند. .6 تفسيرهايى كه از آنها نام برديم، به ترتيب، به مكتب فكرى سفاردى و اشكنازى [SUP] (349) [/SUP] تعلق داشتند. اما در فرانسه نيز مركزى به وجود آمده بود كه نظام فكرى آن بينابين اين دو مكتب بوده است. عالىترين دستاورد اين مركز، كتاب «بيت البحيرا»[SUP] (350) [/SUP] نوشته «ربى شلوموبن مناهم»[SUP] (351) [/SUP] معروف به «هاميرى»[SUP] (352) [/SUP] است؛ در اين تفسير، شرحهاى تحتاللفظى علماى اشكنازى با تلخيصهاى هلاخايى مكتب سفاردى، در هم آميخته شد. بعدها با اخراج يهوديان از فرانسه، در قرن دوازدهم، اين مركز نيز از بين رفت. .7 تفسير هيدوشى آگادوت و هلاخوت[SUP] (353) [/SUP] (داستانهاى مبتنى بر آگاداها و هلاخاها): اين تفسير، از مهمترين تفاسيرى است كه بر تلمود نوشته شده است. نويسنده اين اثر، ربى سموئيل اليعزار ادلز[SUP] (354) [/SUP] معروف به «مهارشا»[SUP] ( 355[/SUP] مىباشد. او بر خلاف بسيارى از مفسرين كه از عنصر آگادايى در تلمود غفلت كردند، تفسيرى پردامنه از شرح حكايتها ارائه داد. آنچه درباره تفسير تلمود گفته شد، گوشهاى از هزاران نكته در اين باب است. در اين مقاله مجال آن نيست كه به تمامى تفسيرها بپردازيم و از شتاب چاپ و انتشار تفسيرهاى تلمود بعد از اختراع صنعت چاپ سخن، و در نهايت، از علماى معاصر و شرحهاى آنها بر تلمود سخن بگوييم . چاپ و انتشار تلمود اگر چه بعد از گرد آورى تلمود، به خاطر ضرورتهاى آموزشى، يك يا چند نسخه از آن استنساخ شد، اما با توجه به گرانسنگ، حياتى و حجيم بودن اين مجموعه و دشوارى استنساخ، تلمود تا مدتها در حصار مرزهاى فلسطين و بابل يا به عبارت دقيقتر در چهار ديوارى حوزههاى علميه قديم باقى مانده بود و اندك نسخههاى دست نويس كه توسط طلاب و از روى مجموعه اوراق يا با بهرهگيرى از حافظه قوى بعضى از آنها تهيه شده بود، تنها براى حوزويان قابل استفاده بود و عموم مردم از آن محروم بودند و يا اگر به آن دسترسى پيدا مىكردند، قادر به فهم آن نبودند. در اين ميان، وضع اقتصادى نامناسب يهوديان آن زمان نيز اجازه نمىداد كه نسخه بردارى در سطح وسيعترى صورت پذيرد؛ لذا كار كتابت تلمود كه بنا به نقلى حدود 2 ميليون و 500 هزار واژه را در خود جاى داده است، در عين حال كه كارى بس عظيم و پر اهميت بود، دشوار و پر مشقت نيز مىنمود. علىرغم همه اين مشكلات، در طى زمان، نسخههايى از تلمود تهيه شد. بعد از اختراع صنعت چاپ، يهوديان اقبال شايان توجهى به اين صنعت نشان دادند؛ چاپ تلمود را شتاب بخشيدند و با بهتر شدن اوضاع اقتصادى در راه چاپ تلمود هزينههاى زيادى صرف كردند. سخن درباره چاپهاى اوليه تلمود، اولين ناشران، كيفيت توزيع و عرضه آن به بازار، از موضوع اصلى اين نوشته خارج است. اما قبل از خاتمه بحث در اين مقال، به دو نكته درباره چاپ تلمود اشاره مىكنيم: .1 در ميان ناشران تلمود، از انتشارات «بومبرگ»[SUP] (356) [/SUP] بايد به عنوان اولين ناشرى كه به چاپ تلمود اقدام كرد، نام برد. چاپخانه دانيال بومبرگ مسيحى، اولين ويرايش تلمود را در سال 1520 م. در پى اجازه پاپ لئودهم[SUP] ( 357[/SUP] در شهر ونيز عرضه كرد». [SUP] (358) [/SUP] چاپ تلمود بابلى در سالهاى 1520ـ1523 م. و «تلمود فلسطينى» در سالهاى 1523ـ1524 م. انجام گرفت. «صفحه بندى خاصى كه «دانيال بومبرگ» به كار برد، تقريبا در تمامى چاپهاى بعدى حفظ شده است. وى تلمود فلسطينى را بدون هيچ گونه تفسيرى چاپ كرد. مطالب هر صفحه از آن، در دو ستون تنظيم شده است. اما تلمود بابلى را با قسمتى از گمارا در وسط صفحات چاپ كرد كه در يك طرف آن تفسير «ربى شلومو بن اسحاق» كه به نام «راشى» معروف است، ديده مىشود و در طرف ديگر، ياداشتها و توضيحات مفسران بعدى».[SUP] (359) [/SUP] .2 مشكلات چاپ و توزيع تلمود، صرفا مسايل اقتصادى، نيروى كار انسانى و فقدان صنعت چاپ نبود؛ تعقيب، آزار و اذيت يهوديان و دستاندركاران اين وظيفه خطير را نيز بايد به آن اضافه كرد. بيان تمامى حوادثى كه در طول تاريخ بر تلمود و ناشران آن گذشت، خود رسالهاى جداگانه مىطلبد. اما به اين چند نكته اشاره كنيم كه كليسا و جامعه مسيحى مشكلات زيادى بر سر راه چاپ و نشر تلمود ايجاد كرده بودند؛ چاپخانهها را بستند، ناشران و دستاندركاران را شكنجه كرده، حبس نموده و يا به دار آويختند و به بهانههاى گوناگون تلمود را به آتش كشيدند و خونهاى زيادى در اين مسير بر زمين ريختند. از حكم حاكمان مسيحى به ممنوعيت مطالعه، تحقيق و نشر تلمود، كه تا مدتها به اعتبار خود باقى بود، همچنين از تلاش روحانيت مسيحى در جهت معرفى تلمود به عنوان يكى از «كتب ضاله» كه در آن به مسيح توهين شده است، سخن نمىگوييم. اگر تلمود همچنان باقى است، اين بقا مرهون زحمات فقيهان و حكيمان يهود و بيش از همه مديون آزاد انديشى پارسيان و فضاى آزاد حاكم بر سرزمين پارس و نيز فضاى باز حاكم بر جوامع اسلامى ـبعد از ظهور و گسترش اسلام به مناطق يهودى نشين يا ديگر ممالك كه بعدا يهوديان به آنجا كوچ كردندـ مىباشد. يهوديان ساكن كشورهاى اسلامى با بهرهبردارى از حسن معاشرتى كه مسلمانان بنابه تعاليم دينى خود، با آنها داشتهاند، توانستهاند، خود، دين خود و تلمود را حفظ كنند. اين حقيقتى است كه اغلب تاريخ نويسان و حتى بعضى عالمان و مورخان يهود، علىرغم بعضى تعصبات، بدان اذعان داشته و گفتهاند كه هر چه مسيحيان بر يهوديان سخت گرفتند، مسلمانان بر مبناى شريعت سهله و سمحه خود با آنها از در تسامح و تساهل وارد شدند. سخن آخر تلمود به عنوان تفسيرى بر ميشنا، مجموعهاى حاوى شريعت شفاهى يهود و فتاواى فقيهان اين قوم، از آثار مهم و ارزشمند در ادبيات دينى يهود است. اين كتاب با تمام ويژگيها و مزايايى كه دارد، حاوى مطالبى نيز هست كه در نگاه اول و به دور از هرگونه تاويل و تفسيرى، بسيار ناپسند و غيرعقلايى مىنمايد. «ملى گرايى افراطى»، تبليغ انديشه «قوم برتر و برگزيده» و اعتقاداتى نظير «واجب القتل و مهدور الدم دانستن غير يهودى، سرور شمردن يهودى و برده دانستن غير يهودى، از هر مرام و مسلكى كه باشد»، و مطالبى از اين دست كه على رغم تمام سانسورها و مميزيها در لابهلاى تلمود يافت مىشوند، همه و همه مسايلى هستند كه چهره تلمود را ناهنجار ساخته است. تمسك يهوديان سستايمان يا بىايمان افراطى، از جمله صهيونيستها به بعضى از فتاوا و مطالب مطرح شده در تلمود، در توجيه قتل و غارت سرزمينهاى اسلامى، از جمله مواردى است كه بعضى از منتقدان تلمود، در نفى ارزش و اعتبار تلمود به آنها تمسك جستهاند. تلمودى كه هم اينك در دسترس جهانيان است (كه يكى از چاپهاى آن حدود هجده جلد است) «بنا به گفته دايرة المعارف يهود، اكثر نسخههاى آن بر اساس نسخه «تطهير شده» است و حاوى مطالب دوزخى نسخه ونيز كه واتيكان دستور آتش زدن آن را صادر نمود، نمىباشد» .[SUP] (360) [/SUP] اما آيا چنين سخنى را مىتوان باور كرد؟ پاسخ به اين سؤال، تحقيق ديگرى را در بررسى محتواى تلمود ايجاب مىكند. كتابنامه منابع فارسى 1ـ كتاب مقدس، ترجمه فارسى، انجمن پخش كتب مقدسه در ميان ملل. 2ـ اعلم، امير جلال الدين، فرهنگ اعلام كتاب مقدس، مركز نشر دانشگاهى، .1376 3ـ بوش، ريچارد و ديگر نويسندگان، جهان مذهبى، ج 2، ترجمه عبد الرحيم گواهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، .1374 4ـ توفيقى، حسين، نگاهى به اديان زنده جهان، مركز مديريت حوزههاى علميه خواهران، .1377 5ـدورانت، ويل، تاريخ تمدن، ج 4، بخش اول، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، .1366 6ـرضايى، عبد العظيم، تاريخ اديان جهان، ج 1، انتشارات علمى. 7ـ رضى، هاشم، اديان بزرگ جهان، سازمان انتشارات فروهر، .1360 8ـ زرينكوب، عبد الحسين، در قلمرو وجدان، انتشارات سروش، .1375 9ـ شاهاك، اسراييل، تاريخ يهود مذهب يهود، ترجمه مجيد شريف، انتشارات چاپخش، .1376 10ـ ظفر الاسلام خان، نقد و نگرشى به تلمود، ترجمه محمدرضا رحمتى، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، .1369 11ـ كهن، 1، گنجينهاى از تلمود، حى، يهودا، چاپ زيبا، .1350 12ـ مبلغى آبادانى، عبد الله، تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 2، نشر سينا، .1373 13ـ مشكور، محمد جواد، خلاصه اديان در تاريخ دينهاى بزرگ، انتشارات شرق، .1369 14ـ ناس؛ جان. بى؛ تاريخ جامع اديان، ترجمه علىاصغر حكمت، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، .1370 15ـ هاكس، قاموس كتاب مقدس، انتشارات اساطير، .1377 16ـ هيوم، رابرت، 1، اديان زنده جهان، ترجمه عبد الرحيم گواهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، .1373 منابع انگليسى «~ .(Talmudmap Gemara.htm / elsegal / WWW.acs. ucalgary.ca) (Talmud) 1. Gemara ~» «~ .(Ibid) 2. Mishnah ~» «~ .(WWW.Kollel) 3. Resnik; Hemry; Conversations With the Talmud Newyork Kollel talmud course ~» «~ . 4. Steinsaltz; Adin the Essential Talmud 1976 chaya Galai Basice Books Inc. Publishers ~»
دائرة المعارف يهود [h=3]منبع: مجله هفت آسمان شماره 2[/h] [h=3]حميدرضا شريعتمدارى[/h] د. مسيرى، عبد الوهاب، موسوعة اليهود و اليهودية و الصهيونية، چاپ اول، دار الشروق، قاهره (و بيروت)، 1999، 8 مجلد رحلى، در مجموع 2848 صفحه به تازگى در كشور مصر دائرهالمعارفى بديع پيرامون يهوديت انتشار يافته است. اين دائرهالمعارف كه توسط ناشر معروف و موفق مصرى، دارالشروق به طبع رسيده، محصول تلاش و مديريت عبدالوهاب مسيرى طى يك ربع قرن كار مداوم و گروهى است. دكتر مسيرى تحصيلات عالى خود را در زمينه ادبيات انگليس و آمريكا و ادبيات تطبيقى، در دانشگاه رتجرز«~ (Rutgers University) ~»در آمريكا به انجام رسانيده است. تحقيقات و تاءليفات وى على رغم رشته تحصيلىاش بيشتر به حوزه يهوديت و صهيونيزم معطوف است. با اين همه، از وى آثار متعددى نيز در باب ادبيات انگليسى و نيز ادبيات فلسطينى و يهودى به چاپ رسيده است. وى به مباحث جامعه شناختى و فلسفى نيز اهتمام زيادى دارد. معرفى تفصيلى آثار چاپ شده و در آستانه چاپ وى، در جلد هشتم موسوعه (ص 177) آمده است. برخى از مناصب ادارى و دانشگاهى وى از گذشته تا كنون چنين است: ـ كارشناس صهيونيزم در مركز مطالعات استراتژيك اهرام (1969ـ1975)؛ ـ عضو نمايندگى دائمى اتحاديه عرب در سازمان ملل (1975ـ1979)؛ ـ استاد در دانشگاههاى عين شمس، ملك سعود و دانشگاه كويت (1979ـ1989)؛ ـ مشاور علمى مؤسسه جهانى انديشه اسلامى (المعهد العالمى للفكر الاسلامى از 1989 تا كنون)؛ ـ عضو هيئت امناى دانشگاه علوم اسلامى و اجتماعى واشنگتن (از 1997 تا كنون). عبد الوهاب مسيرى در سال 1975 اقدام به چاپ دائرهالمعارف مفاهيم و اصطلاحات صهيونيزم نمود. اين كتاب نقطه آغاز تلاش همه جانبه او براى تدوين دائرهالمعارف جامع يهود گشت . به اعتقاد وى، بسيارى از اصطلاحات و واژههاى به كار رفته در گفتهها و نوشتههاى صهيونيستها معانى خاصى دارد كه با معانى آنها در آثار ديگران كاملا متفاوت است. از اين رو، بازخوانى اين واژگان و فهم و تبيين آنها امرى است ضرورى و بايستنى. سر ويراستار در جلد اول موسوعه، در بخش مشكلات نظرى، زبان و ادبيات تحليلى عرب را در فهم و تبيين يهوديت و صهيونيزم كاملا نارسا مىداند و معايب آن را چنين برمىشمرد: .1 بسيارى از تحليلها، آگاهانه يا ناآگاهانه بر انگارههاى غربيها مبتنى است. تلقى غربيها از يهوديت، برگرفته از آموزههاى انجيلى است. بر اين اساس، يهوديان موجوديتى مستقل هستند كه در تاريخ مستقل خود در حركتاند. آنان زمانى در بيابانها سرگردان بودند. سپس در كنعان و پس از آن در مصر استقرار يافتند. هم اكنون نيز در نقاط مختلف جهان به ويژه در آمريكا و اروپا سرگرداناند و مدت زمانى است كه فلسطين قبله آمال آنها شده است. در تلقى غربى، يهوديها يا فرشتگان محبوبند يا شيطانهاى مبغوض و مطرود. يا مركز هستى هستند و تاريخ انسانى بدون آنها فاقد هر قدرتى براى حركت و پويش است و يا فقط ابزار يا شيئى حاشيهاى هستند كه هيچ اهميت ذاتى ندارند. در اين نگاه، بسيارى از اطلاعات كنار گذاشته شده، زيرا اهميت نداشته است. .2 با الهام از طرز تلقى غربيها، عقلانيت عربى بدين سو گراييده است كه يهوديان را از روند تمدنى، تاريخى و انسانى خود جدا كند و آنان را از ويژگيهاى انسانىشان جدا سازد . تاريخ به عنوان منبع اساسى شناخت انسانها و قوميتها، در اين نگرش مورد غفلت قرار گرفته است. .3 بر اثر غفلت از اين رويكرد تاريخى انسانى، نگرش عرب به پديدارها و رويدادهاى يهودى، به عنوان واقعياتى كلى و تركيبى با نمودهايى مختلف در سطوح سياسى، اقتصادى، دينى و معرفتى مطرح نبوده است. از اين رو، زبان تحليلى عرب به صورتى افراطى سياست زده شده است، به گونهاى كه هر موضوعى در چارچوب ابعاد مستقيم سياسى و اقتصادى آن مورد بررسى قرار مىگيرد و ابعاد معرفتى آن يعنى نوع نگاه يهوديها به هستى و نوع نگاه غربيها به خودشان و به يهوديها مورد بىاعتنايى واقع مىشود. روشن است كه بدون توجه به اين ابعاد، نمىتوان ابعاد سياسى و اقتصادى را به خوبى فهميد. .4 نقيصه ديگر، تلقى كردن تفكر صهيونيزم به صورت مجموعهاى از انديشههاى صهيونيستى بدون هيچ ربط و نسبتى ميان آنهاست، در حالى كه اين طرز تفكر، منظومهاى است به هم پيوسته، كه هر جزء آن جزء ديگر را تبيين و تكميل مىكند. .5 در نوع نگاه اعراب ويژگى اسكانى صهيونيستها يعنى روحيه وطنگزينى و سكونت و ماندگارى در مناطق تحت نفوذ ناديده گرفته شده است. صهيونيستها در پى تسلط بر فلسطين و به خدمت گرفتن مردم نيستند، بلكه مطلوب اصلى آنان اشغال سرزمين، اخراج ساكنان آن و وطن دائمى قرار دادن آن است. .6 وجود نگاه مادى و عينى به كنشها و واكنشهاى صهيونيستها و بىتوجهى به پيوند عميق انگيزهها و رويكردهاى صهيونيستها با نوع نگرش آنها. .7 مهمترين نقيصه نبود الگويى مناسب و راهگشا در تحليل هويت صهيونيستها است. در حال حاضر، الگوى حاكم بر تحليل عرب از صهيونيستها، جمعآورى و متراكم ساختن اطلاعات، اسناد و مدارك، بدون ريختن آنها در قالبى معنادار و معنابخش است. مبناى تاءليف و تنظيم موسوعه اليهود، اين اعتقاد است كه ذهن آدمى در مواجهه با وروديهايش به صورت انفعالى عمل نمىكند و اين گونه نيست كه بدون هيچ نوع سازماندهى، تنها به ثبت و ضبط آنهابپردازد. ذهن آدمى قوهاى است خلاق و ابداعگر كه واقعيات را از دريچه الگوهاى معرفتى و ادراكى خود مورد توجه قرار مىدهد و دادههاى راهيافته را در قالب آن الگوها بازسازى مىكند. از اين رو فرايند ادراك، خود نوعى تفسير و تحليل است. الگو ساختارى است تصورى و مفهومى با قدرت تحليل، كه خود برگرفته از انبوهى جزئيات، حقايق، واقعيتها و روابط ميان آنهاست. الگو، برخى از دادهها را كه بىمعنا و نارساست طرد مىكند و برخى ديگر را كه در نظرش معنادار است، نگه مىدارد، سپس ميان آنها ربط و پيوندى خاص ايجاد مىكند، ربط و پيوندى كه در نگاه او با روابط موجود در واقعيت خارجى همخوان است . با الهام از اين باور، دائرهالمعارف يهود برخلاف معمول دائرهالمعارفها، تنها به ارائه مجموعهاى از دادههاى پراكنده بسنده نكرده است، بلكه با طراحى و ارائه سه الگوى معرفتى، كوشيده است تا خواننده خويش را از قدرت تنظيم دادههايش و معنادار كردن آنها برخوردار سازد. الگوهاى سه گانهاى كه هر كدام عهدهدار تبيين بخشى از پديدارهاى يهودى و صهيونيستى است و در نهايت، هر كدام از اين الگوها به ديگرى منتهى مىشود و آن را تكميل مىكند، عبارتند از: .1 الگوى گروههاى انسانى به كار گرفته شده جوامع سنتى، وظائفى را كه به دلايل خاصى نمىتوانند عهدهدار شوند، به اين گروهها مىسپارند . رابطه اين گروهها با جامعه خود بر اساس منافع متقابل تنظيم مىشود و همواره فاصلهاى معين ميان گروه به كار گرفته شده و جامعه او برقرار است. اين گروهها به شدت دچار دوگانگى معيارها و ارزشها و نسبيت اخلاقى هستند. .2 الگوى وحدت و يكپارچگى بر مبناى اين الگو، هر آنچه در هستى وجود دارد، به يك گوهر واحد منتهى مىشود. از اين نگاه، عالم به صورت انداموار به هم پيوسته است و تابع قوانين يكپارچه و پنهانى است كه همه موجودات را اعم از انسان و غيرانسان فرا مىگيرد. بنابراين، همه موجودات مادى و طبيعى هستند و در آن ميان، انسان هويتى مستقل و فرارونده ندارد. اين الگو گاهى خدا را با طبيعت و ماده يكى مىگيرد (وحدت وجود) و گاهى بىتوجه به خدا و هر عامل معنوى ديگر، همه چيز را تحت سيطره قوانين مادى و طبيعى مىداند. .3 الگوى علمانيت جزئى و محدود بر اساس اين الگو، ميان نهادهاى دينى و نهادهاى حكومتى جدايى وجود دارد. جدايى ميان دين (با كليت آن) و حكومت (به معناى همه ابعاد عمومى و اجتماعى زندگى) را مىتوان علمانيت فراگير ناميد. بر اساس الگوى علمانيت محدود، اخلاق همچنان مبنا و مرجع است. اين نوع علمانيت، قلمرو وسيعى براى ارزشهاى مطلق انسانى و اخلاقى و حتى دينى وا مىنهد و در ابعاد كلى و اهداف نهايى جامعه دخالتى ندارد. تفصيل اين الگوها و تبيين معانى نظرى موسوعة اليهود به قلم عبد الوهاب مسيرى در جلد اول آمده است. سر ويراستار در جايى ديگر، شكل گيرى ذهنيت و طرز تلقى خود را مرهون متفكرانى چون سعيد بسيونى، اميل جرج، محمد مصطفى بدوى، ديويد وايسر، ماكس وبر، زيگموند باومن، كارل ماركس، اسماعيل راجى الفاروقى، روژهگارودى و على عزت بگوويچ مىداند. با اين همه، وى از ايمان به وحدانيت خدا و دو بعدى بودن كيان انسانى به عنوان مهمترين منبع الهام خود ياد مىكند . در نگارش مدخلهاى دائرهالمعارف يهود، نويسندگان زيادى همكارى كردهاند. برخى از اينان چون محمد حسنين هيكل، فهمى هويدى، يوسف زيدان، سعيد فريد، عزمى بشاره، نظام بركات و خالد الحسن چهرههاى آشنايى هستند. از امتيازات اين دائرة المعارف، روزآمد بودن آن است. تهيه اين دائرهالمعارف از 25 سال پيش شروع شده، اما مدخلهاى آن با توجه به دادههاى جديد و رويدادهاى تازه بارها بازنويسى شده است. نكته قابل توجه اين است كه همه مجلدات اين دائرة المعارف در سال جارى ميلادى (1999) انتشار يافته است. بهرهگيرى از دائرة المعارفهاى معروف يهودى از قبيل«~ .The Jewish Enc، Judaica ~»و«~ . The universal Jewish Enc ~»با توجه به نقاط ضعف آنها، از ديگر ويژگيهاى اين دائرهالمعارف به شمار مىرود. از نواقص موسوعه اليهود، ذكر نكردن فهرست منابع مورد استفاده در هر مدخل است؛ البته سرويراستار خود به اين نكته توجه داشته و در دفاع از آن، به تكرارى بودن بسيارى از منابع مدخلها و نيز گستردگى منابع برخى از مدخلها، كه ذكر آنها به چند برابر شدن حجم دائرهالمعارف مىانجاميد، استناد كرده است. اين دائرة المعارف بر خلاف معمول دائرة المعارفها بر اساس موضوعات تنظيم شده است و نه بر طبق حروف الفبا، هرچند در جلد هشتم فهرست الفبايى مطالب مجلدات هفتگانه به عربى و انگليسى آمده است. به علاوه در اين جلد، مفاهيم و اصطلاحات اساسى به كار رفته در موسوعه نيز به وضوح تعريف و تبيين شده است و مهمترين رويدادهاى تاريخ بشرى عموما و تاريخ فلسطين و يهوديان به طور خاص به ترتيب تاريخى ثبت شده است. جلد هشتم همچنين حاوى فهرست تفصيلى مطالب هر جلد و در ضمن آن، هر بخش، باب و مدخل است . براى مزيد اطلاع علاقهمندان، اين فهرست با حذف قسمتهاى كم اهميت يادآورى مىشود: [h=3]جلد اول: چارچوب نظرى[/h] بخش اول: مشكلات نظرى .1 مقدمه برخى از نارساييهاى زبان تحليلى عرب / موسوعه (دائرهالمعارف) / دائرهالمعارف يهودى / دائرهالمعارف تحليلى (نقدى)/ دائرهالمعارفى با رويكرد جديد / بررسى يك مورد / سه الگوى بنيادين: وحدتگرايى، علمانيت فراگير و گروههاى به كار گرفته شده / الگوهاى سهگانه بنيادين: جدابودن ظاهرى و وحدت پنهانى / ساختار دائرهالمعارف / حدود و ثغور دائرهالمعارف .2 واژهها: مرجعيت نهايى، مرجعيت فرارونده و پنهان / ارجاع و تحويل و... .3 شكست الگوى مادى در تفسير واقعيت انسان انسان فراتر و انسان فروتر / عقلانيت مادى و ناعقلانيت مادى / انسان انسانى (يا انسان ربانى) بخش دوم: الگوها به عنوان ابزارى تحليلى .1 الگوها: ويژگيها و شيوه ساخت و پرداخت .2 انواع الگوها .3 الگوى گزينشى و الگوى تركيبى بخش سوم: وحدت و يكپارچگى .1 وحدت وجود .2 وحدتگرايى يكپارچه و علمانيت فراگير بخش چهارم: علمانيت فراگير .1 مشكلات تعريف علمانيت علمانيت: بحث انگيز بودن تعريف / بحث انگيز بودن دو نوع علمانيت: جزئى و فراگير / مشكلات تعريف علمانيت به عنوان جدايى دين از دولت / مشكلات تعريف علمانيت به عنوان مجموعهاى از افكار، عملكردها و برنامههاى واضح و معين / مشكلات مفهوم علمانيت به عنوان انديشهاى ثابت، ناپيوسته و الگويى. .2 مشكلات ناشى از آميختگى قلمرو دلالت و اصطلاح علمانيت .3 الگوى تفسيرى تركيبى و فراگير علمانيت ناكامى جامعه شناسى غربى در بسط الگوى تركيبى و فراگير علمانيت / به سوى الگوى تفسيرى تركيبى و فراگير / علمانيت: تعريفى برگرفته از بررسى مجموعهاى از اصطلاحات نزديك به هم و داراى مفاد مشترك يا متداخل .7 دوگانگى انعطاف ناپذير، سياليت فراگير و پساتجدد .8 علمانيت فراگير و امپرياليسم .9 علمانيت فراگير: تاريخ اجمالى و تعريف بخش پنجم: گروههاى به كار گرفته شده عوامل پيدايش و بسط گروههاى به كار گرفته شده / برخى از مهمترين گروههاى به كار گرفته شده / گروههاى به كار گرفته شده و مزدبگير / حكومت به كار گرفته شده / ويژگيهاى اصلى گروههاى به كار گرفته شده / گروههاى به كار گرفته شده و وحدتگرا و علمانى فراگير [h=3]جلد دوم: گروههاى يهودى: مشكلات بحثانگيز[/h] بخش اول: ماهيت يهود در زمانها و مكانهاى مختلف .1 بحثانگيزى گوهر و سرشت يهودى .2 بحثانگيزى يكپارچگى يهودى و نفوذ يهودى .3 بحثانگيزى نبوغ فكرى و جنايت پيشگى در يهوديان .4 بحثانگيزى انزواطلبى و خصايص يهودى .5 تبعيد و بازگشت يا هجرتهاى متعدد و گسترش جمعيت بخش دوم: يهوديان يا گروههاى يهودى .1 گروههاى اصلى يهودى .2 گروههاى يهودى از بين رفته و حاشيهاى .3 بحثانگيزى هويت يهودى .4 يهوديان و گروههاى يهودى .5 بحث انگيزى آمار و عدد يهوديان بخش سوم: يهوديان يا گروههاى به كار گرفته شده يهودى .1 گروههاى به كار گرفته شده يهودى .2 گروههاى به كار گرفته شده يهودى نظامى، اسكانى و اقتصادى .3 بردگان و يهوديان كاخنشين .4 ديگر گروههاى به كار گرفته شده يهودى (در فحشا، طبابت، مترجمى و...) بخش چهارم: دشمنى ديگران با يهود و يهوديت .1 بحثانگيزى هميشگى با يهود .2 برخى از نمودهاى مشخص يهودستيزى .3 دشمنى با يهود و جانبدارى از آنها .4 نسل كشى نازيها و تمدن نوين غربى .5 برخى از موارد بحثانگيز در نسل كشى يهوديان اروپا توسط نازيها .6 موارد بحث انگيز در هميارى گروههاى يهودى و نازيها [h=3]جلد سوم: گروههاى يهودى: تجدد و فرهنگ[/h] بخش اول: تجدد .1 از تجدد تا پسا تجدد .2 علمانيت (و امپرياليسم) و يهوديت و اعضاى گروههاى يهودى .3 تجدد و اعضاى گروههاى يهودى .4 روشنفكرى يهودى .5 سرمايهدارى و گروههاى يهودى .6 سرمايهداران عضو گروههاى يهودى در جهان (به جز آمريكا) .7 سرمايهداران عضو گروههاى يهودى در آمريكا .8 سوسياليسم و گروههاى يهودى بخش دوم: فرهنگهاى گروههاى يهودى .2 آداب و رسوم گروههاى يهودى (پوشاك و خوراك) .3 هنرهاى تجسمى و گروههاى يهودى .4 موارد بحثانگيز در موزههاى يهود .5 موسيقى و رقص و گروههاى يهودى .6 طنز، كمدى و سينما و گروههاى يهودى .7 ادبيات يهودى و صهيونيستى .8 ادبيات مكتوب عبرى .9 ادبيات ييديشى (نوعى لهجه آلمانى با آميزههايى از زبان عبرى) .10 زبانها و لهجههاى گروههاى يهودى .11 انديشمندان عضو گروههاى يهودى .12 فيلسوفان عضو گروههاى يهودى .13 جامعه شناسان عضو گروههاى يهودى .14 روانشناسان عضو گروههاى يهودى .15 تعليم و تربيت در گروههاى يهودى و تعليم و تربيت تا دوران جديد .16 تعليم و تربيت نزد گروههاى يهودى در دوران جديد [h=3]جلد چهارم: گروههاى يهودى: تاريخ[/h] .1 موارد بحثانگيز در تاريخ يهوديت: تاريخ يهود يا تاريخ گروههاى يهودى / تاريخ مقدس يا توراتى / نگرشهاى يهود به تاريخ / نگرش صهيونيسم به تاريخ / گذشته و آينده يهود / تقدير و سرنوشت يهودى / تداوم يهود / تمركز جغرافيايى يهود / معبد اول و دوم / مشترك المنافع يهودى / يوسيفوس / نحمان / هاينريش گرايتز / توين بى / تاريخ عبرانيها / تاريخ اقتصادى يهود / تاريخ انديشه يا تمدن يا فرهنگ يهودى .2 قالبهاى خود مختارى .4 اقوام سامى: آشوريها و بابليها .4 اقوام ديگر سامى: عاموريان/ ادوميان / عامونيان / موآبيان / آراميان / سوريه / آراميان دمشق / آراميان نهرايم / كنعانيان / اقوام هفتگانه كنعانى و... .7 عبرانيها: عبرانىها: تاريخ / آپيرو(خاپيرو) / ابيرو ابيرى(عبرى) / كوه سينا / شبه جزيره سينا / فلسطين / سرزمين كنعان / مملكت يهودا / بيت ايل / شكيم / جلعاد / سامره / جليل / غزه / طبريه / خليل / صفد / اريحا / قدس و نامهاى آن / قدس و جايگاه آن در تلقى دين يهود / قدس و تاريخ آن / قدس و يهودى كردن آن / بيت المقدس / اورشليم .8 دوره پدران: مرحله پاترياركى / ابراهيم / اسماعيل/ اسحاق / عيسو / يعقوب / يوسف / موسى / هارون .9 نفوذ يا هجوم عبرانيها به كنعان: يوشع بن نون / اسباط / قبايل دوازده گانه عبرى / روبين / شمعون / يساكار / زبولون / بنيامين / دان / نفتالى / جاد / آشير / افرايم منسه / لاويان / قبيله لاوى / قبيله يهودا .10 دوران داوران: داور / روت / دبورا / جدعون / شمشون .11 پرستش در بنىاسرائيل: قربانىها / كهانت / كاهن اعظم / بعل / گوساله طلايى / ترافيم و ايفود / خيمه اجتماع / تابوت عهد (تابوت شهادت) .12 معبد و عبادت اصلى قربانى / جايگاه معبد در تلقى يهودى / معبد سليمان / معبد هيروديس / معبد دوم / معبد سوم / مراسم پرستش در معبد / قدس الاقداس / كوه معبد / حج / ويرانى معبد / تجديد بناى معبد ديوار ندبه / ديوار غربى / معبد اونياس .13 كشور متحد عبرانى شاهان و شاهنشاهى / شاوول / يوناتان / داود / سليمان .14 مملكت جنوبى و شمالى مملكت جنوبى (يهودا) / مملكت شمالى (ييسرائل) / يربعام اول / رحبعام / آسا / عمرى / آخاب و ايزابل / احزيا / ياهو / يوآش و... .15 تبعيد آشورى و بابلى: تبعيد آشورى و بابلى / اسارت آشورى و بابلى / قبايل دهگانه مفقود اسرائيل / جدليا .14 پارسها پارسها (مادها، هخامنشيان و ساسانيان) / آيين زرتشت / كورش كبير / داريوش اول، هوخشتره / خشايارشاه / استر / نحميا / عزرا .15 يونانيها يونانيها (سلوكيان) / اسكندريه / هلنيسم / اسكندر مقدونى / آنتيوخوس چهارم / مكابيان / خاندان حشمونى / يوحنا هيركانوس اول / ارسطو پولس اول / الكساندر يانايوس / سالومى الكساندر / هيركانوس دوم / ارسطو پولس دوم / آنتى جونوس دوم / ارسطو پولس سوم .16 رومىها تيتوس / تراژان / آدريان / حاكمان رومى / ژوليوس الكساندر / اتينوس / ماليات يهودى / انتى پاتر / هيروديس / قسطنطين اول .17 شورشهاى يهودى بر ضد سلوكيان و روميان بخش دوم: تاريخ گروههاى يهودى در جهان اسلام .1 خاور نزديك در گذشته و پس از گسترش اسلام خاور غربى پيش و پس از اسلام / اهل ذمه در اسلام / جهان اسلام از زمان گسترش اسلام تا سقوط بغداد به دست مغول .2 اسپانياى اسلامى (اندلس) .3 دولت عثمانى و دولت ايران پس از اسلام حمايت از يهود / ايران از زمان حاكميت خاندان صفوى تا زمان حاضر .4 جهان عرب از قرن نوزدهم گروههاى يهودى در جهان عرب از نيمه قرن نوزدهم: آمار / شگرد مهاجرت / تقسيمات دينى و نژادى / تحول يافتن به عامل اسكانى بخش سوم: تاريخ گروههاى يهودى در كشورهاى غربى (بويژه در دوران جديد) .1 زمين دارى در غرب و ريشههاى قضيه يهود: قرون وسطى/ پيمانها، امتيازات و پشتيبانى / حق برده گيرى يهود / انجمنهاى سرى يهود / مرگ سياه .3 امپراتورى بيزانس مسيحى و اسپانياى مسيحى .4 فرانسه: از قرون وسطى تا انقلاب فرانسه / از انقلاب تا كنون .5 انگلستان: از قرون وسطى تا رنسانس / از رنسانس تا كنون .6 آلمان: از قرون وسطى تا رنسانس / از رنسانس تا كنون / بيسمارك .7 اتريش، هلند و ايتاليا .8 لهستان قبل از تجزيه (پيدايش يهوديان ييديشى): يهوديان شرقى اروپا / لهستان تا قرن شانزدهم / برجستگان لهستانى (شلاختا) / معبد يا قلعه .9 لهستان از زمان تجزيه تا كنون .10 روسيه تزارى تا سال 1855: روسيه از قرن نهم ميلادى تا اولين تجزيه لهستان / روسيه از تجزيه لهستان تا سال 1855 / الكساندر اول / نيكولاى اول / شهركهاى يهودى در روسيه .11 روسيه تزارى تا انقلاب: روسيه از 1855 تا 1881 / تجدد در روسيه تزارى / الكساندر دوم / روسيه از 1881 تا انقلاب بلشويكى / الكساندر سوم / نيكولاى دوم / قوانين ماه مه .12 اتحاد شوروى: از سال 1917 تا جنگ جهانى دوم / از جنگ جهانى دوم تا زمان حاضر .13 يهودان ييديشى در اوكراين، رومانى و مجارستان .14 آمريكاى لاتين: گروههاى يهودى در آمريكاى لاتين: ويژگيهاى اساسى جمعيتى هويت كاركردها اتخاذ وطن در آرژانتين رابطه با برگزيدگان حكومتى / نگاهى مقايسهاى به گروههاى يهودى در آمريكاى لاتين و ايالات متحده آمريكا .15 آفريقاى جنوبى، كانادا، استراليا و زلاندنو .16 ايالات متحده تا نيمه قرن نوزدهم: دوره استعمار / مرحله اول آلمانى / مرحله دوم آلمانى .17 ايالات متحده از نيمه قرن نوزدهم تا 1971: آغاز دوره ييديشى / پايان دوره ييديشى و پيدايش يهوديان آمريكايى / يهوديان جديد يا آمريكاييهاى يهودى .18 يهوديان جديد يا آمريكاييهاى يهود در زمان حاضر: آمار و ويژگيهاى اصلى جمعيتى / كاركردها / ادغام دينى و فرهنگى (آمريكايى شدن يهوديان جديد) / يهوديان جديد و صهيونيسم / رابطه جامعه يهودى در ايالات متحده با سياهان آمريكا / تشكيلات و انجمنهاى يهودى [h=3]جلد پنجم: يهوديت: مفاهيم و فرقهها[/h] بخش اول: يهوديت: برخى از ابعاد بحثانگيز .1 بحثانگيزى تركيب و تراكم جغرافيايى و شريعت شفاهى .2 بحثانگيزى وحدتگرايى يهودى .3 بحثانگيزى رابطه آيين غنوصى (عرفان) و يهوديت .4 بحثانگيزى رابطه يهوديت و صهيونيسم بخش دوم: مفاهيم و باورهاى اساسى يهوديت .1 خدا برداشت يهود از خدا / توحيد / اسماء خدا / تقديس اسم / ايل / يهوه / الوهيم / ادوناى / شداى .2 قوم برگزيده قوم مقدس / بازماندگان شايسته / كنيسه ييسرائل / عهد و پيمان .3 سرزمين صهيون / سرزمين مقدس / ارض موعود / حرمت زندگى انسان يهودى .4 كتابهاى مقدس دينى عهد قديم / تورات / كتاب / سفر / اصحاح / اسفار پنجگانه موسى / تاناخ / كتاب مقدس / مزوزا / ترگوم / وولگات / پشيطا / ترجمه سبعينيه / سفر پيدايش / سفر خروج / سفر لاويان / سفر اعداد / سفر تثنيه / وصيتهاى دهگانه / كتاب ايوب / كتاب امثال / كتاب جامعه / كتاب مزامير / كتاب غزل غزلها / كتاب مراثى / تفسير عهد قديم / نقد عهد قديم / كتابهاى مستور (اپوكريفا) / كتابهاى منسوب / دستنوشتههاى بحر الميت .5 پيامبران و نبوت سموئيل / الياس / يونس / هوشع / اشعياء / ميكا / عاموس / ناحوم / صفنيا / ارميا / حبقوق / دانيال / حزقيال / حجى / زكريا / ملاكى / عوبديا / يوئيل .6 يهوديت حاخامى (تلمودى) يهوديت ربانى / يهوديت بنيادگرا / يهوديت كلاسيك / تلمود: تاريخ / بخشهاى تلمود / موضوعات اساسى تلمود / ويژگيهاى اساسى تلمود / تلمود و اعضاى گروههاى يهودى / كتابهاى تفسير (ميدراش) / ميشنا / گمارا / تشريع / هلاخا/ تفسيرهاى اسطورهاى اگادا / فتاوى / قواعد تكميلى / عرفها / تصميمات / پيلپول / برايتا/ توسفتا / شولحان آروخ .7 فقيهان (حاخامها) كاتبان (سوفريم) / زوگوت / معلمان ميشنا (تنائيم) / هيلل اول / شماى / يوحنابن زكاى / گملئيل دوم / عقيبا بن يوسف / يهودا هناسى / اليشع بن ابوياه / شارحان (امورائيم) / آشى / مفسران / فقيهان (گائونها) / سعيد بن يوسف فيومى (گائون سعديا) / صاحبان شروح اضافى (توسافوت) / گرشوم بن يهودا / موسى بن نحمان / بن گرشون / و... .8 قبالا تصوف يهودى / تاريخ قبالا / عوامل نفوذ مردمى قبالا و حاكميت آن بر تلقى و ذهنيت دينى يهود / عوامل كاهش نفوذ قبالا / موضوعات اساسى قبالا و ساختار انديشههاى آن / بحير / تجليهاى نورانى دهگانه (سفيروت) / يكى شدن با خدا / تفسيرهاى عددى (گماتريا) / تجلى مونث خدا (شخينا) / مراحل هستى .9 قبالاى زوهرى و قبالاى لوريانى زوهر / قبالاى نبوى / ابراهيم ابو العافيه / شرارههاى الهى / اصلاح خللهاى هستى (تيقون) / اسحاق لوريا / حييم ويطال / يوسف بن طبول / آدولف گلينك و... .10 سحر و قبالاى مسيحى گولم / نوستراداموس / ساموئل فولك / فلافيوس ميتراديتس / پاولوس ريسيوس .11 شعاير دينى اوامر و نواهى / سفارشها / ختان / سن بلوغ / موى صورت (ريش) / غذا و قوانين خاص آن در يهوديت / غذاى شرعى / ذبح شرعى / سبت / دعاى شروع سبت / دعاى پايان سبت / روزه / روزه روز دهم .12 معبد يهودى لوحههاى شريعت (عهد و شهادت) / تابوت / طومارهاى شريعت / طومارهاى پنجگانه / مگيلوت / شمعدان (مينورا) .13 حاخام (رهبر دينى گروه يهودى) ربى / راباى / ربانيها / حبرها / مرتل (مرثيه خوان) / واعظ .14 نمازها و دعاها نمازهاى يهودى / دعاها (مناجات و لعن) / لعنها / شمع / دعاهاى هجده گانه / نماز پايانى / نماز نافله / دعا براى حكومت / خواندن تورات / نذرها / تسبيحها / نمازنامههاى يهودى / نمازنامههاى عيد / وضو / نصاب شرعى / شال نماز (طاليت)... .15 غير يهوديها و مساله طهارت گوييم / شيكسا (زن غير يهودى) / شريعت نوح / اختلاط ممنوع ميان گياهان و حيوانات / طهارت و نجاست / گاو كوچك قرمز / غسل .16 خانواده زن يهودى / جنسيت / زنا / ازدواج / سند ازدواج / ازدواج بيوگان / طلاق شرعى / طفل نامشروع .17 تقويم يهودى .18 اعياد يهودى عيدهاى بزرگ / عيد آغاز سال يهودى / سوكوت / سوكاه / عيد كيپور / روز مغفرت / عيد فصح / نان فطير / كتاب مراسم عيد فصح / عيد استقلال / روز يادبود / عيد هفتهها / سال يوبيل و... .19 انديشه آخرت آخرت يا عالم ديگر / روز واپسين / روز خدا / روز حساب / انگيزش مردگان / تناسخ جانها / جاودانگى روح / مرگ / خودكشى / دفن و مدفنها / تشريح / كيفر و پاداش / بهشت / سرزمين مردگان / جهنم / فرشتگان / كروبيان / جن و شيطان / عزرائيل .20 مسيحا و مسيحاگروى ابوعيسى اصفهانى / يودگان / داود الرائى و... بخش سوم: فرقههاى يهودى .1 فرقههاى دينى يهود (تا قرن اول ميلادى) اختلافات دينى / بحران يهوديت / سامريها / فريسيان / صدوقيان / غيوران / فقيران / مغاريان / پرستشگران خداى يگانه .2 يهوديت و اسلام اسلامى كردن يهوديت و يهودى كردن اسلام / عنان بن داود / بنيامين بن موسى نهاوندى / ابويوسف يعقوب / اسرائيليات / عبدالله بن سبا / كعب الاحبار / ساموئيل بن عباس .3 يهوديت و مسيحيت مسيحى كردن يهوديت / پسر خدا / مسيح (عيسى بن مريم) / يهودى كردن مسيحيت / ميراث يهودى مسيحى / ارتداد (به ويژه مسيحى شدن) / بشارت به يهوديت / يهودى شدن و يهودى كردن / جرج جوردن .4 حسيديسم حسيد / تاريخ حسيديسم / حسيديسم و حلوليت / صديق / خانوادهها، گروهها و جنبشهاى حسيديسم / مخالفان / تاءثير حسيديسم در تلقى و ذهنيت يهوديت معاصر / حسيديسم و صهيونيسم و.. . .5 يهوديت اصلاحگرا تاريخ اصلاحطلبى / انديشههاى دينى اصلاحطلبان / يهوديت پيشرو / يهوديت ليبرال / كنگرههاى حاخامى / كنگره مركزى حاخامهاى آمريكايى / پژوهشكده دينى يهود / انجمن جهانى يهوديان پيشرو / ديويد فرايد لاندر و... .6 يهوديت بنيادگرا تاريخ يهوديت بنيادگرا / انديشههاى دينى يهوديت بنيادگرا / اتحاديه حاخامهاى بنيادگرا در آمريكا و كانادا / شوراى حاخامى در آمريكا / يهوديت بنيادگرا و صهيونيسم / سامسون هيرش و... .7 يهوديان محافظهكار تاريخ يهوديان محافظهكار / انديشههاى دينى / يهوديت تاريخى / انجمن يهوديان سنتى / ماسورتى / معبد متحد آمريكا / دانشكده يهودى الهيات / انجمن آمريكايى حاخامها / يهوديت محافظهكار و صهيونيسم / شوراى معابد در آمريكا / اسحاق ليزرو... .8 تجدد و علمانيت در يهوديت .9 يهوديت و اعضاى گروههاى يهودى و پساتجدد همكارى يهوديت و اعضاى گروههاى يهودى و پساتجدد / هرمنوتيك يهودى / ساز و كارهاى هرمنوتيك / هرمنوتيك و روشنفكران يهود / برخى از اصطلاحات پساتجدد و رابطه آنها با يهوديت و اعضاى گروههاى يهودى و ... .10 يهوديت ميان الهيات مرگ خدا و الهيات آزادى بخش يهوديت در دوران پساتجدد / الهيات جاودانگى / اتى هلسوم و... .11 عبادتهاى جديد در مغرب زمين / فراماسونرى: تاريخ و افكار / فراماسونرى و يهوديت و گروههاى يهودى / افرايم هرشفيلد / بهائيت / گروه تمدن اخلاقى / يهوديت فمينيست / انحراف جنسى / غذاى يهودى / بازيهاى توراتى [h=3]جلد ششم: صهيونيسم[/h] بخش اول: نقاط بحثانگيز و موضوعات اساسى .1 تعريف صهيونيسم .2 جريانات صهيونيستى .3 قرارداد صامت [بىسر و صدا] ميان تمدن غرب و جنبش صهيونيسم .4 اجرايى كردن قرارداد .5 صهيونيسم و علمانيت فراگير .6 زبان فريبكارانه صهيونيسم بخش دوم: تاريخ صهيونيسم .1 اولين برنامه ريزيهاى صهيونيسم: هجوم صليبىها .2 صهيونيسم غير يهود (مسيحى) .3 صهيونيسم غير يهود (علمانى) .4 صهيونيسم جوياى وطن .5 موسسات اسكانى .6 صهيونيسم اسكانى .7 تئودور هرتصل .8 صهيونيسم سياسى .9 صهيونيسم عام .10 صهيونيسم كارگرى .11 صهيونيسم قومى دينى .12 صهيونيسم قومى علمانى .13 صهيونيسم جغرافيايى .14 حكومت دو قوميتى بخش سوم .1 سازمان جهانى صهيونيسم .2 لابى يهودى و صهيونيستى [گروههاى فشار صهيونيستى] .3 جنبش صهيونيستى در ايالات متحده .4 صهيونيسم و جمعآورى تبرعات بخش چهارم: صهيونيسم و گروههاى يهودى .1 موضع صهيونيسم و اسرائيل نسبت به گروههاى يهودى در جهان .2 موضع گروههاى يهودى نسبت به صهيونيسم .3 مخالفت يهوديان با صهيونيسم .4 شخصيتها و سازمانهاى يهودى مخالف صهيونيسم [h=3]جلد هفتم: اسرائيل وطن آرمانى صهيونيسم[/h] بخش اول: نقاط بحثانگيز روند عادىسازى و حكومت به كار گرفته شده .1 بحثانگيزى روند عادىسازى .2 حكومت به كار گرفته شده صهيونيستى بخش دوم: حكومت اسكانى .1 استعمار اسكانى صهيونيستى .2 جايگير و ماندگار بودن استعمار صهيونيستى .3 كوچانيدن و كوچيدن يهوديها .4 كوچ يهوديان شوروى بخش سوم: نژادپرستى و تروريسم صهيونيستى .1 نژادپرستى صهيونيسم .2 تروريسم صهيونيستى اسرائيلى تا سال 1948 .3 تروريسم صهيونيستى اسرائيلى از سال 1948 بخش چهارم: نظام اسكانى صهيونيستى .1 اسكان و اقتصاد .2 توسعه جغرافيايى يا تسلط اقتصادى .3 نظام سياسى اسرائيل .4 نظريه امنيت بخش پنجم: بحران صهيونيسم و مشكل اسرائيل 1.بحران صهيونيسم .2 واكنش صهيونيسم اسرائيل در برابر بحران .3 مشكل اسرائيل و وحدتگرايى صهيونيستى .4 مشكل فلسطين
توفان نوح در اساطير بين النهرين و تورات [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، شماره 6[/h] [h=3]نويسنده: سيد حسن حسينى (آصف)[/h] هنگامى كه جرج اسميت، [SUP] (1) [/SUP]دانشمند انگليسى و از كاركنان موزه بريتانيا، لوحه يازدهممنظومه گيلگمش[SUP] (2) [/SUP]را كشف كرد و كليد رمز آن را گشود، معلوم شد كه داستان توفان نوحساخته و پرداخته نويسندگان تورات نبوده است. وى در روز سوم دسامبر 1782م طىبازديدى از انجمن تازه تأسيس يافته «باستانشناسى كتاب مقدس» نطقى ايراد و در آناعلام كرد كه بر روى يكى از لوحههاى كتابخانه كهن آشوربانيپال، [SUP] (3) [/SUP]پادشاه آشور در قرنهفتم قم، داستان توفانى را خوانده كه شباهت بسيارى با داستان توفان در سفر پيدايشدارد. اعلام اين موضوع شور و هيجان زايدالوصفى در محافل علمى آن زمان برانگيخت.پس از اعلام اين خبر، اسميت تفسير كلدانى توفان نوح و به همراه آن شرح كلى متنداستان گيلگمش را منتشر كرد، اما لوحه توفان ناقص بود. بنابراين جستوجو براى يافتنلوحههاى بيشتر جهت تكميل لوحههاى پيشين آغاز شد. روزنامه ديلى تلگراف، [SUP] (4) [/SUP]كه درلندن انتشار مىيافت، براى ادامه حفارى در نينوا، كه جرج اسميت براى موزه بريتانياانجام مىداد، مبلغى مساعده داد. اسميت بلافاصله پس از رسيدن به نينوا خطوطگمشده شرح توفان نوح را، كه از آن زمان تا كنون كاملترين و دست نخوردهترين قسمتكل حماسه است، پيدا كرد. لوحههاى بيشترى در همان سال و سال بعد يافت شد واسميت توانست نواقص طرح كلى متن آشورى را برطرف سازد. او در سال 1876م، بهدليل سازگار نبودن آب و هواى آن منطقه با مزاجش، بر اثر بيمارى در سى و ششسالگى در نزديكى حلب درگذشت.[SUP] (5) [/SUP] اما در آن هنگام باب جديدى در زمينه مطالعه وتحقيق متون تورات، خصوصا مقايسه آن با ساير آثار باستانى گشوده بود كه راهنماىدانشمندان و پژوهشگران پس از وى شد. نام نخستين انسانها از آدم تا نوح، در بابهاى چهارم و پنجم سفر پيدايش تورات، ترديدى باقى نمىگذارد كه اين حكايت همان روايت سومرى است كه هزاران سال پيشسخن از ده پادشاهى آورده بود كه قبل از حدوث توفان حكمروايى داشتند. بنابرافسانهها سلطنت اين شاهان، كه همگى منصوب خدايان بودند، يكصد و بيست سارن [SUP] (6) [/SUP]يعنى 432000 سال، به طول انجاميده است. آخرين اين شاهان قهرمان توفان بود كهسومرىها آن را زىسودرا[SUP] (7) [/SUP]يا زيوسودرا[SUP] (8) [/SUP]به معناى «آن كه زيستن مىداند» و اكدىها وبابلىها او را اوتناپيشتيم[SUP] (9) [/SUP]به معناى «حيات را ديد» مىناميدند.[SUP] (10) [/SUP] [h=3]داستان توفان سومرى[/h] همانطور كه گفته شد، كشف جرج اسميت ريشه آشورى ـ بابلى داستان توفان نوحمذكور در تورات را بر همگان آشكار كرد. البته بايد گفت داستان توفان بابلى هم به نوبهخود از افسانههاى سومرى اخذ شده، با اين تفاوت كه روايت سومرى مختصرتر وپراكندهتر است، اما شكل بابلى آن داراى انسجام و شرح و بسط بيشترى است. پروفسورساموئل كريمر، [SUP] (11) [/SUP]سومرشناس برجسته آمريكايى، در كتاب معروف خويش، الواحسومرى، متن كامل داستان توفان سومرى را ذكر كرده است.[SUP] (12) [/SUP] در اين مقال به تناسبقسمتهايى از آن را نقل مىكنيم. از روايت سومرى، كه داراى افتادگىهاى بسيارى است و فقط قطعاتى چند از آن دردسترس است، چنين برمىآيد كه با وجود مخالفت و ممانعت برخى از خدايان و اعضاىپانتئون، خدايان بزرگ آن[SUP] (13) [/SUP]و انليل [SUP] (14) [/SUP]اراده مىكنند بشر را با توفانى عظيم از ميان بردارند.يكى از ايشان، موسوم به انكى[SUP] (15) [/SUP]، ارزشهاى زىسودرا شاه، يعنى فروتنى، فرمانبردارىو پارسايى را به خدايان يادآور مىشود . هموست كه پنهانى زىسودرا را در شوروپاك ياشروپك[SUP] (16) [/SUP]از اين تصميم آن و انليل آگاه مىكند.[SUP] (17) [/SUP] پروفسور كريمر مىنويسد: زىسودراهنگام خواب و در ساعات خواندن ادعيه و اوراد منتظر وحى و الهام آسمانى است. تااين كه روزى كه در كنار ديوارى ايستاده است، نداى يكى از خدايان او را متوجهمىسازد. به وى اطلاع داده مىشود كه خدايان در مجمع خود مصمم شدند نوع بشر رانابود كنند. زىسودرا در كنار همان ديوار ايستاده بود كه ندايى شنيد: «در كنار ديوار و در سمت چپ بايست ...؛ [SUP] (18) [/SUP] رازى با تو در ميان مىنهم، گوش دار؛ به سخنان من گوش فرا ده: طبق ... ما، توفانى مراكز پرستش را واژگون مىكند، و نسل بشر را به نابودى مىكشد . ..؛ چنين است نظر و رأى مجمع خدايان. به فرمان آن و انليل ... سلطنت و حكومتش [به آخر مىرسد]» .[SUP] (19) [/SUP] پروفسور كريمر در ادامه مىنويسد: لابد در متن اصلى افسانه به زىسودرا اندرزمىدهند كه كشتى بزرگى بسازد و خود را از مرگ و نيستى نجات دهد. اما شكستگىچهل خط از متن سند مانع دستيافتن به اين بخش از داستان شده است. پس از آن كهمتن سند مفهوم مىشود درمىيابيم كه پس از هفت شبانهروز توفان بنيانبرانداز، اوتو[SUP] (20) [/SUP]، خداى خورشيد، بار دگر بر جهان مىتابد؛ زىسودرا در پيشگاه وى به خاك مىافتد و بهدرگاهش قربانى مىفرستد: گردبادهاى بنيانكن يكجا روى آوردند، و در همانحال توفان پرستشگاهها را از ميان برداشت . پس از هفت شب و هفت روز، توفان زمين را رفت؛ توفان كشتى غولآسا را بر روى آبهاى ژرف به هر سو پرتاب مىكرد؛ اوتو سر زد و زمين و آسمان را روشن ساخت؛ زىسودرا پنجرهاى در كشتى عظيم خود گشود؛ اوتوى قهرمان پرتوش را به درون كشتى افكند. زىسودرا شاه، در برابر اوتو سجده كرد؛ پادشاه گاوى و گوسفندى قربانى كرد. پروفسور كريمر در پايان مىافزايد: سى و نه خط ديگر از متن در اين جا خرد شدهاست. در چند خط آخر افسانه به زىسودرا مقام خدايى عنايت مىشود. زىسودرانخست در برابر آن و انليل سجده مىكند. آنان به وى زندگى خدايان و عمر جاويدانمىبخشند و سپس او را به «ديلمون» ، [SUP] (21) [/SUP]جايى كه خورشيد برمىآيد، مىبرند: آن و انليل زندگى در زمين و آسمان دميدند و بر اثر ... ايشان ... روى زمين گسترشيافت؛ از زمين گياه روييد. زىسودرا پادشاه، در برابر آن و انليل سجده كرد. آن و انليل وى را گرامى داشتند، و زندگى خدايان بدو عنايت كردند، و عمرى جاودان بدو بخشيدند. آن گاه زىسودرا پادشاه، كسى كه نسل بشر و گياه را حفظ كرد، در گذرگاه، در سرزمين «ديلمون» ، آن جا كه آفتاب برمىدمد، سكونت گزيد.[SUP] (22) [/SUP] [h=3]داستان توفان بابلى[/h] برخلاف داستان توفان سومرى كه تا اندازهاى دچار پراكندگى است، شكل بابلى آن تاحد بسيارى بسط يافته است و قسمتى از حماسه مشهور گيلگمش را تشكيل مىدهد.اين اثر ادبى بسيار برجسته را كه در آن تلفيقى از اسطوره، داستان حماسى و تاريخى بهچشم مىخورد، به حق مىتوان شاهكار جاويدان ادبيات آشورى ـ بابلى به شمار آورد.پروفسور اشپايزر در اهميت و ارزش اين حماسه چنين مىگويد: براى نخستين بار در تاريخ جهان تجربه عميقى در چنين ابعاد پهلوانى، در سبكىشكوهمند امكان بيان داشته است. چشمانداز و ميدان عمل اين حماسه، همراه باتوانايى شعرى آن سبب شده است كه اين حماسه جاودانه، توجه همگان را به خودجلب كند. در دوران باستان، زبانها و فرهنگهاى گوناگونى زيرنفوذ اين شعر قرارگرفتند.[SUP] (23) [/SUP] البته با همه اهميت و جذابيتى كه اين حماسه داراست، در اين مقال مجال پرداختنبدان نيست و فقط بخشى از آن كه مربوط به داستان توفان بابلى است در اين جا ذكرمىگردد.[SUP] (24) [/SUP] همان طور كه اشاره شد، داستان توفان بابلى با حماسه گيلگمش پيوند يافته و بخشىاز ماجراهاى اين پهلوان اسطورهاى را تشكيل مىدهد. اين حماسه مشهور در دوازدهلوح منقوش شده و در يازدهمين لوح آن داستان توفان آمده است. البته اين نكته قابل ذكراست كه از دوازده لوحى كه به حماسه گيلگمش مىپردازد، لوحه يازدهم از همهطولانىتر و نسبت به الواح ديگر سالمتر باقى مانده است. و اينك خلاصه داستان توفانبابلى: بزرگ ايزدان آنو[SUP] (25) [/SUP]، انليل، نينورتا[SUP] (26) [/SUP]و انوگى[SUP] (27) [/SUP]در شهر شوروپاك، كه در سواحل فراتواقع است، گرد هم آمدند و بر آن شدند كه زمين را طى توفانى غرقه سازند. اما اآ[SUP] (28) [/SUP]، كهدر آن گردهمايى حضور داشت، به حال انسان دل سوزاند و راز تصميمگيرى ايزدان را بهكلبهاى نئين سپرد. همان گونه كه اآ تصميم گرفته بود، راز مزبور را يكى از ساكنانشوروپاك به نام اوتناپيشتيم شنيد: انسان شوروپاك، فرزند اوبارا ـ توتو[SUP] (29) [/SUP]، خانهات را ويران كن؛ كشتىاى بساز. ثروتهايت را نجات بده؛ حيات خويش را بجوى؛ و بذرهاى حيات را در آن انبار كن! [SUP] (30) [/SUP] اوتناپيشتيم به پند اآ گوش فراداد و بىدرنگ دست به كار شد. كشتى بزرگى ساختكه: «صد و بيست ذراع اضلاع آن، و صد و چهل ذراع ارتفاع آن بود» .[SUP] (31) [/SUP] اوتناپيشتيم بعدها سرگذشت خود را براى گيلگمش پهلوان چنين نقل كرده است: وقتى از ساختن كشتى، كه محوطه كف آن يك جريب و اندازه هر طرف عرشه آنيكصد و بيست ذراع بود و چهارگوشهاى ايجاد مىكرد، در مدت هفت روز فارغ شدم، در روز هفتم بدنه كشتى را قيراندود ساختم. آن گاه كسان و خاندان خود را به كشتىبردم، و نيز طلا و نقره و خزندگان مزرعه و دام و دد صحرا، اعم از وحشى و اهلى، وپيشهوران هر صنف را سوار آن كردم. چون زمانى كه شمش[SUP] (32) [/SUP]، ايزد خورشيد، مقدر كردهبود، با گفتن «غروب، وقتى كه خالق توفان رگبار نيستى نازل مىكند، داخل كشتى شو وتختههايش را محكم ببند»[SUP] (33) [/SUP]به سرعت فرا رسيد، پس من به درون كشتى رفتم و درها رامحكم فروبستم. لحظه موعود نزديك شد. از افق ابرهاى سياهى برخاست و رعدى هولناك در محلىكه اداد[SUP] (34) [/SUP]، خداوندگار توفان، حكم مىراند، به غرش آمد. در سمت مقابل بر فراز تپه ودشت «شولات» [SUP] (35) [/SUP]و «هنيش» [SUP] (36) [/SUP]پيشقراولان توفان در حركت بودند. سپس خدايان مغاكژرف برآمدند؛ نرگال[SUP] (37) [/SUP]موانع آبهاى زيرزمينى را برداشت؛ نينورتا، خداوندگار جنگ، سدها را در هم شكست و هفت داور جهنم «انوناكى»[SUP] (38) [/SUP]مشعل افراشتند و همهجا را با نوركبود آن روشن كردند. فرياد سرگشتگى و اندوه وقتى كه خدايان توفان روشنى روز را بهتاريكى بدل كردند، وقتى كه او سرزمين را چون جامى درهم شكست، به آسمانبرخاست.[SUP] (39) [/SUP] يك روز تمام توفان خشمناك به هر سو رفت و آشوب به پا كرد. سيلاب تمامسطح جهان را فرا گرفت و آب از قلل كوهها بالاتر رفت و آب جاروى فنا بر روى نوعانسان كشيد. هيچ كس به ياد ديگرى نبود و هيچ كس طاقت سربرداشتن و برآسماننگريستن نداشت. حتى خدايان از سيل به هراس افتادند و به اوج آسمان، به بناى استوار «آنو» گريختند. آنها چون سگها به لانهها خزيدند و در كنار ديوارها قوز كردند. سپسايشتر [SUP] (40) [/SUP]، ملكه خوشآواى آسمان، چون زنى در هنگام زايمان فرياد زد: «افسوس كهروزگار كهن به خاكستر تبديل شده است، چرا كه ارادهام بر شر قرار گرفت. چرا درهمراهى با خدايان به شر حكم راندم؟ جنگها را مأمور نابودى مردمان كردم؛ اما آيا آنهامردم من نبودند، چون من مايه اعتلاى آنان شدم؟ اينك آنان چون تخم ماهيان در آبپراكندهاند» .[SUP] (41) [/SUP] خدايان بزرگ آسمان و دوزخ گريستند و چهره خود را پوشاندند. شش روز و شش شب باد وزيد. با آغاز سپيده روز هفتم توفان از سمت جنوبفروكش كرد. درياها ساكن شدند و سيلاب خاموش گشت. من دريچه كشتى را گشوده، به آن درياى بىكران نظر افكندم و شيون و زارى آغاز كردم، ولى همه آدميان در گل فرورفته بودند. به عبث در جست و جوى زمين نگريستم، چرا كه در هر سو آب بىحاصلبود. ليكن چهارده فرسنگ آنسوتر كوهى نمايان شد و در آن جا كشتى پهلو گرفت. روىكوه نيسير [SUP] (42) [/SUP]كشتى ثابت ماند. كشتى شش روز روى كوه نيسير ماند و تكان نخورد. با آغازسپيده روز هفتم، من كبوترى را رها كردم و به بيرون فرستادم. آن پرنده پرواز كرد و رفت، اما چون جايى براى نشستن نيافت بازگشت. پس پرستويى را پرواز دادم. او نيز به هر سوپريد و چون جايى پيدا نكرد، ناگزير بازگشت. پس بار ديگر كلاغى را آزاد كردم. او فرورفتن آبها را ديد . پس آوازى داد و ديگر بازنگشت. سپس من هر چه داشتم در معرضچهار باد گذاشتم و بر فراز قله كوه قربانى گذرانيدم و شراب مقدس نوشيدم.[SUP] (43) [/SUP] در ادامه داستان مىخوانيم وقتى خدايان بوى مطبوع قربانى را استشمام مىكنند، همچون مگسان برگرد آن حلقه مىزنند. آن گاه ايشتر فرا مىرسد. گردنبند لاجوردىخويش را بلند كرده، به آن سوگند ياد مىكند كه هرگز اين رخداد را به فراموشى نسپارد.ايشتر انليل را به خاطر اين كه باعث نابودى قوم او شده است سرزنش مىكند. آن گاهانليل بر سر قربانيان مىرسد و از اين كه كسى توانسته از نابودى در امان بماند، بسيارخشمگين مىشود، نينورتا اآ را به خاطر افشاى راز خدايان مورد عتاب قرار مىدهد، و اآانليل را دوستانه سرزنش مىكند و با وى چنين مىگويد: اى خردمندترين خدايان، انليل دلاور، چگونه توانستى اينسان بىرحمانه سيل بهراه اندازى؟ گناه را برگردن گناهكار بگذار، تجاوز را بر گردن متجاوز. به هنگام زيادهروى قدرى تنبيهش كن، او را زياد آزار مده كه خواهد مرد. شايد اگر شيرى بشر را بدراند، كه بهتر از سيل. شايد اگر گرگى نوع بشر را بدراند، كه بهتر از سيل. شايد اگر خشكسالى جهان را نابود كند، كه بهتر از سيل است. ليكن من نبودم كه راز خدايان را آشكار كردم، مرد خردمند آن را در رؤيايى آموخت.اينك تدبير كن كه با او چه بايد كرد؟ سپس انليل به كشتى درآمد و براى تبرك پيشانى من و همسرم را لمس كرد و گفت: «در روزگاران گذشته اوتناپيشتيم مردى روحانى بود. از اين پس او و همسرش دردوردست، در دهانه رودها خواهند زيست.» بدين سان بود كه خدايان مرا برگزيدند ودر اينجا گذاشتند تا در دوردست، در سرچشمه رودها زندگى كنم.[SUP] (44) [/SUP] [h=3]توفان نوح در تورات[/h] توفان نوح در تورات در سفر پيدايش از باب ششم تا نهم (6: 1 تا 9: 29) چنين آمده است : چون آدميان در روى زمين شروع به تزايد كردند و از آنها دخترانى متولد شدند، پسران خدا ديدند كه دختران انسان چه زيبا هستند و از آنها براى خود همسرانىاختيار كردند. پس يهوه گفت: «روح من ديگر نبايد براى هميشه در انسان باقى بماند، زيرا كه او نيز از گوشت است، ليكن عمر او صد و بيست سال خواهد بود.» در آن اياممردان تنومند در زمين بودند و بعد از هنگامى كه پسران خدا به دختران آدمياندرآمدند و آنها از ايشان اولاد زاييدند، ايشان جبارانى بودند كه در زمان سلف مرداننامور شدند. يهوه ديد كه شرارت بشر در روى زمين افزايش يافته است و توجه و دلاو پيوسته به بدى و شر مىگرايد. پس يهوه پشيمان شد كه انسان را در روى زمينساخته است و در دل محزون گشت. يهوه گفت: «انسان را كه خلق كردهام از روىزمين محو سازم و با او همه حيوانات، خزندگان و پرندگان هوا را؛ چون كه از خلقتآنها پشيمانم.» اما نوح در نظر يهوه التفات يافت. (پيدايش، 6: 1ـ 9) . يهوه براى نابود كردن همه مخلوقات زمين به نوح فرمان مىدهد كه براى خود يككشتى بسازد كه طول آن سيصد و عرض آن پنجاه و ارتفاعش سى ذراع باشد و درون وبيرونش را قيراندود كند . «زيرا اينك من توفان آب را بر زمين مىآورم تا هر جسدى را كهروح حيات در آن باشد از زيرآسمان هلاك گردانم و هر چه بر زمين است خواهد مرد» (پيدايش، 6: 17) . يهوه عهد خود را با نوح استوار مىسازد و به وى اطمينان مىدهد كه «تو و پسرانت و زوجهات و ازواج پسرانت به كشتى درخواهيد آمد.» آن گاه يهوه از نوحمىخواهد تا از جميع حيوانات جفتى به كشتى ببرد تا زنده بماند و از هر آذوقهاى كهخوردنى است ذخيره نمايد. در گزارش ديگرى آمده: «از همه بهايم پاك هفت هفت نر وماده با خود بگير و از بهايم ناپاك دو به دو نر و ماده. و از پرندگان آسمان نيز هفت هفتنر و ماده را تا نسلى بر روى تمام زمين نگاه دارى» (پيدايش، 7: 2ـ 3) . آنگاه يهوه به نوح اعلام مىكند كه بعد از هفت روز ديگر، چهل روز و چهل شبباران مىباراند و جميع موجودات را در زمين از بين مىبرد. پس آن روز (روز هفدهم ازماه دوم سال ششصدم عمر نوح) فرا رسيد. يهوه بارانى عظيم بر روى زمين جارى كرد وجميع چشمههاى لجه آسمان را باز كرده، چهل روز تمام آب بر زمين فرو ريخت تا همهجا را سيل فرا گرفت و قله كوهها نيز در آب فرو رفتند. و يهوه محو كرد هر موجودى را كه بر روى زمين بود از آدميان و بهايم و حشرات وپرندگان آسمان؛ و نوح با آنچه همراه وى در كشتى بود فقط باقى ماند. و آب بر زمينصد و پنجاه روز غلبه يافت (پيدايش، 7: 23 و 24) . عاقبت به خواست يهوه آبها ساكن گرديد و باران بند آمد و در روز هفدهم از ماههفتم كشتى بر كوههاى ارارات [SUP] (45) [/SUP]قرار گرفت. بعد از چهل روز نوح دريچه كشتى را بازكرد. ابتدا زاغى را رها كرد؛ او بيرون رفت و بازگشت. پس كبوترى را رها كرد تا ببيند آياآب از روى زمين كم شده است يا نه؛ اما كبوتر چون مكانى براى نشستن نيافت به كشتىبرگشت. هفت روز ديگر باز كبوتر را رها كرد . در وقت عصر كبوتر بازگشت و در منقاروى برگ زيتون تازهاى بود، پس نوح دانست كه سطح آب پايين رفته است. پس هفت روزديگر كبوتر را باز رها كرد و او ديگر برنگشت. عاقبت در روز اول از ماه اول سال ششصدو يكم از عمر نوح زمين خشك شد و نوح و همراهانش به دستور يهوه در روز بيست وهفتم از ماه دوم از كشتى خارج شدند و دوران جديدى براى نشو و نماى موجودات وآدميان در جهان آغاز شد. در اين روز نوح مذبحى براى يهوه برپا كرد و از همه حيواناتو پرندگان پاك گرفته، بر مذبح قربانىهاى سوختنى تقديم كرد. يهوه بوى خوش بوييد و در دل گفت: «بعد از اين ديگر زمين را به سبب انسان لعنتنكنم؛ زيرا باطن انسان از طفوليت با شرارت آميخته است و بار ديگر همه حيواناترا هلاك نكنم، چنان كه كردم. مادامى كه جهان باقى است زرع و حصاد و سرما وگرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد» (پيدايش، 8: 21 و 22) . در پايان اين داستان مىخوانيم يهوه با نوح و اولاد او عهد و ميثاق مىبندد تا آنها را برروى زمين افزايش دهد و همه موجودات ديگر هراسى از آنان در دل داشته باشند. يهوهفرمود كه انسان از همه حيوانات و نباتات مىتواند تغذيه كند؛ فقط از گوشتى كه در آنهنوز خون وجود دارد نبايد بخورد. يهوه هرگز توفان ديگرى نخواهد فرستاد و زمين رافاسد و خراب نخواهد كرد. نشان اين ميثاق نيز رنگينكمانى است كه يهوه در آسمانارائه مىدهد تا هرگاه بر آن مىنگرد به ياد اين ميثاق افتد.[SUP] (46) [/SUP] [h=3]مقايسه روايات توفان نوح و جمعبندى بحث[/h] داستان توفان نوح و به راه افتادن سيل بزرگ و نابودى موجودات زمين، تقريبا قدمتى سههزارساله دارد و در افسانهها و داستانهاى عاميانه از جايگاه خاصى برخوردار بودهاست. اين واقعه، بنابر شواهد علمى و نظريه برخى از دانشمندان، در اصل احتمالا بهدوره آب شدن آخرين يخچالهاى دوره يخبندان مربوط مىشود. اين افسانه در ياد وخاطره ملل مختلف جهان و اقوامى كه از دوران ماقبل تاريخ نيز زنده بودند، به اشكالمختلف نمايان شده است. در تعداد بسيارى از اين روايات كه در سطوح مختلفى ازفرهنگها و اديان و مذاهب بشرى در سراسر دنيا مشهود است، توفان نتيجه گناه و ياخطاى مذهبى انسان تلقى شده، و نيز گاهى فقط و فقط خواست يك موجود الهى درپايان بخشيدن به وجود بشر است. روشن كردن علت حدوث اين توفان در رواياتبينالنهرين كار دشوارى است. از بعضى اشارات چنين درك مىشود كه خدايان به سبب «معصيتكاران» چنين اراده كردهاند، و بر طبق روايتى ديگر هياهوى غيرقابل تحملانسانها موجب شد تا خشم انليل برانگيخته شود. بنابراين اگر در فرهنگهاى ديگر نيزبه بررسى اسطورههايى بپردازيم كه توفان قريبالوقوعى را پيشبينى كردهاند، چنيندرمىيابيم كه علت اصلى اين توفان به طور كلى در گناهكارى انسانها، و يا در كهنگى وفرتوتى عالم خلاصه مىشود. به حكم تنها واقعيت موجود، يعنى واقعيتى زنده وسودمند، عالم خود به تدريج ويران مىشود و به سبب ناتوانى زوال مىيابد و اين دليلىاست براى آن كه عالم دوباره آفريده و بازسازى شود. به عبارتى ديگر توفان نوح در بعدجهانى وقوع حادثهاى است كه به صورت نمادين در جشن سال نو روى مىدهد؛ يعنى «پايان كار عالم» و كار بشرى گناهكار، جهت امكان بخشيدن به خلقتى نوين است.[SUP] (47) [/SUP] درباره توفان نوح بيش از ششصد نوع مختلف افسانه و داستان گوناگون در ميان اقوامو ملل باستانى رواج دارد كه در چهارگوشه دنيا نسل به نسل به ارث رسيده است.تفاوتهايى كه در اين افسانهها ديده مىشوند، عموما در نوع برداشت هر قوم از كم وكيف اين فاجعه خودنمايى مىكند؛ به طورى كه هر يك از آنها نوع كشتى نجات، دلايلتفسيرى خشم خدايان و آسمان، روش زندگى بعدى نجاتيافتگان و حتى احتمال تكرارمجدد اين فاجعه را با توجه به محل جغرافيايى و زيستگاه خود تبيين و تعريف كردهاند.افسانههايى از اين دست كه در طول قرون به ياد بشر ماندهاند، جملگى نشان مىدهندكهاين فاجعه سيلى عالمگير بوده و بعضا سيلابهايى مهيب توأم با آتش و زمينلرزه نيزروايت شده است. بنابر روايات، عامل چنين توفانى برخورد زمين با شهابى عظيم و ياآب شدن ناگهانى يخچالها و كوههاى يخ بوده كه سبب انحراف سياره زمين، جابهجايىرشته كوهها، و همينطور غرق شدن جزاير بزرگ در اقيانوسها شده است .[SUP] (48) [/SUP] در فرهنگهاى جوامع پيش از مسيحيت، در سواحل غربى اروپا، خاطراتى ازشهرهايى كه ناگهان در اعماق درياها فرورفتهاند باقى مانده است. در اين وقايعسيلابهاى وحشتناكى همه چيز را غرق كرده و جزاير متعددى از اقيانوس اطلس همراهبا ساكنان آنها يكى پس از ديگرى به عمق آبها فروغلتيده و تنها اندكى از فاجعه نجاتيافتهاند.[SUP] (49) [/SUP] توصيف واضحترى از اين فاجعه هولناك را مىتوان در حماسهاى از سرزمينايسلند به نام ادآ[SUP] (50) [/SUP]يافت: «كوهها با شدتى بسيار به هم مىخورند و آسمان نيز به دو نيممىشود. خورشيد به خاموشى مىگرايد، و زمين به اعماق درياها فرو مىرود. ستارگانتابناك ناپديد شده و همه جا را آتش فراگرفته و شعلههاى آن زبانه كشيده و تا اوج آسمانبالا مىرود» .[SUP] (51) [/SUP] در داستانها و افسانههاى آمريكاى باستان نيز بارها به بروز حوادث ناگهانى وتوفانهايى اشاره شده است كه علت اصلى آنها چيزى جز باران آسمان بوده است. درافسانههاى قبايل سرخ پوست هوپى [SUP] (52) [/SUP]ساكن بخشهاى غربى ايالات متحده، به توفانىاشاره شده است كه بدون باريدن باران و تنها بر اثر امواج كوهپيكرى كه از دريا برخاستهو خشكىها را فرا گرفته، به وجود آمده است : «... قارهها از هم شكافتند و در اعماقامواج فرو رفتند. ...» . در اين حادثه قوم هوپى به كوهى پناه برده و نجات يافتند؛ در حالىكه «... تمام شهرهاى بزرگ و ساكنان متكبرشان را آب فرا گرفته بود ...» .[SUP] (53) [/SUP] بابليان و سومرىها نيز در اساطير خويش طورى از امواج كوهپيكر و باران ياد كردهاندكه گويى همه از ژرفاى اقيانوس سرچشمه گرفتهاند. شايد هم همزمانى فجايع آسمان باامواج سهمگين برخاسته از اقيانوس گوياى اين واقعيت باشد كه در واقع سيل نيز فاجعهاصلى نبوده، بلكه نتيجه مجموعهاى از بلايا و حوادث وحشتناكترى بوده است. به هرحال، وقوع توفان نوح، به هر علتى كه بوده باشد، در اين جا مورد بحث نيست، ولى با پيش رو داشتن سه داستان توفان سومرى، بابلى و آنچه در تورات ذكر شده استمىتوان به مقايسه و تطبيق آنها پرداخت. البته همان طورى كه در ابتداى بحث اشاره شد، داستان توفان بابلى، كه به طور قطع از روايت سومرى اخذ شده، داراى شرح و بسطبيشترى نسبت به داستان سومرىهاست، و از سويى در روايت بابلى، همانند آنچه درتورات آمده، در جريان گزارش واقعه به جزئيات حادثه و چگونگى آن توجه بيشترىشده است. در نتيجه مىتوان نوعى هماهنگى و همانندى بين دو داستان بابلى و روايتتورات مشاهده كرد. اين شباهت به قدرى آشكار است كه محققان متفقا آنها را دوصورت از يك حكايت مىدانند. با اين همه، موارد اختلافى نيز بين دو داستان مشاهدهمىشود. به طور كلى تشابهات موجود بين اين دو داستان را مىتوان به ترتيب ذيل خلاصهكرد: .1 خبر سيل و توفان قريبالوقوعى توسط خدا به قهرمان داستان (زيوسودراىسومرى، اوتناپيشتيم بابلى و نوح تورات) داده مىشود؛ .2 به او ساختن يك كشتى بزرگ، همراه با دادن نقشه و مختصات دقيق آن، توصيهمىشود (در روايت بابلى اضلاع اين كشتى صد و بيست و ارتفاع آن صد و چهل ذراع، اما در روايت تورات طول آن سيصد و عرضش پنجاه و ارتفاع آن سى ذراع قيد شدهاست) ؛ [SUP] (54) [/SUP] .3 بدنه كشتى براى جلوگيرى از نفوذ آب به داخل قيراندود مىشود؛ .4 وى انواع جانوران را به صورت جفت، اعم از پرنده و چرنده و درنده و خزنده، وحشى و اهلى، با خود به كشتى مىبرد. (البته در گزارش ديگرى از تورات [پيدايش، 7: 2و 3] آمده : «از همه بهايم پاك و پرندگان آسمان هفت هفت نر و ماده و از بهايم ناپاك دودو نر و ماده») ؛ .5 زمان و مدت توفان معين مىشود (در روايت بابلى توفان هفت روز به طولمىانجامد اما در تورات چهل روز و چهل شب) ؛ .6 بر اثر جارى شدن سيل تمامى موجودات و انسانها كه در خارج كشتىاند نابودمىشوند؛ .7 پس از انقضاى مدت تعيين شده توفان و سيل فرو مىنشيند و كشتى بر قله كوهىآرام مىگيرد (نام اين كوه در روايت بابلى نيسير و در تورات آرارات ذكر شده است) ؛ [SUP] (55) [/SUP] .8 شخص نجاتيافته جهت اطلاع از وضعيت خشكى، پرندگانى را از كشتى بيرونمىفرستد كه آخرين آنها باز نمىگردد (در روايت بابلى سه پرنده رها شده به ترتيبكبوتر، پرستو و كلاغاند، اما در نقل تورات ابتدا زاغ و پس از آن سه بار و به فاصله هفتروز، كبوترى رها مىشود، البته با اين تفاوت كه كبوتر تورات با آوردن برگ زيتون تازهپيامى از اميد مىآورد؛ در حالى كه طبق داستان بابلى، كلاغ از كشتى نجات يافته دورشده، به دليل دست يافتن به غلات و دانههاى دورمانده از يغماى سيل ديگربازنمىگردد) ؛ .9 وى پس از يافتن خشكى و به شكرانه نجات يافتن، براى خدا يا خدايان قربانىمىگذراند (در روايت بابلى پس از گذرانيدن قربانى شراب مقدس مىنوشد، اما درروايت تورات از تقدس شراب خبرى نيست و نوح به شكرانه نجات، فقط از همهحيوانات و پرندگان پاك بر مذبح ساخته خويش قربانىهاى سوختنى تقديم مىكند) ؛ .10 خدا يا خدايان قربانى را مىپذيرند؛ .11 به او از جهت آينده اطمينان داده مىشود.[SUP] (56) [/SUP] با برشمردن اين تشابهات، بايد اذعان كرد كه بين اين دو روايت از نظر دينى و اخلاقىبه اختلافات و تضادهايى نيز برمىخوريم: .1 در سفر پيدايش مىخوانيم كه توفان براى تنبيه انسانهاى گنهكار و نابودىشريران فرستاده شد: «يهوه به نوح گفت: انتهاى تمامى بشر به حضورم رسيده است؛ زيرا كه زمين به سبب ايشان پر از ظلم شده است و اينك من ايشان را با زمين هلاكخواهم ساخت» (پيدايش، 6: 13) ؛ در حالى كه در روايت بابلى اين واقعه به خاطر هوىو هوس خدايان (و به روايتى ديگر به جرم ايجاد سر و صداى آدميان و بر هم زدنآرامش خدايان) رخ مىدهد. .2 به نظر نويسنده يا نويسندگان سفر پيدايش، نوح چون شخص برگزيدهاى بود وخدا او را در حضور خود عادل ديد، از خطر توفان محفوظ ماند؛ در حالى كه در داستانبابلى شخص نجات يافته (اوتناپيشتيم) به كمك يكى از خدايان (اآ) كه ظاهرا هواخواه ودوستدار او بود و در نقش جاسوسى راز تصميم خدايان را بر وى فاش كرد، از خطر جانسالم به در مىبرد. .3 داستان تورات مبتنى بر يكتاپرستى است، در حالى كه روايت بابلى به ابتدايىتريننوع شرك و اعتقاد به خدايان متعدد متكى است؛ به اين معنا كه در روايت بابلى اين فكربه طور كاملا آشكار مشهود است كه خدايان خود نيز بعد از انگيزش توفان از آن واقعهسخت به هراس افتادند، چنان كه پس از فرار به آسمان «به لانهها خزيدند و در كنارديوارها قوز كردند؛ ليكن در روايت تورات خداوند (يهوه) را از شدت توفان هرگز بيم وهراسى روى نداد. .4 بنا به روايت بابلى يكى از خدايان با وجود خشم و عدم رضايت ديگران شخصىرا از خطر سيل مىرهاند و در آخر به كسى كه نجات يافته، عمر جاويد عطا شده است ودر ميان خدايان جايى بدو واگذار مىشود، در حالى كه به نوح تورات نه عمر جاويد دادهمىشود و نه مقام خدايى.[SUP] (57) [/SUP] با اين همه، از اين اختلافات كه بگذريم، بايد بگوييم كه اين دو روايت نقل يك واقعهبا شالودهاى يكسان است كه يكى مؤيد ديگرى است. دكتر ادوارد شىيرا [SUP] (58) [/SUP]اين پرسش رامطرح مىكند كه آيا تطابق اين دو داستان، شاهد صحت كلام تورات است يا نه؟ و خودپاسخ مىگويد: «بعضى خواهند گفت: آرى، چنين است! اين خود برهانى مؤكد است بروقوع حادثه توفان؛ ولى بعضى ديگر خواهند گفت: نه، چنين نيست، بلكه اين دليلمحكمى است كه يهود اساطير خود را از بابلىها اقتباس كردهاند» .[SUP] (59) [/SUP]اين گفته ادواردشىيرا دقيقا نظريه دكتر هاوارد تيپل[SUP] (60) [/SUP]و برخى از ناباوران است كه اعتقاد به داستان نوح وكشتى او را نه تنها اشتباه، بلكه گمراهكننده مىدانند. دكتر تيپل در كتابى موسوم به ياوهاىبه نام كشتى نوح آورده كه چگونه يهوديان و پيشگامان مسيحيت توانسته بودند افسانهسومرى ـ بابلى را به خود اختصاص داده و در سراسر جهان به عنوان داستان بسيارمهيجى گسترش دهند، در حالى كه هيچ گونه مدرك تاريخى و زمينشناسانهاىنداشتند .[SUP] (61) [/SUP] البته با وجود نظرياتى از اين دست، بايد گفت كه به هيچ وجه نمىتوان داستان توفاننوح را از اصل مورد شك و ترديد قرار داد. زيرا همان طور كه مىدانيم، علاوه بر عقيدهپيروان اديان الهى (يهود، مسيحيت و اسلام)، اين داستان در افسانهها و اساطير اقوام وملل مختلف جهان نيز وجود داشته و از جايگاه خاصى برخوردار بوده است. [h=3]كتابنامه[/h] .1 كتاب مقدس، انجمن كتاب مقدس، چاپ دوم، ايران، .1987 .2 دوره آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفى، تهران، انتشارات خوارزمى، چاپ دوم، 1376، ج .3 .3 اباذرى، يوسف و...: اديان جهان باستان، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، چاپ اول، 1372، ج .2 .4 آشتيانى، جلال الدين: تحقيقى در دين يهود، تهران، نشر نگارش، چاپ دوم، .1368 .5 الدر، جان: باستانشناسى كتاب مقدس، ترجمه سهيل آذرى، انتشارات نور جهان، چاپاول، .1335 .6 برليتز، چارلز: كشتى گمشده نوح، ترجمه احمد اسلاملو، تهران، انتشارات كوشش، چاپ اول، .1371 .7 بى. ناس، جان: تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، انتشارات آموزشانقلاب اسلامى، چاپ پنجم، .1372 .8 پور داود (گزارش) : يسنا، به كوشش بهرام فرهوشى، انتشارات دانشگاه تهران، چاپسوم، 1356، ج .1 .9 توماس، اندرو: اسرار اتلانتيس يا گنج ابوالهول، ترجمه ابراهيم الفت حسابى، تهران، بنگاهترجمه و نشر كتاب، .1353 .10 دانيكن، اريك فون: پيامآور گذشتهها، بدون نام مترجم و سال انتشار. .11 ژيران، ف. و...: فرهنگ اساطير آشور و بابل، ترجمه ابوالقاسم اسماعيل پور، تهران، انتشارات فكر روز، چاپ اول، .1375 .12 ساندرز، ن.ك.: حماسه گيلگمش، ترجمه اسماعيل فلزى، تهران، انتشارات هيرمند، چاپ اول، .1376 .13 شىيرا، ادوارد: الواح بابل، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، انتشارات ابن سينا، چاپ اول، .1341 .14 كريمر، ساموئل: الواح سومرى، ترجمه داود رسايى، تهران، انتشارات ابن سينا، چاپاول، .1340 .15 هاكس، جيمز: قاموس كتاب مقدس، تهران، كتابخانه طهورى، چاپ دوم، .1349 .16 هنرى هوك، ساموئل: اساطير خاورميانه، ترجمه على اصغر بهرامى و فرنگيسمزداپور، تهران، انتشارات روشنگران، بىتا. پىنوشتها: «~ 1. George Smith ~» «~ 2. Gilgamesh ~» «~ 3. Ashurbanipal ~» «~ 4. Daily Telegraph ~» .5 ر.ك: ن.ك. ساندرز، حماسه گيلگمش، ترجمه اسماعيل فلزى (چاپ اول، انتشارات هيرمند، 1376) ص 12 و 13؛ ساموئلكريمر، الواح سومرى، ترجمه داود رسايى (چاپ اول، انتشارات ابن سينا، 1340) ص .219 «~ 6. Saren ~» «~ 7. Zisudra ~» «~ 8. Ziusudra ~» «~ 9. Utnapishtim ~» .10 يوسف اباذرى و...، اديان جهان باستان، (چاپ اول، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372) ج2، ص 320 و 321؛ بروسوس،«~ (Berossus) ~»، مورخ و پيشواى معروف بابل در قرن سوم قم، در كتاب خود تاريخ بابل و آشور، كه قدما آن را خلدئيكا («~ Xaldaika) ~»يا بابيلونياكا،«~ (Babyloniaka) ~»ناميدهاند و در عهد سلطنت انتيوخس اول،«~ (Antiokhos Soter) (280ـ 261 ~»قم) تأليفشده است، وقوع توفان را در عهد پادشاهى به نام زيسوتروس،«~ (Xisuthros) ~»بيان مىكند: «نخستين خديو روى زمين الاروس،«~ (Alaros) ~»بوده كه 43200 سال پادشاهى كرد. پس از او ده پادشاه ديگر در مدت43200 سال شهريارى داشتند. در عهد زيسوتروس، آخرين پادشاه اين دوره، توفان روى داد و بعل،«~ (Bel) ~»، ايزد بزرگ، جهانرا نابود كرد. زيسوتروس چون پادشاهى خداپرست بود، از قبل وقوع توفان را توسط خداى خود كرونوس،«~ (Chronos) ~»مىدانست؛ زيرا كرونوس به وى گفته بود كه چگونه كشتى بسازد و خود و زنان و فرزندان و كسان و جانوران را از آسيببرهاند» . بروسوس در ادامه با لحنى قابل ستايش توضيح مىدهد كه حتى خداى زيسوتروس (كرونوس) به وى دستور داده بود كهنمونهها و گزارشهايى از كليه اشيا و اخبار آن زمان را فراهم كرده، آنها را در شهر سيپار،«~ (Sippar) ~»مخفى يا مدفون سازد. ر.ك: پورداود (گزارش)، يسنا، (چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، 1356) ج1، ص 95؛ چارلز برليتز، كشتى گمشده نوح، ترجمهاحمد اسلاملو (چاپ اول، انتشارات كوشش، 1371) ص .169 همچنين براى آگاهى از فهرست پادشاهان سومرى ـ بابلىپيش از توفان و بعد از آن نگاه كنيد به: اريك فون دانيكن، پيامآور گذشتهها، ص 284ـ .278 «~ 11. Samuel Kremer ~» .12 براى آگاهى بيشتر از متن كامل داستان توفان سومرى ر.ك: ساموئل كريمر، پيشين، ص 175ـ .182 «~ 13. An ~» «~ 14. Enlil ~» «~ 15. Enki ~» «~ 16. Shuruppak ~» .17 يوسف اباذرى و...، پيشين، ص .321 .18 نقطه چين علامت شكستگى و يا ناخوانا بودن اصل لوحه سومرى است. .19 ساموئل كريمر، پيشين، ص 179 و .180 «~ 20. Utu ~» .21 ديلمون،«~ (Dilmun) : ~»بهشت سومريان كه در خليج فارس واقع است و گاهى آن را تحت عنوان «مكان طلوع خورشيد» و «سرزمين زندگان» توصيف مىكنند. آنجا صحنه يك اسطوره آفرينش سومرى و مكانى است كه براى قهرمان الهى توفانسومرى، زىسودرا، توسط خدايان برگزيده شد تا هميشه در آن بزيد. ر.ك: ن.ك. ساندرز، پيشين، ص .122 .22 ساموئل كريمر، پيشين، ص 180 و .181 .23 ساموئل هنرى هوك، اساطير خاورميانه، ترجمه على اصغر بهرامى و فرنگيس مزداپور (انتشارات روشنگران، بىتا) ص .65 .24 براى آگاهى از متن كامل حماسه گيلگمش خوانندگان مىتوانند به كتب زير مراجعه كنند : ـ ن. ك. ساندرز، پيشين؛ ـ احمد صفوى، پهلواننامه گيلگمش، انتشارات اميركبير، .1356 «~ 25. Anu ~» «~ 26. Ninurta ~» «~ 27. Ennugi ~» «~ 28. Ea ~» «~ Tutu ـ 29. Ubara ~» .30 ف. ژيران و...، فرهنگ اساطير آشور و بابل، ترجمه ابوالقاسم اسماعيل پور (چاپ اول، انتشارات فكر روز، 1375) ص .83 .31 جان بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت (چاپ پنجم، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، 1372) ص .71 «~ 32. Shamash ~» .33 ن. ك. ساندرز، پيشين، ص .111 «~ 34. Adad ~» .35 شولات،«~ (Shullat) : ~»طلايهدار روحانى توفان و هواى بد. (ن.ك. ساندرز، پيشين، ص 127) . .36 هنيش (هانيش«~ Hanish) : ~»پيشاهنگ يزدانى توفان و هواى بد. (همان، ص 124) ؛ اين نام در فرهنگ اساطير آشور و بابل به صورتخانيش،«~ (Khanish) ~»ضبط شده است (ص 83) . «~ 37. Nergal ~» «~ 38. Annunaki ~» .39 ن.ك. ساندرز، پيشين، ص .111 «~ 40. Ishtar ~» .41 ن.ك. ساندرز، پيشين، ص 111 و .112 «~ 42. Nisir ~» .43 ر.ك: ن.ك. ساندرز، پيشين، ص 112؛ جان بى. ناس، پيشين، ص .72 .44 ر.ك: ن.ك. ساندرز، پيشين، ص 113 و .114 .45 واژه اراراط (ارارات) از كلمه اورارتو،«~ (Orartu) ~»كه خود نام قديمى ارمنستان بوده، مشتق شده است (چارلز برليتز، پيشين، ص12) . جيمز هاكس مىنويسد: «ارارات (ملعون)، مقاطعهاى است در مركز ارمنستان كه ما بين رود ارس و درياى وان واروميه واقع است (كتاب دوم پادشاهان، 19: 37؛ كتاب اشعيا، 37: 38) . بعضى اوقات اين لفظ بر تمام آن مملكت اطلاق شده (كتاب ارميا، 51: 27) و موافق روايات كشتى نوح بر اين كوه قرار گرفت. اين كوه بلند كه ارامنه آن را «مسيس» و تركان «اگريداغ» يعنى سراشيب و ايرانيان كوه نوح، اروپاييان غالبا اراراط و اعرابش «جودى» گويند، صاحب دو قله است كه يكى مقدار چهارهزار قدم از ديگرى بلندتر و به سلسله كوههايى كه به طرف شمال مغربى و مغرب ممتدند مىپيوندد و هميشه اين كوه عظيمداراى رتبه عالى بوده، دائما بر قلهاش برف نمودار است. 17000 قدم از سطح دريا مرتفع و از جمله آتشفشانهايى است كهانفجار آخرىاش در سال 1840 ميلادى بوده. ر.ك: جيمز هاكس، قاموس كتاب مقدس، (چاپ دوم، كتابخانه طهورى، 1349) ص .30 .46 ر.ك: جلالالدين آشتيانى، تحقيقى در دين يهود، (چاپ دوم، انتشارات نگارش، 1368) ص .19 .47 يوسف اباذرى و...، پيشين، ص .322 .48 ر.ك: چارلز برليتز، پيشين، ص .162 .49 افلاطون در رسالههاى تيمائوس،«~ (Timaios) ~»و كريتياس،«~ (Kritias) ~»به تاريخچه و سرنوشت آتلانتيس اشاره كرده است. وى ضمناشاره به انحطاط اخلاقى مردم آتلانتيس پس از رسيدن به اوج تمدن، مىگويد: اين انحطاط زمانى پيش آمد كه لئامت وخودخواهى بر صفات حسنه چيره شد. در آن موقع زئوس (خداى خدايان) چون مشاهده كرد «يك قوم مشهور باستانى بهوضعى اسفانگيز گرفتار آمده» و «عليه تمام كشورهاى آسيا و اروپا قيام كرده» تصميم گرفت كه عذاب مهيبى به مكافاتعملشان بر ايشان نازل كند. به گفته حكيم يونانى «چندى بعد زلزلههايى پياپى روى داد و سيلها جارى گرديد و در ظرف يكروز و يك شب شوم همه مردان جنگى در كام زمين فرو رفتند و نابود شدند. جزيره آتلانتيس نيز در دريا فرو رفت .» ر.ك: اندرو توماس، اسرار آتلانتيس، ترجمه ابراهيم الفت حسابى (بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1353) ص 22 و 23؛ دوره آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفى (چاپ دوم، انتشارات خوارزمى، 1376) ج 3، ص .1834 «~ 50. Edda ~» .51 چارلز برليتز، پيشين، ص 177؛ از ميان دلايل متنوعى كه به عوامل آسمانى، يا به علل زمينى و طبيعى مرتبط بوده و موجبنابودى بشر گرديده، مىتوان به نظريه جالبى اشاره كرد كه در بين فرهنگها و معتقدات ملل باستان يونان، مصر، هندوستان وحتى قبايل سرخپوست امريكا رايج بوده است. اين نظريه علت اصلى وقوع حوادث هولناك را خود بشر و گسترش تمدن اودانسته و معتقد است كه بشر رشد غيرعادى در علوم و تكنولوژى داشته ولى از امكانات فنى و نيروهاى علمى خود در جهتمثبت استفاده نكرده است. بنابراين كنترل نيروهاى مخرب را از دست داده، كه نهايتا همين نيروها موجبات نابودى ناگهانى بشررا فراهم آوردهاند. به طور مثال، قبايل سرخ پوست هوپى معتقدند كه در زمانهايى بسيار دور جنگ سختى در گرفته بود كه ازوقايع آن جز چند نكته و خاطره كوچك چيزى برجاى نمانده است. در افسانههاى اين قوم از شهرهاى بزرگ و تمدنهاىپيشرفتهاى ياد شده كه به قول آنان به علت گسترش حس زيادهطلبى و عدم توانايى كنترل آن جنگهاى سختى در گرفت و درنتيجه تمدنشان به نابودى كشيده شد . همچنين درباره چگونگى نابودى شهرهاى بزرگ آمده است كه با به كار بردن «پاتووتا» (سوپر بمبافكن) هاى پرنده، شهرها منهدم شدند و جنگها نيز زمانى به پايان رسيدند كه تفاوتى بين خشكى و درياها ديدهنشد. همه چيز حتى شهرهاى باشكوه، پاتووتاهاى پرنده و گنجهاى ارزشمندشان با شيطان در آميختند و به اعماق اقيانوسهافرو رفتند ... .» ر.ك: همان، ص 252 و .253 «~ 52. Hopi ~» .53 چارلز برليتز، پيشين، ص .182 .54 يكى از آثار بابلى كه در آن به اندازههاى كشتى اشاره شده، طول آن را ششصد ذراع، ارتفاع و عرض آن را شصت ذراع ذكركرده است. در يكى از آثار اين قوم، ابعاد محيرالعقول ديگرى ذكر شده و عرض و طول كشتى را به اندازه پنج استاديون«~ (Stadion) ~» (واحد طول برابر 600 پاى يونانى و معادل 185 متر) طرح كرده است. البته ارائه اين ابعاد حيرتانگيز از يك كشتىدر ميان بابليان احتمالا به سيستم حساب و شمارش آنها كه بر اساس ضرايب عدد دوازده استوار بوده، مربوط مىشود. جالباست بدانيم كه در اواخر قرن هفدهم ايزاك نيوتون، رياضىدان و دانشمند معروف، توانست طى يك سرى محاسبات رياضىابعاد كشتى را به ميزان 92/611 فوت طول، 24/85 فوت عرض، 56/51 فوت ارتفاع (از صفحات ته كشتى تا دكل بالايى آن) تعيين كرده، وزن خالى آن را 58/18231 تن اندازهگيرى كند. ر.ك: همان، ص 163 و .169 .55 به استناد افسانههاى چندگانه ملل و قبايل سراسر جهان، تعداد كوههايى كه كشتى پس از آرام شدن توفان بر آن قرار مىگيردتا پنجاه عدد رسيده است. برخى از اين كوهها ناشناختهاند و فقط نام و نشانى در افسانهها دارند و يا نام قديمىشان با گذشتاعصار تغيير كرده است، در حالى كه بعضى از آنها نيز شناخته شده هستند. از سويى افسانههاى فردى يا قومى مربوط به توفانكه رهبران آنها از جمله ناجيان چنين سيلابهاى مهيبى به شمار مىرفتهاند، به يكصد عددنيز بالغ مىشوند. ر.ك: همان، ص .240 .56 جان الدر، باستانشناسى كتاب مقدس، ترجمه سهيل آذرى (چاپ اول، انتشارات نور جهان، 1335) ص .33 .57 ر.ك: همان، ص 34؛ ادوارد شىيرا، الواح بابل، ترجمه على اصغر حكمت، (چاپ اول، انتشارات ابن سينا، 1341) ص 191 و .192 «~ 58. Edward Chiera ~» .59 ر.ك: ادوارد شىيرا، پيشين، ص 193 و .194 «~ 60. HowardTeeple ~» .61 ر.ك: چارلز برليتز، پيشين، ص .226
وحى در عهد عتيق [h=3]كتاب: وحى در اديان آسمانى، ص 177[/h] [h=3]نويسنده: ابراهيم امينى[/h] كلمه وحى در عهد عتيق زياد تكرار شده است از باب نمونه: «وحى كلام خداوند درباره اسرائيل قول خداوند است كه آسمانها را گسترانيد و بنياد زمين را نهاد و روح انسان را در اندرون او ساخت» .[SUP] (1) [/SUP] «وحى كلام خداوند درباره اسرائيل به واسطه ملاكى.خداوند مىگويد كه: «شما را دوست داشتهام .» اما شما مىگوييد: «چگونه ما را دوست داشته» .[SUP] (2) [/SUP] «وحى درباره نينوى: «كتاب رؤياى ناحوم القوشى يهوه خداى غيور و انتقام گيرنده است»» .[SUP] (3) [/SUP] «وحى درباره دمشق: «اينك دمشق از ميان شهرها برداشته مىشود و توده خراب خواهد شد»» .[SUP] (4) [/SUP] «وحى درباره مصر: «اينك خداوند برابر تيزرو سوار شده به مصر مىآيد و بتهاى مصر از حضور وى خواهد لرزيد و دلهاى مصريان در اندرون ايشانگداخته خواهد شد»» .[SUP] (5) [/SUP] «وحى درباره موآب: «زيرا كه در شبى عارموآب خراب و هلاك شده است.زيرا در شبى قيرموآب خراب و هلاك شده است»» .[SUP] (6) [/SUP] «وحى درباره صور: «اى كشتىهاى تركيش و لوله نماييد، زيرا كه به حدى خراب شده است كه نه خانهاى نه مدخلى باقى مانده»» .[SUP] (7) [/SUP] «و به يادآور كه چگونه وقتى كه من و تو با هم از عقب پدرش اخاب سوار مىبوديم خداوند اين وحى را درباره او فرمود.خداوند مىگويد: «هر آينه خون نابوت و خون پسرانش را ديروز ديدم. «و خداوند مىگويد: «كه در اين ملك به تو مكافات خواهم رسانيد پس الآن او را بردار و به موجب كلام خداوند او را در اين ملك بينداز»» .[SUP] (8) [/SUP] [h=3]وحى زبانى[/h] از بعض آيات كتب عهد عتيق استفاده مىشود كه وحى خدا به موسى و ديگر پيامبران وحى زبانى بوده است.لفظ كلام خداوند، و خدا فرمود، و خدا متكلم شد، و خداوند مىگويد، و كلام خدا را بشنويد، و كلام خدا بر من نازل شده، و خدا به موسى خطاب كرد، و با تو سخن خواهم گفت، و ديگر الفاظ مانند اينها زياد تكرار شده است. «خداوند با شما از ميان آتش متكلم شد و شما آواز كلمات را شنيديد، ليكن صورتى نديديد بلكه فقط آواز را شنيديد» . [SUP] (9) [/SUP]«خدا از ميان بوته به وى ندا در داد و گفت: «اى موسى! اى موسى!» گفت: «لبيك. «گفت:» بدينجا نزديك ميا! نعلين خود را از پاىهايت بيرون كن! زيرا مكانى كه در آن ايستادهاى زمين مقدس است، و گفت من خداى پدرت و خداى ابراهيم و خداى اسحاق و خداى يعقوب. «آن گاه موسى روى خود را پوشانيد زيرا ترسيد كه به خدا بنگرد» .[SUP] (10) [/SUP] «وحى كلام خداوند بر زمين حدراخ نازل مىشود و دمشق محل آن مىباشد» .[SUP] (11) [/SUP] «و خدا به موسى خطاب كرده وى را گفت: «من يهوه هستم و با ابراهيم و اسحاق و يعقوب به نام خداى قادر مطلق ظاهر شدم، ليكن به نام خود يهوه نزد ايشان معروف نگشتم» .[SUP] (12) [/SUP] «و در آنجا با تو ملاقات خواهم كرد و از بالاى تخت رحمت از ميان دو كروبى كه بر تابوت شهادت مىباشند با تو سخن خواهم گفت، درباره همه امورى كه به جهت بنى اسرائيل تو را امر خواهم فرمود» .[SUP] (13) [/SUP] «پس خداوند موسى را خطاب كرده گفت: «هفتاد نفر از مشايخ بنى اسرائيل كه ايشان را مىدانى كه مشايخ قوم و سروران آنها مىباشند نزد من جمع كن»» .[SUP] (14) [/SUP] «اين است كلامى كه از جانب خداوند به ارميا نازل شده، گفت: «كلام اين عهد را بشنويد و به مردان يهودا و ساكنان اورشليم بگوييد» .»[SUP] (15) [/SUP]«دست خداوند در آنجا بر من نهاده شد و او مرا گفت برخيز و به هامون بيرون شو كه در آنجا با تو سخن خواهم گفت.»[SUP] (16) [/SUP] و صدها آيه ديگر از اين قبيل كه ظهور دارند كه وحى خدا به موسى به صورت تكلم بوده است . در تلمود مىنويسد: «شالوده و اساس ايمان دانشمندان يهود اين است كه خداوند اراده و خواست خود را به وسيله سخنگويان كه پيغمبر خوانده شدهاند به انسانها اطلاع داده است .»[SUP] (17) [/SUP] [h=3]فرشته وحى[/h] در بعض آيات تورات نام فرشته هم به ميان آمده است. «و فرشتهاى كه با حق تكلم مىنمود برگشته مرا مثل شخصى كه از خواب بيدار شود بيدار كرد...و من توجه نموده فرشته را كه با من تكلم مىنمود خطاب كرده گفتم: «اى آقايم اينها چه مىباشد. «و فرشتهاى كه با من تكلم مىنمود مرا جواب داد و گفت: «آيا نمىدانيد اينها چيست؟ «گفتم:» نه اى آقايم. «او در جواب من گفت: «اين است كلامى كه خداوند به زربابل مىگويد.نه به قدرت و نه به قوت بلكه به روح من» .»[SUP] (18) [/SUP] «زيرا فرشته من پيش روى تو مىرود و تو را به اموريان و حنيان و فرزيان و كنعانيان و حويان و يبوسيان خواهد رسانيد و ايشان را هلاك خواهم ساخت.»[SUP] (19) [/SUP] «آن فرشته كه مرا از هر بدى خلاصى داده اين دو پسر را بركت دهد.»[SUP] (20) [/SUP]«و چون من دانيال رؤيا را ديدم و معناى آن را طلبيدم ناگاه شبيه مردى نزد من بايستاد و آوازى آدمى را از ميان نهر اولاى شنيدم كه ندا كرده مىگفت: «اى جبرائيل! اين مرد را از معناى اين رؤيا مطلع ساز!»»[SUP] (21) [/SUP] «چون هنوز در دعا متكلم مىبودم آن مرد جبرائيل كه او را در رؤياى اول ديده بودم به سرعت پرواز نموده به وقت هديه شام نزد من رسيد و مرا اعلام نمود و با من متكلم شده گفت : «اى دانيال! الآن من بيرون آمدهام تا تو را فطانت و فهم بخشم» .»[SUP] (22) [/SUP] [h=3]هدف وحى در عهد عتيق[/h] در كتاب عهد عتيق براى وحى دو هدف مهم ديده مىشود: هدف اول ابلاغ احكام و وظائف شريعت؛ دوم نجات بنى اسرائيل از فرعون و فرعونيان. «پس الآن اى اسرائيل فرائض و احكامى را كه من به شما تعليم مىدهم تا آنها را به جا آوريد بشنويد تا زنده بمانيد و داخل شده زمينى را كه يهوه خداى پدران شما به شما مىدهد به تصرف آوريد.بر كلامى كه من به شما امر مىفرمايم چيزى ميفزاييد و چيزى از آن كم منماييد تا اوامر يهوه خداى خود را كه به شما امر مىفرمايم نگاه داريد.»[SUP] (23) [/SUP] «اينك چنان كه يهوه خدايم مرا امر فرموده است فرائض و احكام به شما تعليم نمودم تا در زمينى كه شما داخل شده به تصرف مىآوريد چنان عمل نماييد.»[SUP] (24) [/SUP] «و عهد خود را كه شما را به نگاه داشتن آن مأمور فرمود براى شما بيان كرد، يعنى ده كلمه را و آنها را بر لوح و سنگ نوشت.و خداوند مرا در آن وقت امر فرمود كه فرائض و احكام را به شما تعليم دهم تا آنها را در زمينى كه براى تصرفش به آن عبور مىكنيد به جا آوريد .»[SUP] (25) [/SUP] «و خداوند گفت هر آينه مصيبت قوم خود را در مصر ديدم و استغاثه ايشان را از دست سركاران ايشان شنيدم، زيرا غمهاى ايشان را مىدانم و نزول كردم تا ايشان را از دست مصريان خلاصى دهم.»[SUP] (26) [/SUP] «روح خداوند يهوه بر من است، زيرا خداوند مرا مسح كرده است تا مسكينان را بشارت دهم و مرا فرستاده تا شكسته دلان را التيام بخشم.»[SUP] (27) [/SUP] [h=3]كيفيت وحى در عهد عتيق[/h] در بيان كيفيت وحى الفاظى مانند تجلى خداوند، كشف خداوند ديده مىشود: «خدا، خدا، يهوه تكلم مىكند و زمين را از مطلع آفتاب تا به مغربش مىخواند.از صهيون كه كمال زيبايى است خدا تجلى نموده است.خداى ما مىآيد و سكوت نخواهد نمود.»[SUP] (28) [/SUP] «و يك روز قبل از آمدن شأول خداوند بر سموئيل كشف نموده گفت مثل اين وقت شخصى را از زمين بنيامين نزد تو مىفرستم او را مسح نما تا بر قوم من اسرائيل رئيس باشد.»[SUP] (29) [/SUP] «اينك خداوند يهوه با قدرت مىآيد و بازوى وى برايش حكمرانى مىنمايد.اينك اجرت با وى است و عقوبت وى پيش روى او مىآيد.»[SUP] (30) [/SUP] «در حال، خداوند بر سر او ايستاده مىگويد: «من هستم يهوه خداى پدرت ابراهيم و خداى اسحاق» .»[SUP] (31) [/SUP] «دست خداوند بر من فرود آمده مرا در روح خداوند بيرون برد و در هموارى قرارداد و آن از استخوانها پر بود.»[SUP] (32) [/SUP] «و در آنجا مذبحى بنا نمود و آن مكان را ايل بيت ايل ناميد، زيرا در آنجا خدا بر وى ظاهر شده بود.»[SUP] (33) [/SUP] از بعض آيات استفاده مىشود كه وحى را خداوند بر زبان پيامبر القاء مىكند و با زبان او سخن مىگويد. «خدا به موسى گفت: «و بدو سخن خواهى گفت و كلام مرا به زبان وى القاء خواهى كرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آنچه بايد شما را خواهم آموخت» .»[SUP] (34) [/SUP] «روح خداوند به وسيله من متكلم شد و كلام او بر زبانم جارى گرديد.»[SUP] (35) [/SUP] «و خداوند به من گفت آنچه گفتند نيكو گفتند.نبى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهم گفت.»[SUP] (36) [/SUP]«و خداوند به من گفت: «اينك كلام خود را در دهان تو نهادم» .»[SUP] (37) [/SUP] [h=3]حوادث فوق العاده به هنگام وحى[/h] از بعض آيات كتاب مقدس استفاده مىشود كه به هنگام وحى حوادث فوق العادهاى به وقوع مىپيوسته است: «و جميع اقوام رعدها و زبانهاى آتش و صداى كرنا و كوه را كه پر از دود بود ديدند، و چون قوم اين را بديدند لرزيدند و از دو بايستادند و به موسى گفتند تو به ما سخن بگو و خواهيم شنيد، اما خدا به ما نگويد مبادا بميريم.»[SUP] (38) [/SUP] «و واقع شد در روز سوم به وقت طلوع صبح كه رعدها و برقها و ابر غليظ بر كوه پديد آمد و آواز كرناى بسيار سخت به طورى كه تمامى قوم كه در لشگرگاه بودند بلرزيدند و موسى قوم را براى ملاقات خدا از لشگرگاه بيرون آورد و در پايان كوه ايستاد و تمامى كوه سينا را دود فرو گرفت، زيرا خداوند در آتش بر آن نزول كرد و دودش مثل دود كوره بالا مىشد و تمام كوه سخت متزلزل گرديد.»[SUP] (39) [/SUP] [h=3]شرط قابليت در وحى[/h] در تلمود مىنويسد: «يك نظريه كه مورد توجه و تأييد فيلسوفان يهود در دورانهاى بعدى قرار گرفته و حاكى از اين است كه نبوت هديهاى نيست كه از طرف خداوند به طور دلخواه به عدهاى از اشخاص عطا شود، بلكه حد اعلاى يك آمادگى و تجهيز عقلانى و فكرى استثنايى است كه انسان مىتواند به آن نائلگردد، در تلمود نيز يافت مىشود.مراحل مختلفى كه منجر به كسب مقام نبوت مىشود به قرار زير نامبرده شده است: «زيركى و چابكى براى انسان پاكى مىآورد، پاكى باعث طهارت مىشود.طهارت به پرهيزگارى منجر مىگردد، پرهيزگارى به انسان قدوسيت مىبخشد، قدوسيت آدم را متواضع و فروتن مىكند، تواضع و فروتنى ترس از خطاكارى را در دل انسان مىپرورد، ترس از خطاكارى سبب پارسايى و ديندارى مىشود.و پارسايى و ديندارى شخص را داراى روح القدس مىكند.» (ميشنا سوطا، 9: 15) علاوه بر كيفيات اخلاقى فوق الذكر شرائط ديگرى نيز براى رسيدن به مقام نبوت لازم و اساسى است: «ذات قدوس متبارك شنحيناى خود را فرود نمىآورد مگر بر شخصى كه دلير و ثروتمند و دانا و فروتن باشد.» «شنحينا قرار نمىگيرد مگر بر انسانى كه عاقل و دانشمند و دلير و ثروتمند و بلند اندام باشد.» (شبات، 92 الف) علاوه بر اين، انحراف از كمال اخلاقى اين اثر را دارد كه عطيه نبوت را براى هميشه و يا به طور موقت از انسان مىگيرد و آن را از بين مىبرد. «اگر پيغمبرى تكبر كند نبوت از وى دور مىشود، و اگر او عصبانى و خشمگين شود نيز نبوت او را ترك مىگويد.» (پساحيم، 66 ب)[SUP] (40) [/SUP] [h=3]وحى و نبوت در بت پرستان[/h] در تلمود مىنويسد: «از آنجا كه ملت اسرائيل امانت دار وحى و الهام الاهى بود بالطبع افرادى از اين قوم به عنوان پيامبران خدا برگزيده شدند، ليكن اين امر تنها به ايشان اختصاص نداشت. «هفت پيغمبر براى بت پرستان نبوت كردند، و ايشان عبارت بودند از بيلعام، بعور پدر بيلعام، ايوب و چهار دوست او. (باوابترا، 15ب) عدالت الاهى ايجاب كرد كه خدا در ميان بت پرستان نيزسخنگويان و پيغمبرانى داشته باشد.درباره اين آيه: «آفريدگارى كه اعمالش كامل مىباشد، زيرا كه همه طريقتهاى او انصاف است.» (سفر تثنيه، 32: 4) ميدراش چنين تفسيرى كرده است: «ذات قدوس متبارك براى ملل جهان جاى بهانهاى باقى نگذاشت كه در جهان آينده به او اعتراض كنند و بگويند: تو ما را از خود دور ساختى.او چه كرد؟ همان طور كه پادشاهان و دانشمندان و پيغمبرانى را براى ملت اسرائيل برآورد همان گونه نيز نظير چنين افرادى را براى ساير ملل جهان برگزيد.همان طور كه موسى بر اسرائيل گماشت، به همان گونه نيز بيلعام را پيغمبر بت پرستان قرار داد (تا آنها را به راه راست هدايت كند) . (بميدبار ربا، 20: 1) ليكن هرگز تصور نشده است كه وحى الاهى بر پيغمبران بت پرستان و بر انبياى يهود به يك ميزان نازل شده باشد.از آنجا كه پيغمبران يهود در درجه عالىترى از فضائل اخلاقى قرار داشتند به همان نسبت نيز مقام نبوت ايشان نيز والاتر بود.چون در تورات گفته شده است كه: «خداوند به اوى منسلخ ـ«~ Avimlekh ~»سلطان فلسطينيان در رؤياى شبانه آشكار شد.» (سفر تكوين، 20: 3) لذا چنين نتيجه گرفته شده است كه «ذات قدوس متبارك فقط در ساعتى از شبانه روز خود را بر انبياى بت پرستان عيان مىسازد كه در آن ساعت مردم از يكديگر جدا مىشوند.بين انبياى اسرائيل و پيغمبران بت پرستان چه تفاوتى وجود دارد؟ تمثيل: پادشاهى با دوست خود در طالارى نشسته، و پردهاى آنها را از يكديگر جدا ساخته بود. هر وقت كه پادشاه مىخواست با دوست خود صحبت كند پرده را به كنار مىزد و با وى سخن مىگفت. (به همين گونه خداوند با انبياى اسرائيل بدون پرده و آشكار را متكلم مىشد.اما وقتى كه مىخواست با پيغمبران بت پرستان صحبت كند پرده را به كنار نمىزد، بلكه از پشت آن با ايشان سخن مىگفت.» [SUP] (41) [/SUP]باز هم در تلمود مىگويد: «از تمام پيغمبران يهود موسى بزرگتر و ممتازتر بوده و براى خود مقام مخصوصى دارد» بين موسى و ساير پيغمبران چه تفاوتى بود؟ ساير پيغمبران نور جلال الاهى را از وراى نه جام«~ specularia ~»مىديدند، در صورتى كه موسى آن را تنها از وراى يك جام مىديد.ساير پيغمبران آن نور را از وراى شيشه كدر مىديدند، در صورتى كه موسى آن را از وراى شيشه شفاف مىديد.» (ويقرا ربا 1: 14) در نتيجه موسى پيام الاهى را بيش از ساير پيغمبران درك مىكرد، و تقرب او به درگاه خدا زيادتر از تقرب ديگران بود.»[SUP] (42) [/SUP] پىنوشتها: 1.كتاب زكريا، باب دوازدهم، آيه 1 ـ .2 2.كتاب ملاكى، باب اول، آيه 1 ـ .2 3.كتاب ناحوم نبى، باب اول، آيه .1 4.كتاب اشعيا، باب هفدهم، آيه .1 5.كتاب اشعيا، باب نوزدهم، آيه .1 6.كتاب اشعيا، باب پانزدهم، آيه 1 ـ .2 7.كتاب اشعيا، باب بيست و سوم، آيه .1 8.كتاب پادشاهان روم، باب نهم، آيه 25 تا .27 9.سفر تثنيه، باب چهارم، آيه .13 10.سفر خروج، باب سوم، آيه .5 11.كتاب زكريا، باب نهم، آيه .10 12.سفر خروج، باب ششم، آيه 2 ـ .3 13.سفر خروج، باب بيست و پنجم، آيه .23 14.سفر اعداد، باب يازدهم، آيه .17 15.كتاب ارميا، باب يازدهم، آيه 1 ـ .2 16.كتاب حزقيال، باب سوم، آيه .23 17.تلمود، فصل چهارم. 18.كتاب زكريا، باب چهارم، آيه 1 ـ 2 ـ 5 ـ .6 19.سفر خروج، باب بيست و سوم، آيه .23 20.سفر پيدايش، باب چهل و هشتم، آيه .17 21.كتاب دانيال، باب هشتم، آيه .16 22.كتاب دانيال، باب نهم، آيه 22 ـ .23 23.سفر تثنيه، باب چهارم، آيه 1 ـ .2 24.سفر تثنيه، باب چهارم، آيه .5 25.سفر تثنيه، باب چهارم، آيات 13 ـ .15 26.سفر خروج، باب سوم، آيه 5 ـ .8 27.كتاب اشعيا، باب شصت و يكم، آيه .1 28.كتاب فرامير، فرمور پنجاهم، آيه 1 ـ .3 29.سموئيل، اول باب نهم، آيه .16 30.كتاب اشعيا، باب چهلم، آيه .10 31.سفر پيدايش، باب بيست و هشتم، آيه .13 32.كتاب حزقيال، باب سى و هفتم، آيه .1 33.سفر پيدايش، باب سى و پنجم، آيه .7 34.سفر خروج، باب چهارم، آيه .15 35.كتاب دوم سموئيل، باب بيست و سوم، آيه .3 36.سفر تثنيه، باب هجدهم، آيه 17 ـ .18 37.كتاب ارميا، باب اول، آيه .10 38.سفر خروج، باب بيستم، آيه 18 ـ .19 39.سفر خروج، باب نوزدهم، آيه 17 ـ .19 40.تلمود، فصل چهارم. 41.تلمود، فصل چهارم. 42.تلمود، فصل چهارم.
كتب اپوكريفايى عهد قديم [h=3]منبع: مجله هفت آسمان، شماره 5[/h] [h=3]نويسنده: عبد الرحيم سليمانى اردستانى[/h] [h=3]چكيده:[/h] نويسندگان بسيارى در طى زمانى طولانى مجموعهاى بزرگ را پديد آوردند كه عهد قديم خوانده مىشود. اين مجموعه، كتابهاى فراوان و همانندى را در بر مىگرفت. بدين جهت لازم دانستند كه كتابهاى قانونى اين مجموعه را از كتابهاى غيرقانونى جدا كنند. اما در بين معتقدان به اين مجموعه، اختلافاتى درباره كتابهاى رسمى و غيررسمى پديد آمد. اين نوشتار به معرفى كتابهاى اختلافى و نيز كتابهايى كه متفقا آنها را غيرقانونى مىدانند، مىپردازد . اهميت اين كتابها در اين است كه اولا بسيارى از آنها حاوى مضامين عرفانى و اخلاقى و حكمى ارزشمندىاند؛ ثانيا به درك كتابهاى قانونى و نيز تاريخ و انديشههاى دورهاى كه به آن اختصاص دارند، كمك مىكنند؛ و ثالثا برخى از آنها يگانه منبع تاريخ دورهاى از يهوديتند. [h=3]مقدمه[/h] كتاب مقدس مسيحيان دو بخش دارد: يكى عهد قديم، كه يهوديان هم آن را مقدس مىشمارند؛ و ديگرى عهد جديد، كه ويژه مسيحيان است. هر بخش شامل مجموعهاى از نوشتههاى مختلف است . اين بخشها دو ويژگى دارند كه در بسيارى از كتب مقدس ديگر ديده نمىشوند: يكى اينكه نوشتههاى متنوع اين دو مجموعه را به نويسندگان زيادى نسبت دادهاند؛ دوم اينكه اين دو مجموعه در طى مدت زمانى طولانى نوشته شدهاند؛ براى مثال مىگويند عهد قديم در طى قرنها و عهد جديد در طى حدود يك قرن نوشته شدهاند. از آنجا كه در اين دوره طولانى يا بعد از آن كتابهاى ديگرى نيز نوشته شدهاند كه با كتابهاى مجموعه فوق شباهت دارند، لازم بود كه در زمانى، كتابهاى اين مجموعه رسمى و قانونى و كتابهاى ديگر غيرقانونى اعلام شوند. طبيعى بود كه بين گرايشهاى مختلف پيرو اين دو كتاب، درباره تعداد كتابهاى قانونى و غيرقانونى اختلافاتى بروز كند. اين مسائل بحثى را با عنوان كتابهاى قانونى و غيرقانونى[SUP] (1) [/SUP]مطرح كرده است. گفتيم كه يهوديان و مسيحيان مجموعه عهد قديم را مقدس و معتبر مىشمارند. از سوى ديگر، سه گرايش عمده مسيحيت، يعنى كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان، افزون بر اختلافات ديگر، درباره كتابهاى قانونى و غيرقانونى عهد قديم نيز اختلاف داشتهاند. قبل از اينكه از اختلاف اين چهار گروه در اين مسئله سخن بگوييم، كتابهاى مربوط به عهد قديم را دستهبندى مىكنيم . از عهد قديم دو نسخه مهم قديمى در دسترس است: يكى به زبان اصلى، يعنى عبرى، و ديگرى به زبان يونانى، كه به ترجمه «سبعينيه»[SUP] (2) [/SUP]معروف است. گفته مىشود كه در قرن سوم قم، عدهاى از يهوديان، به دستور بطلميوس فيلادلفوس، حاكم مصر، مأموريت يافتند كه كتاب عهد قديم را به يونانى ترجمه كنند. از آنجا كه تعداد اين افراد بيش از هفتاد نفر بود، اين ترجمه به «سبعينيه» معروف شد.[SUP] (3) [/SUP] البته اين داستان تنها در «نامه اريستياس» ، كه در قرن دوم قم نوشته شده (و در اين نوشتار از آن بحث خواهد شد)، آمده است.[SUP] (4) [/SUP] تفاوت اين دو نسخه در اين است كه برخى از كتابهاى نسخه يونانى در نسخه عبرى وجود ندارند . افزون بر اين برخى از كتابها در نسخه يونانى مفصلترند. مسيحيان اوليه كه در محيطى يونانى زبان مىزيستند، به نسخههاى يونانى عهد قديم، و بهخصوص نسخه سبعينيه، مراجعه مىكردند. بعدا ترجمههايى از عهد قديم به زبان لاتينى صورت گرفتند كه بر اين نسخهها متكى بودند.[SUP] (5) [/SUP] معروفترين اين ترجمهها، ترجمه موسوم به «ولگات»[SUP] (6) [/SUP]است كه در قرن چهارم بهدست جروم[SUP] (7) [/SUP]قديس و به دستور پاپ داماسيوس[SUP] (8) [/SUP]و به منظور پايان دادن به اختلافات ترجمههاى قديم لاتينى، انجام شد. اين ترجمه نيز بيشتر بر نسخه سبعينيه متكى است، [SUP] (9) [/SUP]و بنابراين نسبت به نسخه عبرى اضافاتى دارد. تلقى مسيحيان از عهد قديم همين نسخه متكى بر ترجمه سبعينيه بود، تا اينكه پروتستانها به نسخه عبرى رجوع كردند و فقط كتابهاى موجود در آن را قانونى شمردند. در مقابل، كليساى كاتوليك در شوراى «ترنت»[SUP] (10) [/SUP] (در سال 1546 م.)، همه كتابهاى موجود در نسخه ولگات را، به استثناى سه كتاب (اول و دوم اسدراس [عزرا] و دعاى منسى)، قانونى شمرد.[SUP] (11) [/SUP] اعتقاد كليساى ارتدوكس در اين باره شبيه كليساى كاتوليك بود، با اين تفاوت كه چند كتاب ديگر را هم قانونى مىشمرد.[SUP] (12) [/SUP] اين را بايد بيفزاييم كه كتابهاى ديگرى نيز در رابطه با عهد قديم وجود دارند كه در هيچ يك از اين نسخهها موجود نيستند. با توجه به بحث قانونى و غيرقانونى، و نيز با توجه به چهار گروهى كه عهد قديم را معتبر مىدانند ـ يعنى يهوديان و سه گرايش مسيحيت ـ اين مجموعه به سه قسمت تقسيم مىشود: .1 كتابهايى كه همه اين گروهها، بدون اختلاف، قانونى مىدانند؛ اينها كتابهاى موجود در نسخه عبرى عهد قديمند. عنوان «قانونى»[SUP] (13) [/SUP]به طور مطلق براى اين دسته از كتابها به كار مىرود. .2 كتابهايى كه برخى از اين گروهها قانونى مىشمرند؛ اينها عبارتند از كتابهايى كه تنها در ترجمه سبعينيه موجودند. اين كتابها را دو گروه كاتوليك و ارتدوكس قانونى مىدانند، اما يهوديان و پروتستانها چنين عقيدهاى ندارند. پروتستانها براى اين مجموعه عنوان «اپوكريفا»[SUP] (14) [/SUP]را به كار بردند. اين واژه در اصل يونانى به معناى «مخفى و پوشيده» بود، ولى در انگليسى رايج به معناى «چيزى كه كنار گذاشته مىشود» به كار مىرود.[SUP] (15) [/SUP] در مقابل پروتستانها، كاتوليكها عنوان «قانون ثانوى» [SUP] (16) [/SUP]را براى اين مجموعه برگزيدند كه به قانونى بودن اين كتابها، هر چند در رتبه دوم، اشاره داشت. آنها به كتابهاى موجود در نسخه عبرى عنوان «قانونى اولى»[SUP] (17) [/SUP]را دادند.[SUP] (18) [/SUP] .3 كتابهايى كه هيچ يك از اين گروهها قانونى نمىدانند؛ اين مجموعه، كه در هيچ يك از اين نسخهها موجود نيستند، عنوان «سوداپيگرافا»[SUP] (19) [/SUP]يا «مجعول العنوان» را به خود گرفته است. كاتوليكها، كه نام «اپوكريفا» را براى دسته دوم قبول ندارند، اين نام را براى اين دسته از كتابها به كار مىبرند.[SUP] (20) [/SUP] معرفى اجمالى كتابهاى دسته دوم و سوم و بحث از موضوع، تاريخ نگارش و نويسنده آنها موضوع اين نوشتار است. [h=3]الف) كتابهاى اپوكريفايى[SUP] (21) [/SUP]يا قانونى ثانوى عهد قديم[/h] سه گروه مسيحى فوق، در نامگذارى و ترتيب اين كتابها با هم اختلاف دارند. به طور كلى اين مجموعه هيجده عنوان رادربرمى گيرد كه هنگام طرح هر يك از آنها به اختلافات نيز اشاره مىشود. .1 كتاب طوبيت[SUP] (22) [/SUP] كتاب طوبيت سرگذشت زندگى فردى يهودى به همين نام است. در حدود هشت قرن قم، ده سبط بنىاسرائيل، كه كشور اسرائيل را در شمال منطقه فلسطين تشكيل داده بودند، اسير و به نينوا برده مىشوند . در اين هنگام فردى به نام طوبيت سركردگى اين قوم اسير را به عهده مىگيرد و خود را وقف خدمت به ايشان مىكند و در اين راه زيانهاى زيادى را متحمل مىشود. او با قبول خطر مجازات سنگين پادشاه، شبانه جنازههاى قوم خود را به خاك مىسپارد و در اين راه حتى بينايى خود را از دست مىدهد. از سوى ديگر، در ميان اسباط جنوبى بنى اسرائيل، كه در احمتا (اكباتان، همدان) در اسارت به سر مىبردند، دخترى به نام ساره مىزيست كه شيطان او را آزار مىداد؛ بهگونهاى كه هفت بار ازدواج كرد و هر بار، در شب زفاف، همسر او از دنيا مىرفت. اين دو فرد در يك زمان دست به سوى خدا بلند مىكنند و از او مىخواهند آنها را از غم و گرفتارى برهاند و خدا دعاى هر دو را مستجاب مىكند. خداوند فرشته خود، رافائيل، را به يارى مىفرستد . طوبيت پسر خود، طوبيا، را به مأموريتى در سرزمين ماد روانه مىكند و رافائيل به صورت يك انسان وى را همراهى و راهنمايى مىكند. طوبيا در مسير خود، با راهنمايى رافائيل، به منزل ساره مىرود و با تأكيد رافائيل با وى ازدواج مىكند و شيطان را از او دور مىسازد و در اموال پدرش شريك مىشود. پس از بازگشت از اين مأموريت، با راهنمايى رافائيل، چشم پدر خود را شفا و او را از غم و غصه نجات مىدهد. وقايع اين كتاب به حدود قرن هشتم ق م مربوط مىشود.[SUP] (23) [/SUP] هر چند در خود كتاب شواهدى دال بر تاريخى بودن آن وجود دارد و براى مثال، اسامى اشخاص و مكانهايى تاريخى در آن آمده است (و همين امر باعث شده كه برخى از تحليلگران پيشين، آن را تاريخى به حساب آورند)، در واقع يك داستان تخيلى بيش نيست.[SUP] (24) [/SUP] خطاهاى فراوانى از نظر تاريخى در آن وجود دارد كه نشان مىدهد نويسنده، آن منطقه و افراد تاريخى را نمىشناخته است؛ اين امر تاريخى بودن كتاب را زير سؤال مىبرد.[SUP] (25) [/SUP] محققان بر اين باورند كه اين كتاب در قرن دوم قم[SUP] (26) [/SUP] (حدود سال 180 قم)، در فلسطين، به يكى از زبانهاى سامى، و احتمالا آرامى، نوشته شده است؛ [SUP] (27) [/SUP]لذا از آن جا كه طوبيت، كه قهرمان داستان است، در قرن هشتم قم مىزيسته است، خود وى نويسنده اين كتاب نيست و نويسنده واقعى آن ناشناخته است. در واقع اين كتابى است داستانى و تخيلى كه براى تقويت ايمان قوم و اين كه خدا در همه حال همراه و ياور پارسايان است نگاشته شده است.[SUP] (28) [/SUP] اين كتاب را كاتوليكها و ارتدوكسها قانونى (ثانوى) مىشمارند.[SUP] (29) [/SUP] .2 كتاب يهوديت[SUP] (30) [/SUP] كتاب يهوديت داستان يك زن پارساى يهودى است كه با فداكارى و نيرنگ، فرمانده سپاه دشمن را به قتل مىرساند و قوم خود را نجات مىدهد. به گفته اين كتاب، نبوكدنصر (بختنصر)، كه قصد كشورگشايى و حكومت بر سراسر منطقه را دارد، اليفانا را با سپاهىگران به سوى اين نواحى گسيل مىدارد. اليفانا پس از فتح و غارت بسيارى از مناطق، به دروازههاى يهوديه مىرسد. كاهن اعظم يهوديه به مردم دستور مقاومت مىدهد. وى از مردم شهرى كه درگلوگاه يهوديه، بر فراز كوه، قرار داشت مىخواهد كه مانع از ورود دشمن به كشور شوند. هنگامى كه سپاهيان نبوكدنصر با مقاومت مردم اين شهر روبهرو مىشوند، شهر را محاصره مىكنند و چاههاى آب آن را در اختيار مىگيرند. پس از مدتها مقاومت، وقتى قوم در معرض هلاكت است و مىخواهد تسليم شود، زنى پارسا و زيباروى، به نام يهوديت، براى نجات شهر، نقشهاى را به بزرگان شهر پيشنهاد مىكند. او با موافقت بزرگان شهر لباس زيبا مىپوشد و خود را مىآرايد و به سپاه دشمن نزديك مىشود و چنين وانمود مىكند كه از شهر گريخته است و براى فرمانده لشكر خبرهايى دارد. او را نزد اليفانا مىآورند. فرمانده، كه مفتون جمال او شده است، علت گريزش از شهر را مىپرسد. يهوديت مىگويد: قوم من اگر خدا را اطاعت كنند خدا يارىشان مىكند، و تو نمىتوانى به آنها دستيابى، و اگر گناه كنند خدا رهايشان خواهد كرد؛ و چون به زودى آذوقه آنان پايان مىيابد، چهار پايان خود را مىكشند و قسمتهاى حرام آن را مىخورند و لذا خدا به آنها غضب مىكند و دستيابى بر ايشان براى تو راحت خواهد بود. من نزد شما مىمانم و راهها را نشانتان مىدهم، به شرط اينكه اجازه دهيد شبها به بيابان رفته، خدا را عبادت كنم. فرمانده با خواسته او موافقت مىكند و يهوديت در اردوگاه مىماند. در يكى از شبها، هنگامى كه يهوديت در خيمه با فرمانده مست تنها بود، سر او را جدا مىكند و به بهانه عبادت از اردوگاه خارج مىشود و خود را به شهر مىرساند. دشمن با كشته شدن فرمانده خود مىگريزد و شهر نجات مىيابد. در اين كتاب، درباره تاريخ زندگى نبوكدنصر و نيز اسامى افراد و مناطقى كه نامشان به ميان آمده است، خطاهاى زيادى وجود دارد و اين نشان مىدهد كه كتابى تاريخى نيست، بلكه صرفا داستان است.[SUP] (31) [/SUP] اين كتاب در حدود سال 150 قم [SUP] (32) [/SUP]اندكى پس از شروع انقلاب مكابيان، در فلسطين، به زبان عبرى، به دست نويسندهاى ناشناخته نوشته شده است. در اين زمان از يك طرف بيم هجوم دشمنان مىرفته و از طرف ديگر در ميان يهوديان گرايشهاى هلنيستى روبه گسترش بوده است. لذا نويسنده، اين كتاب را به منظور تشويق به مقاومت در برابر دشمنان و دورى از افكار بيگانه و پاىبندى به شريعت نگاشته است.[SUP] (33) [/SUP] اين كتاب را دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس قانونى (ثانوى) مىشمارند.[SUP] (34) [/SUP] .3 اضافات كتاب استر[SUP] (35) [/SUP] يكى از كتابهاى قانونى عهد قديم، كه در همه نسخهها موجود است، كتاب استر است. اين كتاب، مشتمل بر ده باب و درباره سرگذشت يك دختر يتيم يهودى به همين نام است كه در زمان اسارت بابلى همسر اخشورش (خشايارشا) مىشود و دين خود را مخفى مىكند. هنگامى كه هامان، وزير خشايارشا، او را به قتل عام يهوديان تحريك مىكند، استر دين خود را آشكار مىكند و يهوديان را نجات مىدهد. كتاب استر در نسخههاى غيرعبرى اضافاتى دارد كه بدين قرار است: .1 قبل از آغاز باب اول: مردخاى، كه فردى يهودى است، رؤيايى مىبيند و توطئهاى را براى خشايارشا كشف مىكند و مقرب درگاه او مىشود؛ .2 بعد از باب سوم، آيه 13: متن نامهاى كه خشايارشا به ايالتهاى مختلف مىفرستد و در آن دستور به قتل عام يهوديان مىدهد؛ .3 بعد از باب چهارم آيه 17: دو دعا از مردخاى و استر؛ .4 ابتداى باب پنجم: در آن جا كه استر خود را آماده مىكند تا نزد خشايارشا رفته، از او براى يهوديان طلب بخشش كند، نسخههاى غيرعبرى مفصلتر است؛ .5 باب هشتم، بعد از آيه 12: متن نامه ديگرى كه خشايارشا براى تمجيد و اكرام يهوديان به ايالات مختلف فرستاده است؛ .6 باب دهم، بعد از آيه 3: مردخاى روياى خود را تفسير مىكند. اين شش قسمت، كه در متن عبرى موجود نيست، در نسخه يونانى سبعينيه به صورت فوق الذكر آمده است، ولى در نسخههاى لاتينى، همه آن، به جز يك قسمت در پايان كتاب استر، يعنى بعد از باب دهم، آيه 3 آمده[SUP] (36) [/SUP]و اين باعث تشتت مطالب آن شده است.[SUP] (37) [/SUP] بنابراين نسخههاى عبرى و يونانى ده باب (عبرى 163 و يونانى 270 آيه) و نسخه لاتينى يازده باب دارند.[SUP] (38) [/SUP] گفته مىشود اين اضافات بين سالهاى 114 قم و 90 م، در اصل به زبان يونانى و به دست افراد مختلفى نوشته شده و بعدا به ترجمه سبعينيه افزوده شدهاند.[SUP] (39) [/SUP] برخى اصل چند مورد از اين اضافات را به زبان عبرى و اصل موارد ديگر را زبان يونانى مىدانند .[SUP] (40) [/SUP] درباره هدف نويسندگان اين اضافات عموما گفتهاند كه چون در كتاب استر، آن گونه كه در متن عبرى آمده، اسمى از خدا نيست و رنگ دينى ندارد، بنابراين خواستهاند كه بهاين كتاب رنگ دينى بدهند.[SUP] (41) [/SUP] اما برخى دو هدف ديگر را نيز افزودهاند: يكى اين كهداستان با تفصيل بيان شود و ديگر اينكه براى يهوديت جنبه دفاعى، به خود بگيرد.[SUP] (42) [/SUP] از آن جا كه اين اضافات در اصل عبرى موجود نيست، يهوديان و پروتستانها آن را قانونى نمىدانند، ولى نزد كاتوليكها و ارتدكسها از اعتبار قانونى ثانوى برخوردار است.[SUP] (43) [/SUP] .4 كتاب حكمت سليمان كتاب حكمت سليمان از كتابهاى حكمتآميز (همانند امثال و جامعه سليمان در مجموعه قانونى عهد قديم) است و از نظر محتوا مىتوان آن را به سه بخش كلى تقسيم كرد.[SUP] (44) [/SUP] بخش اول كتاب، كه پنج باب نخست را در برمى گيرد، به بيان مشى و سلوك ابرار و كفار مىپردازد و آن دو را با هم مقايسه مىكند. هدف نويسنده در اين بخش تثبيت ايمان يهود است و به يهوديان گوشزد مىكند كه درد و رنجى كه در راه ايمان با آن روبهرو مىشوند، زمينهساز سعادت اخروى آنهاست. او مردم را به انجام اعمال نيك تشويق مىكند و مىگويد با عمل نيك است كه نفس انسان جاودانه مىشود و نيز مىگويد كه دشمنان حكمت به عذاب مبتلا مىشوند . بخش دوم كتاب، كه از باب ششم تا آيه سوم از باب يازدهم را در برمىگيرد، از زبان حضرت سليمان به تمجيد از حكمت مىپردازد. در اين قسمت حاكمان به حكمت دعوت مىشوند، حكمت شخصيت مىيابد و با انسان ملاقات مىكند و به مثابه همسر مثالى انسان مىشود، و حكمت از زبان حضرت سليمان توصيف و مدح مىشود و براى نيل به آن دعا مىشود. بخش سوم (11: 4 تا 19: 22) به بيان عمل حكمت در تاريخ، از آدم تا موسى، در زمان موسى و ماجراى خروج از مصر، اقدامات حكمت براى بنىاسرائيل و عليه دشمنان آنها و... مىپردازد . نويسنده كتاب يك يهودى اسكندرانى است كه از زبان سليمان سخن مىگويد [SUP] (45) [/SUP]و دانشمندان احتمال مىدهند، بين قرن اول ق م تا قرن اول م نگاشته شده باشد.[SUP] (46) [/SUP] در اين كتاب، كه زبان يونانى نوشته شده و نفوذ انديشه يونانى در آن نمايان است، به جاى مفهوم يهودى رستاخيز ابدان، مفهوم افلاطونى جاودانگى ارواح مطرح شده است (3: 1ـ 19) ؛ به حكمت شخصيت داده شده (7: 21 تا 8: 21)[SUP] (47) [/SUP]و انديشه لوگوس و بسيارى از انديشههاى ديگر مشركان بيان شده است.[SUP] (48) [/SUP] برخى برآنند كه در ميان كتابهاى عهد قديم، اين كتاب به عقيده عهد جديد كه بر محبت استوار است، نزديكتر است؛ چون محبت را علت اصلى خلقت مىداند (11: 24ـ 26) .[SUP] (49) [/SUP] دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس براى اين كتاب اعتبار قانونى ثانوى قائلند. .5 كتاب حكمت يشوع بن سيراخ[SUP] (50) [/SUP] يكى از كتابهاى حكمتآميز، كه در ترجمه سبعينيه عهد قديم موجود است، كتاب حكمت يشوع بن سيراخ است. برخلاف كتاب حكمت سليمان، كه نفوذ انديشه يونانى در آن آشكار است، اين كتاب براى مقابله با هجوم اين انديشه و دفاع از كيان سنت يهودى نگاشته شده است. [SUP] (51) [/SUP]در اين كتاب بر عقايد و انديشههاى سنتى يهودى، از قبيل يگانگى خدا (36: 1ـ 5)، عالم مطلق بودن او (42: 18)، ابدى بودن او (18: 1)، مقدس بودن او (23: 9) عادل بودن او (35 : 12ـ 13) و رحمت او (2: 11و 48: 20 و 50: 19) تأكيد شده است. بعضى از محققان از برخى عبارات كتاب چنين برداشت كردهاند كه نويسنده به حيات پس از مرگ قائل نيست: [SUP] (52) [/SUP] اگر آنها كه زندهاند خدا را ستايش نكنند آيا مردگان او را خواهند ستود؟ مرده حمد خدا را نمىگويد، پس تنها زندگان خدا را ستايش خواهند كرد (17: 27ـ 28) . كتاب حكمت يشوع بن سيراخ تأكيد مىكند كه سرچشمه حكمت خداست و انسان در تمام امور بايد آن را سرلوحه زندگى خويش قرار دهد. اين كتاب مجموعه مفصلى از پندها و نصايح بسيار جامع است. بر دورى از همه گناهان و رذايل اخلاقى تأكيد شده و آفات و زيانهاى ابتلا به آنها به صورتى مفصل بيان شده است. تأكيد بر فضايل اخلاقى و انجام اعمال نيك در جاى جاى اين كتاب به چشم مىخورد. تأكيد بر ايمان و پارسايى و عمل به شريعت از ديگر امورى است كه در اين كتاب ديده مىشود. در پايان، مختصرى از فضايل و اعمال نيك انبياى بزرگ الهى آمده است. نويسنده اين كتاب، برخلاف بسيارى از كتابهاى عهد قديم، معلوم است: در عنوان مهمترين نسخههاى خطى و نيز در متن كتاب، نام يشوع بن سيراخ آمده است (50: 27 و 51: 30) .[SUP] (53) [/SUP]وى فردى يهودى است از فرقه فريسيان، [SUP] (54) [/SUP]كه در حدود سال 200 ق م در اورشليم مىزيسته است. او كتاب خود را حدود سال 180 ق م به زبان عبرى نوشته است. اصل عبرى كتاب، به جز پارههايى از آن كه در دهههاى اخير در مصر به دست آمده، در دست نيست و تنها ترجمه يونانى آن در اختيار است. اين كتاب را نوه يشوع بن سيراخ در حدود سال 132 ق م به يونانى برگردانده است. خود مترجم در مقدمهاى كه بر اين كتاب نوشته به اين مطالب اشاره كرده است. اهميت اين كتاب در اين است كه شواهد منحصر به فردى درباره ويژگى يهوديت و جامعه يهودى قبل از انقلاب مكابى به دست مىدهد. از اين كتاب برمى آيد كه جامعه يهودى در اين زمان دچار يك نظام طبقاتى بين فقير و غنى، قوى و ضعيف، مرد و زن و.. بوده است.[SUP] (55) [/SUP]دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس براى اين كتاب اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند.[SUP] (56) [/SUP] .6 كتاب باروك[SUP] (57) [/SUP] كتاب باروك با حوادثى مرتبط است كه پس از تخريب اول معبد و هنگام اسارت بابلى رخ داده است. اين كتاب مشتمل بر چند مطلب است. در ابتدا مقدمهاى تاريخى آمده كه چگونگى نگارش كتاب و نيز حوادثى را كه در كنار آن رخ داده، شرح مىدهد. پس از آن از زبان جمع به گناهان اعتراف مىكند؛ گويا گناهان قوم باعث بدبختى و فلاكت آن شده است. در پى اين اعتراف، به گريه و زارى و التماس به درگاه خداوند مىپردازد. سخنانى حكمتآميز و نيز حكمت درميان يهوديان در بخش بعدى به زبان شعر آمده است. تشجيع ساكنان اورشليم و پند و اندرز آنان بخش پايانى اين كتاب را تشكيل مىدهد.[SUP] (58) [/SUP] اين كتاب به باروك، منشى خاص دانيال (ارميا، 32: 12) منسوب است. در نگاه نخست از كتاب برمىآيد كه در اثناى اسارت بابلى (قرن ششم ق م) نوشته شده است؛ اما شواهدى در خود آن موجود است كه انتسابش را به باروك محال مىگرداند، [SUP] (59) [/SUP]و شواهد واضحى در آن وجود دارد كه نشان مىدهد اين كتاب به دست افراد مختلف و در زمانهاى مختلف نوشته شده است.[SUP] (60) [/SUP]تاريخ دقيق نگارش كتاب معلوم نيست، اما بسيارى از دانشمندان جديد، قرن دوم يا اول ق م را ترجيح مىدهند. [SUP] (61) [/SUP]برخى از محققان مىگويند همه كتاب در اصل به زبان عبرى نوشه شده و برخى ديگر مىگويند حداقل زبان اصلى قسمتهايى از آن عبرى بوده است.[SUP] (62) [/SUP] اين كتاب در نسخه سبعينه مشتمل بر پنج باب است، اما در نسخه لاتينى ولگات شش باب دارد و رساله ارميا (كه به آن خواهيم پرداخت) به عنوان باب ششم اين كتاب آمده است.[SUP] (63) [/SUP]از اين رو دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس، كتاب را داراى اعتبار قانونى ثانوى و مشتمل بر شش باب مىدانند.[SUP] (64) [/SUP] .7 رساله ارميا اين رساله، كه به ارمياى نبى منسوب است، براى كسانى نوشته شده است كه در معرض اسارت بابلى قرار گرفتهبودند. ارميا به آنان گوشزد مىكند كه اسارتى كه در پيش دارند در اثر خطاها و گناههاى ايشان است. او قوم را از اينكه در بابل به پرستش بتها روى آورند برحذر مىدارد. اين رساله با استدلالهاى فراوان و گاهى مكرر، حقير و پست بودن بتها و عدم شايستگى آنها را براى پرستش اثبات مىكند.[SUP] (65) [/SUP] گفتهاند كه اين رساله همان است كه در كتاب ارمياى نبى، باب بيست و نهم، بدان اشاره شده است؛ [SUP] (66) [/SUP]اما برخى از محققان از درون اين رساله شواهد متعددى را براى نفى اين انتساب ذكر كردهاند .[SUP] (67) [/SUP]نويسنده اين نامه ناشناخته است.[SUP] (68) [/SUP]زمانى گمان مىرفت كه زبان اصلى اين رساله يونانى است، اما امروزه تقريبا اجماعى است كه در اصل به زبان عبرى نگاشته شده است.[SUP] (69) [/SUP]درباره تاريخ نگارش اين رساله اختلاف است، اما بيشتر محققان سال 100 ق م را ترجيح مىدهند .[SUP] (70) [/SUP]رساله ارميا در نسخههاى يونانى نوشتهاى مستقل است، اما در ترجمه لاتينى ولگات، باب ششم از كتاب باروك است.[SUP] (71) [/SUP]همين امر باعث شده كه كاتوليكها و ارتدوكسها، كه براى اين رساله اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند، آن را باب ششم كتاب باروك قرار دهند.[SUP] (72) [/SUP] .8 غزل سه جوان (يا مناجات عزريا)[SUP] (73) [/SUP] در نسخه سبعينيه و نيز نسخههاى لاتين كتاب مقدس، در كتاب دانيال، باب سوم، بعد از آيه 23، اضافاتى مشتمل بر 67 آيه وجود دارد كه در نسخه عبرى موجود نيست. اين اضافه به «غزل سه جوان» معروف است.[SUP] (74) [/SUP] در باب سوم از كتاب دانيال نبى آمده است كه نبوكدنصر (بختنصر)، پادشاه بابل، هنگامى كه يهوديان در بابل در تبعيد به سر مىبردند، تمثالى از طلا ساخت و مردم را مجبور كرد كه بر آن سجده نمايند. سخنچينان به پادشاه مىگويند كه سه نفر يهودى حاضر به سجده بر تمثال نيستند. وى اين سه نفر را احضار و آنان را تهديد مىكند كه اگر بر تمثال سجده نكنند در آتش سوزانده مىشوند و خداى آنان نمىتواند كارى برايشان انجام دهد. ايشان از سجده امتناع مىكنند و پادشاه دستور مىدهد كه آنها را در آتش بيندازند (دانيال، 3: 1ـ 23) . در نسخه عبرى در دنباله (آيه 24 به بعد) چنين آمده است: نبوكدنصر مىبيند اين سه نفر، همراه فرد چهارمى كه او را پسر خدا مىنامد، به سلامت در آتش نشستهاند. پس دستور مىدهد آنها را بيرون آورند و مقام و منصب حكومتى بالايى به ايشان مىدهد و توهين به خداى ايشان را ممنوع اعلام مىكند. در نسخه سبعينه و نسخههاى لاتين بين اين دو قسمت آمده است كه عزريا (عبد نغو)، كه يكى از آن سه نفر بود، در ميان آتش زبان مىگشايد و خدا را مناجات مىكند (26ـ 45) . سپس هر سه نفر با يك صدا به خواندن سرود مىپردازند و در آن خدا را ستايش كرده، به تسبيح و تمجيد او مىپردازند (51ـ 90) . دو آيه در ابتدا و چند آيه در وسط اين دو قسمت به مسائل جانبى، از قبيل افزودن آتش مىپردازد اين قسمت در اصل به زبان عبرى، يا احتمالا آرامى، نوشته شده و به يونانى ترجمه شده است.[SUP] (75) [/SUP]برخى مدعىاند كه دو قسمت مناجات عزريا و غزل سه جوان در اصل مستقل بودهاند و اولى بين سالهاى 168 تا 165 ق م، در بحبوحه انقلاب مكابى، و دومى احتمالا پس از پيروزى انقلاب مكابى نوشته شدهاند.[SUP] (76) [/SUP]ديگران تعيين تاريخ نگارش هر دو قسمت را مشكل دانستهاند و زمانى بين 164 تا 100 ق م را احتمال دادهاند.[SUP] (77) [/SUP]كاتوليكها و ارتدوكسها براى اين بخش اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند و باب سوم كتاب دانيال در كتاب مقدس آنان 90 آيه دارد.[SUP] (78) [/SUP] .9 قصه سوسنه[SUP] (79) [/SUP] كتاب دانيال نبى در نسخه عبرى دوازده باب و در نسخه يونانى سبعينيه و لاتين ولگات چهارده باب دارد. باب سيزدهم اين دو نسخه، قصهاى را بيان مىكند كه به قصه سوسنه معروف است و در نسخه عبرى موجود نيست. اين قصه در برخى از نسخههاى يونانى در ابتداى كتاب دانيال آمده است.[SUP] (80) [/SUP] سوسنه نام زنى يهودى و زيباروى است كه همسر فردى ثروتمند مىشود. دو قاضى مسن يهودى با او برخورد مىكنند و به او طمع مىورزند و چون اطاعت نمىكند تهمت زنا مىزنند. دادگاه يهود، بدون شنيدن دفاع، او را به مرگ محكوم مىكند. وقتى او را براى اعدام مىبرند، به پيشگاه خدا ناله مىزند و خدا دانيال جوان را به يارىاش مىفرستد. دانيال به دادگاه اعتراض مىكند و مىگويد چرا بدون تحقيق فردى را به اعدام محكوم كردهاند. پس جداگانه از آن دو قاضى بازجويى مىكند و چون گفتههايشان متناقض است، كذبشان ثابت مىشود و به اعدام محكوم مىشوند. اين قصه احتمالا در اصل به زبان عبرى نوشته شده است و بعد در نسخههاى ديگر آورده شده است. [SUP] (81) [/SUP]درباره مكان و زمان نگارش آن چيز زيادى معلوم نيست، ولى يك نظريه اين است كه در حدود سال 100 ق م در اسكندريه نگاشته شده است.[SUP] (82) [/SUP]برخى مدعىاند كه در اواخر قرن دوم قم و اوايل قرن اول قم بحث اصلاح شريعت مطرح بوده است و فريسيان و صدوقيان در اين مسئله اختلاف داشتهاند كه اگر كسى عليه ديگرى، درباره جرمى كه مجازات آن اعدام است، شهادت دروغ بدهد، آيا شاهد دروغين در هر صورت بايد اعدام شود يا تنها در صورتى كه حكم اجرا شده باشد؟ اين داستان در اين حال و هوا نوشته شده است.[SUP] (83) [/SUP] دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس براى اين بخش اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند، با اين تفاوت كه در كتاب مقدس كاتوليكها اين بخش باب سيزدهم كتاب دانيال است، اما در كتاب مقدس ارتدوكسها مستقل و جاى آن قبل از كتاب دانيال است.[SUP] (84) [/SUP] .10 قصه بعل[SUP] (85) [/SUP]و اژدها باب چهاردهم كتاب دانيال، كه در نسخههاى سبعينيه و لاتينى، برخلاف نسخه عبرى، موجود است، به نقل دو داستان اختصاص دارد. [SUP] (86) [/SUP]در داستان نخست، پادشاه بابل مجسمه بعل را مىپرستد و به او خوراكهايى هديه مىكند. پادشاه از دانيال مىپرسد كه چرا بعل را نمىپرستد. او پاسخ مىدهد كه من خداى زنده را مىپرستم. پادشاه مىگويد بعل زنده است، چون غذاهاى اهدايى را مىخورد. دانيال براى پادشاه ثابت مىكند كه كاهنان از راه مخفى مىروند و غذاها را مىخورند. پس پادشاه آن بت را از بين مىبرد و كاهنان را به قتل مىرساند. داستان ديگر داستان اژدهايى است كه مردم بابل او را مىپرستند. پادشاه بابل به دانيال مىگويد كه اين ديگر خداى زنده است، پس چرا او را نمىپرستى؟ دانيال جواب مىدهد كه من تنها خداى خود را مىپرستم؛ و در ادامه مىگويد اين مار خدا نيست و اگر او را در اختيار من قرار دهى او را از بين مىبرم. پادشاه چنين مىكند و دانيال مار را با معجونى از بين مىبرد. اهالى بابل شورش مىكنند و از پادشاه مىخواهند كه دانيال را به آنها تسليم كند. پادشاه بهناچار چنين مىكند. دانيال را به مدت هفت روز در لانه شيرهاى گرسنه قرار مىدهند، ولى شيرها با او كارى ندارند. خداوند حبقوق نبى را، كه در يهوديه بود، مأمور مىكند كه براى دانيال غذا ببرد. فرشتگان حبقوق را بدين منظور به بابل مىآورند . در روز هفتم، پادشاه، كه دانيال را صحيح و سالم مىيابد، او را آزاد مىكند و دشمنانش را به لانه شيرها مىافكند. اين دو داستان در اصل به زبان عبرى نوشته شده و به يونانى ترجمه شدهاند.[SUP] (87) [/SUP]تاريخ نگارش اين كتاب را برخى قرن دوم قم[SUP] (88) [/SUP]و برخى قرن اول قم[SUP] (89) [/SUP]دانستهاند و برخى بين اين دو قرن ترديد دارند.[SUP] (90) [/SUP] اين بخش جزء كتاب مقدس دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس است و از اعتبار قانونى (ثانوى) برخوردار است، اما كاتوليكها آن را باب 14 كتاب دانيال و ارتدوكسها باب 13 اين كتاب مىدانند .[SUP] (91) [/SUP] .11 كتاب اول مكابيان[SUP] (92) [/SUP] «مكابى» در زبان عبرى به معناى «چكش»[SUP] (93) [/SUP]و لقب فردى به نام يهودا[SUP] (94) [/SUP]است كه در دورهاى كه سرزمين يهودا تحت سلطه اعقاب و جانشينان اسكندر مقدونى، يعنى «سلوكيان» ، بود رهبرى قيامى را كه پدرش «متتياى كاهن» آغاز كرده بود، به دست مىگيرد و دشمنان را شكست مىدهد. شايد لقب مكابى به خاطر ضربات مهلكى باشد كه وى بر دشمن وارد كرد.[SUP] (95) [/SUP]او حكومتى را در سرزمين يهوديه تشكيل مىدهد كه براى مدتى باقى مىماند. او و جانشينانش سلسله مكابيان خوانده مىشوند. همچنين چهار كتاب وجود دارد كه به تاريخ و حوادث اين دوره پرداختهاند و از اين رو مكابيان خوانده مىشوند.[SUP] (96) [/SUP]اين كتاب حوادثى را بررسى مىكند كه در آن سرزمين، از زمان جلوس آنتيوخوس اپيفانوس[SUP] (97) [/SUP]بر تخت (175 ق م) تا زمان مرگ شمعون مكابى، كه يكى از رهبران قيام يهودى بود (حدود 132 يا 135 ق م) رخ داده است. [SUP] (98) [/SUP]در ابتداى كتاب اشارهاى گذرا به روى كارآمدن و كشور گشايى و مرگ اسكندر مقدونى و تقسيم كشور پهناور او بين جانشينانش مىشود. ميراث اسكندر بين جانشينان او و فرزندانشان دست به دست مىگردد تا اينكه نوبت به يكى از آنها به نام آنتيوخوس اپيفانوس مىرسد. او پس از غلبه بر مصر به سرزمين يهودا حمله مىكند و آن را تحت سلطه خويش در مىآورد. در اين زمان يهوديت از دو جهت تهديد مىشد: يكى فرهنگ هلنيستى (يونانىگرايى)، كه در بسيارى از مردم آن سرزمين نفوذ كرده بود، و ديگرى پادشاه آنتيوخوس، كه به محو يهوديت و مظاهر آن كمر بسته بود. آنتيوخوس مردم را وامىداشت كه از آيين اجدادى خويش دست بردارند و براى بتها قربانى كنند. بسيارى از يهوديان به خواسته پادشاه جبار گردن نهادند و دست از شريعت اجدادى خويش برداشتند. كسانى كه از فرمان پادشاه سرپيچى مىكردند، به اشد مجازات محكوم مىشدند. بدين سان روزگار به سختى بر يهوديان مىگذشت. در اين زمان كاهنى به نام «متتيا» [SUP] (99) [/SUP]همراه با پسرانش قيام مىكند و به كوهستانها پناه مىبرد. به تدريج گروههايى از مردم به آنان مىپيوندند و سپاهى تشكيل مىدهند و با پادشاه به نبرد برمىخيزند و به پيروزىهايى دست مىيابند. پس از متتيا، پسرش يهوداى مكابى جانشين وى مىشود و با اقتدار كامل به جنگ دشمنان مىرود و به پيروزىهاى بزرگى دست مىيابد. پس از جنگهاى زياد با آنتيوخوس و ديگر دشمنان يهود، كشور را آزاد مىكند و سرانجام در يكى از جنگها كشته مىشود. پس از يهودا، برادرش «يوناتان» [SUP] (100) [/SUP]به جانشينى او برگزيده شد. در اين زمان نفاق و خيانت در گوشه و كنار كشور نمايان شد و قحطى و بدبختى شديد كشور را فرا گرفت. در زمان يوناتان جنگ با دشمنان ادامه مىيابد تا اينكه او در يكى از جنگها اسير مىشود. پس از يوناتان، برادرش شمعون جانشين وى مىشود و به نبرد با دشمنان ادامه مىدهد. در زمان او كشور به طور كامل از شر بيگانگان رهايى مىيابد و حكومتش به قدرت زيادى دست مىيابد. سرانجام آن گاه كه شمعون براى ديدار از يكى از شهرهاى يهودا بيرون مىرود، يكى از يهوديان به او خيانت كرده، او را به جشنى دعوت مىكند و در حالى كه شمعون و پسرانش از فرط نوشيدن شراب مستند، دشمنان حمله مىكنند و او و همراهانش را به قتل مىرساند. كتاب اول مكابيان با قتل شمعون به پايان مىرسد . اهميت كتاب اول مكابيان در اين است كه بهترين منبع تاريخى براى اين دوره است.[SUP] (101) [/SUP]با اينكه نويسنده كتاب ناشناخته است، از محتواى كتاب برمى آيد كه يهودىاى مؤمن، و احتمالا از فرقه صدوقيان، نويسنده آن بوده است.[SUP] (102) [/SUP]اين كتاب در اصل به زبان عبرى و در فلسطين، و احتمالا در اورشليم، اندكى قبل از پايان قرن دوم قم نگاشته شده است. [SUP] (103) [/SUP]برخى احتمال مىدهند كه بين 100 تا 70 قم نوشته شده باشد.[SUP] (104) [/SUP]برخى ديگر بر اين اعتقادند كه سه فصل آخر كتاب بعدا افزوده شده و كل كتاب پس از تخريب معبد در سال 70 م دوباره ويرايش شده است.[SUP] (105) [/SUP]هدف نويسنده اين كتاب اين بوده است كه حكومت مكابيان بر يهودا را مشروع و قانونى جلوه دهد و آنها را در مبارزه با سلوكىها بر حق نشان دهد.[SUP] (106) [/SUP]بنابراين، اين كتاب يك دفاعيه از حكومت مكابيان است.[SUP] (107) [/SUP]دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس براى اين كتاب اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند.[SUP] (108) [/SUP] .12 كتاب دوم مكابيان كتاب دوم مكابيان كتاب مستقل ديگرى است كه به بررسى حوادث عصر مكابيان اختصاص دارد. اين كتاب از جهات مختلفى با كتاب اول مكابيان متفاوت است. مقطع زمانى، كه اين نوشته در برگيرنده آن است، بسيار كوتاه است و از سال 176 تا 161 قم، يعنى حدود پانزده سال، را در برمىگيرد.[SUP] (109) [/SUP]بنابراين، كتاب دوم مكابيان تنها بخشى تاريخى را در بر مىگيرد كه اول مكابيان به آن پرداخته است؛ اما از آنجا كه بسيار بيشتر از اول مكابيان به جزئيات پرداخته، از ارزش و اعتبار بالاترى برخوردار است. [SUP] (110) [/SUP]نويسنده در مقدمه اين كتاب مىگويد: «همه اين رويدادها را ياسون قيروانى[SUP] (111) [/SUP]در پنج جلد كتاب آورده است. من نيز آنها را در يك مجلد خلاصه خواهم كرد» (2: 23) . اما غير از اين اشاره، هيچ اثرى از كتاب ياسون قيروانى در دست نيست.[SUP] (112) [/SUP] تفاوت ديگر اين كتاب با اول مكابيان در هدف نويسنده است. نويسنده كتاب اول مكابيان مىخواست از انقلاب مكابى دفاع كند و نظام آنان را مشروع جلوه دهد؛ ولى هدف نويسنده اين كتاب دفاع از حريم معبد و شريعت است و مبارزه با هجوم فرهنگ هلنيستى را در سرلوحه كار خويش قرار داده است؛ [SUP] (113) [/SUP]حتى برخى از محققان نويسنده اين كتاب را دشمن مكابيان قلمداد كردهاند.[SUP] (114) [/SUP]همين امر حال و هواى اين دو كتاب را متفاوت كرده است. اين كتاب را مىتوان به سه بخش تقسيم كرد. نويسنده در دو باب اول دو نامهاى را كه يهوديان اورشليم و يهوديه به يهوديان مصر نوشتهاند، مىآورد. در اين دو نامه، با اشاره به حوادثى كه براى معبد پيش آمده و وظايفى كه يهوديان در قبال آن دارند، از يهوديان مصر مىخواهند كه در جشن بزرگداشت مراسم افتتاح معبد شركت جويند. نويسنده، در پايان باب دوم، براى كتاب خود مقدمهاى مىآورد و در آن به كتاب ياسون قيروانى اشاره مىكند و هدف خود از خلاصه كردن آن كتاب و شيوه كار خود را بيان مىكند. نويسنده از باب سوم تا هشتم، به تفصيل به هجوم فرهنگ هلنيستى و گرايش يهوديان به آن و بى اعتنايى آنها به آيين و شريعت اجدادى خود مىپردازد. هجوم سلوكيان و سلطه آنان بر يهوديه و اهتمام آنان به از بين بردن شريعت يهود و مظاهر اين دين، و فشار طاقت فرسا و شكنجه و آزار و قتل يهوديان براى دست برداشتن از دين اجدادى و روى آوردن به بت پرستى، مطالبى است كه به صورت گسترده در اين بخش بيان شده است. بخش سوم شامل باب هشتم تا پايان كتاب (باب پانزدهم) است كه به مبارزه و فعاليتهاى يهوداى مكابى مىپردازد و ماجرا را تا آن جا پى مىگيرد كه شهر اورشليم به طور كامل به دست عبرانيان مىافتد. نويسنده اين كتاب يك يهودى ناشناخته است[SUP] (115) [/SUP]و برخى او را از فرقه فريسيان دانستهاند.[SUP] (116) [/SUP]تاريخ نگارش اين كتاب را از ربع آخر قرن دوم قم تا ربع اول قرن اول قم دانستهاند[SUP] (117) [/SUP]و حتى برخى تاريخ نگارش آن را تا قبل از سلطه روميان در سال 63 قم محتمل دانستهاند .[SUP] (118) [/SUP]برخلاف كتاب اول مكابيان، كه در اصل به عبرى نوشته شده و به يونانى برگردانده شده است، كتاب دوم مكابيان در اصل به زبان يونانى نوشته شده است.[SUP] (119) [/SUP]مكان نگارش اين كتاب را اسكندريه يا اورشليم مىدانند.[SUP] (120) [/SUP]دو فرقه كاتوليك و ارتدوكس براى اين كتاب اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند.[SUP] (121) [/SUP] .13 كتاب سوم مكابيان اين كتاب و نيز كتاب چهارم مكابيان، نسبت به دو كتاب قبل از اهميت كمترى برخوردارند. اين اثر گزارشى است از نجات معجزهآساى يهوديان مصر از دست بطلميوس چهارم (حك . 221ـ 205 قم) ؛ وى يهوديان را بدين خاطر كه يهوديان فلسطين مانع از ورود او به معبد شده بودند، تهديد كرده بود.[SUP] (122) [/SUP]تاريخ نگارش اين كتاب را نزديك به آغاز دوره مسيحى يا ابتداى قرن اول م تخمين مىزنند .[SUP] (123) [/SUP] اين كتاب، علاوه بر نسخه عبرى عهد قديم، در نسخه لاتينى ولگات نيز موجود نيست و از همين رو كاتوليكها براى آن اعتبار قانونى قائل نيستند، اما فرقه ارتدوكس آن را داراى اعتبار قانونى مىداند.[SUP] (124) [/SUP] .14 كتاب چهارم مكابيان اين كتاب يك اثر فلسفى يهودى است كه تحت تأثير رواقيان و ادبيات يونان نوشته شده است.[SUP] (125) [/SUP]پيام اصلى دينى اين كتاب اين است كه رنج شهادت به طور غيرمستقيم كفاره گناه همه يهوديان مىشود.[SUP] (126) [/SUP]با اينكه اين نوشته يك اثر تاريخى نيست، از اين جهت به مكابيان منسوب شده است كه به آغاز زجر و آزار يهوديان به دست آنتيوخوس اپيفانوس مىپردازد. [SUP] (127) [/SUP]تاريخ نگارش اين اثر نيمه اول قرن اولم[SUP] (128) [/SUP]يا يك قرن منتهى به سال 70 م است.[SUP] (129) [/SUP] از آنجا كه اين كتاب در نسخه لاتينى ولگات موجود نيست، فرقه كاتوليك براى آن اعتبار قانونى قائل نيست، اما فرقه ارتدوكس آن را معتبر مىداند.[SUP] (130) [/SUP]در كتاب مقدس ارتدوكس اين كتاب به صورت ضميمه آمده است.[SUP] (131) [/SUP] .15 كتاب اول عزرا[SUP] (132) [/SUP] (اسدراس) در مجموع در سه نسخه معروف عبرى، سبعينيه و ولگات، چهار كتاب به نام عزرا (يا اسدراس) آمده است. در نسخه عبرى كتابى به نام عزرا وجود دارد كه همه آن را قانونى مىدانند. اين كتاب در نسخه سبعينيه، همراه با كتاب نحميا، عنوان كتاب دوم عزرا را گرفتهاست؛ [SUP] (133) [/SUP]در نسخه سبعينيه كتابى به نام كتاب اول عزرا آمده است؛ اين كتاب اكنون مورد بحث است.[SUP] (134) [/SUP]در نسخه ولگات دو كتاب عزرا و نحميا، كه در نسخه عبرى مجزا هستند، با عنوان كتاب اول و دوم عزرا آمدهاند. در اين نسخه، كتابى كه اكنون مورد بحث است، تحت عنوان كتاب سوم عزرا[SUP] (135) [/SUP]در ضميمه آمده است. بعدها كتاب ديگرى به عنوان ضميمه اين نسخه آمده كه كتاب چهارم عزرا خوانده شده است [SUP] (136) [/SUP]و ما تحت عنوان كتاب دوم عزرا از آن بحث خواهيم كرد. ولى در نسخههاى انگليسى و ويرايشهاى جديد ولگات، كتاب عزراى قانونى با عنوان كتاب عزرا و كتاب نحميا، مجزا و با همين نام آمده است. كتابى كه اكنون مورد بحث است و در نسخه سبعينيه عنوان كتاب اول عزرا را دارد، همين عنوان و كتاب ديگرى كه در سبعينيه موجود نيست[SUP] (137) [/SUP]عنوان كتاب دوم عزرا را گرفته است. عمده مطالب اين كتاب در كتابهاى قانونى عهد قديم موجود است، و در واقع اين كتاب تكرار كتاب تواريخ ايام از اول باب 35 تا آيه 23 باب 36 و كل كتاب عزرا و كتاب نحميا از آيه 31 باب هفتم تا آيه 12 باب هشتم است، و اين كتاب، تنها قصههاى «داريوش» و «سه جوان» را نسبت به نسخه عبرى و كتابهاى قانونى اضافه دارد؛ از اينرو ارزش تاريخى مستقلى ندارد .[SUP] (138) [/SUP]اين كتاب، غير از مقطعى از آن كه حكمتآميز است (3: 1 تا 5: 6)، تاريخ است و از عيد فصحى كه يوشيا در اورشليم گرفت (دوم تواريخ ايام، 35: 1) تا اصلاحات عزرا را در برمىگيرد .[SUP] (139) [/SUP] امروزه تنها نسخه يونانى اين كتاب موجود است و برخى مىگويند كه در اصل به زبان يونانى نوشته شده [SUP] (140) [/SUP]ولى برخى ديگر احتمال دادهاند كه اصل آن به زبان عبرى يا آرامى بوده است.[SUP] (141) [/SUP]اين واقعيت كه عمده مطالب اين كتاب در ديگر قسمتهاى عهد قديم آمده است، احتمال دوم راتقويت مىكند. برخى ديگر مىگويند كه اين كتاب يا بقايايى از ترجمهاى مجزا از سه كتاب دوم تواريخ ايام، عزرا و نحميا است، و يا بخشهايى گزينش شده از اين سه كتاب است كه به يونانى ترجمه شده است.[SUP] (142) [/SUP] نويسنده يا مترجم اين كتاب معلوم نيست، اما احتمالا در مصر و در ميان يهوديان يونانى زبان نوشته شده است. با اينكه تعيين تاريخ نگارش كتاب مشكل است، اما اواخر قرن دوم قم[SUP] (143) [/SUP]يا اوايل قرن اول قم را متحمل دانستهاند.[SUP] (144) [/SUP] اين كتاب نه باب دارد و هدف نويسنده آن چندان روشن نيست. شايد بتوان تأكيد بر معبد و شعائر و مراسم آن را از لابهلاى آن به دست آورد.[SUP] (145) [/SUP]كتاب در ترجمه سبعينيه آمده، اما در ترجمه لاتينى ولگات به صورت ضميمه و پس از كتاب عهد جديد قرار گرفته است.[SUP] (146) [/SUP]تنها گروهى كه براى اين كتاب اعتبار قانونى (ثانوى) قائل است، فرقه ارتدكس است.[SUP] (147) [/SUP] .16 كتاب دوم عزرا برخلاف كتاب اول عزرا، نسخه يونانى و نيز اصل عبرى يا آرامى اين كتاب در دسترس نيست. بنابراين، ترجمه سبعينيه حاوى آن نيست و تنها پارههايى از ترجمه يونانى آن در دسترس است؛ اما نسخه لاتين و ترجمههاى ديگرى از آن موجود است. اين كتاب جزء كتابهاى اپوكريفايى است. در نسخه ولگات، ترجمه لاتينى اين كتاب به عنوان ضميمه و پس از عهد جديد آمده است.[SUP] (148) [/SUP] اين كتاب را به سه بخش مىتوان تقسيم كرد: در دو فصل اول كتاب، خدا از قوم شكايت و عزرا را مكلف به تقويت ايمان مردم مىكند و آمدن ملكوت خدا گوشزد شده است. اين دو فصل از افزودههاى مسيحيان به اين كتاب است[SUP] (149) [/SUP]و در حدود سال 100 م نوشته شده است.[SUP] (150) [/SUP]گاهى اين بخش كتاب پنجم عزرا خوانده مىشود.[SUP] (151) [/SUP]بخش دوم كتاب، از باب سوم تا چهاردهم را در برمىگيرد كه در آن هفت مكاشفه، كه ظاهرا در هنگام تبعيد بابلى براى عزرا رخ داده، بيان شده است. اين هفت مكاشفه عبارتند از: [SUP] (152) [/SUP] 1) گفت و گويى بين عزرا و يك فرشته درباره عدالت خدا و بذر گناهى كه در آدم نهاده شده است (3: 1ـ 5: 20) ؛ 2) گفت و گويى درباره خلقت، عصر مسيحايى و داورى پس از آن (6: 35ـ 10: 59) ؛ 3) گفت و گويى درباره سر اينكه خدا بنى اسرائيل را برگزيده است ولى بعدا آنها را عذاب مىكند (5: 21ـ 6: 34) ؛ 4) مكاشفهاى كه در آن عزرا با كوه صهيون (اورشليم) به صورت زنى مواجه مىشود كه در مرگ فرزندش عزادارى مىكند (9: 26ـ 10: 59) ؛ 5) مكاشفهاى تمثيلى از يك عقاب با بالها و سرهاى زياد كه نشان دهنده امپراتورى روم است (بابهاى 11 و 12) ؛ 6) مكاشفهاى كه در آن مسيح به صورت انسانى تصوير شده كه از دريا برمى خيزد و صعود مىكند (باب 13) ؛ 7) در مكاشفه آخر، كتاب مقدس به عزرا الهام مىشود و او آن را مىنويسد. از آن جا كه اين بخش تنها مشتمل بر مكاشفات منسوب به عزراست، برخى آن را كتاب عزرا مىنامند .[SUP] (153) [/SUP]اين بخش را يك يهودى ناشناخته، پس از تخريب دوم معبد وآوارگى يهود در سال 70 م و نزديك به پايان قرن اول نوشته است. [SUP] (154) [/SUP]هدف نويسنده تقويت يهوديان و پاسخ به شبهاتى بوده است كه پس از آوارگى و بدبختىهاى يهود مطرح شده بود؛ او در قالب مكاشفه شبهات را مطرح مىكند و پاسخ مىدهد. نويسنده زمان نوشته خود را به دوره تبعيد بابلى برمىگرداند و به عزرا نسبت مىدهد تا بدين سان حجت و مقبوليت كسب كند.[SUP] (155) [/SUP] اين بخش در اصل به زبان عبرى يا آرامى نوشته شده و بعد به يونانى ترجمه شده است.[SUP] (156) [/SUP]بخش سوم كتاب، كه بابهاى 14 و 15 را در برمى گيرد، افزوده مسيحيان است كه بعدها بين سالهاى 260ـ 270 م نوشته شدهاند[SUP] (157) [/SUP]. اين بخش، كه آلام و گرفتارىهاى آخرالزمان و پايان تاريخ را بيان مىكند، گاهى كتاب ششم عزرا خوانده مىشود.[SUP] (158) [/SUP]برخى اين كتاب را در مجموعه كتابهاى قانونى (ثانوى) كليساى ارتدوكس آوردهاند[SUP] (159) [/SUP]و برخى ديگر چنين نكردهاند.[SUP] (160) [/SUP]با توجه به اينكه اين كتاب در ترجمه سبعينيه موجود نيست احتمال اول بعيد به نظر مىرسد . .17 دعاى منسى در عهد قديم، در كتاب دوم پادشاهان، باب 21، سرگذشت پادشاهى يهودى به نام منسى آمده كه فسق و فجور بسيار مىكرده است. همين سرگذشت را كتاب دوم تواريخ ايام روايت كرده است؛ اما در پايان كتاب اخير آمده است كه چون او به هشدارهاى خدا گوش فرا نداد، به دست آشوريان به اسارت برده شد. منسى در اسارت توبه مىكند و از خدا بخشايش مىطلبد. پس خدا او را نجات مىدهد و به وطنش بازمى گرداند. در كتاب دوم تواريخ ايام (33: 18) آمده است: «و بقيه وقايع منسى و دعايى كه نزد خداى خود كرد... اينك در تواريخ پادشاهان اسرائيل مكتوب است» . درباره دعايى كه اين متن به آن اشاره مىكند چيزى معلوم نيست؛ اما در بين بخشهاى اپوكريفايى عهد قديم، بخشى به نام دعاى منسى، مشتمل بر 15 آيه وجود دارد. اين دعا را مىتوان به سه بخش تقسيم كرد: وى در آيات يك تا هفت به خدا توجه دارد و او را تمجيد و ستايش مىكند؛ در آيه 8 تا 10 به خطاهاى خود اعتراف مىكند؛ و در آيات بعدى از خدا غفران و بخشايش مىطلبد. اين دعا تنها در برخى از نسخههاى يونانى وجود دارد و در متن عبرى و نسخه سبعينيه موجود نيست و حتى براى جروم، مترجم معروفى كه كتاب مقدس را در قرن چهارم م به لاتينى ترجمه كرده، ناشناخته بوده است. بنابراين اين دعا در نسخه اصلى ولگات موجود نبوده، ولى بعدها در برخى از نسخهها به عنوان ضميمه عهد جديد، و در برخى از نسخههاى قديمى، پس از كتاب اول تواريخ ايام آمده است.[SUP] (161) [/SUP]از آن جا كه اين بخش بسيار مختصر است، تعيين زمان و مكان نگارش آن و نيز زبان اصلى آن را نمىتوان به صورت يقينى بيان كرد، [SUP] (162) [/SUP]ولى برخى احتمال دادهاند كه در قرن اول يا دوم قم در فلسطين نوشته شده باشد[SUP] (163) [/SUP]، و برخى مىگويند از سبك دعا برمىآيد كه در اصل به زبان عبرى نوشته شده است.[SUP] (164) [/SUP] نويسنده اين دعا شناخته شده نيست، ولى دانشمندان اين احتمال را كه آن را فردى يهودى از زبان منسى نوشته باشد ترجيح مىدهند.[SUP] (165) [/SUP]تنها فرقه ارتدوكس، [SUP] (166) [/SUP]و يا بخشى از آن[SUP] (167) [/SUP]، براى اين دعا اعتبار قانونى ثانوى قائلند. .18 مزمور 151 از مزامير داود كتاب مزامير داود در نسخه عبرى مشتمل بر 150 مزمور است، ولى در برخى از نسخهها پنج يا شش مزمور ديگر نيز هست كه در بخش كتابهاى مجعول العنوان آمده است. فرقه ارتدوكس براى مزمور شماره 151 اعتبار قانونى قائل است و بنابراين كتب مزامير نزد آنهايك مزمور بيشتر دارد. [SUP] (168) [/SUP] [h=3]ب) كتابهاى مجعول العنوان[SUP] (169) [/SUP][/h] غير از كتابهاى قانونى و اپوكريفايى عهد قديم، مجموعه ديگرى از نوشتهها موجودند كه با عهدقديم مرتبطند.[SUP] (170) [/SUP]اين مجموعه «سوداپيگرافا» يا «مجعول العنوان» خوانده مىشوند. علت اين نامگذارى آن است كه نگارش اغلب كتابهاى اين مجموعه به شخصيتهاى بزرگ گذشته نسبت داده شده است، در حالى كه در واقع آنان نويسنده اينكتابها نيستند.[SUP] (171) [/SUP]اينكتابها را برخى از يهوديانو مسيحيان نگاشتهاند و خود را پشت عنوان يكقهرمان باستانى پنهانكردهاند. در واقع بايد اينكار را عادى، و نه جعل يا تقلب، به حساب آورد. در اين قبيل نوشتهها نويسنده فرض مىكرد كه اگر فلان قهرمان باستانى در حادثهاىخاص حاضر بود درباره آن چه مىگفت؛ پس از زبان حال او سخن مىگويد.[SUP] (172) [/SUP] برخى اين مجموعه را اين گونه تعريف كردهاند: واژه سوداپيگرافا به مجموعهاى از نوشتههاى يهودى يا يهودى ـ مسيحى اشاره دارد كه: الف) در كتاب مقدس عبرى، عهد جديد، مجموعه اپوكريفايى و نوشتههاى حاخامى [SUP] (173) [/SUP]مندرج نيستند؛ ب) با متون كتاب مقدس يا شخصيتهاى آن مرتبطند؛ ج) اغلب به يكى از شخصيتهاى باستانى مورد احترام كتاب مقدس نسبت داده شدهاند؛ د) در بردارنده پيامى از طرف خدايند كه به زمانى كه در آن نوشته شدهاند مربوط است؛ ح) بين سالهاى 250 قم تا 200 م نوشته شدهاند، و اگر بعد از اين دوره نوشته شدهاند، دربردارنده سنتهاى يهودى همين دورهاند .[SUP] (174) [/SUP] با اين حال نامگذارى اين مجموعه به «مجعول العنوان» دقيق نيست؛ چون اولا همه كتابهاى اين مجموعه اينگونه نيستند و ثانيا خارج از اين مجموعه هم كتابهايى با اين خصوصيت وجود دارند.[SUP] (175) [/SUP] جمعآورى اين مجموعه به زمانهاى اخير تعلق دارد. اين مجموعه به زبان آلمانى در كتابى تحت عنوان«~ Die Apokryphen undPseudepigraphen des Alten Testaments ~»، در دو مجلد، ( 1900,«~ Tubingen ~») به سر ويراستارى«~ Emil Kautzsch ~»به چاپ رسيده است. در زبان انگليسى در كتابى تحت عنوان«~ The Apocrypha andPseudepigrapha of the OldTestament ~»در دو جلد ( 1913,«~ Oxford ~») به ويراستارى آر. اچ چارلز [SUP] (176) [/SUP]به چاپ رسيده است. نسخه انگليسى، علاوه بر همه كتابهاى نسخه آلمانى، چهار كتاب اضافه را نيز در بردارد.[SUP] (177) [/SUP]تعدادى از اين كتابها در كتابى تحت عنوان«~ The Forgotten Books of Eden ~»[SUP] (178) [/SUP]به ويراستارى روترفورد اچ پلات[SUP] (179) [/SUP]جمع آورى شده است. همچنين تعدادى ديگر از اين نوشتهها در مجموعهاى به زبان عربى تحت عنوان مخطوطات قمران ـ البحر الميت، التوراة ـ كتابات ما بين العهدين، جلدهاى دوم و سوم گردآورى شده است. درباره تعداد كتابهايى كه تحت عنوان «سوداپيگرافا» قرارمى گيرند اختلاف است. اين اختلاف از اختلاف در تعداد كتابهاى اپوكريفايى به اين جا سرايت كرده است.[SUP] (180) [/SUP]برخى تعداد اين كتابها را 65[SUP] (181) [/SUP]و برخى ديگر 52 دانستهاند. [SUP] (182) [/SUP]گروه نخست عنوان «عهدهاى مشايخ دوازدهگانه» را به تفكيك، و گروه دوم يك جا و تحت همين عنوان آوردهاند. ولى در ميان اين مجموعه كتابهايى وجود دارد كه برخى از گروههابراى آنها اعتبار قانونى (ثانوى) قائلند و اگر آنها را كنار بگذاريم، و نيز كتاب مشايخ سه گانه را هم يك كتاب به حساب آوريم، تعداد كتابهاى اين مجموعه 47 عدد مىشود. اين مجموعه را به لحاظ موضوع و مطالب مندرج در آنها به پنج دسته تقسيم كردهاند: [SUP] (183) [/SUP] [h=3].1 آثار و نوشتههاى مربوط به مكاشفه[SUP] (184) [/SUP][/h] كلمه«~ apocalyptic ~»از كلمه يونانى«~ apocalypsis ~»به معناى «وحى و مكاشفه» يا آشكار سازى است. از آنجا كه اين دسته از نوشتهها، در بردارنده ادعاى مكاشفه درباره مقاصد سرى خدا، پايان جهان و استقرار حكومت خدا بر زمين هستند، اين واژه درباره آنها به كار رفته است.[SUP] (185) [/SUP]نوزده كتاب در اين مجموعه قرار مىگيرند كه عبارتند از: 1ـ .1 كتاب اول خنوخ[SUP] (186) [/SUP] (مكاشفه خنوخ به زبان حبشى[SUP] (187) [/SUP]) بنابر عهد قديم، خنوخ فرزند يارد است كه با چند واسطه به حضرت آدم مىرسد. [SUP] (188) [/SUP]در اين مجموعه سه كتاب منسوب به خنوخ وجود دارد كه مهمترين آنها كتاب اول خنوخ است . كاملترين نسخه اين كتاب به زبان حبشى و تنها بخشهايى از آن به زبان يونانى است و بخشهايى از آن نيز به زبان آرامى در قمران[SUP] (189) [/SUP]كشف شده است؛ از اين رو گاهى اين كتاب را مكاشفه حبشى خنوخ مىخوانند.[SUP] (190) [/SUP]كتاب اول خنوخ از پنج بخش تشكيل شده است: بخش اول ابتدا سرگذشت فرشتگانى را بيان مىكند كه ساقط شده و در زمين به فساد مىپردازند؛ سپس سفرهاى رؤيايى خنوخ را مطرح مىكند. بخش دوم مشتمل بر حكمتها و مثلهايى از خنوخ است. بخش سوم بحثى درباره فلك و نجوم است . بخش چهارم به بيان دو رؤياى خنوخ مىپردازد و در بخش پنجم مواعظ اخلاقى خنوخ آمده است .[SUP] (191) [/SUP]تاريخ نگارش بخشهاى مختلف اين كتاب را از قرن سوم ق م تا قرن اول م دانستهاند.[SUP] (192) [/SUP] 2ـ .1 كتاب دوم خنوخ[SUP] (193) [/SUP] (مكاشفه خنوخ به زبان اسلاوى[SUP] (194) [/SUP]) كتاب دوم خنوخ مكاشفهاى فوق العاده است كه در بردارنده بصيرتهايى درباره جهان و انسانيت است.[SUP] (195) [/SUP]نسخه موجود اين كتاب به زبان اسلاوى است و به همين جهت گاهى مكاشفه اسلاوى خنوخ خوانده مىشود. [SUP] (196) [/SUP]متن اصلى اين كتاب احتمالا نزديك به پايان قرن اول م[SUP] (197) [/SUP]، پس از تخريب دوم معبد در سال 70 م و آوارگى يهود، و تحت تأثير مصيبتهاى وارده به آنها، نوشته شده است.[SUP] (198) [/SUP] 3ـ .1 كتاب سوم خنوخ (مكاشفه خنوخ به زبان عبرى) اين كتاب كه يك اثر يهودى و به زبان عبرى است، به دست افراد مختلفى نوشته شده و در قرن پنجم يا ششم م به شكل كنونى درآمده است، اما بخشهايى از آن احتمالا در قرنهاى اول يا دوم م نوشته شده است.[SUP] (199) [/SUP]اين كتاب نيز تحت تأثير مصائب يهود، پس از تخريب معبد در سال 70 ميلادى، نگاشته شده است .[SUP] (200) [/SUP] 4ـ .1 پيشگويىهاى الهامى[SUP] (201) [/SUP] اين كتاب، كه تركيبى از نوشتههاى يهوديان اوليه و مسيحيان بعد است، مصائب و بلاياى آينده (از جمله تخريب دوم معبد)[SUP] (202) [/SUP]را پيشگويى مىكند.[SUP] (203) [/SUP]تاريخ نگارش اين مجموعه از قرن دوم قم تا قرن هفتم م است.[SUP] (204) [/SUP] 5ـ .1 رساله سام[SUP] (205) [/SUP] تعيين تاريخ نگارش اين كتاب مشكل است، اما ظاهرا در پايان قرن اول ق م در اسكندريه تأليف شده است.[SUP] (206) [/SUP] 6ـ .1 مجعول حزقيال[SUP] (207) [/SUP] اين كتاب، كه مشتمل بر پيشگويى درباره مصائب قوم، از جمله تخريب دوم معبد، بوده است، [SUP] (208) [/SUP]ناپديد گشته و تنها نقلها و گزيدههايى از آن در نوشتههاى پدر مسيحى قرن چهارمى، اپيفانوس[SUP] (209) [/SUP]، و تلمود بابلى موجود است. تاريخ اصل اين سند به حدود آغاز دوره مسيحى برمىگردد.[SUP] (210) [/SUP] 7ـ .1 مكاشفه صفنيا[SUP] (211) [/SUP] اين كتاب، كه تنها بخشهايى از آن باقى مانده و يك اثر يهودى است، سفرهاى صفنيا به بهشت و دوزخ را توصيف مىكند. اين كتاب اندكى قبل يا بعد از شروع دوره مسيحى نوشته شده است .[SUP] (212) [/SUP] 8ـ .1 كتاب چهارم عزرا اين كتاب يك اثر يهودى است كه پس از تخريب دوم معبد نوشته شده است.[SUP] (213) [/SUP]نامگذارى اين كتاب به كتاب چهارم، مطابق نسخه ولگات است كه در آن غير از كتاب قانونى عزرا، دو كتاب ديگر به عزرا منسوب شده است.[SUP] (214) [/SUP]اين كتاب كه مشتمل بر يك رؤيا است[SUP] (215) [/SUP]بعدا به دست مسيحيان دچار تغييراتى شد.[SUP] (216) [/SUP] 9ـ .1 مكاشفه يونانى عزرا اين مكاشفه، كه به زبان يونانى است، رؤياى عزرا درباره بهشت، دوزخ و دجال را گزارش مىدهد. اين كتاب در شكل كنونىاش يك اثر مسيحى نسبتا متأخر است و شايد در قرن نهم م گردآورى شده باشد، اما تركيبى از منابع يهودى و مسيحى است.[SUP] (217) [/SUP] 10ـ .1 رؤياى عزرا اينكتاب نيز يك اثر مسيحى است كه شباهت آن با ديگر كتابهاى عزرا، مانند كتاب چهارم و مكاشفه، روشناست. تاريخنگارش اينكتاب بينقرن چهارم تا هفتم م بوده است.[SUP] (218) [/SUP] 11ـ .1 مسائل عزرا اين كتاب نيز يك اثر مسيحى است كه با ديگر كتابهاى عزرا شباهت دارد . تاريخ نگارش اين كتاب مشخص نيست.[SUP] (219) [/SUP] 12ـ .1 مكاشفه عزرا اين كتاب، كه با ديگر كتابهاى عزرا كمتر شباهت دارد و با رساله سام شبيه است، ويژگىهاىسالى را كهبا روز يونانىآغاز مىشود، توصيف مىكند. ايننيز يكاثر مسيحى است كه تعيين تاريخ آن مشكل است، اما يقينا قبل از قرن نهم م نوشته شده است.[SUP] (220) [/SUP] 13ـ .1 مكاشفه شدرك[SUP] (221) [/SUP] اين كتاب در شكل كنونىاش يك اثر مسيحى است كه احتمالا در قرن پنجم م نوشته شده است؛ اما عناصرى از قرون اوليه مسيحى را در خود دارد.[SUP] (222) [/SUP] 14ـ .1 كتاب دوم باروخ (مكاشفه باروخ به زبان سريانى) اين كتاب، كه شباهت بسيار زيادى با كتاب چهارم عزرا دارد، مكاشفهاى درباره مصيبتهاى تخريب اورشليم و آخرالزمان و مسائل ديگر است.[SUP] (223) [/SUP]اين مكاشفه كه يك اثر يهودى است، در حدود سال 100 م نوشته شده است.[SUP] (224) [/SUP] 15ـ .1 كتاب سوم باروخ (مكاشفه باروخ به زبان يونانى) اين كتاب از يك مكاشفه حكايت مىكند كه در آن امور مختلفى وجود دارد؛ اما بخش عمده آن به مصائبى كه بر شهر اورشليم در تخريب دوم معبد وارد شده و علل آن مىپردازد.[SUP] (225) [/SUP]اين اثر يا از سنت يهودى استفاده كرده يا يك اثر يهودى است كه به دست يك مسيحى ويراستارى شده است. تاريخ نگارش اصل يهودى آن به قرن اول يا دوم م برمىگردد.[SUP] (226) [/SUP] 16ـ .1 مكاشفه ابراهيم اين مكاشفه، كه تنها به زبان اسلاوى باقى مانده، دو قسمت دارد : در قسمت اول حضرت ابراهيم، كه فرزند تارح بت ساز است، از خدا هدايت مىجويد و در قسمت دوم يك قربانى تقديم خداوند مىكند و در رؤيايى برروى بالهاى كبوترى به آسمان صعود مىكند[SUP] (227) [/SUP]. دانشمندان تاريخ نگارش اصل يهودى اين كتاب را بين 70 تا 150 م دانستهاند.[SUP] (228) [/SUP] 17ـ .1 مكاشفه آدم اين كتاب در شكل كنونىاش يك كتاب گنوسى است، اما نه گنوسى مسيحى؛ بسيارى از دانشمندان برآنند كه اين اثر از سنتها يا منابع يهودى مربوط به قرن اول م گرفته شده است.[SUP] (229) [/SUP] 18ـ .1 مكاشفه ايليا[SUP] (230) [/SUP] اين كتاب از سه بخش تشكيل شده است: در بخش اول، الياس (ايليا) مردم را نصيحت مىكند؛ بخش دوم به پيشگويى جنگ بين آشوريان و ايرانيان و سرنوشت آن مىپردازد؛ بخش سوم پيشگويى ظهور مسيح و دجال است.[SUP] (231) [/SUP]اين كتاب، كه تركيبى از مواد يهودى و مسيحى است، احتمالا بين سالهاى 150 تا 275 م نوشته شده است.[SUP] (232) [/SUP] 19ـ .1 مكاشفه دانيال اين كتاب در شكل كنونىاش قطعا در اوايل قرن نهم م نوشته شده، اما مشتمل بر سنتهايى يهودى است كه مربوط به قرون پيشين است. برخى از دانشمندان برآنند كه بخشهايى از اين كتاب احتمالا در قرن چهارم نوشته شده است.[SUP] (233) [/SUP] [h=3].2 وصيتها[SUP] (234) [/SUP][/h] دسته دوم از كتابهاى مجعول العنوان عهد قديم، وصيتها هستند (كه اغلب بخشهايى از آنها مكاشفهاى است) . اين مجموعه مشتمل بر شش عنوان است كه عبارتند از: [SUP] (235) [/SUP] 2ـ .1 وصيتهاى مشايخ[SUP] (236) [/SUP]دوازدهگانه دوازده اثر منسوب به دوازده فرزند حضرت يعقوب تحت اين عنوان مىگنجند و همان طور كه قبلا گذشت، برخى در شمارش تعداد كتابهاى «مجعول العنوان» ، نام آنها را به تفكيك مىآورند. اين دوازده كتاب حاوى آموزشهاى اخلاقى و اغلب همراه با رؤيا و مكاشفهاند .[SUP] (237) [/SUP]اين كتاب در شكل كنونىاش يك اثر مسيحى است كه تاريخ آن به نيمه دوم قرن دوم م برمى گردد؛ [SUP] (238) [/SUP]اما بيشتر دانشمندان برآنند كه فقرات مسيحى آن الحاقى است و به اصل يهودى كتاب، كه تاريخش به قرن دوم يا اول قم برمى گردد، افزوده شدهاند. [SUP] (239) [/SUP]از قطعههايى از اين اثر، كه در قمران كشف شده است، برمىآيد كه اصل آن آرامى و عبرى بوده و به دست مسيحيان به يونانى ترجمه شده است.[SUP] (240) [/SUP] 2ـ .2 وصيت ايوب به گفته مؤلف اين كتاب، ايوب نزديكان خود را در بستر مرگ نزد خويش جمع و آخرين وصيتها را به آنان مىكند. اين كتاب نشاندهنده صبر و استقامت ايوب در مقابل بلاياست.[SUP] (241) [/SUP]وصيت ايوب، كه يك اثر يهودى است، در ابتداى عصر مسيحيت نوشته شده است.[SUP] (242) [/SUP] 3ـ .2 وصيتهاى مشايخ سه گانه (ابراهيم، اسحاق و يعقوب) وصاياى سه شيخ، يعنى ابراهيم، اسحاق و يعقوب، در اصل سه كتابند كه به هم ضميمه شدهاند. كتاب دوم و سوم دو اثر مسيحىاند كه به كتاب ابراهيم، كه اثرى يهودى است، ملحق شدهاند.[SUP] (243) [/SUP]اين اثر نيز در بردارنده نكاتى اخلاقى است.[SUP] (244) [/SUP]دو وصيت اسحاق و يعقوب در قرن دوم يا سوم م به وصيت ابراهيم، كه تاريخش احتمالا به پايان قرن اول يا آغاز قرن دوم م برمىگردد، ملحق شدهاند.[SUP] (245) [/SUP]گاهى اين سه اثر با سه عنوان مجزا آورده مىشوند. 4ـ .2 وصيت موسى اين كتاب، كه گاهى به نامهاى صعود موسى و كتاب موسى نيز خوانده مىشود، دربردارنده وصاياى موسى به يوشع ابن نون است. در اين كتاب حوادثى كه براى بنى اسرائيل پيش مىآيد بيان شده است.[SUP] (246) [/SUP]كتاب وصيت موسى يك اثر يهودى است كه در اوايل عصر مسيحى به شكل كنونى درآمده است.[SUP] (247) [/SUP]تنها بخشى از كتاب، كه از يونانى به زبان لاتين ترجمه شده، باقى مانده است.[SUP] (248) [/SUP]زبان اصلى اين اثر عبرى بوده است.[SUP] (249) [/SUP] 5ـ .2 وصيت سليمان اين كتاب داستانى است درباره اينكه چگونه سليمان با بهكارگيرى سحر و جنيان معبد را ساخت. اين اثر در شكل موجودش حدود قرن سوم م نوشته شده است؛ [SUP] (250) [/SUP]اما برخى از دانشمندان برآنند كه اين كتاب دربردارنده نوشتهاى يهودى است كه تاريخش به قرن اول م برمىگردد.[SUP] (251) [/SUP] 6ـ .2 وصيت آدم اين كتاب، كه يك اثر تركيبى است، دربردارنده بحثهايى درباره ساعات روز، پيشگويى و سلسله مراتب قدرتهاى آسمانى است.[SUP] (252) [/SUP]تاريخ اين اثر را در شكل كنونىاش، كه يك اثر مسيحى است، برخى پايان قرن سوم[SUP] (253) [/SUP]و برخى قرن پنجم م دانستهاند. [SUP] (254) [/SUP]بخشهاى يهودى اين كتاب ممكن است در قرن دوم نوشته شده باشد.[SUP] (255) [/SUP] [h=3].3 گسترش داستانهاى عهد قديم و داستانهاى ديگر[/h] از آن جا كه حجيت الهى كتابهاى عهد قديم به رسميت شناخته شده بود، اين آثار بر زندگى روزمره و دينى يهوديان جهان يونانى عميقا تأثير داشت. همين امر باعث شده است كه نوشتههاى بسيارى تحت تأثير ادبيات و اعتقادات عهد قديم در اين دوره (قرن سوم قم تا قرن دوم قم) به وجود آيد. از جمله اين نوشتهها داستانهايى است كه پيرامون حكايتهاى عهد قديم به وجود آمده است و در مجموعه سوداپيگرافا قرار مىگيرد.[SUP] (256) [/SUP]اين مجموعه مشتمل بر سيزده كتاب است كه تنها يكى از آنها (رساله اريستياس) درباره حكايات عهد قديم نيست.[SUP] (257) [/SUP] 1ـ .3 رساله اريستياس[SUP] (258) [/SUP] اين رساله، كه در نيمه اول قرن دوم قم نوشته شده، [SUP] (259) [/SUP]حكايت يك مشرك يونانى زبان (اريستياس) است كه در نامهاى به برادرش از يهوديت تمجيد مىكند و از هيئت مترجمان سبعينيه سخن مىگويد. در واقع اين اثر نوشته يك يهودى اسكندرانى است كه يهوديت را به زبانى مطرح مىكند كه براى يونانيان قابل فهم باشد. 2ـ .3 پنجاههها (يوبيلها)[SUP] (260) [/SUP] اين كتاب يك تقويم تاريخى است مطابق حوادث سفر پيدايش و بخشى از سفر خروج، كه در آن هر 49 ساله يك پنجاهه به حساب آمده و طبق اين پنجاههها حوادثى كه در اين مقطع رخ داده تقسيم بندى شده است.[SUP] (261) [/SUP]اين كتاب در ظاهر به وسيله يك فرشته به حضرت موسى وحى شده است.[SUP] (262) [/SUP]اين كتاب در قرن دوم قم نوشته شده است.[SUP] (263) [/SUP] 3ـ .3 شهادت و عروج اشعيا اين كتاب از سه بخش تشكيل شده است: بخش «عروج اشعيا» (بابهاى 1ـ 5) يك اثر يهودى است كه احتمالا در سال 100 قم نوشته شده است. بخش ديگر اين كتاب يك اثر مسيحى است به نام «رؤياى اشعيا» (بابهاى 6ـ 11) كه قبل از قرن سوم م نوشته شده است. بخش سوم، كه باز يك اثر مسيحى به نام «وصيت حزقيا» (3: 13ـ 4: 22) است، احتمالا در پايان قرن اول نوشته شده است. اين سه بخش قبل از قرن چهارم م به هم الحاق شدهاند .[SUP] (264) [/SUP] بنا به گفته اين كتاب، اشعياى نبى به حزقيا، پادشاه يهوديه، از جناياتى كه پسرش منسى پس از او مرتكب مىشود خبر مىدهد. پس از مرگ حزقيا اين حوادث رخ مىدهد. منسى وصاياى پدر را فراموش مىكند و به فسق و فجور روى مىآورد و اشعيا را به شهادت مىرساند.[SUP] (265) [/SUP] 4ـ .3 يوسف و اسنات اين كتاب دو بخش دارد: در بخش اول به ماجراى ازدواج يوسف و اسنات و در بخش دوم به اقدامات پسر فرعون براى جدايى اين دو پرداخته شده است.[SUP] (266) [/SUP]اين كتاب ماجراى ازدواجى را كه در سفر پيدايش (41: 45) به اختصار آمده، توسعه داده است . دانشمندان امروزى برآنند كه اين كتاب در حدود 100 م يا زودتر از آن نوشته شده است.[SUP] (267) [/SUP] 5ـ .3 زندگى آدم و حوا داستان زندگى آدم و حوا، كه در سفر پيدايش بابهاى دوم تا چهارم بيان شده، در اين كتاب به صورتى مفصلتر و با اضافاتى آمده است. اين كتاب به زبان يونانى است، ولى نويسنده از منابع عبرى و آرامى نيز استفاده كرده است. گاهى اين كتاب را زندگى آدمو حوا به زبان يونانى مىنامند تا از ترجمههاى آن كه به زبانهاى مختلف، از جمله لاتين، است تميز داده شود. [SUP] (268) [/SUP]اين كتاب در قرن اولم و احتمالا نيمه اول آن، نوشته شده است.[SUP] (269) [/SUP] 6ـ .3 مجعول فيلون[SUP] (270) [/SUP] اين كتاب بازنويسى سفر پيدايش تا كتاب دوم سموئيل نبى است، كه ماجراهاى اين بخش را به صورت اسطورهاى شرح و بسط مىدهد. اين كتاب بين سالهاى 70 تا 135 م يا اندكى قبل از سال 70 م نوشته شده است.[SUP] (271) [/SUP] 7ـ .3 زندگى انبيا اين كتاب، كه داستان زندگى و مرگ 23 پيامبر را بيان مىكند، گذشته از افزودههاى مسيحى، آميختهاى از فرهنگ عاميانه اساطير است. اين اثر در قرن اول م يا اندكى قبل از آن نوشته شده است.[SUP] (272) [/SUP] 8ـ .3 نردبان يعقوب[SUP] (273) [/SUP] در سفر پيدايش چنين نقل شده است: يعقوب در رويا نردبانى را ديد كه بر روى زمين قرار دارد و سر آن در آسمان است؛ فرشتگان از نردبان بالا و پايين مىروند و خدا بالاى آن ايستاده است و با يعقوب سخن مىگويد.[SUP] (274) [/SUP]كتاب نردبان يعقوب شرح اين رؤياست. برخى از دانشمندان برآنند كه باب اول تا ششم اين كتاب يك اثر يهودى است و احتمالا در اواخر قرن اول نوشته شده، و باب هفتم يك اثر مسيحى است كه بعدا افزوده شده است.[SUP] (275) [/SUP] 9ـ .3 كتاب چهارم باروخ اين كتاب شرحى بر مراثى ارميا[SUP] (276) [/SUP]يا نسخه حبشى آن است.[SUP] (277) [/SUP]كتاب چهارم باروخ، كه اندكى پس از سال 100 م نوشته شده، اثرى يهودى است كه فردى مسيحى آن را ويراستارى كرده است.[SUP] (278) [/SUP] 10ـ .3 ينيس و يمبريس[SUP] (279) [/SUP] اين كتاب داستانى است درباره جادوگران فرعون كه با موسى مبارزه مىكردند (سفر خروج، بابهاى 7 و 8، و دوم تيموتائوس، 3: 8ـ 9) . كتاب در شكل كنونىاش يك اثر مسيحى است، اما قطعا اصل آن به سنتهاى يهودى قبل از قرن اول م برمىگردد.[SUP] (280) [/SUP] 11ـ .3 تاريخ ركابيان[SUP] (281) [/SUP] اين كتاب شرحى افسانهاى است بر باب 35 از كتاب ارمياى نبى. كتاب تاريخ ركابيان در شكل كنونىاش يك اثر مسيحى است كه تاريخش حداقل به قرن ششم م برمىگردد. اما ادلهاى وجود دارد كه بخشهاى اصلى اين كتاب از يك اثر يهودى گرفته شده كه تاريخ آن به سال 100 م برمىگردد.[SUP] (282) [/SUP] 12ـ .3 الداد و ميداد[SUP] (283) [/SUP] در سفر اعداد سرگذشت دو نفر از مومنان به حضرت موسى آمده است كه نبوت مىكردهاند. [SUP] (284) [/SUP]كتاب الداد و ميداد، كه به نام اين دو نفر است، بسط و گسترش اين داستان است. اين كتاب ناپديد شده و تنها بخشى از آن باقى مانده است كه كتاب شبان هرماس از آن نقل مىكند. تعيين تاريخ نگارش اين كتاب مشكل است اما احتمالا اصل آن يك اثر يهودى قديمى بوده است .[SUP] (285) [/SUP] 13ـ .3 تاريخ يوسف اين كتاب به شرح و بسط بخشى از سرگذشت حضرت يوسف، كه در سفر پيدايش (41: 39 تا 42: 38) آمده است، مىپردازد. تعيين تاريخ نگارش اين كتاب، كه يك اثر يهودى است، مشكل است ولى از كتب قديمى است و قطعا قبل از قرن ششم م نوشته شده است.[SUP] (286) [/SUP] [h=3].4 آثار حكمتآميز و فلسفى[/h] كتابهاى اين بخش تلاشى است كه يهوديان يونانى مآب كردهاند تا از فعاليتهاى عقلانى انسانهاى آن دوره گزارش دهند.[SUP] (287) [/SUP]اين كتابها، كه مشتمل بر مطالبى در جنبههاى مختلف زندگى انسان، چه دينى و چه دنيوىاند، از فرهنگهاى معاصر يهوديان برگرفته شدهاند و اغلب سعى شده در پرتو عهد قديم بازنويسى شوند.[SUP] (288) [/SUP]اين بخش مشتمل بر سه كتاب است كه عبارتند از: 1ـ .4 كتاب احيقار[SUP] (289) [/SUP] اين كتاب درباره داستان زندگى و اندرزهاى حكيمى به نام احيقار[SUP] (290) [/SUP] (احتمالا همان لقمان حكيم) است. كتاب در آغاز احيقار را وزير حكيم و خردمند سنحاريب، پادشاه آشور، معرفى مىكند. اين داستان در برخى از نسخههاى كتاب هزار و يك شب موجود است. اين كتاب، كه يك اثر آشورى مربوط به قرن هفتم يا ششم قم است، از زمان كتابهاى سوداپيگرافا بيرون است، اما از اين جهت در آن گنجانيده شده كه براى شناخت انديشههاى يهود اوليه اهميت دارد.[SUP] (291) [/SUP]برخى تاريخ نگارش اين كتاب را قرن چهارم يا پنجم قم، و نويسنده كتاب طوبيت (از كتابهاى اپوكريفايى) را متأثر از آن مىدانند.[SUP] (292) [/SUP]در باب اول كتاب طوبيت اشارهاى به داستان احيقار شده است. 2ـ .4 مجعول فوسيليدس[SUP] (293) [/SUP] ايناثر، كهكتابى در حكمت و پند و اندرز يهود است، به شاعرى از اهالى ايونيا، كه در قرنششمقممىزيسته، نسبتدادهشدهاستوتاريخنگارشآنبه50قمتا100مبرمىگردد .[SUP] (294) [/SUP] 3ـ .4 منندر[SUP] (295) [/SUP]سريانى[SUP] (296) [/SUP] اين كتاب مجموعهاى از گفتههاى حكمتآميز است كه فردى يهودى در حدود قرن سوم م آن را جمع آورى كرده است. [SUP] (297) [/SUP]اين اثر به كتاب احيقار و كتاب حكمت يشوع بن سيراخ بىشباهت نيست.[SUP] (298) [/SUP] [h=3].5 دعاها، مزامير[SUP] (299) [/SUP]و غزلها[SUP] (300) [/SUP][/h] مناجاتها، سرودها و غزلهاى يهود كه مربوط به اين دورهاند، بخش آخر كتابهاى سوداپيگرافايى عهد قديم را تشكيل مىدهند. برخى از اين آثار تحت تأثير شيوه شعر و سرود اوليه يهود، مانند مزامير داود، هستند و برخى ديگر آزادترند.[SUP] (301) [/SUP]اين بخش مشتمل برشش اثر است كه عبارتند از: 1ـ .5 مزمورهاى اضافى داود علاوه بر كتاب مزامير داود، كه جزء كتابهاى قانونى عهد قديم و مشتمل بر 150 مزمور است، پنج مزمور ديگر، و نيز چند آيه از يك مزمور، وجود دارد كه به داود منسوب است.[SUP] (302) [/SUP]اين مجموعه در زمانهاى مختلف از قرن سوم تا اول قم نوشته شدهاند.[SUP] (303) [/SUP] 2ـ .5 مزامير سليمان اين كتاب كه مشتمل بر هيجده مزمور و شبيه به مزامير داود است، در اصل به عبرى نوشته شده ولى اكنون تنها نسخه يونانى آن موجود است.[SUP] (304) [/SUP]اين اثر در اورشليم يا اطراف آن به دست يك يهودى پارسا، در نيمه دوم قرن اول قم، نوشته شده است.[SUP] (305) [/SUP] 3ـ .5 دعاهاى يونانىمآب كنيسهاى [SUP] (306) [/SUP] اين دعاها، كه در كتاب هفتم و هشتم كتاب قواعد حوارى[SUP] (307) [/SUP]حفظ شدهاند، در شكل كنونىشان اثرى مسيحىاند، اما ممكن است بقاياى ادعيه يهودى و مربوط به سدههاى اوليه م باشند.[SUP] (308) [/SUP]تاريخ جمعآورى شكل كنونى اين اثر را برخى قرن دوم و سوم م احتمال دادهاند.[SUP] (309) [/SUP] 4ـ .5 دعاى يوسف اين كتاب بيشتر به كتابهاى بخش گسترش حكايات عهد قديم شبيه است و تنها بخشهايى از آن باقى مانده است.[SUP] (310) [/SUP]تاريخ نگارش اين كتاب، كه يك اثر يهودى است، به قرن اول م برمىگردد.[SUP] (311) [/SUP] 5ـ .5 دعاى يعقوب اين كتاب ناپديد شده و تنها بيست و شش خط آن باقى مانده است. اين اثر يك دعاى يهودى است كه تعيين تاريخ آن مشكل است، اما قبل از قرن چهارم م[SUP] (312) [/SUP]و احتمالا در قرن اول[SUP] (313) [/SUP]نوشته شده است. 6ـ .5 قصيدههاى سليمان اين كتاب، كه اولين كتاب سرود مسيحى است، به شكل سرودهاى مزامير داود است.[SUP] (314) [/SUP]تاريخ اين اثر به حدود سال 100 م برمىگردد و با انجيل يوحنا شباهت زيادى دارد و مشتمل بر چهل و دو سرود است.[SUP] (315) [/SUP] كتابنامه الف) منابع فارسى و عربى .1 كتاب مقدس، انجمن كتاب مقدس ايران. .2 الكتاب المقدس، دارالمشرق، بيروت، چاپ سوم، .1988 .3 هاكس، مستر: قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير، چاپ اول، .1377 .4 سعيد، حبيب: المدخل الى الكتاب المقدس، دار التأليف و النشر للكنيسة الاسقفية بالقاهره، بىتا. .5 شولتز، ساموئل: عهد عتيق سخن مىگويد، ترجمه مهرداد فاتحى، شوراى كليساهاى جماعت ربانى آموزشگاه كتاب مقدس، بىتا. .6 الفغالى، الخورى بولس: المدخل الى الكتاب المقدس، الجزء الاول، منشورات المكتبة البولسيه، بيروت، چاپ اول، .1994 .7 دوبون، اندريه و مارك فيلوننكو، سومر: التوراة كتابات ما بين العهدين، ج 2 التورات المنحول (مخطوطات قمران ـ البحرالميت)، ترجمه (بالعربى) موسى ديب الخورى، دار الطليعة الجديدة، دمشق، چاپ اول، .1998 .8 ـ ، التوراة كتابات ما بين العهدين، ج 3 التوراة المنحول (مخطوطات قمران ـ البحرالميت)، ترجمه (بالعربى) موسى ديب الخورى، دارالطليعة الجديدة، دمشق، چاپ اول، .1999 پىنوشتها: .1 قانونى و غير قانونى در الهيات مسيحى به معناى رسمى و غير رسمى است. «~ 2. Septuagint ~» .3 ساموئل شولتز، عهد عتيق سخن مىگويد، ترجمه مهرداد فاتحى (شوراى كليساهاى جماعت ربانى آموزشگاه كتاب مقدس، بىتا) ص 3؛ و الخورى بولس الفغالى، المدخل الى الكتاب المقدس (چاپ اول، منشورات المكتبة البولسيه، بيروت، 1994) ج1، ص 77 و .78 «~ .P.916 (Regency Reference Library, U,S,A1995) ,the New International Dictionary of the Bible (ed) J.D.Douglas ( 4 ~» (به اين مرجع از اين پس با علمت اختصارى«~ « NIDB » ~» اشاره خواهد شد) . «~ .V2,P.155 (Macmilan Publishing Copany , New York, 1987) ,the Encyciopedia of Religion (ed) Mirce Eliade ( 5 ~» (به اين مرجع از اين پس با علمت اختصارى«~ « ERME » ~» اشاره خواهد شد) . «~ 6. Vulgate ~» «~ 7. Jerome ~» «~ 8. Damasus ~» «~ .P.1431 (Oxford University Press, London, 1957) , the Oxford Dictionany of the Ghristain Ghurch (ed) F, L. Cross ( 9 ~» (به اين مرجع از اين پس با علمت اختصارى«~ «CDO» ~» اشاره خواهد شد) . «~ 10. Trent ~» «~ 68ـ 11. NIDB., PP. 67 ~» «~ .P.219 (Paul J,Avhtmeier, Harpers Bible Dictionary .Harper, an Francisco, 1985 (12 ~» (به اين مرجع از اين پس با علمت اختصارى«~ «DBH» ~» اشاره خواهد شد) . «~ 13. Canonical ~» «~ 14. Apocrypha ~» «~ 15. HBD., P.36 ~» «~ 16. Deuterocanonical ~» «~ 17. Protocanonical ~» «~ 18. HBD., P.37 ~» «~ 19. Pseudepigrapha ~» «~ 20. HBD., P.36 ~» .21 اين مجموعه را گروه اديان مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى (ره) زير نظر آقاى حسين توفيقى ترجمه كردهاند و احتمالا به زودى منتشر خواهد شد. «~ 22. Tobit ~» «~ 23. NIDB., P.68 ~» «~ .P.745 (Er. ME., v.2, P.175, Bruce M.Metzger and Michael D.Coogan, the Oxford Companion to Bidle .Oxford University Press, York, 1993 (24 ~» به اين مأخذ از اين پس با علامت اختصارى«~ «BCO» ~»اشاره مىشود. «~ 25. NIDB., P.98 ~» «~ 26. ibid ~» «~ 27. ER.ME., V.2, P.115 ~» «~ 28. ibid ~» «~ .P.xlviii (Oxford University Press, New York) HBD., P.219, John R.Kohlenberger , the Parallel Apocrypha (29 ~» (به اين مأخذ از اين پس با علامت اختصارى«~ «PA » ~»اشاره مىشود) . «~ 30. Judith ~» .31 الكتابالمقدس، (چاپ سوم، دارالمشرق، بيروت، 1988) ص 899؛ و 400.«~ .OCB., P ~» «~ 32. ER.ME., V.2, P.115 ~» «~ 33. ibid. HBD., P.518 ~» «~ 34. PA., P.xIviii; HBD., P.219 ~» «~ 35. Esther ~» .36 حبيب سعيد، المدخل الى كتاب المقدس (دارالتأليف و النشر للكنيسة الاسقفيه، قاهره، بى تا) ص 192؛ و 282.«~ .HBD., P ~» .37 حبيب سعيد، پيشين، ص .193 «~ 38. NIDB., P.68 ~» .39 حبيب سعيد، پيشين، ص .192 «~ 40. OCB., P.201; HBD., P.282 ~» .41 حبيب سعيد، پيشين، ص 192؛«~ . NIDB. P.68; HBD., P.282; OCB., P .201 ~» «~ 42. ER. ME., V2, P.176 ~» «~ 43. PA., P.xlviii; HBD., P.219 ~» 44) الكتاب المقدس، ص .1394 «~ 45. NIDB., P.68 ~» «~ 46. OCB., P.803; HBD., P.1136 ~» «~ 47. ER.ME, V.2, P.178; NIDB., P.68 ~» «~ 48. NIDB., P.68 ~» .49 حبيب سعيد، پيشين، ص .194 «~ 50. The Wisdom of Jesus ben Sira ~» .51 حبيب سعيد، پيشين، ص 195؛ و«~ .ER.ME., V.2, P.175 ~» «~ 52. ER.ME., v.2, P.178 ~» .53 الكتاب المقدس، ص .1433 .54 حبيبسعيد، پيشين، ص .196 «~ 55. HBD., P.231 ~» «~ 56. ibid., P.219; PA., P.xlviii ~» «~ 57. Baruch ~» .58 الكتاب المقدس، صص 8ـ 1755؛ و حبيب سعيد، پيشين، ص .198 .59 الكتاب المقدس، ص .1755 «~ 60. NIDB., P.68 ~» «~ 61. ER.ME., V.2., P.11 ~» «~ 62. ibid ~» .63 الكتاب المقدس، ص .1755 «~ 64. PA., P.xlviii; HBD., P.219 ~» .65 الكتاب المقدس، صص 9ـ .1758 «~ 66. NIDB., P, 69 ~» .67 الكتاب المقدس، ص .1759 «~ 68. NIDB., P.69 ~» .69 حبيب سعيد، پيشين، ص .200 .70 همان؛ الكتاب المقدس، ص«~ 1759؛ .NIDB., P.69 ~» .71 حبيب سعيد، پيشين، ص 199 و«~ .NIDB., P.69 ~» «~ 72. PA., P.xlviii; HBD., P.219 ~» «~ 73. Azariah ~» .74 حبيب سعيد، پيشين، صص 200ـ 201 و«~ .NIDB.,P. 69 ~» «~ 75. ER.ME., V.2, P.176 ~» .76 حبيب سعيد، پيشين، ص .201 «~ . 77. ER.ME., v.2, P.176 ~» «~ 78. HBD., P.219; PA., P.xlviii ~» «~ 79. Susanna ~» «~ 80. HBD., P.1001; NIDB., P.69 ~» .81 حبيب سعيد، پيشين، ص 1001 ; 202.«~ .HBD., P ~» «~ 82. NIDB., P. 69 ~» .83 حبيب سعيد، پيشين، ص .202 «~ 84. HBD., P.219; PA., P.xlviii ~» .85 بعل نام خداى خورشيد بوده كه در فينيقيه و كنعان و برخى مناطق ديگر پرستيده مىشده است. (قاموس كتاب مقدس، ص 180) . .86 حبيب سعيد، پيشين، ص .203 .87 همان. و 102.«~ .HBD., P ~» «~ 88. HBD., P.102 ~» .89 حبيب سعيد، پيشين، ص .203 «~ 90. NIDB., P.69 ~» «~ 91. PA., P.xlviii ~» «~ 92. Maccabees ~» «~ 93. HBD., P. 290 ~» «~ 94. Judas ~» «~ 95. HBD., P.290 ~» «~ 96. NIDB., P.69 ~» «~ 97. Antiochus Epiphanes ~» .98 حبيب سعيد، پيشين، ص 204 و 390.«~ .HBD., P ~» «~ 99. Mattathias ~» «~ 100. Jonathan ~» .101 حبيب سعيد، پيشين، ص 69; 205.«~ .NIDB., P ~» .102 همان. «~ 103. ER.ME., V.2, P.179 ~» .104 حبيب سعيد، پيشين، ص .205 «~ 105. NIDB., P.69 ~» «~ 106. HBD., P.590 ~» «~ 107. OCB., P.477 ~» «~ 108. HBD., P.219; PA., P.xlviii ~» .176 حبيب سعيد، پيشين، ص 206؛ و 69.«~ 109.NIDB., P ~» «~ 110. HBD., P.591 ~» «~ 111. Jason of Cyrene ~» «~ 112. ER.ME., v.2, P.179 ~» «~ 113. OCB., P.478; ER.ME., V.2, P.179 ~» .114 حبيب سعيد، پيشين، ص 206.«~ 115. ER.ME V.2, P.179 ~» .116 حبيب سعيد، پيشين، ص .206 .117 همان.؛ 69.«~ .ER.ME., V.2, P.179; NIDB., P ~» «~ 118. OCB., P.479 ~» «~ 119. ER.ME., V.2, P.179 ~» «~ 120. ibid ~» «~ 121. HBD., P.2,; PA., P.xlviii ~» «~ .v.7,p.659 (15 Ed. Encylopadia Briannica, inc., U.S.A. 1995) The New Encyclopedia Britannica ( 122 ~» (به اين مرجع از اين پس با علامت اختصارى«~ « NEB » ~»اشاره مىشود.) «~ 123. HBD., P.840 ~» «~ 124. PA., P.xlviii ~» «~ 125. HBD., P.840 ~» «~ 126. NEB., V.2, P.609 ~» «~ 127. ibid ~» «~ 128. ibid ~» «~ 129. HBD., P.640 ~» «~ 130. PA., P.xlviii ~» «~ 131. HBDP.219 ~» «~ Esdras [Greek] 132. Ezra ~» «~ 133. HBD., P.278 ~» «~ 134. ODC., P.462 ~» «~ 135. ER.ME., V.2, P.175 ~» «~ 136. HBD., P.278 ~» «~ 137. ODC., P.68 ~» .138 حبيب سعيد، پيشين، ص .187 «~ 139. NIDB., P.68 ~» .140 حبيب سعيد، پيشين، ص .187 «~ 141. ER.ME., V.2, P.175 ~» «~ 142. HBD., P.278 ~» «~ 143. ER.ME., V.2, P.175 ~» 144.حبيب سعيد، پيشين، ص .187 «~ 145. HBD., P .278 ~» «~ 146. OCB., P.196 ~» «~ 147. PA., P.xlviii; HBD., 219 ~» «~ 148. OCB., P.195; HBD., P.2, 279 ~» «~ 149. ibid ~» .150 حبيب سعيد، پيشين، ص .188 «~ 151. HBD., P.278 ~» «~ 152. ibid; OCB., P.196 ~» «~ 153. NIDB., P.98 ~» .154 حبيب سعيد، پيشين، ص .188 «~ 155 .ibid ~» . همان، ص 188 و 189.«~ 156. OCB., P.196 ~» .157 حبيب سعيد، پيشين، ص .179 «~ 158. HBD., P.279 ~» «~ 159. PA., P.lxviii ~» «~ 160. HBD., P.219 ~» «~ 161. OCB., P.486 ~» «~ 162. ibid ~» «~ 163. NIDB., P.69 ~» «~ 164. OCB., P.486 ~» .165 حبيب سعيد، پيشين، ص .203 «~ 166. PA., P.xlviii and HBD., P.219 ~» «~ 167. OCD., P.486 ~» «~ 168. HBD., P.219; PA., P.xlviii ~» 169)«~ pseudepigrapha ~»كلمه يونانى است از«~ pseuepigraphos ~»به معناى «غلط اسناد داده شده و داراى عنوان اشتباه؛«~ pseud ~»به معناى خطا و اشتباه و«~ epigraphin ~»به معناى اسناد دادن است.«~ .Websters Third New International Dictionary, v.2, P.1830 ~» «~ 170. NIDB., P.834 ~» «~ 171. HBD., P.836 ~» «~ .P.xlviii (14th ed., the WorldPud.ishing Company, 1927) ,H.PLatt Rutherford, the Forgotten Books of Eden ( 172 ~» 173)«~ Rabbinic Literature ~»عبارتند از مجموعهاى از نوشتهها كه پس از سال 70 م تا قرن ششم م به دست دانشمندان يهود نوشته شده و مجموعه تلمود را تشكيل مىدهند. «~ 174. OCB., P.629 ~» «~ 175. ibid ~» «~ 176. R.H.Charls ~» «~ 177. ER.ME., v.2, P.180 ~» .178 اين كتاب به دست آقاى حسين توفيقى در دست ترجمه است و بخشهايى از آن در شماره 3 و 4 مجله هفت آسمان منتشر شده است. «~ 179. Rutherford H.Platt ~» «~ 180. OCB., P.630 ~» «~ 181. HBD., P.836 ~» «~ 182. ER.ME., V2,.P.180 ~» «~ 183. ibid; HBD., P.836 ~» «~ 184. Apocalyptic Literature and Related Works ~» «~ 185. NIDB., P.67 ~» 186)«~ Enoch ~» (خنوخ) : انوش، ادريس (فرهنگ بزرگ حييم) .«~ 187. Ethiopic ~» 188) سفر پيدايش، 5: 4ـ .24 «~ 189. Qumran ~» .190 اندريه دوبون و سومرمارك فيلوننكو، مخطوطات قمران، ترجمه (به عربى) موسى ديب الخورى (چاپ اول، دارالطليعه الجديد، دمشق، .1998 ج2، ص181; 9)«~ .ER.ME., V.2, P ~» .191 همان. «~ 192. HBD., P.831; ER.ME., V.2, P.181 ~» .193 ترجمه اين كتاب، به قلم آقاى حسين توفيقى، و تحت عنوان «رازهاى خنوخ» در شماره 3 و 4 نشريه هفت آسمان به چاپ رسيده است. «~ 194. Slavonic ~» «~ 195. HBD., P.831 ~» «~ 196. ibid ~» «~ 197. ibid ~» «~ 198. ER.ME., V.2, P.180 ~» «~ 199. HBD., P.831 ~» «~ 200. ER.ME., V.2, P.180 ~» «~ 201. Sibylline oracles ~» «~ 202. ibid ~» «~ 203. HBD., P.831 ~» «~ 204. ibid ~» 205.«~ Shem ~»پسر حضرت نوح است. «~ 206. HBD., P.831 ~» «~ 207. Apocryphon of Ezekiel ~» «~ 208. ER.ME., V.2, P.180 ~» «~ 209. Epiphanius ~» «~ 210. HBD., P.831 ~» «~ 211. Apocalypse of Zephaniah ~» «~ 212. ibid ~» «~ 213. ibid ~» .214 اندريه دوبون و...، پيشين، ج 3، ص .12 .215 همان. «~ 216. HBD., P.831 ~» «~ 217. ibid ~» «~ 218. ibid ~» «~ 219. ibid.,P.838 ~» «~ 220. ibid ~» 221.«~ Shadrach= Sedrach ~» (كتاب دانيال، باب اول) .«~ 222. ibid ~» .223 اندريه دوبون و...، پيشين، ج 3، ص .15 «~ 224. HBD., P.838 ~» .225 اندريه دوبون و...، پيشين، ص .8 «~ 226. HBD., P.838 ~» .227 اندريه دوبون و...، پيشين، ص .20 «~ 228. HBD., P.838 ~» «~ 229. ibid ~» 230)«~ Elijah ~»الياس (فرهنگ بزرگ حييم) . .231 اندريه دوبون و...، پيشين، ص .25 «~ 232. HBD., P.838 ~» «~ 233. ibid ~» «~ 234. Testaments ~» «~ 235. HBD., P.838; ER.ME., V.2, P.181 ~» «~ 236. patriarchs ~» «~ 237. ER.ME., V.2, P.181 ~» «~ 238. HBD., P.838 ~» «~ 239. ER.ME., V.2, P.181 ~» .240 اندريه دبون و...، پيشين، ج2، ص .15 .241 اندريه دبون و...، پيشين، ج 3، ص 17 و .18 «~ 242. HBD., P.838 ~» «~ 243. ibid ~» «~ 244. ibid ~» «~ 245. ER.ME., V.2, P.181 ~» .246 اندريه دبون و...، پيشين، ج 2، ص .18 «~ 247. HBD., P.839 ~» «~ 248. ibid ~» .249 اندريه دبون و...، پيشين، ج 2، ص .18 «~ 250. ER.MR., V.2, P.181 ~» «~ 251. HBD., P.838 ~» «~ 252. HBD., P.838 ~» «~ 253. ibid ~» «~ 254. ER.ME., V.2, P.839 ~» «~ 255. HBD., P.839 ~» «~ 256. ER.ME., V.2, P.182 ~» «~ 257. HBD., P.839 ~» «~ 258. Aristeas ~» «~ 259. HBD., P.839 ~» 260.«~ Jubilees ~»: سفر لاويان، 25: 8ـ 17 درباره اين كلمه سخن مىگويد. .261 اندريه دوبون و... ، پيشين، ج 2، ص 13؛ 635.«~ .NEB., V.2, P ~» «~ 262. HBD., P.839 ~» «~ 263. ibid ~» «~ 264. ibid ~» .265 اندريه دبون و...، پيشين، ج2، ص .19 .266 همان، ج 3، ص .16 «~ 267. HBD., P.839 ~» .268 اندريه دبون و...، پيشين، ج3، ص .24 «~ 269. HBD., P.839 ~» «~ Philo ـ 270. Pseudo ~» «~ 271. HBD., P .839 ~» «~ 272. ibid ~» «~ 273. Ladder of Jacob ~» .274 پيدايش، 28: 12ـ .16 «~ 275. HBD., P.839 ~» «~ 276. ibid ~» .277 اندريه دبون و...، پيشين، ج 3، ص .8 «~ 278. HBD., P.839 ~» «~ 279. Jannes and Jambers ~» «~ 280. HBD., P .839 ~» «~ 281. Rechabites ~» «~ 282. HBD., P.839 ~» «~ 283. Eldad and Modad ~» .284 اعداد، 11: 24ـ .30 «~ 285. HBD., P .839 ~» «~ 286. ibid ~» «~ 287. ER.ME., V.2, P.182 ~» «~ 288. HBD., P .839 ~» 289)«~ Ahiqar ~»؛ اين كتاب به قلم آقاى حسين توفيقى ترجمه شده و در شماره دوم هفت آسمان به چاپ رسيده است. «~ .P.231 (harles Seribeners Sons, New York) , Encyclopedia of Religion and Ethics (ed) 290. James Hastings ~» «~ 291. HBD., P.840 ~» «~ 292. ER.ME., V.2, P .182 ~» «~ Phocylides ـ 293. Pseudo ~» «~ 294. HBD., P .840 ~» 295.«~ Menander ~»؛ شاعر و كمديسين آتنى قرن چهارم قم،«~ (Britannica) . ~» 296.«~ Syriac ~»؛ شاخهاى از زبان آرامى. «~ . 297 . ibid.; ER.ME., V.2, P .182 ~» «~ . 298. HBD., P .840 ~» «~ 299. Psalms ~» «~ 300. Odes ~» «~ 301. HBD., P .840 ~» «~ 302. ibid ~» «~ . 303. ER.ME., V.2, P .183 ~» .304 اندريه دوبون و... ، پيشين، ج2، ص .16 «~ . 305. HBD., P .840 ~» «~ 306. Synagogal ~» «~ 307. Apostolic Constitutions ~» «~ 308. ER.ME., V.2, P .182 ~» «~ 309. HBD., P.840 ~» «~ 310. ibid ~» «~ 311. ER.ME., V.2, P .182 ~» «~ 312. HBD., P.840 ~» «~ 313. ER.ME., V.2, P.182 ~» «~ 314. ibid ~» «~ . 315. HBD., P .840 ~»
وحى و نبوت يهودى منبع: مجله هفت آسمان، شماره 1 نویسنده: رضا فرزين بياييد ساختار آياتى را كه در آنها به گونهاى سخن از وحى و نبوت رفته استببينيم. درمعنايى عام، تمامى كلمات به كار رفته در متون مقدس، نوعى وحى، خبر، پيام، نبوت ياچيزى از اين سنخ هستند كه با وارسى شكل يا محتواى آنها و يا نسبتهايى كه با هم و باديگر جنبههاى زندگى و انديشه بشر پيدا مىكنند، مىتوان نظريهاى در باب ارتباط خدا وانسان طراحى كرد; گر چه در اين مقال در پى چنان كارى نيستم، اما شايد گامى در اين راهبردارم. در هر حال، در اينجا مقصود معناى عمومى و عرفى «وحى و نبوت» است و به سهولتمىتوان آن را براى نظيرههاى وحى و نبوت اسلامى در فرهنگهاى اديان ديگر نيز به كار برد.به بيان ديگر، اين قلم نه درون كاوى لغات و اصطلاحات را پيشخواهد گرفت و نه درگيرگفت و گوهاى ريزه سنجانه درباره معناى آنها خواهد شد. چيزى از دست نخواهيم داد!... زمينهها، سياقها، كاربردها، تلقيها و تصديقات مهمترند تا عنوانها يا اسمها و معناها ياتصورات. به هرحال اينك بيشتر برآنم كه تصويرهايى را كه كتابهاى مقدس ارائه مىدهند، نشاندهم. بدين منظور، بخشهايى از "متون مقدس" يهوديان را ورق مىزنم و چشماندازىمىگشايم تا بتوانيم نوعى درك حسى و شهودى ازحال و هواى آيات كتاب پيدا كنيم و بهمفاهيم و مضامين آنها نزديكتر شويم. شايد تاكيد اين نكته مفيد باشد كه جملاتى را كه صاحب اين قلم به كار مىگيرد، بايد ازجهات دينى و ايمانى خنثى دانست; زيرا در اين مقال، تورات و مضامين آن، از نگرش يكمؤمن يهودى و يا يك رديه نويس و يا يك كافر، مدنظر نيست. بىگمان ايمان يا كفر بهفهمهايى خاص راه مىبرند; اما مىخواهيم همانند كسى كه لااقل، ارزش ميراث فرهنگى بشررا مىداند، اين گونه آثار را بخوانيم. فوايد اين كار بىشمار است; اما فعلا سخنى در آن نيستو تنها بايد تاكيد كرد: كسى بهتر و بيشتر از متنى بهره مىبرد كه آن را واقعگرايانهتر بشناسد. در اينجا موارد گوناگونى از "متون مقدس" يهوديان را كه در آنها به صراحت از نبوت ياارتباط آدمى و خدا ياد شده است گزارش خواهم كرد; چرا كه برقراركردن ارتباطى هر چهمستقيمتر با آيات كتابهاى مقدس اديان، بيشترين سهم را در شناخت مايه و گوهر پيامهاىآسمانى داراست. البته "سنت" شفاهى يا كتبىاى كه در پيرامون آيات اصلى شكل گرفتهاند،"شرايط" محيط، و "تاريخ" هر دين نيز بهرههاى وافرى از حقيقت دارند كه گفت وگو در آنهامجالى ديگر مىخواهد; اما همچنان كه در هر يك از شقوق سهگانه ياد شده، همان آياتاصلى كتاب مقدس محور است، اين نوشته نيز به ديدن اصول فرا مىخواند و به نظر مىرسدكه اگر اين گونه بحثها پا بگيرند، از اين رهگذر، افقهاى تازهاى فراروى تحقيقاتدينى - تاريخى گشوده شود. خداوند همان گونه كه با آدم و حوا سخن مىگويد با مار نيز حرف مىزند; مار هم با حواگفت و گو كرده است. خداوند به قابيل مىگويد: «چه كردهاى؟ گوش كن! خون برادرت اززمين برايم فرياد برمىآورد!» همچنين با ابى ملك، شاه جرار، در خواب سخن مىگويد و اوجوابش مىدهد. خداوند در ابرى ستبر و يا در ستونى از ابر پايين مىآيد. بوى خوش مىبويد. باخود سخن مىگويد. درب كشتى را بر روى نوح مىبندد. پايين مىآيد تا بداند. پيمانمىدهد و براى خود نشان مىگذارد تا آن نشان، به يادش آورد. تكميل اين صحنههاى كاملا بشرى را پردههايى خدايى هم لازم است. انديشه «خدا ياخدايى بودن برخى موجودات» - كه همچون جانى در تن تفكرات باستانى پيچيده است واحتمالا روزنى براى نفوذ به نوشتههاى اديان نيز هست - چنين پديدار مىگردد: «چونآدميان بر روى زمين زياد شده بودند و دخترانى برايشان به دنيا آمدند، خدائيان ديدند كهدختران آدميان چه زيبايند، و از ميان آنان كه مىخواستند، زنانى برگزيدند.» فرعون، يوسف را مردى مىداند كه «روح خدا در وى است». خداوند گفته بود كه يوشع پسر نونمردى «الهامى» است. و آدميان به سادگى با خداوند تماس مىگرفتند، «رفت تا از خداوند جويا شود× خداوندبه وى پاسخ گفت، "دو ملت در شكم دارى...."; «در روزگاران گذشته در اسرائيل چون كسى آهنگ درخواست از خدا مىداشت چنينمىگفت، "بياييد تا نزد غيبگو برويم" زيرا نبى امروز را آن روز «غيبگو» مىگفتند.»... «وآنان به شهرى كه مرد خدا در آن مىزيست رفتند. »; «و اينك چون بلعام ديد بركت دادناسرائيل پسند خداوند است، مانند بارهاى پيش به دنبال طالع نرفت، بلكه رو سوى بيابانكرد× چون بلعام چشم برداشت و ديد...، روح خدا بر او آمد و...» و داستان دلكش بلعام دراين فراز شورى ديگر مىآفريند. اما تو گويى گاه مقصود خدا به راحتى فهميده نمىشود، يا شايد تحملش براى نبىسنگين است و يا آنكه او غم مردمان دارد. اما حكايت همچنان ادامه مىيابد: سموئيل،شائول را با سخن خدا آشنا مىكند، « ... × پس از آن بايد به طرف تپه خدا كه جايگاهقراولان فلسطينى است، راهت را پىگيرى. آنجا چون به شهر درآمدى، گروهى از انبيا كه اززيارتگاهى پايين مىآيند و در پيش ايشان چنگ و دف و ناى و بربط است و در خلسهسخن مىگويند، به تو برخواهند خورد× و روح خداوند تو را خواهد گرفت و همراه ايشان بهخلسه سخن خواهىگفت; مرد ديگرى خواهى شد×... × چون شائول برگشت تا از نزدسموئيل برود، خدا او را دلى ديگر داد; و درست در همان روز، همه آن نشانهها هستشد×»... داستان شگفتآور شائول و داوود را در بابهاى 16 تا24 مىتوان دنبال كرد و باحكاياتى از روح خوب يا بد خدا كه بر كسى مىآيد، و يا نحوه پرسش از خداوند و جواب اوآشنا شد. اما قصههاى آدمى و خدا پيچيدهتر از اينها بود: «خداوند گفت: دم من در انسان براىهميشه نمىپايد; چراكه او نيز از گوشت است; بگذار روزگارش صدو بيستسال باشد×» اماچون به زودى فساد و تباهى آدمى زياد شد: «.... خداوند پشيمان گشت كه انسان را در زمينآفريده است، و دلش غمگين شد×» پيش از اين نيز خدا از آدمى چيزهايى ديده بود: «وخداوند خدا گفت: "اينك كه انسان مانند يكى از ما شده و نيك و بد را شناخته، اگر دستدراز كند و از درخت زندگى نيز گرفته، بخورد و تا به ابد زنده ماند، چه خواهد شد؟!"» و درجايى ديگر: «همه در زمين هم زبان و هم سخن بودند×... × خداوند پايين آمد تا به شهر و برجى كهانسان ساخته بود، نگاهى اندازد× و خداوند گفت: اينك كه همه جا يك جور مردم و يك زباندر كار است، اگر بدين گونه كه دستبه كار شدهاند، پيش رود، هيچ كارى كه بخواهند، ازدسترس ايشان بيرون نخواهد بود× پس بياييد پايين رويم و گويش ايشان را در آنجا در همريزيم، تا ديگر كسى سخن ديگرى را در نيابد×» بارى، رابطه خدا و آدميان هميشه هموار و راحت نبود و زمانى نيز كار گره مىخورد: «وشائول از خداوند پرسيد، اما خداوند به او پاسخ نداد; نه در خواب، نه با اوريم و نه بهانبيا× پس شائول به درباريان خود گفت: زنى كه يار ارواح باشد، برايم بيابيد تا نزد او رفته بهوسيله وى جويا شوم ... × ... خواهش دارم برايم به واسطه روح غيبگويىنما. آن كس را كهبه تو مىگويم برايم برآور×» اما دير زمانى بود كه اين كارها ممنوع بود و آن زن ترسيد، بهعلاوه شائول را هم شناخته بود; ولى شائول وى را اطمينان داد و : «... گفت: "مترس! چهمىبينى؟" و زن به شائول گفت:" موجودى خدايى مىبينم كه از زمين برمىآيد"×... پسشائول دانست كه سموئيل است; و به كرنش بر زمين افتاد×» همان گونه كه انبياى يهوه و شاگردان انبيا در كار بودند، انبياى بعل و انبياىدروغين نيز بودند. در دورههايى فغان از كارهاى انبياى دروغين بالا مىگرفت; اما مايه شگفتى است كه ازطرفى براى باز شناختن انبياى راستين از دروغ زنان، نشانهاى ساده و طبيعى، ولى زمان بر،ارائه مىشود و از سوى ديگر همان نشان نيز دليلى بر راستى كسى نمىشود، بلكه ممكناستخدا مردمان را با آن آزموده باشد! اما تنها اين نيست. با ديدن بابهاى 13 و 22 از كتاباول پادشاهان، آدمى در تحير مىماند كه تعارض اين نبوتها چگونه شكل مىگرفته است. مىدانيم كه خداوند به موسى گفته بود: «بايد از ميان اسرائيليان برادرت هارون را باپسرانش پيش آورده تا كاهن من باشند» و موسى زمانى گفت كه كاش همه قوم خدا نبوتكنند و يوشع نبايد بخلى بورزد; ولى حالات نبوت متنوع و مرموز بودند: در خواب و با رويانبوت داشتند. گاه طالع مىديدند و ارواح تسخير مىكردند. اوريم و تميم و ايفود ومانند آن داشتند و با آنها كهانت مىكردند; گر چه اين امر گاهى منشا گمراهى مىشد و يااحيانا به آن عمل نمىكردند. در كتاب آمده است: «و او گفت: سخنانم را گوش گيريد: هنگامى كه در ميان شما نبى خداوند پيدا مىشود،من خود را در رؤيا به او مىشناسانم; در خواب با او سخن مىگويم× درباره بنده من موسىچنين نيست; در همه خاندانم او درست كردار است× با وى دهان به دهان ، آشكارا و نه دررمز و راز، سخن مىگويم. او مانند خداوند را مىبيند...» پسر نون، يوشع كه مردى الهامى بود و موسى مىبايست «بر او دست گذارد»، مكلفمىشد تا «... پيش العازار كاهن رود و او در پيشگاه خداوند به جاى يوشع فرمان اوريم را جوياشود. بايد همه قوم، او و تمام اسرائيليان، با چنين دستورى بروند و با چنين دستورىبيايند.» گاه نيز هنگام ارتباط، با خداوند جر و بحث مىكردند و يا از در امتحان در مىآمدند.خداوند نيز گاه تهديد مىكرد و گاه «سنگى پيش پاى شخص» مىانداخت تا او را هلاك كنديا به هوشش آورد; اما بدتر از اينها، گاه انبيا را گمراه مىكرد! در قصه باب 13 از كتاب اولپادشاهان، نبى الهام يافته به راحتى سخن نبى پير را مىپذيرد و بر خلاف پيام پيشين عملمىكند، و داستان هم به سرانجام غريبى مىرسد; و در حكايتباب 22 به جاى تكذيبانبياى جبهه مقابل، ميكايا رويايى نقل مىكند كه با اين جمله عجيب پايان مىپذيرد: «اينگونه خداوند روحى دروغگو در دهان همه انبياى تو گذاشته، زيرا خداوند به بدبختى تو حكمكرده است»! به راستى حزقيال نبى چرا چنين گفته است: «... خداوند خدا چنين گفت: ... اگر كسى از خاندان اسرائيل رو سوى بتهايش دارد و ازگناهى كه مايه لغزشش بوده روگردان نباشد و باز نزد نبى آيد، من خداوند به شمار بتهايى كهبا خود مىآورد، بدو پاسخ خواهم گفت. اين گونه خاندان اسرائيل را خواهم گرفت تا سزاىپندارهايشان را ببيند; زيرا با بتهاى خود، از من بسى دور افتادهاند × ... و اگر نبى فريبخورد و [براى آن كس] سخنى بر زبان آرد، من خداوند بودهام كه آن نبى را فريب دادهام، براو دست دراز كرده، وى را از ميان قوم خود، اسرائيل، نابود خواهم ساخت. چنين سزاىخويش خواهند كشيد; سزاى درخواست كننده و سزاى آن نبى يكسان خواهد بود تا ديگرخاندان اسرائيل از من دور نگردند و خود را با اين همه قانون شكنى آلوده نسازند». و يا چرا ارمياى نبى مىگويد، «خداوند اعلام مىدارد: "و در آن روزفكر شاه، و فكر بزرگان از كار خواهد افتاد; كاهنان گيجخواهند گشت و انبيا مات خواهند ماند" و من گفتم: "آه! خداوند خدايا! بىگمان اين قوم و اورشليم را فريب دادهاى كه مىگويى: "روزگارت خوب خواهد شدولى كارد به استخوان مىرسد!"» باب 20 ارميا از عجايب است. پس از آنكه گفتار او با فشحور كاهن به پايان مىرسد، اينسوگواره به دنبال مىآيد: "فريبم زدى خداوندا! و فريب خوردم; بر من چيره گشتى و حكمفرما شدى; هميشه مايه خنده بودهام; هميشه ريشخندم مىزنند; چرا كه هر دم سخن مىگويم، بايد فغان كنم; بايد فرياد بركشم: "بى قانونى و چپاول !"زيرا سخن خداوند وامىداردم. رسوايى و خوارى هميشگى; با خود انديشيدم: "يادى از او نخواهم كرد; ديگر به نام او سخن نخواهم راند" اما[سخن او] چون آتشى پرخروش، در دلم بود; زندانى استخوانهايم; نتوانستم نگهش دارم، بى ياور بودم; و در باب 23 ارميا: خداوند خشم مىگيرد: "آه! شبانانى كه گذاشتند گله مرغزار من دور شوند و پراكنده گردند ..." سرنوشتبدى درانتظار آنان است. «... زيرا از انبياى اورشليمبىخدايى در همه سرزمين پخش شده است». «خداوند لشگرها چنين گفت: "به سخنان انبيايى گوش مدهكه برايت نبوت مىكنند. آنان تو را گول مىزنند. نبوتهايى كه گويند از دل خودشان است، نه از دهان خداوند". خداوند مىگويد: "من آن انبيا را نفرستادم; اما آنان بشتافتند. با آنان سخن نگفتم،ولى نبوت كردند; اگر آنها با من در رايزنى بودهاند، بگذار سخنانم را به قوم باز گويند و آنان را برگردانند از راههاى بد و كردار شيطانى خويش". «خداوند مىگويد: "آنچه را انبيا مىگويند شنيدهام، كه به دروغ به نام من نبوت مىكنند:"خواب ديدهام! خواب ديدهام!" تا به كى انبيايى كه به دروغ نبوت مىكنند - انبياى دلهاىحقهباز خويش - در سر مىپرورانند كه قومم نام مرا فراموش كنند؟! ......بگذار تا آن نبى كهخوابى ديده، خوابش را بگويد، و بگذار آن كه سخنم را دريافته، سخنم را درستباز گويد! كاهرا با گندم چه كار؟!" خداوند اعلام مىدارد: "ببين! سخنم مانند آتش است، و چون پتكى كهسنگ را خرد مىكند!" خداوند اعلام مىدارد: "جز اين گمان مبر! با انبيايى كه سخنانم را از يكديگر مىدزدند،رو به رو خواهم شد!" ...» و پس از آن، ارميا از قول خداوند آورده است: «اگر آنان به راستى نبى هستند و سخن خداوند باايشان استبيايند نزد خداوند لشكرهاميانجىگرى نمايند تا او مخزنهاى به جا مانده در خانه خداوند،...، را نگذارد به بابل برند!» بارى، از دروغزنان كه بگذريم، تكليف خويش را با ديگرانى كه به راحتى نمىتوان آنان رامتهم دانست، نمىدانيم! شگفتيهاى كار انبياى بنى اسرائيل و يا متون مقدس عبرانيانبسيار زياد است! اما شايد اين همه رمز و راز را، طبيعتساده و سراپا بشرى حالات مختلفوحى و نبوت اسرائيلى بتواند در خود هضم كند. براى مثال، به اين آيه توجه كنيد: «خداوندبه قابيل گفت: "برادرت هابيل كجاست؟" و او گفت:" نمىدانم! مگر پاسبان برادرم هستم؟!"»قابيل به خداوند مىگويد: «سزايم از توانم بيشتر است» و خداوند مىپذيرد: «خداوند به اوگفت: "عهد مىكنم اگر كسى قابيل را بكشد، تاوانى هفت چندان بر او باشد." و خداوند بر قابيلنشانى گذاشت، و گر نه، هر كه او را مىديد وى را مىكشت». در داستانهاى يعقوب و ابراهيم اين جنبه جذبهاى ديگر دارد: «يعقوب راه خود پيشگرفت و فرشتگان خدا با او رو به رو شدند» ... و آنگاه «يعقوب تنها ماند و مردى تا دم سحربا او دست و پنجه نرم مىكرد» ... ولى غلبه حريف بر يعقوب مشكل شد... و يعقوب از اوبركت مىطلبيد ... «او گفت: "نام تو ديگر يعقوب نه، بلكه اسرائيل خواهد بود; زيرا تو باخداييان و آدميان به چالش برآمده، كامياب گشتهاى" × يعقوب پرسيد: "درخواست دارمنامت را به من بگويى"; اما او گفت: "نبايد نامم را بپرسى" و با او خداحافظى كرد× ...× پسيعقوب آنجا را فنيئيل ناميد، و مقصودش اين بود: "موجودى خدايى را رو در رو ديدهام، اماهنوز جان در بدن دارم"» «خداوند كنار بلوطستان ممرى بر وى پديدار گشت; روز گرم شده و او دم خيمه نشستهبود × چشم كه برداشت، سه مرد را ديد كه نزديك او ايستادهاند» و قصه ادامه مىيابد وضماير و افعال آن به تناوب مفرد و جمع مىشوند; «آنگاه خداوند گفت: "ستم سدوم و عمورهاز اندازه گذشته و گناهشان بسيار سنگين شده است! ×مىخواهم پايين روم ببينم آيا همانگونه كه فغانش به من رسيده است كردهاند; و گرنه خواهم دانست!" × مردان از آنجا به سوىسدوم روان گشتند و ابراهيم پيش خداوند برپا بماند ×» اينك ابراهيم با خداوند رايزنىمىآغازد و زيبايى كار آن غمخوار مردمان به كمال مىرسد; ... و «لوت كنار دروازه سدومنشسته بود كه آن دو فرشته شامگاه به سدوم درآمدند ... و «... زيرا مىخواهيم اينجا راويران كنيم، چون فرياد از دست اينان چنان نزد خداوند بالا رفت كه خداوند فرستادمان تاويرانش كنيم». در داستان شاه جرار نيز مىبينيم كه ابىملك در خواب با خداوند محاجه مىكند وخداوند هم با آنكه تصديقش كرده بود، از تاكيد و تهديدش فرو گذار نمىكند! داستانهاى ابرام و موسى نيز بسيار عجيب و خودمانىاند: «چندى بعد، سخن خداوند در رويايى به ابرام رسيد. او گفت: مترس ابرام! من سپرى براى توام. پاداشتبسيار بزرگ خواهد بود; اما ابرام گفت: "خداوند خدايا! مىبينى كه دارم بىبچه مىميرم و اين كه سرپرستخاندانم [خواهد بود] العازار دمشقى است! چه مىتوانى به من بدهى!" و افزود: "چونفرزندى به من ندادهاى، پيشكارم وارث من خواهد بود" و آنگاه خداوند ملاطفت مىكند وبشارت فرزندانى به فراوانى ستارگان مىدهد و در نتيجه: «و چون به خداوند اعتماد ورزيد، اواين را از شايستگىاش دانست». بابهاى 3 تا 7 از سفر خروج، در بردارنده گفت و گوهاى موسى و خدا است و به جالبترينشكلى بيان كننده حالات آنهاست! «اما موسى به خدا گفت: "من كه باشم كه به نزد فرعون آيم و اسرائيليان را از مصر آزادگردانم؟"» ... «و چون از من بپرسند "نام او چيست؟" بديشان چه گويم؟» ... گر چه خداوندگفته بود كه همه گونه عجايب خويش را در ميان مصريان به ظهور خواهد رساند: «اما موسىجواب داد و گفت: "چه كنم اگر باورم نكنند و گوش به من نسپارند، ولى گويند خداوند بر توظاهر نشده است؟" و باز دوباره و پس از نشانههايى كه اينك بالعيان ديده بود: «اما موسى بهخداوند گفت: "درخواست مىكنم خداوندا!من هرگز مرد سخن نبودهام! نه پيش از اين و نهاينك كه با بندهات سخن گفتهاى، من ديرگوى و كند زبانم!" و چون خداوند حجت مىآوردو وعده همراهى مىدهد، باز: «اما موسى گفت: "درخواست ميكنم خداوندا! كسى ديگر را بدينكار بگمار!"» و خداوند بر موسى خشم مىگيرد; اما تنبيهى در كار نيست و هارون را همراه وىمىكند. نظير اين حالات، گر چه در موضوعى ديگر، در سفر اعداد آمده است، كه از خواندنىترينبخشهاى تورات است: «چرا با بندهات بدرفتارى مىكنى، چرا از الطاف تو بىبهره شدهام و تو بار تمام اين قوم رابر من نهادهاى؟× مگر همه اين قوم را من آبستن بودهام؟ مگر آنها را من زاييدهام كه به منمىگويى "مانند پرستارى كه كودك را در آغوش مىبرد، اينان را در آغوش خود مىبر!" رو بهسرزمينى كه به سوگند براى پدرانشان وعده كردهاى؟ × ...» در كنار اين سادگى در رفتار و گفتار با خدا، نكته ديگرى خودنمايى مىكند كه از قضا باآن سادگى ياد شده، هم خانوادگى عرفى نزديكى دارد: ... تغييرات تصويرى و تنوعات بيانىمتون مقدس عبرانيان، شايد تناقص و هافتباشند، اما بسيار محتملتر آن است كه كليدفهم اين متون باشند. نمونههاى سرشار ديگرى را اينك با شروع از سادهترين مورد، مدنظر قرار مىدهيم. با آنكه نام يعقوب به "اسرائيل" تغيير يافته بود، اما: «چنين شد كه اسرائيل با همه آنچهداشت كوچ كرد و به بئر شبع آمد و در آنجا براى خداى پدرش اسحاق قربانهايى پيشكشكرد× خدا، شب، در رويايى صدايش زد: يعقوب! يعقوب!...» و در حكايت ابراهيم: «آنگاهفرشته خداوند از آسمان او را صدا زد... زيرا اينكه مىدانم كه از خدا مىترسى، چون پسرت وجگرگوشهات را از من دريغ نداشتهاى ×» «و ابراهيم بر آن موضع نامى مىگذارد كه مفهوم«سرور من» و يا «يهوه» را در بردارد! در داستان يعقوب نيز ديديم كه وى به گروهى از"فرشتگان خدا" برمىخورد، اما با "مردى" درگير مىشود، ولى اسم دريافتى او (اسرائيل) بهمعناى كسى است كه با "خدا" دست و پنجه نرم كرده; اما عجيب است كه با اين حال، ازحريف، "نامش " را مىپرسد. ولى با آنكه او از پاسخ تن مىزند، كتاب مقدس يهودى مىگويدكه منظور يعقوب چنين بوده است: «... موجودى خدايى را رو در رو ديدم ...» حال به موردهاى پيچيدهترى مىرسيم. بايد انديشيد كه حال و هواى اين صحنههاچگونه بوده است. تمايز بين ده فرمان با گفت و گوهاى ديگر به چه معنى است؟ تكرارهابراى چيست؟ و نهايتا اين همه تنوع در بيان و تغيير نسبت فعلها و فاعلها براى چيست؟ «و خداوند به موسى گفت: "در ابرى انبوه نزد تو خواهم آمد تا چون با تو سخن گويم،مردم بشنوند و نيز ازين پس هميشه بر تو اعتماد كنند ..."» ... «در اين هنگام، همه كوه سينادر دود فرو رفت; زيرا كه خداوند در آتش بر آن فرود آمده بود; مانند كورهاى دود برمىخاستو همه كوه به شدت مىلرزيد.» «خدا همه اين سخنان را بر زبان آورده، گفت» و ده فرمان به دنبال مىآيد و... «همه قومشاهد رعد و برق، غرش كرنا و كوه كه دود برمىآورد، بودند; و چون قوم اين را ديدند، پسرفتند و دور ايستادند× به موسى گفتند: "تو با ما سخن گوى و فرمانبرداريم، اما مگذار خدا باما سخن گويد و گرنه مىميريم" × پس قوم دور ايستادند و موسى به ابر ستبرى كه خدا در آنبود، نزديك آمد × خداوند به موسى گفت: به اسرائيليان چنين خواهى گفت: "شما خود ديديدكه من از همين آسمان با شما سخن گفتم ×" در جايى ديگر، از اين قصه چنين ياد مىشود: «خداوند در كوه و از ميان آتش با شما رو در رو سخن گفت× - در آن هنگام براى رساندنسخنان خداوند به شما من بين خداوند و شما ايستادم، زيرا شما از آتش مىترسيديد و بهكوه برنيامديد - ...» بدنبال اين نيز آن نكات به گونهاى جالب تكرار شده است. در اينجا تعبير «رو در رو» آمده، ولى در باب پيشين تعبير «صدا شنيديد، اما شكلىنديديد»، آمده بود; به علاوه همين جا نيز مىبينيم كه گرچه موسى بين خدا و مردم بود،ولى گويا خدا با مردم در حالت چهره به چهره قرار داشته است; اما قبلا ديديم كه اصلا خداوندبا آنان سخن نگفته است و گرنه مىمردند! بلكه چهره و احتمالا حتى صدايش از مردم پنهانبوده است! بعد از اين نيز، تعبير «سخنان كامل» و يا «ده فرمانى» كه خداوند به آنها «خطابكرده بود» در كار است. تتمه باب 20 و تمامى بابهاى 21 تا23 را احكام ريز و درشتى تشكيل مىدهند كه موسىبه مردم رسانيد. باب 24 به لحاظ تركيب، از عجايب سفر خروج است. تكرارهاى تو در تويىحاكى از شنيدن وحى و رساندن آن به مردم و تعهد گرفتن از ايشان دارد. «خداوند به موسى گفت: " نزد من به كوه بالا آى و آنجا بمان; و لوحههاى سنگى وآموزشها و فرمانهايى را كه نوشتهام تا ايشان را بياموزى به تو خواهم داد."... و سرانجام، «وموسى به ميان ابر داخل شده به فراز كوه برآمد، و موسى چهل روز و چهل شب در كوهبماند×» «خداوند موسى را گفت» و احكامى بيان مىدارد كه از كثرت جزئيات، گيج كنندهاست! ولى جالب است كه در آخرين آيه چنين مىگويد: «نيك بنگر! و آنها را چونان نمونههايىكه در كوه به تو نشان داده مىشود، بساز». آنگاه در بابهاى 26 تا31 باز احكامى ريز مطرح مىشود كه به راستى عجيب است; اماعجيبتر آن است كه باب 31 به اين آيه ختم مىشود: «چون گفت و گو با او را در كوه سينا بهپايان برد، دو لوحه پيمان، دو لوحه سنگى نوشته شده با انگشتخدا، را به وى داد.» در باب 32، از حكايتشكستن لوحها به دست موسى ياد شده و در باب 34: «... دو لوحهسنگى چون خستبتراش; و سخنانى را كه بر لوحههاى نخستين بود و آنها را شكستى، براين لوحهها خواهم نوشت ... و دو لوح سنگى را با خود برداشت» ... اما كمى بعد، با تعجبفراوان مىبينيم كه: «و خداوند به موسى گفت: "اين فرمانها را بنويس; زيرا بر طبق اين فرمانهابا تو و با اسرائيل پيمان مىبندم"× و او چهل روز و چهل شب آنجا با خداوند بود; نانى نخوردو آبى ننوشيد، و سخنان عهد، يعنى ده فرمان" را بر لوحهها نوشت×» و آنگاه بابهاى 35 تا40 و تمامى 27 باب سفر لاويان را احكام كوچك و بزرگ ديگرى دربر مىگيرد. و اينك نمونههايى ديگر: گاه فرشته خداوند چنان سخن مىگويد كه گويى خود خدا استكه تكلم مىكند: «فرشته خداوند از جلجال به بوكيم برآمد و گفت :"من تو را از مصر آوردم ...و گفتم: هرگز پيمان خويش با تو را نخواهم شكست..."»در جايى ديگر پيش از اين آمده است: «فرشته خداوند درآتشى فروزان از ميان بوتهاى براو نمايان گشت ...» اما اندكى بعد: «هنگامى خداوند ديد او نزديك آمده تا ببيند، خدا از ميانبوته صدايش زد: موسى! موسى!» اوصاف مشابه و متناظرى كه براى خدا و انسان ياد شدهاند و نحوه ارتباط بسيار طبيعى وعرفى آنان، آدمى را در حيرت غريبى مىافكند. آيا انسانها با خدا مواجه مىشدهاند ياخويشتن را در آينه او مىديدهاند؟ گرچه كتاب مقدس تصريح دارد كه: «و خدا گفت: بياييد انسان را به صورت خودمان بسازيم، مانند خود. آنان بر ماهيان دريا،پرندگان آسمان، چارپايان، همه زمين، همه خزندگانى كه بر زمين مىخزند، بايد فرمانروايىكنند× و خدا انسان را به صورت خود آفريد; به صورت خدا آفريدش; نر و مادهآفريدشان×» اما فراموش نكردهايم كه: آدمى با خوردن از درخت ممنوعه باز مانند يكى از خدايان شدهبود و بلكه امكان داشت از آن حد شباهت نيز فراتر رود! ولى آنچه عجيبتر از همه است،هنوز نيامده است: «خداوند به موسى پاسخ گفت: ببين! تو را براى فرعون به جاى خدا مىگذارم كه برادرتهارون پيامبرت باشد × هر آنچه را به تو فرمايم بازگو خواهى كرد و برادرت هارون با فرعونسخن خواهد گفت تا اسرائيليان را بگذارد از سرزمينش رهسپار گردند×» درست همانگونه كه پيش از آن آمده بود: «تو بايد با او سخن گويى و واژهها را به زبانشدهى - و چون سخن مىگوييد من با تو و با او خواهم بود و به هردوى شما خواهم گفت چهكنيد - × و به جاى تو او بايد با قوم سخن گويد. پس او سخنگوى تو مىشود و تو براى اوچون خدا خواهى بود.»