چه كسي يهودي است؟ هنوز براي اين سوال جواب مشخصي پيدا نشده است. داشتن خون يهودي، نژاد، گرويدن به دين يهود و انجام مناسك مذهبي، همه پاسخ هايي هستند كه تا كنون مطرح شده اند؛ اما پس از گذشت نسل ها، هنوز تعريف واضحي از اينكه چه كسي يهودي است وجود ندارد. در اسرائيل، اين بلا تكليفي موجب شده حدود ۲۵۰ هزار نفر كه خود را يهودي مي دانند، نتوانند از حقوق كامل بهره مند شوند. اين گروه، يهوديان شوروي سابق هستند كه قرن گذشته، در گروههاي بزرگ، به اسرائيل مهاجرت كردند. آنها كه خود را يهودي مي پنداشتند به اسرائيل مهاجرت كردند، اما هنگامي كه مي خواستند ازدواج كنند يا قرار بود در موقوفات يهوديان دفن شوند، خاخام هاي ارشد، اعلام كردند كه آن ها را يهودي نمي دانند. دلهره ريوكا، هنگامي كه دختر كوچكي بود به همراه خانواده اش از شوروي سابق به اسرائيل مهاجرت كرد. او اكنون عاشق يهودي جواني شده و خيال دارند با هم ازدواج كنند. هنگامي كه براي مراسم عروسي به كنيسه رفتند، ريوكا دلهره داشت كه خاخام او را به عنوان يك يهودي قبول نكند و مي ترسيد كه از انجام عروسيش جلوگيري شود. ريوكا مي گويد:"مادرم يهودي است. مادر بزرگم و مادرش هم يهودي بوده اند. به چه حقي در مورد يهودي بودن مردم نظر مي دهند؟ آيا اسرائيل وطن همه يهوديان جهان نيست؟" اسرائيل با قاطعيت خود را به عنوان وطن يهوديان جهان معرفي مي كند. اما آنها كه به موطن خود مي روند درمي يابند كه نسبت به يهودي بودنشان با ترديد نگاه مي شود. به ريوكا گفته اند كه يا بايد مدارك كامل دال بر يهودي بودنش، شامل عكسي از جده اش، ارائه كند يا اينكه مراسم گرويدن به دين يهود را به جا آورد. قول براي حل مشكل براي گرويدن به دين يهود، بايد ۱۸ ماه مثل يك يهودي ارتودوكس زندگي كرد او بايد در اين مدت غذاي حلال يهودي(كوشر) بخورد، نجيبانه لباس بپوشد و مراسم سبت (شبات) را كاملا به جا آورد. (يعني از غروب جمعه تا غروب شنبه كار نكند، مسافرت نرود، به قلم و مداد دست نزند و حتي از برق هم استفاده نكند.) حزب "اسرائيل، خانه ما"، كه در بين مهاجران شوروي سابق از حمايت زيادي برخوردار است، در انتخابات سال گذشته اسرائيل به راي دهندگان قول داد كه اين مشكل را حل كند. ديويد روتم، نماينده اين حزب در پارلمان، به دنبال تصويب طرحي است كه به خاخام هاي پايين رتبه هم اختيار انجام مراسم گرويدن به دين يهود را مي دهد. او اميدوار است كه با تصويب اين طرح، گرويدن به دين يهود آسان تر شود. ديود روتم مي گويد: "حدود ۴۰۰ هزار نفر با اين مشكل مواجهند. آن ها خود را يهودي مي دانند و به اين عنوان به اسرائيل آمده اند، ولي طبق قوانين يهوديت، يهودي به حساب نمي آيند." و ادامه مي دهد:" اين گروه، شهروند اسرائيل هستند، به ارتش مي پيوندند و به اقتصاد كشور كمك مي كنند. سعي من اين است كه يهودي شدن را برايشان آسان كنم." خوشحالي خاخام هاي ارتودوكس حزب اسرائيل، خانه ما ، عضو دولت ائتلافي اسرائيل است و براي تصويب اين طرح، به حمايت احزاب تندروي بنياد گرا در دولت چشم دوخته است. شرط احزاب بنيادگراي تندرو براي راي مثبت به اين طرح، واگذاري اختيار تصميم گيري در مورد گرويدن افراد به دين يهود به بالاترين مرجع مذهبي يهوديان ارتودوكس است. در صورت تصويب اين طرح، براي اولين بار حق تصميم گيري در مورد يهودي بودن يا نبودن افراد، به طور قانوني به خاخام هاي ارشد واگذار مي شود. اين مساله موجب ايجاد هراس براي جامعه بزرگ يهوديان خارج از اسرائيل، خصوصا يهوديان صاحب نفوذ ساكن آمريكا كه نيمي از جمعيت يهودي جهان را تشكيل مي دهند، شده است. از نظر آنان، موارد شمول اين قانون نا محدود است و تصميم گيري در مورد تولد، ازدواج و مرگ يهوديان و اعلام يهودي بودن افراد به گروه كوچكي از خاخام هاي بنيادگراي تندرو در اسرائيل سپرده خواهد شد. در صورت تصويب اين قانون و فقط با يك امضا، خاخام هاي جوامع يهودي خارج از اسرائيل، تمام اختيارات مذهبي شان را از دست خواهند داد. عبور از خطوط ممنوعه جري سيلورمن، رئيس اتحاديه يهوديان، كه نمايندگي يهوديان آمريكا را بر عهده دارد مي گويد: "اين قانون بسيار تفرقه اندازانه و عبور از خطوط ممنوعه است. ما در برابر وقوع اين اتفاق و تصويب اين قانون ساكت نخواهيم نشست." بنيامين نتانياهو، نخست وزير اسرائيل، اعلام كرده كه با چنين طرحي مخالف است او و ساير يهوديان بيرون از اسرائيل، شديدا سرگرم مذاكره با دولت اسرائيل و اعلام خطر در مورد عواقب اجرايي شدن اين قانون هستند. بنيامين نتانياهو، نخست وزير اسرائيل، اعلام كرده كه با اين قانون مخالف است و سعي خواهد كرد جلوي آن را بگيرد؛ اما مساله اينجاست كه خود او در دولت ائتلافي به حمايت حزب اسرائيل، خانه ما نيازمند است. نكته اي كه جري سيلورمن و ديگران به آن اشاره مي كنند اين است كه وقتي يهوديان مورد ظلم بودند، همه يهوديان جهان، بنيادگرا و غير بنيادگرا، براي حمايت و كمك بسيج شده بودند. در هنگام نياز به حمايت، بد ترين كار براي اسرائيل، از خود راندن و بيگانه خواندن دوستان است. آقاي سيلورمن مي گويد: " الان، خصوصا در آمريكا، نبايد پراكنده شويم. ما مي خواهيم با تمام توان از دولت اسرائيل حمايت كنيم، اما تصويب اين طرح، تفرقه هاي اساسي ايجاد خواهد كرد." **( طرح ذكر شده در اين مطلب به دليل مخالفت شديد يهوديان مقيم خارج از آمريكا براي شش ماه مسكوت مانده تا در باره آن مذاكرات بيشتري انجام شود.)
ادبیات و فلسفه تورات نویسنده : ویل دورانت تاریخ- قصه- شعر- مزامیر- غزل غزلها- امثال- ایوب- فکر ابدیت- بدبینی کتاب جامعه- آمدن اسکندر کتاب عهد قدیم تنها شریعت و قانون نیست، بلکه از آن گذشته تاریخ و شعر و فلسفه درجة اولی نیز به شمار میرود. اگر، از آن کتاب اساطیر، اولین تحریفات و اغلاطی را که باعث آن صلاح و تقوای استنساح کننده بوده است کنار گذاریم، و این مطلب را بپذیریم که کتابهای تاریخی آن چنان دقت و کهنگیی را که پدران ما دربارة آنها قائل بودهاند ندارد، پس از همة این کارها، نه تنها در آن میان قدیمترین نوشتههای تاریخی را مییابیم، بلکه این نوشتههای تاریخی در نوع خود زیباترین آنها نیز به شمار میرود. شاید اسفار داوران و سموئیل و پادشاهان، به زعم پارهای از دانشمندان، در اثنای اسارت، یا کمی پس از آن، با شتابزدگی تألیف شده، و غرض مؤلفان این اسفار آن بوده است که آداب و سنن قوم دلشکسته و پراکندهای را جمعآوری کنند و برای قرون آینده باقی گذارند؛ ولی قصة شائول و داوود و سلیمان، از لحاظ ساختمان و اسلوب، به نسبت زیادی زیباتر و ظریفتتر از سایر نوشتههای باستانی خاور نزدیک است. حتی خود سفر پیدایش را، در صورتی که با درنظر گرفتن نقش اساطیر در آن بخوانیم و از سلسلة انسابی که در آن است چشم بپوشیم، براستی که داستان قابل ستایشی است، که بدون پرداختن به حواشی و آرایشهای کلامی، و با سادگی و نیرومندی و جانداری خاص نوشته شده. این کتاب، تنها، کتاب تاریخ نیست، بلکه نوعی از فلسفة تاریخ نیز با آن همراه است؛ این نخستین گزارش ثبتشده از کوششهای آدمی است که خواسته است حوادث بیشمار گذشته را با یکدیگر تألیف و مقایسه کند و از میان آنها وحدتی بیرون آورد و غرض و منظور و ارتباط علت و معلولی موجود در آنها را تا حدی اکتشاف کند و، از آن رو، زمان حاضر و آیندة خود را با روشنی بیشتری در برابر خویش داشته باشد. تصوری که انبیا و کاهنان مؤلف اسفار پنجگانه دربارة تاریخ داشتند در مدت هزار سال دوام یونان و روم باقی ماند و به صورت نظرکلی متفکران اروپایی، از بوئثیوس گرفته با بوسوئه، درآمد. داستانهای عشقی کوچک کلیی که در تورات آمده حدفاصل میان تاریخ و شعر است. در عالم نثرنویسی هیچ نوشتهای به اندازة قصة روت به سرحد کمال نزدیک نشده؛ داستانهای اسحاق و رفقه، یعقوب و راحیل، یوسف و بنیامین، شمشون و دلیله، استر، یهودیث و دانیال در درجة دوم قرارمیگیرد. ادبیات شعری تورات با «سرود موسی» (سفر خروج، باب ۱۵) و «سروده دبوره» (کتاب داوران، باب ۵) آغاز میشود و در مزامیر به منتهای اوج خود میرسد. شاید قصیدههای «توبة» بابلی راه را برای ساخته شدن این سرودها هموار کرده، و ممکن است سرودهای یهودی مضمون و صورت خود را از همان قصاید اقتباس کرده باشد. به نظر ما قصیدة اخناتون دربارة آفتاب اثری در مزمور صد و پنجاه و پنجم داشته، و گمان بیشتر آن است که همة این مزامیر را تنها داوود نساخته باشد، بلکه گروهی از شاعران، در زمان درازی پس از اسیری، آنها را نوشتهاند، و احتمال دارد که این کاردر قرن سوم قبل از میلاد مسیح صورت گرفته باشد. البته ما را به این بحث تاریخی کاری نیست و، همان گونه که اشتقاق اسم شکسپیر، یا منابعی که وی برای نوشتن نمایشنامههای خود از آنها الهام گرفته، مورد بحث ما واقع نمیشود، آنچه طرف توجه است این است که مزامیر در میان اشعار غنایی جهان درجة اول را دارد. مقصود آن نبوده است که آدمی در یک جلسه آنها را بخواند، یا مانند شخص ناقد و مدققی به مطالعة آنها بپردازد؛ زیباترین چیزی که در مزامیر مشاهده میشود آن است که حالت نشئة روحیی را که از تقوا به آدمی دست میدهد توصیف میکند، و ایمانی را که محرک عواطف انسان است به صورتی عالی بیان مینماید. آنچه از ارزش این مزامیر در نظر ما میکاهد این است که با لعنتها و نفرینهای تلخ و شکوهها و «استغاثههای» فراوان ملالتانگیز همراه است، و پیوسته نسبت به یهوهای چاپلوسی میکند که با وجود «محبت بیپایان» و «صبر فراوان» و «شفقت و رحمت»، «دخان از بینی او برمیآید و نار از دهانش ملتهب میگردد» (مزمور ۱۸)؛ بیم میدهد که «شریران به هاویه خواهند برگشت» (مزمور ۹)؛ چاپلوسی را میپذیرد و بیم میدهد که «همة لبهای چاپلوسان را منقطع خواهد ساخت» (مزمور ۱۲). سراسر مزامیر آکنده از حماسههای جنگی است، که از روح مسیحیت بسیار دور است؛ البته با آنچه مجاهدان و مبلغان مسیحی میکنند سازگاری دارد. پارهای از آنها سرشار از رحمت و محبت است و در نمایش خضوع و فروتنی به منتها درجه میرسد: «در حقیقت آدمی چیزی جز تکبر نیست… و اما انسان، ایام او مثل گیاه است. مثل گل صحرا همچنان میشکفد، زیرا که باد بر آن میوزد و نابود میگردد و مکانش دیگر آن را نمیشناسد» (مزمورهای ۲۹ و۱۰۳). در این سرودها اوزان شعر شرقی قدیم را احساس میکنیم، و چنان است که گویی بانگ باشکوه ترنم کنندگان دستهجمعی را، که برگردان سرودها را میخوانند، با گوش جان میشنویم. هیچ شعری از لحاظ نیروی تعبیر و کنایه و وضوح تصاویر به پایة این مزامیر نمیرسد، و هرگز احساس دینی با این شدت و نیرومندی بیان نشده است. اثری که این اشعار در آدمی برجای میگذارد، از تأثیر هر غزل عشقی بیشتر است، و حتی نفوسی را که در شکاکی غوطهورند تحریک میکند؛ این از آن جهت است که شوقی را که در عقل کمال یافته، برای رسیدن به مظهر کمالی که میخواهد شور و کوشش خود را به آن تقدیم کند، به صورت جذابی تعبیر میکند. در ترجمة انگلیسی مزامیر، که در زمان شاه جیمز صورت گرفته، عبارتهای بلیغی است که، در میان سخنگویان به زبان انگلیسی، عنوان ضربالمثل پیدا کرده است، از قبیل: «از زبان کودکان و شیرخوارگان» (مزمور ۸)، «مردمک چشم» (مزمور ۱۷) «بر رؤسا توکل نکنید» (مزمور ۱۴۶). در اصل عبرانی کتاب تشبیهات و استعاراتی است که تشبیهات و استعارات هیچ یک از زبانها به پای آن نمیرسد. «آفتاب… مثل داماد از حجلة خود بیرون میآید، و مثل پهلوان از دویدن در میدان شادی میکند» (مزمور ۱۹). هرگز نمیتوان تصور کرد که این سرودها در زبان پربانگ اصلی خود چه اندازه شکوه و زیبایی داشته است. اگر کتاب غزل غزلهای سلیمان را در کنار مزامیر داوود قرار دهیم، شمایی از آن عنصر حسی و اینجهانی زندگی یهود به دست میآید که تورات- که تقریباً بتمامی توسط انبیا و کاهنان نوشته شده- احتمالا ازما پنهان داشته است؛ همانگونه که مطالعة کتاب جامعه از به نظر ما عالیترین «مزامیر» عبارت است از مزمورهای ۸، ۲۳، ۵۱، ۱۰۴، ۱۳۷، و ۱۳۹٫ مزمور اخیر به صورت عجیبی با مدیحهای که ویتمن، شاعر امریکایی، در وصف نظریة تکامل سروده شباهت دارد. تشکیکهایی خبر میدهد که در سایر آثار ادبی قدیم یهود، که کمال دقت در انتخاب آنها به کار رفته، از آنها هیچ اثری دیده نمیشود. مجال حدس و تخمین دربارة کیفیت تألیف کتاب جامعه، که رنگ غزلهای عشقی دارد، وسیع است. ممکن است که اصل آن مجموعهای از سرودهای بابلی بوده که به نام عشتر و تموز ساخته شده، و نیز امکان دارد که آن را گروهی از شاعران غزلسرای عبرانی، با الهام گرفتن از روح یونانیی که با اسکندر کبیر به سرزمین یهودا وارد شده، سروده باشند(چه در آنها الفاظی دیده میشود که از زبان یونانی گرفته شده)؛ نیز چون عاشق و معشوق یکدیگر را، مانند مصریان قدیم، به نام خواهر و برادر خطاب میکنند، امکان دارد که این گل یهودی در اسکندریه شکفته، و روح آزادی آن را از کرانههای نیل چیده باشد. اصل آن هر چه بوده، باید گفت که وجود آن در تورات خود معمای دلربایی است: ما نمیدانیم چگونه علمای دین غافل مانده یا خود را به غفلت زده و اجازه دادهاند که این غزلها، با آنهمه عواطف شهوانی، در آن کتاب درج شود و میان صحیفة اشعیا و کتاب جامعه قرارگیرد؟ محبوب من مرا مثل طبلة مر است که در میان پستانهای من میخوابد. محبوب من برایم مثل خوشة بان در باغهای عین جدی میباشد. اینک تو زیبا هستی ای محبوبة من؛ اینک تو زیبا هستی؛ و چشمانت مثل چشمان کبوتر است. اینک تو زیبا و شیرین هستی ای محبوب من، و تخت ما هم سبز است… من نرگس شارون و سوسن و ادیها هستم… مرا به قرصهای کشمش تقویت دهید، و مرا به سیبها تازه سازید، زیرا که من از عشق بیمار هستم… ای دختران اورشلیم، شما را به غزالها و آهوهای صحرا قسم میدهم که محبوب مرا، تا خودش نخواهد، بیدار نکنید… محبوبم از آن من است، و من از آن وی هستم؛ درمیان سوسنها میچراند. ای محبوب من برگرد و تا نسیم روز بوزد و سایهها بگریزد، (مانند) غزال یا بچة آهو بر کوههای باتر باش… صبح زود به تاکستانها برویم و ببینیم که آیا انگور گل کرده، و گلهایش گشوده و انارها گل داده باشد؛ در آنجا محبت خود را به تو خواهم داد. «امثال سلیمان» تألیف سلیمان نیست، اگر چه بعضی از کلمات این کتاب از اوست. در این امثال اثری از ادبیات مصری و فلسفة یونانی دیده میشود، و محتمل است که تألیف آنها، در قرن سوم یا قرن دوم قبل از میلاد، به دست یهودی یونانیمآبی در شهر اسکندریه صورت گرفته باشد. این نغمة جوانان است، و آنچه در امثال سلیمان است از دهان سالخوردگان بیرون آمده. همة مردم در جستجوی عشق و زندگی هستند، و به کمی کمتر از آنچه آرزو دارند میرسند؛ همه چنان گمان دارند که به هیچ چیز دست نیافتهاند: اینها سه مرحلهای است که هر انسان بدبین از آنها میگذرد. سلیمان افسانهای جوانان را از شر زن برحذر میدارد: «زیرا که او بسیاری را مجروح انداخته است، و جمیع کشتگانش زورآورانند… اما کسی که با زنی زنا کند ناقصالعقل است… سه چیز است که برای من زیاده عجیب است، بلکه چهار چیز، که آنها را نتوانم فهمید: طریق عقاب در هوا، و طریق مار بر صخره، و راه کشتی در میان دریا، و راه مرد بادختر باکره.» وی نیز مانند بولس حواری، بر این عقیده است که آدمی متأهل شود بهتر از آن است که بسوزد: «و از زن جوانی خویش مسرور باش، مثل غزال محبوب و آهوی جمیل؛ پستانهایش تو را همیشه خرم سازد، و از محبت او دائماً محظوظ باش… خوان بقول، درجایی که محبت باشد، بهتر است از گاو پرواری، که با آن عداوت باشد.» آیا ممکن است اینها سخنان کسی باشد که شوهر هفتصد زن بوده است؟ در راه دور شدن از حکمت، پس از بیعفتی، تنبلی میآید: «ای شخص کاهل، نزد مورچه برو… ای کاهل تا چندان خواهی خوابید؟» «آیا مردی را که در شغل خویش ماهر باشد میبینی؟- او در حضور پادشاهان خواهد ایستاد.» با وجود این، مرد فیلسوف از جاهطلبی بیهوده گریزان است؛ «راحت غافلانة احمقان ایشان را هلاک خواهد ساخت.» اما آن که در پی دولت میشتابد بیسزا نخواهد ماند.» کار کردن حکمت است و زبانآوری ابلهی است: «از هر مشقتی منفعتی است، اما کلام لبها به فقر محض میانجامد»… «احمق تمامی خشم خود را ظاهر میسازد، اما مرد حکیم بتأخیر آن را فرو مینشاند»… «مرد احمق نیز، چون خاموش باشد، او را حکیم میشمارند.» درسی که این حکیم از تکرار آن خسته نمیشود این است که، مانند سقراط، فضیلت را با حکمت یکی میداند؛ در این رایحهای از مدارس اسکندریه استشمام میشود، که در آنها علم لاهوت عبری با فلسفة یونانی در هم آمیخته شد، و از این مخلوط چیزی به دست آمد که حکمت اروپای پس از آن را ساخت. «عقل برای مصاحبش چشمة حیات است، اما تأدیب احمقان حماقت است… خوشا به حال کسی که حکمت را پیدا کند، و شخصی که فطانت را تحصیل نماید؛ زیرا که تجارت آن از تجارت نقره، و محصولش از طلای خالص، نیکوتر است؛ از لعلها گرانبهاتر است و جمیع نفایس تو با آن برابری نتواند کرد. به دست راست وی طول ایام است، و به دست چپش دولت و جلال؛ طریقهای وی طریق شادمانی است، و همة راههای وی سلامتی.» کتاب ایوب از امثال سلیمان قدیمیتر است؛ این کتاب شاید در زمان اسارت نوشته شده باشد، و مقصود از نوشتن آن بوده است که به کنایه و استعاره مصیبتهای اسیران یهودی را در بابل توصیف کند. کارلایل، که نسبت به این کتاب تعصب شدیدی دارد، چنین میگوید: «من بدون تردید اظهار میدارم که این بزرگترین اثری است که با قلم نوشته شده… کتاب دانشمندان چنان عقیده دارند که این کتاب در قرن پنجم قبل از میلاد نوشته شده. متن آن، بیش از هر کتاب دینی قدیمی دیگر، در معرض فساد و تحریف قرار گرفته است. جاسترو فقط بابهای ۳۰-۳۱ را اصلی، و باقی را الحاقی و تصحیح شده میداند؛ حتی در آن بابها که اصلی میشناسد چنان معتقد است که در آنها دست بردهاند، یا در ترجمه از صورت اصلی خود گشته است؛ از این جمله است آنچه در آیة ۱۵ از باب ۱۳ به این صورت آمده است: «اگر چه مرا بکشد، برای او انتظار خواهم کشید»، که باید قسمت آخر این آیه به صورت «نخواهم لرزید» یا «هیچ امیدی نخواهم داشت» ترجمه شده باشد. کالن و دیگران میان این قسمت و تراژدی یونانی، که به سبک اوریپید نوشته شده باشد، شباهتی یافتهاند. فصول ۳-۴۱ به قالب شعر عبری نوشته شده. جلیلی است، و کتاب همة مردم است. این نخستین و قدیمترین شرحی است که دربارة معمای سرنوشت آدمی، و مشیت خدا با بندگانش بر روی این کرة زمین، به رشتة تحریر درآمده… به نظر من هیچ نوشتهای در تورات، و جز تورات، از لحاظ ارزش ادبی به پای آن نمیرسد.» این مشکل و معما از آنجا پیدا شده بود که عبرانیان نسبت به امور این جهان اهتمام فراوانی داشتند، چه، از آن سبب که در دیانت یهودی قدیم بهشتی وجود نداشت، لازم بود که پاداش فضیلت و نیکوکاری در همین جهان داده شود، یا اصلاً در برابر آن پاداشی نباشد. ولی غالباً به نظر ایشان چنان میرسید که بدکاران کامیاب و رستگار میشوند، و بدترین رنجها بهرة نیکوترین مردم است. چرا، به گفتة مزامیر: «اینک ایشان شریر هستند، که همیشه مطمئن بوده در دولتمندی افزوده میشوند؟» و چرا خدا خود را پنهان میکند، و به بدکاران کیفر و به نیکوکاران پاداش نمیدهد؟ مصنف کتاب ایوب همین سؤالات را میکند، و در پرسش خود عزم و ثبات بیشتری دارد و شاید قهرمان داستان خود را به عنوان رمز عقیدة خود در برابر مردم نمایش میدهد. همة بنیاسرائیل، مانند خود ایوب، یهوه را (باتلون) میپرستیدند؛ بابل، که منکر این خدا بود و نسبت به آن کفر میورزید، به اوج ترقی رسیده بود، در صورتی که بنیاسرائیل در بدبختی غوطه میخوردند و لباس مذلت و اسارت بر تن داشتند. آدمی دربارة چنین خدایی چه میتواند گفت؟ در دیباچة این کتاب، که در آسمانها میگذرد، و شاید آن را نویسندة ادیبی برای زدودن این نقص کتاب بر آن الحاق کرده، شیطان به خدا میگوید که ایوب مرد «مستقیم و کاملی» است، و این از آن جهت است که وی سعادتمند است؛ آنگاه میپرسد که: آیا ممکن است در بدبختی هم تقوای خود را حفظ کند؟ یهوه اجازه میدهد که شیطان هر مصیبتی که میخواهد بر سر ایوب فرو ریزد. ایوب قهرمان صبر ایوبی نشان میدهد، ولی این صبر آخرالامر از چنگ وی به در میرود، و به فکر خودکشی میافتد، و از اینکه خدایش او را طرد کرده و به حال خود واگذاشته، بسختی او را ملامت میکند. صوفر، که برای لذت بردن از آلام دوست خود، ایوب، نزد او آمده، اصرار میورزد که خدا عادل است و به آدم نیکوکار، حتی در همین جهان، پاداش میدهد؛ ایوب بتندی سخن او را قطع میکند و چنین میگوید: بدرستی که شما قوم هستید، و حکمت با شما خواهد مرد؛ لیکن مرا نیز مثل شما فهم هست و از شما کمتر نیستم، وکیست که مثل این چیزها رانمیداند؟… خیمههای دزدانبه سلامت است، و آنانی که خدا را غضبناک میسازند ایمن هستند که خدای خود را در دست خود میآورند… اینک چشم من همة این چیزها را دیده و گوش من آنها را شنیده و فهمیده است… اما شما دروغها جعل میکنید و جمیع شما طبیبان باطل هستید. کاش که شما بکلی ساکت میشدید، که این برای شما حکمت میبود. آنگاه به کوتاهی زندگی و درازی مرگ میاندیشد، و چنین میگوید: انسان، که از زن زاییده میشود، قلیلالایام و پر از زحمات است. مثل گل میروید و بریده میشود، و مثل سایه میگریزد و نمیماند… زیرا برای درخت امیدی هست که اگر بریده شود باز خواهد رویید،… اما مرد میمیرد و فاسد میشود؛ و آدمی چون جان را سپارد کجاست؟ چنانکه آبها از زیر دریا زایل میشود و نهرها ضایع و خشک میگردد، همچنین انسان میخوابد و برنمیخیزد… اگر مرد بمیرد، بار دیگر زنده شود؟ این مناقشه بشدت ادامه پیدا میکند، وشک ایوب دربارة پروردگار پیوسته زیادتر میشود؛ تا حدی که خدا را«حریف و رقیب» خویش میخواند، و آرزو میکند که این حریف با نوشتن کتابی- شاید نظیر کتاب عدل الاهی اثر لایبنیتز- خود را هلاک کند. کلماتی که در آخر باب ۳۱ به این صورت آمده: «سخنان ایوب تمام شد»، شخص را به این فکر میاندازد که این کتاب در اصل پایان گفتاری بوده که مانند کتاب جامعه آرای اقلیت ملحد موجود در میان یهودیان را نمایش میداده است. ولی فیلسوف دیگری به نام الیهو در اینجا وارد داستان میشود و، در ۱۶۵ آیه، از عدالت خدا درمیان بندگانش سخن میراند. در پایان، بانگی از میان ابر شنیده میشود و سخنی به گوش میرسد که باشکوهترین قطعهای است که در تورات وجود دارد: و خداوند ایوب را از میان گردباد خطاب کرده، گفت: کیست که مشورت را از سخنان بیعلم تاریک میسازد؟ الان کمر خود را مثل مرد ببند، زیرا که از تو سؤال مینمایم، پس مرا اعلام نما. وقتی که زمین را بنا نهادم کجا بودی؟ بیان کن اگر فهم داری! کیست که آن را پیمایش نمود، اگر میدانی؟ و کیست که ریسمان کار بر آن کشید؟ پایههایش بر چه چیز گذاشته شده؟ و کیست که سنگ زاویهاش را نهاد، هنگامی که ستارگان صبح با هم ترنم نمودند و جمیع پسران خدا آواز شادمانی دادند؟ و کیست که دریا را به درها مسدود ساخت، وقتی که به در جست و از رحم بیرون آمد، وقتی که ابرها را لباس آن گردانیدم و تاریکی غلیظ را قنداقة آن ساختم، و حدی برای آن قرار دادم، و پشت بندها و درها تعیین نمودم، و گفتم تا به اینجا بیا و تجاوز منما، و در اینجا امواج سرکش تو بازداشته شود؟ آیا تو از ابتدای عمر خود صبح را فرمان دادی و فجر را به موضعش عارف گردانیدی؟… آیا به چشمههای دریا داخل شده یا به رنان، فیلسوف شکاک، میگوید که: «آدم شکاک کم چیز مینویسد، و از طرف دیگر نوشتههای شخصی غالباً در معرض گم شدن و از میان رفتن است. چون سرنوشت قوم یهود به دین آنان بستگی کامل داشت، ناچار ادبیات دنیایی خود را فدای دین کردهاند.» تکرار جملة «احمق در دل خود میگوید که خدایی نیست»، در «مزامیر» (۱٫۱۴، ۱٫۵۳) نشان میدهد که این احمقها در میان بنیاسرائیل فراوان، و اسباب دردسر بودهاند؛ و ظاهراً در کتاب صفنیای نبی (۱۲٫۱) اشارهای به این اقلیت شده است. عمقهای لجه رفتهای؟ آیا درهای موت برای تو باز شده است، یا درهای سایة موت را دیدهای؟ آیا پهنای زمین را ادراک کردهای؟ خبر بده اگر این همه را میدانی!… آیا به مخزنهای برف داخل شده و خزینههای تگرگ را مشاهده نمودهای؟… آیا عقد ثریا رامیبندی، یا بندهای جبار را میگشایی؟… آیا قانونهای آسمان را میدانی، یا آن را بر زمین مسلط میگردانی؟… کیست که حکمت را در باطن نهاد یا فطانت را به دل بخشید؟… آیا مجادله کننده با قادر مطلق مخاصمه نماید؟ کسی که با خدا محاجه کند آن را جواب بدهد. ایوب از هول آنچه دید به ذلت و حقارت خود متوجه شد. یهوه که تسکین یافته بود، بر او بخشید و قربانی وی را قبول کرد؛ دوستان ایوب را به واسطة حجتهای واهیی که آورده بودند بیم داد، و به ایوب چهاردههزار گوسفند، شش هزار شتر، هزار جفت گاو نر، هزار ماده خر، هفت پسر، و سه دختر عنایت کرد؛ ایوب پس از آن، یکصد و چهل سال بزیست. این گونه پایان پذیرفتن داستان، در عین آنکه نارساست، پایان سعادتمندانهای است؛ چه ایوب به همه چیز میرسد، جز به جواب سؤالاتی که کرده بود؛ مشکل و معما به همان حال خود باقی ماند، و البته تأثیر فراوانی در طرز تفکر قوم یهود باقی گذارد. در ایام دانیال نبی (حوالی ۱۶۷ قم) یهودیان از این مسئله دست برداشتند، و آن را با اصطلاحات و تعبیرات این دنیا لاینحل شناختند؛ همانگونه که دانیال و خنوخ (و کانت) گفتهاند، کسی نمیتواند به این پرسش پاسخ دهد، مگر آنکه به زندگی پس از مرگ ایمان داشته باشد، آنجایی که همة دادها گرفته شود و همة خطاها اصلاح شود، بدکار کیفر ببیند و نیکوکار بهترین پاداش را ببرد. این یکی از افکار گوناگونی بود که وارد مسیحیت شد، و سبب پیروزی آن بر دیگر دینهای معاصر خود بود. کتاب جامعه به این سؤال پاسخی میدهد که جنبة بدبینی دارد؛ میگوید که خوشبختی و بدبختی در این عالم هیچ پیوندی با فضیلت و رذیلت ندارد: این همه را در روزهای بطالت خود دیدم: مرد عادل هست که در عدالتش هلاک میشود، و مرد شریر هست که در شرارتش عمر دراز دارد… پس من برگشته، تمامی ظلمهایی را که زیر آفتاب کرده میشود ملاحظه کردم: و اینک اشکهای مظلومان، و برای ایشان تسلادهندهای نبود؛ و زور به طرف جفا کنندگان ایشان بود… اگر ظلم را بر فقیران، و برکندن انصاف و عدالت رادر کشوری بینی، از این امر مشوش مباش، زیرا آن که بالاتراز بالاست ملاحظه میکند، و حضرت اعلا فوق ایشان است. مؤلف این سفر، و همچنین زمان تألیف آن معلوم نیست. سارتن زمان آن را سالهای میان ۲۵۰و ۱۶۸ قم میداند. مؤلف این کتاب خود را با دو نام ادبی مستعار میخواند، که یکی کحیلث است و دیگری «پسر داوود شاه اورشلیم»، یعنی سلیمان. این فضیلت و رذیلت نیست که اندازة خوشبختی یا بدبختی آدمی را معین میکند، بلکه سعادت و شقاوت به دست صدفة کور است: «برگشتم و زیر آفتاب دیدم که مسابقت برای تیزروان، و جنگ برای شجاعان، و نان نیز برای حکیمان، و دولت برای فهیمان، و نعمت برای عالمان نیست، زیرا که برای جمیع ایشان وقتی و اتفاقی واقع میشود.» حتی خود ثروت نیز بقایی ندارد و دارندة آن را مدت درازی خوشبخت نگاه نمیدارد: «آن که نقره را دوست دارد، از نقره سیر نمیشود، و هر که توانگری را دوست دارد، از دخل سیر نمیشود. این نیز بطالت است… خواب عمله شیرین است، خواه کم و خواه زیاد بخورد؛ اما سیری مرد دولتمند او را نمیگذارد که بخوابد.» در آن هنگام که به یاد خانوادة خود میافتد، همة اصول مالتوس را در یک سطر خلاصه میکند: «چون نعمت زیاد شود، خورندگانش زیاد میشوند.» آلام او را، با آنچه دربارة گذشتة طلایی یا آیندة خیالی گوارا گفته شود، نمیتوان تسکین داد: امور در گذشته همانگونه بوده که اکنون هست، و در آینده نیز چنین خواهد بود: «مگو چرا روزهای قدیم از این زمان بهتر بود، زیرا که در این خصوص از روی حکمت سؤال نمیکنی.» بر آدمی واجب است که مورخان خود را با کمال دقت انتخاب کند: «آنچه بوده است همان است که خواهد بود، و آنچه شده است همان است که خواهد شد، و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست. آیا چیزی هست که دربارهاش گفته شود: ببین این تازه است؟ در دهرهایی که قبل از ما بوده، آن چیز قدیم بود. به نظر وی ترقی وهم و باطلی (بطالتی) است؛ تمدنهای گذشته فراموش شدهاند و پس از این نیز چنین خواهد بود. نظر کلی وی آن است که زندگی مشغلة غمانگیزی است، و چه بهتر که آدمی از آن خلاص شود؛ زندگی همچون حرکتی دورانی است که نتیجة پایداری ندارد، و از همان جا که آغاز شده بود به همان جا هم پایان میپذیرد؛ کشمکش بیحاصل باطلی است که در آن چیزی جز شکست قطعیت ندارد: کتاب جامعه، باطل اباطیل، میگوید باطل اباطیل؛ همه چیز باطل است. انسان را از تمامی مشقتش که زیر آسمان میکشد چه منفعت است؟ یک طبقه میروند و طبقة دیگر میآیند، و زمین تا به ابد پایدار میماند: آفتاب طلوع میکند و آفتاب غروب میکند و به جایی که از آن طلوع نمود میشتابد؛ باد به طرف جنوب میرود و به طرف شمال دور میزند؛ دورزنان دورزنان میرود و باد به مدارهای خود برمیگردد. جمیع نهرها به دریا جاری میشود، اما دریا برنمیگردد به مکانی که نهرها از آن جاری شد، به همان جا باز میگردد… و من مردگانی را که قبل از آن مرده بودند بیشتر از زندگانی که تا به حال زندهاند آفرین گفتم. و کسی را که تا به حال به وجود نیامده است از هر دوی ایشان بهتر دانستم، چونکه عمل بد را که زیر آفتاب کرده میشود ندیده است… نیکنامی از روغن معطر بهتر است، و روز ممات از روز ولادت. گاهی برای یافتن راه حل معمای زندگی به فرو رفتن در لذات میپردازد: «آنگاه شادمانی را مدح کردم، زیرا که برای انسان زیر آسمان، چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و شادی نماید»، اما «این هم بطالت است.» دشواریی که در سر راه شادیها پیش میآید مسئلة زن است؛ چنان به نظر میرسد که آن واعظ از طرف زن صدمهای فراموش ناشدنی دیده است: «یک مرد از هزار یافتم، اما از جمیع آنها زنی نیافتم… و دریافتم که زنی که دلش دامها و تلههاست، و دستهایش کمندها میباشد، چیز تلختر از موت است؛ هر که مقبول خداست از وی رستگار خواهد شد.» از این حاشیهای که به جهان غامض فلسفه رفته به نصیحت سلیمان و ولتر باز میگردد، و آن نصیحتی است که هیچ یک از آن دو به آن عمل نکردهاند: «جمیع روزهای عمر باطل خود را که او ترا در زیر آفتاب بدهد، با زنی که دوست میداری، در جمیع روزهای بطالت خود خوش بگذران.» حتی خود حکمت نیز مسئلهای است که در آن شک است؛ وی از حکمت با گشاده دستی ستایش میکند، ولی چنان گمان دارد که علم چون از مقدار اندک تجاوز کند، چنین خطرناک میشود: «ساختن کتابهای بسیار انتها ندارد، و مطالعة زیاد تعب بدن است.» به نظر وی حکمت چنان مقتضی است که در صورتی آدمی در صدد کسب حکمت برآید، که خدا آن را وسیلة فراهم کردن مال بیشتری سازد؛ «حکمت مثل میراث نیکوست»؛ اگر جز این باشد، همچون دامی است که مایة تباهی جویندگان آن میشود. (حقیقت مانند یهوه است که به موسی گفت: «روی مرا نمیتوانی دید، زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند.») در پایان کار، حکیم نیز مانند ابله از دنیا میرود، و مردار هر دو بوی گندیدة یکسانی دارد: و دل خود را بر آن نهادم که، در هر چیزی که زیر آسمان کرده میشود، با حکمت تفحص و تجسس نمایم. این مشقت سخت است که خدا به بنیآدم داده است که به آن زحمت بکشند. و تمامی کارهایی را که زیر آسمان کرده میشود دیدم، که همة آنها بطالت و در پی بار زحمت کشیدن است… در دل خود تفکر نموده، گفتم: اینک من حکمت را بغایت افزودم، بیشتر از همگانی که قبل از من بر اورشلیم بودند، و دل من حکمت و معرفت را بسیار دریافت نمود؛ و دل خود را بر دانستن حکمت و دانستن حماقت و جهالت مشغول ساختم، پس فهمیدم که این نیز در پی بار زحمت کشیدن است: زیرا که، در کثرت حکمت، کثرت غم است، و هر که را علم بیفزاید حزن میافزاید. اگر چنان بود که آدم عادل میتوانست چشمداشت سعادتی پس از مرگ داشته باشد، تیر بلای روزگار را با قلب پر از آرزو و شجاعت تحمل میکرد، ولی نویسندة کتاب جامعه چنان میپندارد که این نیز وهمی باطل است، و آدمی جانوری است که همچون جانوران دیگر میمیرد و نابود میشود: زیرا که وقایع بنیآدم مثل وقایع بهایم است: برای ایشان یک واقعه است: چنان که این میمیرد، به همان طور، آن نیز میمیرد؛ و برای همه یک نفس است، و انسان بر بهایم برتری ندارد، چونکه همه باطل هستند؛ همه به یکجا میروند، و همه از خاک هستند، و همه به خاک رجوع مینمایند… لهذا فهمیدم که برای انسان چیزی بهتر از این نیستکه از اعمال خود مسرور شود، چونکه نصیبش همین است؛ و کیست که او را باز آورد، تا آنچه را بعد از او واقع خواهد شد مشاهده نماید؟… هر چه دستت به جهت عمل نمودن بیابد، همان را با توانایی خود به عمل آور، چونکه در عالم اموات، که به آن میروی، نه کار و نه تدبیر و نه علم و نه حکمت است. بر حکمتی که امثال سلیمان آنهمه دربارة آن ستایش کرده، آنچه در اینجا میبینیم حاشیه و تفسیر عجیب و غریبی به نظر میرسد! شک نیست که این گفتهها نمایندة تمدنی است که به آخرین مرحلة پیری خود رسیده بود. نیروی حیات وجدانی اسرائیل، در کشاکش جنگهای دائمی با دولتهایی که گرداگرد آن را فراگرفته بودند، تمام شده بود. یهوهای که تمام اتکای قوم یهود به آن بود به کمک این قوم نمیشتافت؛ چون کار سخت شد و بدبختی و پریشانی بر ایشان سایه انداخت، دست به آسمان برداشتند و این گفتهها، که در ادبیات جهان تلخترین و گزندهترین ندایی است که از جان آدمی برخاسته و ریشهدارترین شکوکی را که در سر ضمیر او نهان بوده بر ملا میسازد، نشانة همان فرسودگی و پیری تمدن قوم یهود بشمار میرود. درست است که بنای اورشلیم از نو برپا شد، ولی دیگر آن عنوان دژ خدای شکست ناپذیری را نداشت، بلکه همچون شهری بود که زمانی از پارس فرمان میبرد و زمانی دیگر از یونان. اسکندر جوان در سال ۳۳۶ قم در برابر دروازههای این شهر ایستاد و تسلیم آن را خواستار شد. کاهن بزرگ، در آغاز کار، از پذیرفتن این امر خودداری داشت، ولی فردای آن روز، بر اثر خوابی که شب گذشته دیده بود، تسلیم شد و به کاهنان فرمان داد که زیباترین لباسهای خود را بپوشند، نیز به مردم دستور داد که لباسهای سفید پاکیزه و بیلکه در بر کنند، و آنگاه، با کمال آرامش، پیشاپیش مردم از شهر بیرون آمد تا به جنگجویان پیشنهاد صلح کند. اسکندر در برابر کاهن سر تعظیم فرود آورد و ستایش خود را نسبت به ملت اسرائیل و خدای آن اظهار داشت و اورشلیم را، که به وی تقدیم کرده بودند، پذیرفت. این پایان کار یهود نبود، بلکه در اینجا نخستین پردة نمایش عجیبی پایان پذیرفت که مدت چهل قرن طول کشیده است. مسیح و اخشوروش (یهودی سرگردان) در پردههای دوم و سوم ظاهر شدند؛ ما اکنون ناظر پردة چهارم هستیم، ولی این نیز آخرین آنها نیست. اورشلیم یک بار ویران شد و دوباره آن را ساختند، بار دیگر نیز ویران شد و آن را از نو بنا کردند،و اکنون سرپاست و نمایندة سر زندگی و سخت جانی قوم یهود به شمار میرود. یهودیان، که به اندازة تاریخ قدمت دارند، ممکن است که تا زمانی که تمدن برقرار است در جهان باقی بمانند. منابع سخن · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین، اثر مشهور ویل دورانت · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
اهلِ کتابِ «شریعت موسی» نویسنده : ویل دورانت سفر شریعت – تألیف اسفار پنجگانه – اساطیر «آفرینش» – شریعت موسی – احکام عشره (ده فرمان) – مفهوم خدا – روز سبت – خانوادة یهودی – ارزیابی شریعت موسی رای یهودیان مقدور نبود که پس از بازگشت خویش یک دولت نظامی تأسیس کنند، چون نه افراد کافی داشتند نه آن اندازه ثروت که بتوانند به چنین کاری برخیزند. از طرف دیگر، چون نیازمند نوعی سازمان اداریی بودند که، در عین اعتراف به سیادت پارسیها، وسیلة آن باشد که وحدت ملی و نظم و سامان حفظ شود، کاهنان در صدد برآمدند که قوانینی وضع کنند که مانند قوانین یوشیا بر احادیث و سنن علمای دین و اوامر الاهی متکی باشد. در سال ۴۴۴ قم عزرا، که یکی از کاهنان دانشمند بود، یهودیان را برای اجتماع باشکوهی دعوت کرد، و از صبحگاه تا نیمروز «کتاب شریعت موسی» را برای ایشان فرو خواند. در مدت هفت روز، وی، و لاویانی که دستیار او بودند، محتویات آن طومارها را برای مردم تلاوت کردند، و چون خواندن آن را به پایان رسانیدند، کاهنان و پیشوایان قوم سوگند یاد کردند که به آن دستورات و شرایع گردن نهند و آن را راهنمای قانونی و اخلاق خویش سازند و تا ابد فرمانبردار آن باشند. از آن زمان، که دورة پریشانی یهود بود، تا روزگار حاضر، همین قوانین همچون محوری بوده است که زندگی قوم یهود بر گرد آن میچرخیده، دلبستگی آنان به این دستورات، در تمام مدت دربدری و محنت، یکی از نمودهای مؤثر تاریخ جهان به شمار میرود. آیا آن «کتاب شریعت موسی» چه بوده است؟ این کتاب درست همان کتاب عهد، که یوشیا پیش از آن بر مردم خوانده بود، نیست، چه در کتاب عهد تصریح شده است که آن را در مدت یک روز دوبار بر یهودیان فرو خواندند، در صورتیکه خواندن کتاب دیگر محتاج یک هفتة تمام وقت بود. تنها چیزی که میتوان گفت این است که کتاب بزرگ شامل قسمت مهمی از اسفار پنجگانة عهد قدیم بوده است که یهودیان آن را تورات و دیگران اسفار پنجگانه مینامند. اینکه آن اسفار چگونه و چه وقت و کجا نوشته شده، سؤالی است که پرسیدن آن عیبی ندارد، و سبب آن شده است که پنجاه هزار جلد کتاب در این باره نوشته شود، و ما آن را در یک بند از این کتاب نقل میکنیم، و البته جوابی هم در مقابل نخواهد داشت. انشمندان بر این قول متفقند که قدیمیترین جزء از اسفار «تورات»، دو داستان متشابه و مجزاست که در «سفر پیدایش» آمده و آنها را با اشارات «J » و «E » از یکدیگر تمیز میگذارند، چه در یکی از آن دو داستان از آفریدگاری به نام یهوه یاد میشود و در دیگری از آفریدگاری به نامالوهیم. این دانشمندان چنان عقیده دارند که داستانهای مخصوص به یهوه در یهودا، و داستانهای مخصوص به الوهیم در افرائیم نوشته شده، و پس از سقوط سامره آن دو دسته داستانها را با یکدیگر مخلوط کرده و از آن داستان واحدی ساختهاند. عنصر سوم، که با علامت «D» نمایش داده میشود و متضمن «شریعت تثنیه» است، ظاهراً به وسیلة نویسنده یا نویسندگان دیگر نوشته شده. عنصر چهارم «P» از قسمتهایی تشکیل میشود که کاهنان بعدها نوشته و آن را الحاق کردهاند. این قسمت «شریعت کاهنان» ظاهراً قسمت اصلی «کتاب شریعت» را تشکیل میدهد که عزرا آن را منتشر ساخته است. چنان به نظر میرسد که در حوالی سال ۳۰۰ قم این چهار قسمت به همان صورتی که فعلا دارد در آمده باشد. «تورات» کلمة عبری، و به معنی هدایت است؛ و در یونانی به معنی «اسفار پنجگانه». داستانهای لذتبخش آفرینش، فریب خوردن آدم، و طوفان نوح از سرچشمة افسانههای بینالنهرین گرفته شده، که ریشة آنها به ۳۰۰۰ سال قم و پیشتر از آن میرسد؛ ما بعضی از اشکال قدیمیتر این داستانها را، پیش از این، به نظر خوانندگان رسانیدیم، احتمال دارد که بعضی از این داستانها را یهودیان، در زمان اسارت خود در بابل، از مردم آن سرزمین اخذ کرده باشند. احتمال بیشتر آن است که این داستانها پیش از آن زمان از منابع سومری و سامی قدیم، که مشترک میان تمام مردم خاور نزدیک بوده است، به ایشان رسیده باشد. در داستانهای آفرینشی پارسی و تلمودی، هردو، چنان آمده است که خدا، در آغاز آفرینش، موجودی دو جنسی- یعنی زن و مردی که از پشت، مانند دوقلوهای سیامی، به یکدیگر چسبیده بودند- آفرید، سپس آن دو را از یکدیگر جدا کرد. مناسب است در اینجا آیة دوم از باب پنجم «سفر پیدایش» را نقل کنیم: «نر و مادة ایشان را آفرید، و ایشان را برکت داد، و ایشان را آدم نام نهاد در روز آفرینش انسان»؛ معنی این جمله آن است که پدر نخستین ما، در آن واحد، نر و ماده، هر دو، بوده است؛ ظاهراً هیچ یک از علمای دین، جز آریستوفان، به این نکته توجه نکرده است. قصة بهشت تقریباً در تمام فولکلورهای جهان- در مصر و هند و تبت و بابل و پارس و یونان و پولینزی و مکزیک و غیر آن- آمده است. در بیشتر این بهشتها سخن از درختانی است که نزدیک شدن به آنها حرام است؛ یا سخن از مارها و اژدهاهایی است که نعمت جاودانی بودن را از آدمی ربوده، و به عبارت دیگر بهشت را مسموم ساختهاند. گمان بیشتر آن است که مار و انجیر رمز و نشانة شهوت جنسی بوده باشد. این داستان اشاره به آن است که شهوت جنس و معرفت سبب از بین رفتن پاکی و بیگناهی و خوشبختی میشود، و سرچشمة همة شرور است. همین فکر، که در آغاز «عهد قدیم» دیده میشود، در پایان آن، یعنی در «سفر جامعه» نیز به نظر میرسد. در بیشتر این داستانها زن وسیلهای است که مار یا شیطان، به وسیلة آن، آدمی را به طرف شر میکشد و آن را محبوب وی قرار میدهد؛ این زن در یک جا به صورت حواست، در جای دیگر به صورت پاندورا، یا به صورت پوسی که در اساطیر چین دیده میشود. «شی-چینگ» میگوید: «همه چیز در آغاز کار در فرمان مرد بود، ولی زنی او را به بندگی واداشت. بدبختی ما از آسمان نیست، بلکه از زن است؛ هموست که سبب تباهی نژاد آدمی شد. آه که چه بدبختی، ای پوسی. تو آتشی را برافروختی که ما را سوزانده و هر روز مشتعلتر میشود… جهان از دست رفت، و رذیلت همه جا را فرا گرفت.» «داستان طوفان»، حتی بیشتر از «داستان آفرینش»، در میان تمام مردم جهان انتشار دارد؛ در میان اقوام قدیم کمتر قومی را میتوان یافت که آن را ندانسته باشد، و در آسیا کمتر کوهی است که روزی کشتی نوح یا شمش- نپیشتیم بر آن قرار نگرفته باشد. این داستانها معمولا عنوان وسیلة نقلیه یا رمزی را داشته است که تودة مردم، از راه آن، یک حکم فلسفی یا حالت اخلاقی را، که از تجربههای دور و دراز نوع بشر به دست آمده بود، بیان میکردند؛ و آن اینکه شهوت جنسی و دانایی، بیش از آنچه مایة لذت و شادی باشد، سبب تولید درد و رنج است؛ و دیگر آنکه زندگی بشری گاه به گاه دستخوش طغیان رودخانههای بزرگی میشود که آب همان رودخانهها سبب پیدایش مدنیتهای قدیم بوده است. این سؤال، که آیا چنین داستانهایی درست است و «واقعاً اتفاق افتاده» یا درست نیست، سؤالی بیمغز و بسیار سطحی است؛ چه اهمیت این داستانها در ماجرایی که نقل میکنند نیست، بلکه در عبرت و پندی است که از آن حاصل میشود. خلاف عقل است که آدمی با خواندن این داستانها از سادگی دلربا و روانی و جانداری بیان حوادثی که در آنها موجود است، لذت نبرد.
پاسخ : اهلِ کتابِ «شریعت موسی» اسفاری که به فرمان یوشیا و عزرا بر قوم یهود خوانده شد، همان است که به صورت شریعت موسی تنظیم شد و زندگی این قوم، پس از آن، بر شالودة همین قوانین قرار گرفت، سارتن، که در آنچه مینویسد کمال احتیاط را مراعات میکند، دربارة این قوانین مینویسد که: «در اهمیت آنها در تاریخ سازمانها و قانون، نباید بیش از اندازه مبالغه شود.» در تاریخ، این کار بزرگترین کوششی است که به کار رفته تا دین را پایة سیاست و وسیلة تنظیم جزئیات زندگی قرار دهد. رنان میگوید که این قانون «موحشترین وسیلة شکنجهای است که تاکنون اختراع شده». در این شریعت همه چیز، از خوراک خوردن و پزشکی و بهداشت شخصی و مسائل مربوط به حیض و نفاس و بهداشت عمومی و انحرافات جنسی و شهوات حیوانی، عنوان واجبات و محرمات الاهی و دینی پیدا کرد؛ در انیجا یک بار دیگر به این مطلب برمیخوریم که جداشدن کار طبیب و کاهن از یکدیگر چه اندازه بکندی صورت گرفته، و همین طبیب است که بعدها سرسختترین دشمن کاهن شده است. در سفر لاویان (بابهای ۱۳-۱۵)، با کمال دقت، قوانین مخصوص به درمان بیماریهای تناسلی ذکر شده، و گفته است که چگونه باید مبتلایان را از دیگران جدا کنند، و دستوراتی برای گندزدایی و بخوردادن و حتی، اگر لازم باشد، سوزندان خانة بیماران داده است. «عبرانیان قدیم بانی فن پیشگیری از بیماری بودهاند»، ولی گمان نمیرود که از جراحی، جز ختنه کردن، چیزی میدانستهاند. این سنت، که میان مصریان قدیم و اقوام سامی جدید مشترک است، تنها عنوان قربانی برای خدا و انجام فریضهای برای نشان دادن وفاداری نسبت به نژاد نداشته، بلکه وسیلهای بهداشتی برای سالم نگاه داشتن اعضای تناسلی بوده است. شاید دستورات خاصی که برای پاکیزگی در شریعت یهود وجود داشته سبب آن شده است که این قوم، با همة دربدری و پریشانی و رنج و بلایی که در طول تاریخ دیدهاند، هنوز بر روی زمین باقی هستند. از این مسائل گذشته، باقی «شریعت موسی» برگرد محور ده فرمان، («سفر خروج» ۲۰ . ۱-۱۷) دوران میکند، که نیمی از مردم روی زمین آن آیات را تلاوت میکنند. نخستین فرمان، بنیان اجتماع دینی جدید را میگذارد، وآن اجتماعی است که بر هیچ قانون مدنیی تکیه ندارد، و تنها بر پایة فکر وجود خدا بنا میشود؛ خدا در این اجتماع پادشاه جهان است و از دیدهها پنهان؛ قانون ود چه، به این ترتیب، یهودی دیگر نمیتواند حقیقت یهودی بودن خود را از دیگران مخفی بدارد. بریفو میگوید که: «این سنت یهود تا دورة متأخری که دورة مکابیان (۱۶۷ قم) باشد، هنوز به صورت کنونی خود در نیامده بود. تا آن زمان عمل ختنه کردن به شکلی انجام میگرفت که اثر مختصری از عمل بر جای میماند، تا اسباب ریشخند زنان غیریهودی نباشد؛ به همین جهت کاهنانی که به قومیت یهود و حفظ آن اهمیت فراوان میدادند، دستوری صادر کردند که بایستی همة غلفه در عمل ختنه کردن بریده شود.» در زمانهای قدیم رسم بر آن جاری بوده که ریشة قانون نامهها را خدایی بدانند. پیش از این دیدیم که مصریان چگونه قوانین خود را به خدایی به نام تحوت نسبت میدادند، و نیز دانستیم که چگونه شمش، خدای خورشید، قانوننامهای برای حموربی فرستاد. به همین گونه، یکی از ارباب انواع، بر کوه دیکتا، قانونی بر شاه مینوس نازل کرد که، بنا بر آن، بر جزیرة کرت فرمان راند؛ یونانیان دیونوسوس را «قانونگذار» مینامیدند و مجسمة او را، و دو میز سنگی در کنارش، که بر روی آنها قوانین نقش شده بود، ساخته بودند؛ متقیان پارسی میگویند که زردشت در یکی از روزها بر کوه بلندی نماز میگزاشت، اهورمزدا در میان رعد و برق بر وی ظاهر شد و «کتاب قانون» را به وی اعطا کرد. دیودوروس میگوید: «از آن جهت چنین میکردند که به نظر ایشان فکری میتواند دستگیر بشر باشد که شگفتانگیز و قدسی و الاهی باشد؛ یا از آن جهت که معتقد بودند تودة مردم اگر باور کنند که قوانینی که برای ایشان وضع شده از مقام پرجلال و قدرتی برخاسته، از آن قوانین بهتر اطاعت میکنند.» شریعت را برای آدمی میفرستد و مجازات هر گناهی را او معین میکند؛ ملت این خدا «اسرائیل» نام دارد، که معنی آن دفاع کنندگان از خداست. دولت عبری از میان رفته بود، ولی هنوز هیکل وجود داشت؛ کاهنان یهودا، مانند پاپهای روم، کوشیدند تا آنچه را شاهان از نگاه داشتن آن عاجز مانده بودند و از دست رفته بود دوباره تجدید کنند. از همین جاست که واضح میشود چرا فرمان اول از «ده فرمان» صراحت دارد براینکه مجازات کفر و زندقه اعدام است، اگر چه شخص کافر از نزدیکترین نزدیکان شخص بوده باشد. کاهنانی که وضع قانون میکردند، مانند مردان پرهیزگاری که محاکم تفتیش افکار را در اروپا به راه انداخته بودند، چنان تصور میکردند که وحدت دینی شرط اساسی پیدا شدن نظم و تضامن اجتماعی است. همین تعصب دینی است که، چون با فکر برتری نژادی در نزد یهودیان توأم شد، سبب باقی ماندن یهودیان گردید و، در عین حال، مشکلات فراوانی برای این قوم فراهم آورد. فرمان دوم، که در بالا بردن مفهوم ملی خدا سهم بسزایی دارد، مایة آن است که از شأن و منزلت هنر کاسته شود؛ چه، فرمان چنان است که هیچگونه صورت مجسمی از خدا ساخته نشود. این فرمان مستلزم آن بود که سطح فکر یهودیان ترقی کند، زیرا با وجود آنکه در اسفار پنجگانه همهجا یهوه به صورت بشری توصیف شده بود، از هر خرافه و انسان منشی خدا جلو میگرفت، و خدا برتر از هر شکل و هر صورت تصور میشد. چنان خواسته شده بود که قوم یهود همه چیز خود را فدای دین کند؛ به این ترتیب در قلب مؤمنان یهود قدیم هیچ جای خالی برای علم و هنر باقی نمیماند؛ حتی از علم نجوم هم چشم پوشیدند، تا مبادا خدایان باطل زیاد شود، یا آنکه کسی در اندیشة ستارهپرستی بیفتد و خدای دیگری جز خدای یگانه را پرستش کند. در هیکل سلیمان، پیش از آن زمان، عدة بیشماری صورتها و مجسمهها وجود داشت، ولی در هیکل جدید چیزی از این قبیل دیده نمیشد.مجسمهها را سابق بر آن از اورشلیم به بابل برده بودند، و چنان به نظر میرسد که این مجسمهها را همراه با ظروف و اثاثة طلا و نقره دوباره به اورشلیم بازنگرداندهاند. به همین جهت است که، پس از دورة اسارت یهودیان در بابل، هیچگونه کار پیکرتراشی و نقاشی و نقش برجستهسازیی در میان یهودیان دیده نمیشود؛ پیش از آن نیز، جز در زمان سلیمان، که در واقع دورة بیگانهای نسبت به عبرانیان بود، چنین بوده است. کاهنان از هنرهای گوناگون تنها معماری و موسیقی را جایز میدانستند. آوازها و سرودهایی که در هیکل خوانده میشد تنها عاملی بود که از سختی و تلخی زندگی مردم میکاست؛ مجموعهای از نوازندگان آلات مختلف موسیقی «مانند یک نفر به یک آواز» با دستة خوانندگان در ترتیل مزامیر شرکت میکردند و به تسبیح و تقدیس هیکل و خداوند میپرداختند. «و داوود و تمامی خاندان اسرائیل با انواع آلات چوب سرو و بربط و رباب و دف و دهل و سنجها به حضور خداوند بازی میکردند.» فرمان سوم نمایندة تقوای شدید فرد یهودی بود. نه تنها بر وی حرام بود که «نام خدای پروردگار را بیهوده بر زبان براند»، بلکه اصلا و مطلقاً ذکر نام خدا حرمت داشت؛ هر وقت نام یهوه در دعا و نماز میآمد، بر وی واجب بود که، به جای آن، کلمة «ادونای» را، که به معنی پروردگار است، تلفظ کند. این اندازه خودداری و ترس از ذکر نام خدا فقط در میان هندوان نظیری دارد. در زبان عبری (Yahveh) به صورت (Jhvh)، یعنی بدون اعراب، نوشته میشود. چون بنا بود که نام یهوه بر زبان جاری نشود، هر جا کلمة «یهوه» نوشته بود، بر روی آن اعراب میگذاشتند تا به صورت «ادونای» خوانده شود و بعدها این اعرابها (a-o-a) را به همین ترتیب داخل در حروف کردند، و علمای کلام دورة نهضت و دورة اصلاح دینی به این ترتیب صورت غلط «Yehovah» را ساختهاند. فرمان چهارم، روز تعطیل هفتگی را به نام سبت یا شنبه مقرر میدارد؛ این ترتیب پس از آن به صورت یکی از محکمترین سنتهای نوع بشر درآمده است. این نام- و شاید خود این عادت- از بابلیان به یهوه انتقال یافت؛ بابلیان روزهای حرام را که مخصوص روزهگرفتن و صلح و صفا بود شباتو مینامیدند. از این روز تعطیل هفتگی گذشته، اعیاد بزرگ دیگری نیز داشتند؛ از قبیل جشنهای کنعانی برای موسم درو کردن جو بود؛ شبوئوت، که بعدها به نام عید پنجاهه یا عید خمسین نامیده شد، به جشن پایان درو کردن گندم اختصاص داشت؛ عید میوهبندان جشن برداشت محصول درخت مو بود؛ عید فطر یا عید فصح مراسمی بود که در هنگام به دست آمدن نخستین نتایج گوسفندان برپا میداشتند؛ روش هشانه (رأسالسنه) جشن مخصوص اول سال بود. بعدها تغییراتی در این اعیاد داده شد و آنها را نمایندة حوادث مهمی در تاریخ یهود قرار دادند. در نخستین روز ایام عید فصح بره یا بزغالهای را میکشتند و میخوردند و خون آن را بر درها میپاشیدند؛ این، خود، علامت آن بود که خون نصیب خداوند است؛ بعدها کاهنان یهود این عادت را با داستان کشته شدن فرزندان اول مصریان پیوستگی دادند. بره، در ابتدا، برای یکی از قبایل کنعانی عنوان توتم داشت؛ عید فصح در میان کنعانیان عید قربانی کردن بره برای یکی از خدایان محلی بود. چون امروز در «سفر خروج» (باب ۱۲) داستان این عید را میخوانیم، و میبینیم که یهودیان زمان ما به همان نحوی که در زمانهای قدیم بوده مراسم آن را برپای میدارند، نیک در مییابیم که چه اندازه این رسم دینی قدمت دارد، و چه اندازه این ملت به آداب قدیمی خود پابند است. در فرمان پنجم خانواده تقدیس میشود، و، از لحاظ سازمان اجتماعی، آن را در منزلتی قرار میدهد که تنها هیکل از آن بالاتر است. این اهمیت و احترامی که در آن زمان برای خانواده گذاشته شده بود، در تمام قرون وسطی و قرون جدید، در اروپا مراعات میشد؛ چون انقلاب صنعتی معاصر آغاز شد، مقام خانواده نیز متزلزل گردید و انحطاط یافت. خانوادة عبرانی، که در آن تسلط با پدر خانواده بود، سازمان اقتصادی و سیاسی وسیعی بود که تشکیل میشد از بزرگترین مرد زندار خانواده، و زنان و فرزندان ایشان، و غلامانی که ممکن بود در اختیار خانواده باشند. فایدة اقتصادی این اجتماع خانوادگی آن بود که مجموع آنها بر کاشتن زمین و بهرهبرداری از آن توانایی پیدا میکردند؛ ولی ارزش سیاسی آن در این بود که نظم اجتماعی استواری برقرار میساخت، با وجود این نظم، جز در هنگام جنگ، ضرورتی برای موجود بودن دستگاه دولت و حکومت وجود نداشت، و تقریباً چیز زایدی به نظرمیرسید. قدرت پدر در خانواده عملا نامحدود بود؛ زمین تنها به او تعلق داشت، و فرزندانش تا زمانی میتوانستند زنده بمانند که به فرمان او گردن نهند؛ در واقع خود وی عنوان دولت و حکومت را داشت. اگر فقیر بود، میتوانست دختران خود را، پیش از بلوغ، به عنوان کنیز بفروشد و، با آنکه در امر شوهر دادن دختران گاهی خرسندی ایشان را نیز جلب میکرد، معمولا حق داشت بدون جلب رضای آنان به هر کس بخواهد شوهرشان دهد. در میان ایشان چنان شایع بود که پسر نتاج بیضة راست، و دختر نتاج بیضة چپ است، و معتقد بودند که بیضة چپ کوچکتر و ضعیفتر از بیضة راست است. در ابتدا مردی که زن میگرفت به خانة زن خود انتقال پیدا میکرد، و بر وی لازم بود «پدر و مادر را رها کند و به قبیلة زن خویش بپیوندد»، ولی پس از آنکه دستگاه سلطنت درست شد این عادت نیز رفته رفته از میان برخاست. فرمان یهوه به زن شوهردار چنین بود: «چشمت باید به شوهرت باشد، و او بر تو حکومت خواهد کرد.» با وجود آنکه، از لحاظ رسمی و تشریفاتی، زن در زیر فرمان مرد بود، اقتدار و احترام فراوان داشت؛ در تاریخ یهود نام زنهایی همچون سارا، راحیل، مریم، و استر جلب توجه میکند. دبوره، زنی است که در عین حال از قضات بنیاسرائیل بود، و حلده زن دیگری است که یوشیا، دربارة کتابی کهنه که در هیکل یافته بودند، با وی مشورت کرد. زنی که چند فرزند میآورد مطمئن بود که مقام و احترامی پیدا کرده است، چه ملت کوچک یهود پیوسته آرزوی آن داشت که عدد افرادش افزایش پیدا کند؛ همان گونه که امروز در اسرائیل احساس خطر میشود، در آن زمان نیز قوم یهود از اقوامی که دور تا دور آنان را فراگرفته بودند میترسیدند و احساس خطر میکردند. بهمین جهت بود که به مادری احترام میگذاشتند و عزوبت را خطا و گناهی تصور میکردند؛ از بیست سالگی ازدواج را اجباری ساخته بودند، و از این قاعده حتی کاهنان را نیز مستثنا نمیکردند؛ به دختران بیشوهری که در سالهای ازدواج بودند، و همچنین به زنان نازا، به چشم حقارت مینگریستند؛ بچه انداختن و فرزند کشتن و راههای دیگر جلوگیری از فراوان شدن نسل را از اعمال نفرتانگیز کافرانی میدانستند که گندشان بینی پروردگار را آزار میدهد. «و اما راحیل، چون دید که برای یعقوب اولادی نزایید، بر خواهر خود حسد برد و به یعقوب گفت: پسران به من بده، و الا میمیرم.» زن کامل زنی بود که پیوسته در خانه و اطراف آن کار میکرد، و جز به شوهر و فرزندانش به چیزی نمیاندیشید. در کتاب امثال سلیمان (باب آخر) توصیفی از زن کمال مطلوب مرد به این صورت آمده است: … زن صالحه را کیست که پیدا تواند کرد؟ قیمت او از لعلها گرانتر است. دل شوهرش بر او اعتماد دارد و محتاج منفعت نخواهد بود. برایش تمامی روزهای عمر خود خوبی خواهد کرد و نه بدی. پشم و کتان را میجوید و به دستهای خود با رغبت کار میکند. او مثل کشتیهای تجار است؛ خوراک خود را از دور میآورد. وقتی که هنوز شب است برمیخیزد و به اهل خانهاش خوراک و به کنیزانش حصة ایشان را میدهد. دربارة مزرعهفکر کرده آن را میخرد، و از کسب دستهای خود تاکستان غرس مینماید. کمر خود را با قوت میبندد و بازوهای خویش را قوی میسازد. تجارت خود را میبیند که نیکوست، چراغش در شب خاموش نمیشود. دستهای خود را به دوک دراز میکند و انگشتهایش چرخ را میگیرد. کفهای خود را برای فقیران مبسوط میسازد و دستهای خویش را برای مسکینان دراز مینماید. به جهت اهل خانهاش از برف نمیترسد، زیرا که جمیع اهل خانة او به اطلس ملبس هستند. برای خود اسبابهای زینت میسازد. لباسش از کتان نازک و ارغوانی میباشد. شوهرش در دربارها معروف میباشد و در میان مشایخ ولایت مینشیند. جامههای کتان ساخته، آنها را میفروشد، و کمربندها به تاجران میدهد. قوت و عزت لباس اوست، و دربارة وقت آینده میخندد. دهان خود را به حکمت میگشاید، و تعلیم محبتآمیز بر زبان وی است. به رفتار اهل خانة خود متوجه میشود، و خوراک کاهلی نمیخورد. پسرانش برخاسته او را خوش حال میگویند و شوهرش نیز او را میستاید… وی را از ثمرة دستهایش بدهید. و اعمالش او را نزد دروازهها بستاید. در فرمان ششم از کمال مطلوبی سخن میرود که دست یافتن به آن بسیار دشوار است؛ در هیچ کتاب دیگر به اندازة اسفار عهد قدیم از آن همه آدمکشی گفتگو نمیشود؛ در همة فصول آن، یا از کشتن بحث میشود یا از تولید مثلی که جبران کشتهها را بکند. کشمکش دائمی میان اسباط، اختلافات حزبی، و عادت انتقام خون گرفتن میراثی، همه، ازعواملی بود که یکنواختی دورههای صلح نادر و کوتاه را در هم میشکست. انبیای بنیاسرائیل، با آنکه در گفتهها و شعرهای خود گاوآهن و داس را ستودهاند، خود از مبلغان صلح به شمار نمیروند؛ کاهنان- اگر به آنچه آنان در خطابههای خود از قول یهوه نقل کردهاند باور داشته باشیم- همان اندازه که به اندرز دادن علاقهمند بودند، به جنگ و خونریزی نیز حریص بودند. از میان نوزده پادشاه اسرائیل، هشت نفر آنها کشته شدند. عادت بر آن جاری بود که شهرهایی که تسخیر میکردند ویران کنند، و همة مردان آنجا را از دم شمشیر بگذرانند، و چنان زمین را تباه سازند که، جز پس از گذشتن زمان درازی، شایستة کشت و زرع نباشد، و در این کار با دیگر مردم زمانهای گذشته شریک بودند. شاید شمارة کشتگان، که از گفتههای ایشان به دست میآید، خالی از مبالغه نباشد. چه معقول نیست که، بدون داشتن ساز و برگ جدید جنگ، «بنیاسرائیل صد هزار پیادة آرامیان را در یک روز» کشته باشند. بنیاسرائیل چنان معقتد بودند که امت برگزیدة خدا هستند؛ این، خود سبب زیاد شدن غرور و نخوتی میشد که طبیعتاً در مردمی که از قابلیت و استعداد خود آگاهی دارند موجود است؛ نیز همین فکر _ البته چنین زنی، در نظر مرد، زن کمال مطلوب است؛ اگر گفتة اشعیا را باور کنیم (۳٫ ۱۶-۲۳)، زن اورشلیمی مانند همة زنان عالم بوده است؛ یعنی لباس زیبا و زینت را دوست میداشته و در صدد صید کردن مردان بوده است: «و خداوند میگویند: از این جهت که دختران صهیون متکبرند و با گردن افراشته و غمزات چشم راه میروند، و به ناز میخرامند، و به پایهای خویش خلخالها را به صدا میآورند… الخ». آیا ممکن است که مورخان همیشه، در مورد زن، ما را فریب داده باشند؟ _ برگزیدگی باعث آن بود که، هر چه بیشتر، از ازدواج با دیگر اقوام دامن فرو چینند و از لحاظ فکری و فرهنگی از دیگران دور بمانند، و خود را از جریانهای بینالمللی کنار بگیرند؛ این، خود، امری است که اخلاف ایشان، در زمان حاضر، در صدد جبران آن برآمدهاند. ولی این را باید گفت که تا حد زیادی واجد فضایل وابسته به صفات قومی خویش بودند: علت سختی و خشونت قوم یهود فراوانی نیروی حیات در نزد ایشان بود؛ گوشهگیری آنان از تقوای فراوان سرچشمه میگرفت؛ میل شدیدی که به کشمکش و کجخلقی نشان میدادند از این بود که بیاندازه حساسیت داشتند، و همین حساسیت سبب آن شد تا بزرگترین گنجینة ادبی را در خاور نزدیک از خود به یادگار بگذارند. همین تکبر و غرور و نژادی بهترین تکیهگاه شجاعت ایشان، در طول قرنهای متمادی شکنجه دیدن و بیچارگی، بوده است. آری، آدمی پیوسته چنان میشود که اوضاع و احوال بر آن گونه بودن ناچارش میسازد. در فرمان هفتم، ازدواج به عنوان اساس خانواده شناخته میشود- همانگونه که فرمان پنجم خانواده را اساس اجتماع شناخته بود- و دین را تا آنجا که ممکن است به یاری ازدواج و هواداری از آن وا میدارد؛ از روابط جنسی پیش از ازدواج سخنی به میان نمیآید، ولی قاعدهها و مقرراتی میگذارد که بنابر آنها دختر باید، در روز ازدواج، دوشیزگی خود را اثبات کند، وگرنه او را سنگسار میکنند تا بمیرد. باوجود این، عمل زنا در میان قوم یهود انتشار داشت؛ چنانکه ظاهر است، پس از ویرانی سدوم و عموره نیز آن قوم از عمل لواط دست نکشیدهاند. چون قانون و شریعت، بنابر آنچه ظاهر است، از همخوابگی با زنان بدکار بیگانه منعی نداشته، زنان سوری و موآبی و مدینی و دیگر «زنان بیگانه»، در سراسر راههای بزرگ، در کوهها یا زیر چادرها به سر میبردند و کار پیلهوری و روسپیگری، هر دو، را با هم انجام میدادند. سلیمان در این قبیل کارها زیاد سختگیری نمیکرد، و به همین جهت، در قانونی که از آمدن این گونه زنان به اورشلیم جلو میگرفت، تسهیلاتی قائل شد، و عدد آنان در این شهر رو به افزایش رفت، و کار به جایی رسید که خود هیکل اورشلیم، در زمان مکابیان، به صورت فاحشهخانهای درآمد و مایة خشم و شکایت یکی از مصلحان زمان شد. البته مسائل عشقی نادر نبود، چه میان دو جنس تمایل فراوانی وجودداشت؛ «یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت کرد، و به سبب محبتی که به وی داشت در نظرش روزی چند نمود»؛ با وجود این، باید دانست که عشق و محبت در امر ازدواج و انتخاب همسر دخالت چندانی نداشته است. پیش از اسارت بنیاسرائیل، امر زناشویی جنبة عرفی و مدنی صرف داشت، که به وسیلة والدین عروس و داماد یا داماد و پدر عروس صورت میگرفت. در اسفار عهد قدیم شواهدی است که نشان می دهد که با اسیران هم ازداوج میکردهاند؛ یهوه همسری با زنان اسیر شده در جنگها را جایز میداند. چون شمارة زنان کاهش یافت، بزرگان «بنی بنیامین را امر فرموده، گفتند بروید در تاکستانها در کمین باشید و نگاه کنید، و اینک اگر دختران شیلوه بیرون آیند تا با رقص کنندگان رقص کنند، آنگاه از تاکستانها در آیید و، از دختران شیلوه، هر کس زن خود را ربوده به زمین بنیامین برود.» ولی این کار یک عمل استثنایی بود؛ سنت متعارف آن بود که زناشویی از طریق خرید و فروش صورت گیرد؛ یعقوب لیئه و راحیل را با کار خویش خریداری کرد، و بوعز نیز با دسترنج خویش روت زیبا را به چنگ آورد. هوشع نبی سخت از آن پشیمان بود که چرا همسر خود را پنجاه شکل خریده است. نامی که عبرانیان به زن همسر میدادند بلهه بود که معنی «مملوک» دارد. پدر عروس، در مقابل مهری که به عنوان بهای دختر خود دریافت میداشت، او را به داماد واگذار میکرد؛ این، خود، برای از میان بردن فاصلهای که میان بلوغ جنسی و بلوغ اقتصادی جوانان ممکن است وجود پیدا کند و اسباب خرابی اجتماع باشد، وسیلة بسیار سودمندی به شمار میرفت. اگر مرد توانگر بود، میتوانست چند زن برای خود انتخاب کند، و اگر زن مانند سارا نازا بود به شوهر خویش اجازه میداد تا برای خود همخوابهای برگزیند؛ از همة این آداب و سنن، مقصود آن بود که نسل زیاد شود. قاعده چنان بود که، پس از آنکه لیئه و راحیل آن اندازه که میتوانستند برای یعقوب فرزند زادند، کنیزکان خود را به وی ببخشند تا از آنان نیز فرزندانی برای وی پیدا شود. به زن اجازه داده نمیشد که بیکار بنشیند و فرزندی نیاورد؛ به همین جهت، چون برادری میمرد، بر برادر دیگر واجب بود که هراندازه هم که زن داشته باشد زن بیوة برادر خود را به زنی اختیار کند؛ اگر مرده برادر نداشت، این کار بر نزدیکترین خویشان واجب میشد. چون مالکیت فردی، در اجتماع یهودیان، اساس سازمان اقتصادی را تشکیل میداد، برای هر یک از زن و مرد، از لحاظ زناشویی، وضع خاصی وجود داشت؛ به این معنی که مرد میتوانست بیش از یک زن بگیرد، ولی زن تنها متعلق به یک مرد بود. زنا در نزد آنان عبارت از این بود که مردی همخوابة زنی شود که آن زن را مرد دیگری خریده است؛ به همین جهت، در واقع، زنا عنوان تجاوز به حق مالکیت داشت، و زن و مرد زناکار، هر دو، به اعدام محکوم میشدند. فسق بر زن بیشوهر حرام بود، اما اگر مرد عزبی چنین میکرد عنوان گناه قابل آمرزشی داشت. مرد میتوانست زن خود را طلاق گوید، ولی، پیش از زمان تلمود، طلاق گرفتن برای زن بسیار دشواری داشت؛ با وجود این، چنان به نظر میرسد که مردان از این تفوقی که بر زن داشتند زیاد استفاده نمیکردند؛ مرد یهودی از این لحاظ به صورت انسانی جلوهگر میشود که به زن و فرزندان خود کمال محبت و علاقه را دارد. اگر چه پایة زناشویی با عشق گذاشته نمیشد، غالباً پس از زناشویی چنین عشق و محبتی فراهم میآمد: «و اسحاق، رفقه را به خیمة مادر خود سارا آورد و او را به زنی گرفته، دل در او بست؛ و اسحاق بعد از وفات مادر خود تسلا یافت.» شاید در هیچ جای دنیا، به استثنای شرق دور، زندگانی خانوادگی به این درجه بلندی، که یهودیان به آن فرمان هشتم دربارة تضمین مالکیت فردی است؛ این امر با دین و خانواده سه رکن اساسی اجتماع عبری را میساخته است. مالکیت تقریباً منحصر به زمین بود، چه یهودیان تا روزگار سلیمان جز آهنگری و کوزهگری صناعت دیگری نداشتند. حتی خود کشاورزی نیز ترقی چندان نداشت، و اکثریت مردم کارشان گلهداری و تربیت چهارپایان و زراعت مو و زیتون و انجیر بود. بیشتر در زیر چادر به سر میبردند؛ این از آن جهت بود که برای کوچ کردن و در چراگاه تازه فرود آمدن دچار زحمت نشوند. پس از آنکه ثروت مردم زیاد شد و آنچه فراهم میآوردند بر نیازشان فزونی پیدا کرد، در خط بازرگانی افتادند؛ کالاهای یهودی، در نتیجة زبردستی و شکیبایی تاجران یهودی، در بازارهای دمشق و صور و صیدا و اطراف معبد رواج فراوان یافت. تا پیش از ایام اسارت، پول در میان ایشان رایج نبود، و مبادلة جنسی به وسیلة سیم و زر صورت میگرفت، که آنها را در هر معامله از نو وزن میکردند. در میان ایشان صرافان فراوان پیدا شدند که، برای کارهای بازرگانی واجرای طرحهای اقتصادی، سرمایة لازم را در اختیار اشخاص میگذاشتند. مایة شگفتی نیست که این «قرضدهندگان» عرصة هیکل اورشلیم را در محل داد و ستد خویش قرار داده باشند، چه این عادت در خاور نزدیک جاری بود و، در بسیاری از نقاط آن، هم امروز نیز چنین است. یهوه از جایگاه بلند خویش به این پولداران یهودی نظر مرحمت داشت؛ از سخنان او در این باره است که: «به امتهای بسیار قرض خواهی داد، ولی تو مدیون نخواهی شد»، و همین فلسفة بخشنده است که ثروت فراوانی برای قوم یهود فراهم ساخته، گو اینکه در زمان حاضر کسی در اندیشة آن نباشد که ریشة جمع مال یهودیان وحی آسمانی بوده است. یهودیان، مانند دیگر مردم خاورنزدیک، اسیران جنگ و محکومان را به بندگی میگرفتند، و صدها هزار از این اسیران را در ساختمانهای عمومی، مانند هیکل و کاخ سلیمان، برای بریدن چوب و عملگی به کار میداشتند. ولی خواجة بنده حق کشتن او را نداشت، و بنده میتوانست مالی به دست آورد و آزادی خود را بازخرد. چون شخص بدهکاری از پرداخت دین خود ناتوانی مینمود، وی را در مقابل بدهیی که داشت به بندگی میفروختند، یا پسران او را به جای وی در معرض فروش قرار میدادند؛ این رسم تا زمان حضرت مسیح برقرار بود. این را نیز باید گفت که صدقات فراوانی که مردم میدادند، و حملههای سختی که انبیا و کاهنان بر ضد بهرهکشی از این گونه بندگان میکردند، سبب آن بود که تأثیر بد این سازمان بندگی در سرزمین یهودا خفیفتر از سایر نقاط خاور نزدیک باشد. یکی از دستورهای «شریعت موسی» آن بود که: «یکدیگر را مغبون مسازید.» و نیز از قوم یهود خواسته شده بود که، هر هفت سال یک بار، بندگان عبرانی را آزاد کنند و از وامی که به دیگران دادهاند در گذرند. چون بعدها معلوم شد که این قانون چنان نیست که صاحبان بنده به آن خرسندی نشان دهند، قانون جشن پنجاهساله وضع شد، و مقرر گردید که بندگان و وامداران در سر پنجاه سال آزاد شوند: «سال پنجاهم را تقدیس نمایید و در زمین برای جمیع ساکنانش آزادی را اعلام کنید. این برای شما یوبیل (= جشن) خواهد بود؛ و هر کس از شما بهملک خود برگردد، و هر کس از شما به قبیلة خود برگردد.» دلیلی در دست نیست که این دستور و وصیت نیکو را به کار بسته باشند، خواه چنین باشد خواه نباشد، باید متوجه نعمت خودکاهنان در میان آن قوم باشیم، که از آموختن هیچ درس نیکوکاریی به مردم فروگذار نکردهاند: اگر «یکی از برادرانت فقیر باشد، دل خود را سخت مساز و دستت را بر برادر فقیر خود مبند، بلکه البته دست خود را بر او گشادهدار و به قدر کفایت موافق احتیاج به او قرض بده»- «از او ربا و سود مگیر.» تعطیل روز شنبه باید شامل همة کارگران باشد، حتی لازم است چهارپایان را نیز فراگیرد؛ خوشههایی که در کشتزار بر زمین میافتد و میوههایی که از درختان فرو میریزد، بهرة فقیران است که آنها را برای خود جمع کنند. اگر چه این صدقات مخصوص خود یهودیان بوده، دربارة فقرای بیگانه نیز سفارش شده است که با آنان به نیکی رفتار کنند، و به آنان خوراک و مأوا بدهند. پیوسته به گوش یهودیان خوانده میشد که آن قوم نیز خود روزی بی جا و مأوا بودند و، در زمینی جز سرزمین خویش، روزگار را به اسارت و بندگی میگذرانیدند. فرمان نهم آن بود که گواهان، شرافت و امانت مطلق را رعایت کنند؛ همین فرمان بود که شالودة مذهب را زیربنای تمامی شریعت یهود قرار داد. شخص گواه در یک مجلس دینی سوگند یاد میکرد، و تنها به این بس نمیکرد که، مانند آنچه در گذشته مرسوم بود، دست بر عورت کسی که برای او سوگند یاد میکند بگذارد، بلکه بایستی خدا را بر راستی گفتار خود گواه بگیرد و حکم قرار دهد. قانون چنان بود که اگر کسی شهادت دروغ بدهد، همان مجازاتی که بنا بود به متهم داده شود، و با شهادت وی از میان رفته است، در حق او اجرا شود. قانون یهود همه قانون دینی بود، و هیکل عنوان محکمه، و کاهنان عنوان قضات را داشتند و هر کس را که از اطاعت احکام کاهنان سرپیچی میکرد به اعدام محکوم میکردند. در پارهای از حالات، حکم را به خدا وامیگذاشتند؛ اگر بزه متهم مشکوک بود، به او دستور میدادند که آب زهرآلود بنوشد. برای اجرای قانون، هیچ دستگاهی جز دستگاه دینی در کار نبود، و اجرای احکام را به ضمیر شخص و قضاوت افکار عمومی وامیگذاشتند. گناههای کوچک با اعتراف کردن و فدیه دادن قابل بخشایش بود. آدمکشی، ربودن اشخاص، بتپرستی، زنا، زدن والدین، دشنام دادن به ایشان، دزدیدن بندگان، یا «نزدیکی با چهارپایان»، به حکم یهوه، مجازات اعدام داشت؛ ولی اگر کسی غلامی را میکشت دیگر محکوم به اعدام نمیشد. کیفر جادوگری نیز اعدا مبود: «زن جاودگر را زنده مگذار.» یهوه راضی بود که، در مورد آدمکشی، خود مردم به اجرا کردن قانون برخیزند: «ولی خون، خود، قاتل را بکشد؛ هر گاه به او برخورد کند، او را بکشد.» با وجود این، بعضی از شهرها را به عنوان بست میشناختند، که بزهکار میتوانست به آنجاها بگریزد؛ چون چنین میکرد، صاحب خون ناچار بود برای انتقام جستن درنگ کند. به طور کلی باید گفت که اساس مجازات قانون قصاص و معاملة به مثل بوده است: «و اگر اذیتی دیگر حاصل شود، آنگاه جان به عوض جان بده، و چشم به عوض چشم، دندان به عوض دندان، و دست به عوض دست، و پا به عوض پا، و داغ به عوض داغ، و زخم به عوض زخم، و لطمه به عوض لطمه»؛ به عقیدة ما اینها کمال مطلوبهایی بوده است که همة آنها به وجه اکمل تحقق نمییافته. «شریعت موسی»، که لااقل پانزده قرن پس از قانون حموربی «تدوین شده»، از لحاظ جنایی مزیتی بر آن ندارد، و از جنبة قضایی باید گفت که رنگ ارتجاع و بازگشت به تسلط ابتدایی کهنه دارد. از فرمان دهم معلوم میشود که چگونه به زن به عنوان ملک مرد نظر میکردهاند: «به خانة همسایه طمع مورز، و به زن همسایهات و غلامش و کنیزش و گاوش و الاغش، و به هیچ چیزی که از آن همسایة تو باشد طمع مکن.» با وجود این، مضمون فرمان دهم قابل توجه و ستایش است، و اگر مردم به آن عمل میکردند، نیمی از پریشانی جهان از میان برمیخاست. از عجایب آنکه نیکوترین فرمان و دستور، در عین آنکه جزئی از «شریعت» یهود است، در میان این ده فرمان دیده نمیشود. مقصود ما چیزی است که در «سفر لاویان» (۱۹ . ۱۸) در میان «مخلوطی از احکام مکرر» آمده و نص آن از این عبارت کوتاه تجاوز نمیکند که: «همسایة خود را مثل خویشتن دوست بدار.» به طور خلاصه باید گفت که ده فرمان قانونی عالی بوده است، و عیوب آن بر عیوب زمانی که در آن وضع شده فزونی نداشته؛ ولی محاسنی دارد که مخصوص به خود آن است. باید به خاطر داشته باشیم که این فرمانها تنها قانون بوده و چیزی بر آن اضافه نداشته و، بیش از آنکه نمایندة زندگی یهودیان باشد، «مدینة فاضلة کاهنانهای» بوده است. مانند همة قوانین دیگر، هر وقت که آن را زیر پا میگذاشتند در چشم معتقدان به آن عزیز میشد، و هر گاه کسی به آن تجاوز میکرد به ستایش آن برمیخاستند، ولی تأثیر آن در رفتار قوم از بیشتر قوانین قضایی و اخلاقی کمتر نبود. مهمترین اثر آن این است که، به گفتة هاینه، برای قوم یهود «وطن قابل حمل و نقلی» پدید آورده که در هنگام دربدری خود، که بلافاصله پس از وضع این قانون شروع شد و دو هزار سال طول کشید، آن وطن را با خود همراه داشتهاند؛ و حکومت روحانی غیرقابل رؤیتی برقرار ساخته و، با وجود پراکندگی، آنان را متحد نگاه داشته است؛ چنین بود که یهودیان، با وجود شکستهایی که در قرون طولانی دیدهاند، غرور خود را از کف نداده و به صورت ملت غیرقابل زوالی درآمدهاند. منابع سخن · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین، اثر مشهور ویل دورانت · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین
نخستین افراطیان یهودی جنگ طبقاتی – منشأ انبیا – عاموس در اورشلیم – اشعیا – حملة وی به توانگران – اعتقاد وی به یک مسیح – تأثیر انبیا از آنجا که فقر از ثروتمندی بر میخیزد، و هیچ کس تا توانگری را در برابر خویش نبیند احساس درویشی نمیکند، باید ثروت خیره کنندة سلیمان را نشانة آغاز جنگ طبقات در اسرائیل دانست. سلیمان نیز، مانند پطر کبیر و لنین، هر چه سریعتر کشوری را که زندگی کشاورزی داشت به کشوری صنعتی مبدل کند. برای پیش بردن این منظور، نه تنها مالیاتها و عوارض فراوان بر دوش مردم تحمیل شد، بلکه آنگاه که پس از بیست سال نقشههای وی صورت عمل به خود گرفت، در اورشلیم یک طبقة کارگری روی کار آمد که چون دیگر کاری برای آنان وجود نداشت، مایة پیدایش اختلاف سیاسی و فساد اجتماعی شدند – و این درست مانند حادثة مشابهی بود که بعدها در روم پیش آمد. در همان حین که تجمل و شکوه دربار پیوسته رو به افزایش بود و ثروتهای شخصی زیاد میشد، کلبهها و محلههای کثیف نیز درکنار آنها ایجاد میشد. بهرهکشی از مردم و رباخواری رسم متعارفی بود که در میان زمینداران بزرگ و بازرگانان و رباخوارانی که اطراف معبد را احاطه کرده بودند جریان داشت. به گفتة عاموس، زمینداران افرائیم «مرد عادل را به نقره، و مسکین را به زوج نعلین فروختند». گودالی که بین توانگران و بیچیزان وجود داشت پیوسته عمیقتر میشد؛ کشمکش شدید میان دهات و شهرها، که همیشه با پیدایش تمدنهای صنعتی همراه است، از عواملی بود که سبب شد، پس از مرگ سلیمان، مملکت او به دو مملکت دشمن با یکدیگر تقسیم شود. یکی مملکت افزائیم در شمال، که پایتخت آن سامره بود، و دیگر مملکت یهودا در جنوب،که پایتخت آن اورشلیم بود. از همان زمان، در نتیجة آتش کینهای که در دل یهودیان نسبت به یکدیگر افروخته بود و سبب مشتعل شدن آتش جنگهای سخت در میان ایشان میشد، ضعف و ناتوانی به این قوم راه یافت. هنوز چیزی از مرگ سلیمان نگذشته بود که ششنک، فرعون مصر، بر اورشلیم مسلط شد و تمام طلاهایی که سلیمان، در مدت دراز سلطنت خود، به عنوان مالیات جمعآورده بود به مصر انتقال یافت. در این محیط آشفتة سیاسی و انحطاط دینی و جنگ اقتصادی بود که انبیای بنیاسرائیل ظهور کردند. همة این اشخاصی که به لفظ عبری «نبی» اطلاق میشود، از طبقة کسانی چون عاموس و اشعیا، که مورد احترام ما هستند، نبودند. بعضی از آنان غیبگویانی بودند که میتوانستند اسرار درونی مردم را بخوانند و حدس بزنند و گذشتة آنان را باز گویند و، در برابر مزدی که میگرفتند، از آینده پیشگویی کنند؛ پارهای از ایشان مردم متعصب و هوسبازی بودند که در تحت تأثیر موسیقیهای عجیب و مشروبات تند، یا رقصی شبیه رقصهای رازورانه، تحریک میشدند و در حالت بیخودی میافتادند، و در آن حال سخنانی میگفتند که مردم خیال میکردند به آنان وحی و الهام شده و روح دیگری در آنان نفوذ کرده، و این سخنان از جانب او گفته میشود. ارمیا از «هر شخص مجنونی که خویشتن را نبی مینماید» با تحقیر یاد میکند. بعضی از ایشان نیز مردم زاهد و ناسکی بودهاند، و ایلیا از آن قبیل است؛ بسیاری در مدرسهها یا دیرهای پیوسته به معابد زندگی میکردند، ولی اغلب دارایی و ملک خصوصی و زن و فرزند داشتند. از میان این جمع «فقیران» و زهاد، انبیای بنیاسرائیل پیدا شدند و، با گذشت زمان، به صورت خردهگیران و نقادان ثابت زمان و مردم زمان خود درآمدند، که از مسئولیت خودآگاه بودند و درواقع عنوان زمامداران سیاست کوچه و بازار را پیدا کردند؛ همة آنان «ضد روحانی تمام عیار» و «دشمن سرسخت سامیگری» بودند و افکار سوسیالیستی را با غیبگویی درهمآمیخته بودند. اگر این مردم را نبی و پیامبر- به معنی متعارفی این کلمه- بدانیم، بر خطا رفتهایم؛ پیشگوییهای ایشان آمیخته از وعده و وعید، یا به صورت تفسیر عباراتی بود که بر تقوا و نیکوکاری دلالت میکرد؛ یا از حوادثی پیشگویی میکردند که در آن زمان صورت وقوع پیدا کرده بود؛ خود آن انبیا نیز در واقع مدعی پیشگویی و خبردادن از غیب نبودند؛ در حقیقت، این دسته از مردم را باید شبیه رهبران فصیح و بلیغ احزاب مخالف در حکومتهای پارلمانی این زمان دانست. در زمان خود، این انبیا، درواقع مردمانی برسان تولستوی بودند، که سخت با بهرهکشی صنعتی و حیلهگریهای دینی مبارزه میکردند؛ مردمان ساده دلی بودند که از زندگی آلوده و بیریای دهات و مزارع به شهرها آمده، و بر ثروتمندی شهرهای فاسد شده لعنت میفرستادهاند. عاموس خود را پیامبر نمیخواند، بلکه چوپان سادهای میدانست. پس از آنکه گلة خود را رها کرد و به دیدار خانة خدا یا «بیت ایل» رفت، از آن همه پیچیدگیهای غیرطبیعی زندگی و اختلاف فراوان در ثروت که در آن جا دید به وحشت افتاد، و رقابت کشنده، و بیرحمی در بهرهکشی از مردم، او را سخت تکان داد. چون همة این چیزها را دید، «در میان دروازه ایستاد» و زبان خود را همچون تازیانهای بر پیکر مردم ثروتمندی که از درد بیچارگی مردم متأثر نمیشدند و پیوسته در بند خوشی و تجمل بودند مسلط ساخت: بنابراین، چون که مسکینان را پایمال کردید و هدایای گندم از ایشان گرفتید، خانهها را از سنگهای تراشیده بنا خواهید نمود، اما در آنها ساکن نخواهید شد؛ تاکستانهای دلپسند غرس خواهید نمود، ولیکن شراب آنها را نخواهید نوشید… وای بر آنان که در صهیون ایمن، و درکوهستان سامره مطمئن هستند… که بر تختهای عاج میخوابید و بر بسترها دراز میشوید، و برهها را از گله و گوسالهها را از میان حظیرهها میخورید. که با نغمة بربط میسرایید و آلات موسیقی رامثل داوود برای خود اختراع میکنید؛ و شراب از کاسهها مینوشید وخویشتن را به بهترین عطریات تدهین مینمایید… (و خدا میگوید) من از عیدهای شما نفرت و کراهت دارم… و اگر چه قربانیهای سوختنی و هدایای آردی خود را برای من بگذرانید آن را قبول نخواهم کرد… آهنگ سرودهای خود را از من دور کن، زیرا نغمة بربطهای تو را گوش نخواهم کرد. و انصاف مثل آب، و عدالت مثل نهر دائمی جاری بشود. این خود نغمة تازهای در ادبیات جهان است. درست است که عاموس، با وعیدهای تند و تیزی که بر زبان خدای خود میگذاشت و آنها را مانند سیل بنیان کنی فرو میریخت، گاهی چنان است که آدمی را به دلسوزی نسبت به حال آن میخواران و کسانی که گوش به نوای نی و بربط میدادند وا میدارد، و از تأثیر جبنة مثالی (ایدئالیستی) خود میکاهد، این نخستین بار است که در ادبیات آسیایی ضمیر و وجدان اجتماعی شکل واضحی به خود میگیرد و در دین وارد میشود و دینداری را از برپاکردن جشنها و چاپلوسی برمیکشد و آن را به صورت دعوتی به نجابت و شرافت و اخلاق نیکو در میآورد؛ شک نیست که، در حقیقت، انجیل مسیح از همان زمان ظهور عاموس آغاز میشود. ظاهراً یکی از پیشگوییهای وی، که از همه دردناکتر بوده، در زمان حیات خود وی به وقوع پیوسته است: «خداوند چنین میگوید: چنان که شبان دو ساق یا نرمة گوش را از دهان شیر رها میکند، همچنان، بنیاسرائیل، که در سامره در گوشة بستری، و در دمشق در فراشی ساکنند، رهایی خواهند یافت… و خانههای عاج تلف خواهد شد، و خانههای عظیم منهدم خواهد گردید.» در همان اوقات، نبی دیگری برخاست که مردم را به ویران شدن شهر سامره تهدید میکرد، گفتههای او، بدان صورت که مترجمان زمان شاه جیمز به انگلیسی ترجمه کردهاند، از گنجهای تورات است، که مردم هر روز در ضمن سخنان خود به آن استشهاد میکنند. هوشع گفت: «البته گوسالة سامره خرد خواهد شد؛ بدرستی که باد را کاشتند، پس گردباد را خواهند دروید.» در سال ۷۳۳ افرائیم و متفق آن، سوریه، مملکت جوان یهودا را تهدید کردند، و این یکی از دولت آشور کمک خواست. دولت آشور بر دمشق مستولی شد و سوریه و صور و فلسطین را خراجگزار خویش ساخت؛ چون معلوم شد که یهودیان برای به دست آوردن کمک مصر تلاش و کوشش میکنند، بار دیگر آشوریان به سرزمین یهود تاختند و بر سامره مسلط شدند و میان ایشان با شاه یهودا پیغامهای سیاسی مبادله شد که شایستة چاپ شدن در اینجا نیست؛ چون آشوریان نتوانستند اورشلیم را تصرف کنند، با غنایم فراوان و ۰۰۰،۲۰۰ اسیر یهودی به نینوا بازگشتند، و این اسیران به صورت بندگان آشور در آمدند. در ضمن محاصرة اورشلیم بود که اشعیای نبی به صورت یکی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ عبری درآمد. افق دانش و اطلاع اشعیا فراختر از آن عاموس بود، و مانند سیاستمداری که نظر عمیق داشته باشد فکر میکرد. وی در این شک نداشت که یهودای کوچک نمیتواند در برابر آشور مقتدر ایستادگی کند، ولو اینکه دست به دامن مصر شود. آن هم مصری که مانند عصای شکستهای بودکه هر کس برای دفاع از خود دست به جانب آن دراز میکرد گوشة عصا مجروحش میساخت؛ به همین جهت بود که اشعیا به آحاز و حزقیا، شاهان یهودا متوسل شد تا در جنگی که میان آشور و افرائیم درگیر شده بیطرف بمانند. وی نیز، مانند عاموس و هوشع، از پیش میدانست که سامره سقوط خواهد کرد و مملکت شمالی در شرف زوال است. با وجود این، در آن زمان که اورشلیم در محاصره افتاد، اشعیا به شاه حزقیا اندرز داد که تسلیم نشود. دست برداشتن ناگهانی سناخریب از محاصره نشان داد که حق با وی بوده، به همین جهت، مدت زمانی، شأن و شهرت وی درنزد شاه و مردم بالا رفت. پیوسته نصحیت میکرد که با مردم به عدل رفتار کنند و، پس از آن، کار به به دست یهوه بسپارند تا پس از مدتی که آشور را به عنوان اسباب تنبیه یهودیان به کار برد، آن کشور را نیز براندازد. اشعیا را عقیده آن بود که همة مملکتهایی که میشناسد به دست یهوه ویران خواهدشد. در بعضی از فصول کتاب خود (فصل ۱۶-۲۳ ) میگوید که سرنوشت موآب و سوریه و اتیوپی (حبشه) و مصر، همه، خرابی و ویرانی است «و تمامی ایشان ولوله مینمایند.» این نفرین برای ویرانی، و لعنتهای مکرر، زیبایی کتاب اشعیا را مانند باقی آثار انبیای تورات از میان برده است.
سلیمان در اوج افتخار خویش نویسنده : ویل دورانت اصل یهود- ظواهر- زبان- سازمان اداری- داوران و شاهان- شائول- داوود- سلیمان- ثروت او- هیکل- پیدایش مشکل اجتماعی در بنیاسرائیل تنها چیزی که دربارة اصل نژادی یهود میتوان گفت این گفتة مبهم است که آن قوم از نژاد سامی بوده، و با سامیان دیگر ساکن آسیای باختری وجه تمایز و اختلاف دقیقی نداشتهاند؛ تاریخ یهود است که سازندة این قوم به شمار میرود، نه اینکه یهودیان تاریخ خود را ساخته باشند. یهودیان، در آغاز ظهور خود، آمیختهای از نژادهای گوناگون بودند؛ حق این است که وجود نژادی «خالص»، که توانسته باشد در میان صدها جریان اختلاط نژادی خاور نزدیک، به همان خلوص اولیة خود باقی بماند، امری است که به معجزه شباهت دارد، . تصور چنین نژادی برای عقل غیر ممکن است. ولی این را باید گفت که، درمیان نژادهای این ناحیه، نژاد یهودیان از همه خالصتر مانده، چه، جز هنگامی که ناچار بودند، با نژادهای دیگر از راه زناشویی آمیزش پیدا نکردهاند؛ به همین جهت است که هر چه بهتر نژاد خود را حفظ کرده و سخت به آن متمسک ماندهاند. صورت اسیران عبرانی، که در نقشهای مصری و آشوری دیده میشود، با وجود آنکه هنرمندان آن زمان در کار خود دقتی نداشتهاند، با صورت یهودیان امروز شباهت فراوان دارد. در آن نقشها، بینی دراز و برگشتة حتی و گونههای برجسته و موی شکنجدار سر و ریش قابل توجه است، گرچه از اثر نیش قلم حجاران در نقشهای کاریکاتوری مصری، لاغری اندام آمیخته به استحکام، و روحیة عناد و لجاج و حیلهگریی که از زمان پیروان «ستبر گردن» موسی تا بدویان و بازرگانان اسرارآمیز زمان حاضر وجود دارد، هرگز خوانده نمیشود. یهودیان، در ایام فتوحات نخستین خود، پیراهنهای بلند ساده میپوشیدند و کلاههای کوتاه و سرپوشهایی شبیه عمامه بر سر میگذاشتند و کفشهای راحتی به پا میکردند؛ بتدریج که ثروتمند شدند، به جای کفش راحتی، کفش چرمی پوشیدند و بر روی پیراهنهای خود قباهای حاشیهدار به تن کردند. زنان ایشان – که از زیباترین زنان قدیم به شمار میروند- به گونههای خود غازه میمالیدند و در چشم سرمه میکشیدند و خود را با همه گونه جواهر و زینت میآراستند، و از روشهای تازة آرایش بابل و نینوا و دمشق و صور پیروی می کردند. زبان عبری در میان زبانهای عالم به پربانگی مجلل شهرت داشت، و با آنکه حروف حلقی در آن وجود داشته، سرشار از موسیقی مردانه بوده است. رنان دربارة این زبان میگوید که: «همچون تیردان پر از تیرهای فولادی، و مانند شیپوری برنجی است که در هوا طنین انداخته باشد.» این زبان با زبانی که فنیقیان یا موآبیان با آن تکلم میکردندتفاوت چندان نداشته است. الفبای خطنویسی یهودیان ارتباط نزدیکی با حروف الفبای فنیقی داشت؛ بعضی از دانشمندان معتقدند که این کهنهترین الفبای شناخته شده است. در بند آن نبودند که حرکات را به حروف ضمیمه کنند و آنها را بنویسند؛ این کار را به عهدة خواننده میگذاشتند که خود حرکات را از مفهوم عبارت استخراج کند – حتی تا امروز هم حرکت و اعراب در خط عبری همچون علامتی است که برای آراستن حروف بیصدا به کار میرود. مهاجمان و جنگاوران یهودی هرگز ملت متحد شدهای را تشکیل ندادند، بلکه تا مدت درازی به صورت دوازده قبیله (اسباط دوازدهگانه) به سر میبردند که هر سبط قبیله، گاهی کمتر و زمانی بیشتر، دارای استقلال بود و حکومت آنها بر اساس دولت نبود، بلکه بر پایة ریاست و فرمانروایی پدر در خانواده تکیه داشت. مسنترین فرد هر خانواده در مجلس مشاورهای از شیوخ نظیر خود شرکت میکرد، که آخرین مرجع قانونگذاری یا دادگستری قبیله به شمار میرفت؛ هر وقت اوضاع و احوال ایجاب میکرد سران همة قبایل، با یکدیگر انجمن میکردند و به همکاری دسته جمعی میپرداختند. خانواده برای کاشتن زمین و چراندن گله شایستهترین واحد اقتصادی بود، و این خود منبع قوت و نفوذ کلمه و قدرت سیاسی آن را تشکیل میداد. در خانواده تا اندازهای جنبة اشتراکی وجود داشت. این، خود، از شدت وحدت سازمان پدرشاهی و تسلط مطلق پدر بر آن میکاست؛ در آن زمان که جنبة فردیت بیشتر غلبه پیدا کرده بود، پیامبران بنیاسرائیل به یاد همان روزهای گذشته میافتادند و بر آن حسرت میخوردند. در زمان سلیمان که صنعت به شهرها راه یافت و، خود، عنوان واحد اقتصادی تولید را پیدا کرد، اقتدار خانواده، مانند آنچه در زمان حاضر دیده میشود، کاهش یافت، و سازمان فطری و ابتدایی زندگی قوم یهود متزلزل شد. «داوران» که همة قبایل یهود گاهگاهی از آنها اطاعت میکردند، قضات رسمی نبودند، بلکه از میان رؤسای عشایر یا سرداران جنگی برمیخاستند، حتی اگر کاهن هم بودند باز چنین بود. «در میان بنیاسرائیل، در آن زمان پادشاهی نبود؛ بلکه هرکس آنچه را به نظر خود حق و درست میدانست انجام میداد.» بعدها ضرورتهای شدید جنگ اوضاع و احوال را دگرگون ساخت؛ خطر تسلط فلسطیان بر یهود عامل مهمی بود که اسباط را به صورت موقت در زیر پرچم واحدی درآورد و آنان را بر آن داشت که برای خود پادشاهی برگزینند. سموئیل نبی، بنی اسرائیل را از پارهای ناراحتیها و خطراتی که از تسلط فرمانروایی یک فرد پیش خواهد آمد آگاه ساخته است. و سموئیل تمامی سخنان خداوند را به قومی که از او پادشاه خواسته بودند بیان کرد؛ و گفت: رسم پادشاهی که بر شما حکم خواهد نمود این است که پسران شما را گرفته، ایشان را برارابهها و سواران خود خواهد گماشت، و پیش ارابههایش خواهند دوید؛ ایشان را سرداران هزاره و سرداران پنجاهه برای خود خواهد ساخت؛ و بعضی را برای شیار کردن زمینش و درویدن محصولش و ساختن آلات جنگش و اسباب ارابههایش تعیین خواهد نمود؛ و دختران شما را برای عطرکشی و طباخی وخبازی خواهد گرفت؛ و بهترین مزرعهها و تاکستانها و باغات زیتون شمارا گرفته، به خادمان خود خواهد سپرد. و ده یک زراعات و تاکستانهای شما را گرفته، به خواجهسرایان و خادمان خود خواهد داد؛ و غلامان و کنیزان و نیکوترین جوانان شما را و الاغهای شما را گرفته، برای کار خود خواهد گماشت؛ و ده یک گلههای شما را خواهد گرفت، و شما غلام او خواهید بود؛ در آن روز از دست پادشاه خود، که برای خویشتن برگزیدهاید، فریاد خواهید کرد، و خداوند در آن روز شما را اجابت نخواهد نمود؛ اما قوم از شنیدن قول سموئیل ابا نمودند و گفتند: نی، بلکه میباید بر ما پادشاهی باشد تا ما نیز مثل سایر امتها باشیم و پادشاه برما داوری کند و پیش روی ما بیرون رفته، در جنگهای ما برای ما بجنگد. شاه اول ایشان شائول، با خیر و شرکارهای خویش، بسیار چیزها به قوم بنیاسرائیل آموخت: شجاعانه میجنگید و از درآمد مزرعة خود در جلعاد بسادگی زندگی میکرد و در پییافتن داوود جوان بود تا او را به قتل برساند؛ هنگامی که از برابر فلسطیان فرار میکرد، سر او را بریدند. یهودیان پس از وی بزودی دریافتند که جنگهای جانشینی برتخت سلطنت از لوازم حکومت سلطنتی است. اگر حماسة کوچک شائول و یوناتان و داوود تنها شاهکار ادبی مجعول نباشد (از آن جهت که از این شخصیتها جز در تورات در جای دیگر اسمی برده (این قسمت، از ترجمة فارسی «کتاب مقدس»، که از زبانهای اصل عبرانی و کلدانی و یونانی ترجمه شده و در سال ۱۹۲۵ به نفقة انجمن پادشاهی کتاب مقدس در لندن به چاپ رسیده، نقل شد؛ نیز هرجا که اسامی خاص یا قطعاتی از «کتاب مقدس» در متن آمده، به مأخذ همین ترجمه بوده است.- م.) مانند افسانة زیبای شمشون، که مشعلهایی به دم سیصد روباه بست و آنها را در میان محصولات فلسطیان رها کرد و همة آنها را آتش زد، و با استخوان آروارة خری هزار مرد را کشت نشده)، باید گفت که، پس از انقلابهای خونینی، بعد از نخستین شاه، داوود دلیر، کشندة جالوت، محبوب یوناتان، و معشوق بسیاری ازدختران، که نیمه برهنه با تمام قوت خود به حضور خداوند رقص میکرد و نیکوساز مینواخت و آوازهای شگفتانگیز خود را به بانگ خوش میخواند، پادشاه توانای یهودشد، و مدت چهل سال با تدبیر خود بر آن قوم فرمانروایی کرد. ادبیات آن زمان دور صورت واقعی وی را، با همة تناقضاتی که در احساسات و عواطف روحی او وجود داشته، بخوبی برای ما ترسیم کرده است: داوود از یک طرف مانند زمان و قبیله و خدای خود سخت و درشت بود، و از طرف دیگر آمادة آن بود که، مانند قیصر یا مسیح، دشمنان خویش را ببخشد و از خون آنان در گذرد. مانند شاهان آشور، همة اسیرانی را که به دست وی میافتادند میکشت و به فرزند خود سلیمان دستور میداد که «موهای سفید شمعی را با خون به قبر فرود آورد». بیآرزم، زن اوریای حتی را به حرمسرای خود درآورد و شوی او، اوریا، را به صف اول جنگ فرستاد تا از شر او خلاص شود؛ ملامت ناتان را به خواری تحمل میکرد، ولی بتشبع زیبا را در عین حال نزد خود نگاه میداشت؛ هفت بار هفتاد بار از شائول درگذشت و تنها به گرفتن سپر او قناعت کرد، در صورتی که هر دفعه میتوانست جان او را بگیرد؛ مفیبوشث را نجات داد و به کمک او شتافت، در صورتی که وی از کسانی بود که ادعای تاج و تخت داشتند؛ از پسر نافرمان خود ابشالوم، که بر روی وی شمشیر کشیده بود، درگذشت، و چون شنید که در جنگی که با قشون پدرش کرده کشته شده، سخت اندوهناک شد و گفت: «ای پسرم ابشالوم، ای پسرم ابشالوم، کاش من به جای تو مرده بودم، ای بشالوم، ای پسرم.» اینها اوصاف واقعی مردی است که عوامل گوناگون در وجود وی جمع بود و همة آثار بازماندة بربریت و نویدهای تمدن را با خود داشت. – نام سلیمان از «شالوم» مشتق است که معنی صلح و سلام میدهد. چون تاج و تخت سلطنت به سلیمان رسید، برای آسایش خیال خویش، همة رقیبان و خواستاران قدرت و سلطنت را کشت. این کار وی بر یهوه هرگز گران نیفتاد، بلکه او را دوست داشت و به همین جهت حکمتی به او ارزانی داشت که پیش از وی چنان حکمتی را به کسی نبخشیده بود، و پس از آن نیز نخواهد بخشید. شاید سلیمان سزاوار شهرتی باشد که به آن رسیده است، چه تنها به آن بس نکرد که از زندگی خود بهرهمندی تمام حاصل کند و با تجمل به سر برد و به همة مسئولیتهای شاهی خویش چنانکه باید قیام کند، بلکه ارزش و فضیلت قانون و نظم را به ملت خویش آموخت و آنان را از جنگ واختلاف بازداشت و به صنعت و صلح و آرامش رسانید. وی به نام خود وفادار بود، چه در دوران پادشاهی دراز وی، شهر اورشلیم، که داوود آن را پایتخت قرار داده بود، از صلح و آرامشی که پیش از آن مانندش را ندیده بود برخوردار شد و ثروت و شکوه آن افزایش پیدا کرد. در آغاز کار، این شهر بر کنار چاهی ساخته شده بود و، چون بر بالای بلندی مسلط بر جلگة اطراف خود قرار داشت، رفته رفته به صورت دژی درآمد؛ اگر چه در کنار راههای بزرگ بازرگانی واقع نبود، در زمان سلیمان، به صورت یکی از پرکارترین بازارهای خاور نزدیک درآمد. روابط نزدیکی را که داوود با حیرام، شاه صور، برقرار کرده بود، پسرش سلیمان تقویت کرد و بازرگانان فنیقی را تشویق کرد که کاروانهای بازرگانی خود را از اراضی فلسطین عبور دهند؛ در زمان وی، تجارت پرسودی از مبادلة محصولات کشاورزی فلسطین با مصنوعات صور و صیدا برای مردم آن سرزمین فراهم آمد. ناوگان بازرگانی در دریای سرخ به راه انداخت و حیرام را متقاعد ساخت که در بازرگانی با بلاد عرب و افریقا، به جای مصر، از این راه دریایی استفاده کند. محتمل است که سلیمان از جزیرةالعرب استخراج طلا کرده باشد؛ سرزمین اوفیر، که از آن سنگهای گرانبها بیرون میآورده، در همین ناحیه بوده است؛ از همین سرزمین اعراب است که ملکة سبا نزد او آمده و خواستار دوستی او شده- و شاید برای کمک خواستن نزد وی آمده باشد. گفته شده است که: «وزن طلایی که در یک سال نزد سلیمان رسید ششصد و شصت و شش وزنة ]تالنت[ طلا بود »؛ اگر چه این درآمد را نمیتوان با درآمدهای بابل و نینوا و صور مقایسه کرد، همین اندازه سلیمان را از ثروتمندترین شاهان زمان خود ساخته بود. پارهای از این ثروت را به مصرف خوشگذرانیهای شخصی خویش میرسانید؛ مخصوصاً ولع فراوانی در جمعآوری کنیزکان و همخوابگان داشت- گرچه مورخان، برای آنکه از درجة شگفتانگیزی مطلب بکاهند، شمارة هفتصد زن و سیصد کنیزک وی را بترتیب به شصت و هشتاد تقلیل دادهاند. احتمال دارد که سلیمان با بعضی از این مواصلتها میخواسته است دوستی خود را با مصر و فنیقیه استوارتر کند؛ و شاید محرک وی نیز، مانند رامسس دوم، نیروی تولید مثل فراوان بوده، و به آن وسیله میخواسته است این قابلیت جنسی را در فرزندان دربارة ارزش تالنت، در زمانهای باستانی خاور نزدیک، به آنچه در صفحة ۲۷۰ آوردیم مراجعه شود. البته بهای یک تالنت طلا بر حسب زمان تغییر میکرده است، ولی اگر بگوییم قدرت خرید یک تالنت طلا در زمان سلیمان ۰۰۰،۱۰ دلار کنونی بوده، سخنی به گزاف نگفتهایم. محتمل است که نویسندة عبری به صورت ادبی این مطلب را نوشته باشد؛ به همین جهت نباید ارقامی را که ذکر کرده جدی تلقی کنیم. هر کس بخواهد در خصوص نوسانات ارزش پول عبری در آن زمانهای دور اطلاع حاصل کند، باید به دو مقالة «سکهها» و «شاقل» در «دایرةالمعارف یهودی» مراجعه کند. سکههایی واقعی، که به صورت حلقهها و شمشهای سیم و زر نباشد، تا سال ۶۵۰قم در فلسطین روی کار نیامده بود. فراوانی پس از خود برجای گذارد. ولی بیشتر درآمد مملکت به مصرف تحکیم اصول حکومت و زیبا ساختن پایتخت میرسید. ارگی را که شهر برگرد آن ساخته شده بود مرمت کرد؛ در جاهای مهم کشور قلعهها ساخت و پادگانهای نظامی برقرار کرد، تا خیال فتنه و آشوب را از سر مهاجمان خارجی و آشوبگران داخلی، هردو، دور کند؛ از لحاظ اداری، مملکت خود را به دوازده ناحیه قسمت کرد، و مخصوصاً تعهد داشت که این تقسیمبندی با محل سکونت اسباط دوازدهگانة بنیاسرائیل مطابق نباشد؛ امید داشت که به این وسیله اندیشة تجزیهطلبی قبیلهای را در میان آن اسباط خاموش کند و همه را به صورت ملت واحدی درآورد. ولی سلیمان در این کار موفقیتی به دست نیاورد؛ چون وی سقوط کرد، دولت یهود هم از میان رفت. یکی از وسایلی که برای ازدیاد درآمد به کار میبرد آن بود که هیئتهایی را برای استخراج معادن گرانبها، و وارد کردن کالاهای تجملی و نادر از قبیل «عاج و میمون و طاووس»، اعزام میداشت، و این گونه چیزها را به کسانی که تازه ثروتهای هنگفت به چنگ آورده بودند به بهای سنگین میفروخت. از کاروانهایی که از سرزمین فلسطین میگذشت باج میگرفت؛ بر همة رعایای خود مالیات سرانه قرار داده بود؛ از هریک از نواحی کشور، جز ناحیهای که خاص خود او بود، مالیات معینی میگرفت؛ تجارت ریسمان و اسب و ارابه در انحصار دولت بود. یوسفوس این نکته را با تأکید بیان می کند که سلیمان «نقره را به اندازهای در اورشلیم فراوان کرده بود که حکم سنگ کوچه را داشت.» در آخر کار، بر آن شد که، با ساختن هیکل تازهای برای یهوه و کاخ جدیدی برای خویش، بر زینت و تجمل شهر بیفزاید. پریشانی زندگی یهودیان در آن زمان تا حدی از اینجا دستگیر میشود که ظاهراً تا زمان سلیمان، در تمام سرزمین یهود، حتی در اورشلیم، اصلا هیکلی وجود نداشته است. یهودیان یا در مذبحهای خصوصی، یا بر معبدهای کوچک بالای تپهها قربانیهای خود را به یهوه تقدیم میکردند. سلیمان ثروتمندان شهرها را جمع کرد و فکر خود را برای ساختن هیکلی اعلام داشت، و از خزانة خاص خود مقادیر زیادی سیم و زر و مفرغ و آهن و چوب و سنگهای قیمتی به آن اختصاص داد و از روی مهربانی اظهار داشت که اعانههای همة هموطنان برای آن پذیرفته میشود. اگر بتوانیم گفتة نقلکنندة روایت را بپذیریم، باید بگوییم که مردم پنج هزار تالنت زر، و دو برابر آن سیم، و آن اندازه آهن و مفرغ که برای ساختن هیکل لازم بود، تقدیم کردند «و هرکس که سنگهای گرانبها نزد او یافت میشد، آنها را به خانة خداوند داد.» برای بنای هیکل، محلی بر بالای تپهای انتخاب شد؛ پایة دیوارهای آن را، مانند دیوارهای پارتنون، بر روی سنگهای آن تپه گذاشتند. سبک ساختمان، همان سبکی بود که بازسازی فرضی هیکل سلیمان ————————————— ظاهراً محل این هیکل در همان جا قرار داشته که بعدها مسلمانان بر روی آن مسجد موسوم به الحرمالشریف را ساختهاند، ولی از آن بنای قدیمی تا کنون هیچ اثری به دست نیامده. فنیقیان از مصر گرفته و تزیینات آشوری و بابلی را بر آن افزوده بودند. این هیکل همچون کلیسایی به تمام معنای کلمه نبود، بلکه به صورت یک چهاردیواریی بود که در میان آن چندین بنا ساخته بودند. ساختمان اصلی آن حجم متوسطی داشت به طول تقریبی سی و هشت، و عرض هفده، و ارتفاع شانزده متر، که درازای آن در حدود نصف پارتنون و ربع کلیسای شارتر میشود. عبرانیانی که از همه جای سرزمین یهودیه در کار ساختن معبد شرکت کردند و سپس در آن به عبادت پرداختند، این بنا را یکی از عجایب عالم میشمردند؛ و جای سرزنشی برایشان نیست، چه معابد بسیار بزرگتر طیوه و بابل و نینوا را ندیده بودند. در داخل هیکل، سردر مرتفعی، به بلندی چهل و چهارمتر، ساخته و روی آن را با طلا پوشانیده بودند. اگر بنا باشد روایت تنها سندی را که در این خصوص موجود است باور کنیم، در همه جای هیکل طلا به مقدار زیاد به کار رفته بود؛ روی تیرهای سقف اصلی ساختمان، روی ستونها، درها، دیوارها، شمعدانها، چهلچراغها، گلگیرهای فتیلهها، قاشقهای روغن کردن درچراغ، و عود سوزها، همه، با طلا پوشیده شده بود، و «یکصد حوضچة زرین» در آنجا وجود داشت. سنگها و گوهرهای گرانبها جاهای مختلف هیکل را تزیین میداد؛ مجسمههای دو فرشته را، که صفحات طلا بر روی آنها نصب شده بود، به عنوان نگاهبانی در کنار «تابوت عهد» قرار داده بودند. دیوارها را با سنگهای بزرگ چهارگوش، و سقف و ستونها و درها را با چوب زیتون و ارز ساختند. بیشتر مصالح ساختمانی را از فنیقیه آوردند، و کارهای فنی عمده به دست صنعتگران صوری و صیدایی صورت گرفت. کارهایی که مهارت فنی لازم نداشت برعهدة ۰۰۰،۱۵۰ نفر کارگر بود، که مطابق عادت معمول آن زمان، بدون رحم و شفقت، آنان را به بیگاری گرفته بودند. هفت سال وقت به مصرف ساختمان هیکلی رسید که مدت چهار قرن جایگاه باشکوه یهوه بود. پس از آن، صنعتگران کارآمد سیزده سال دیگر به کار پرداختند تا کاخی بزرگتر از هیکل بسازند، که سلیمان و زنانش در آن منزل کنند. تنها یکی از قسمتهای این کاخ، به نام «خانة جنگل لبنان»، چهار برابر هیکل وسعت داشت. دیوارهای ساختمان اصلی کاخ را با پارهسنگهایی به طول چهار مترونیم ساخته و آنها را با مجسمهها و نقش برجستهها و نقاشیهایی به سبک آشوری آراسته بودند. در آن کاخ تالارهایی وجود داشت که شاه مهمانان بزرگ را به حضور خود میپذیرفت، و قسمتهایی برای محل سکونت خصوصی شاه، و قسمتهای جداگانهای برای زنان سوگلی حرم در آن ساخته بودند؛ نیز اسلحهخانهای در آن کاخ بود که آخرین پایة دستگاه حکومت به شمار میرفت. از آن بنای عظیم یک پاره سنگ هم برجای نمانده، و حتی جای ساختمان معلوم نیست که کجا بوده است! سلیمان، پس از آنکه پایههای مملکت خویش را مستقر ساخت، بر آن شد که ازنعمتی که نصیب وی شده هرچه بیشتربرخوردار شود. هر چه ایام سلطنت وی درازتر میشد، از توجه او به دین میکاست و آمد و شد وی در حرامخانه بر رفتن به هیکل افزونی مییافت. وقایعنگاران تورات، از اینکه سلیمان، بنابر زندوستی، قربانگاههایی برای خدایان بیگانه ساخته و زنان خارجی وی در آنجاها به عبادت پرداختهاند، بسیار وی را ملامت کرده و هرگز بیطرفی فلسفی- و شاید سیاسی- وی را، در برابر خدایان مختلف، قابل بخشیدن ندانستهاند. ملت اسرائیل به حکمت سلیمان به چشم احترام مینگریست، ولی در اینکه او خود را مرکز همة کارها قرار داده بود نسبت به وی حالت شک و تردیدی داشت. در ساختن هیکل و کاخ، جان و مال فراوان صرف شده بود؛ سازندگان این بناها به همان چشمی به آنها نظر میکردند که کارگران اهرام مصر بهآن اهرام مینگریستند. نگاهداری آن بناها مستلزم این بود که مالیات فراوان از مردم گرفته شود، و تا کنون هیچ حکومتی نتوانسته است کاری کند که مردم پرداختن مالیات را دوست داشته باشند. در آن هنگام که سلیمان از دنیا رفت، شیرة قوم اسرائیل کشیده شد و طبقهای از کارگران فقیر و بیکار و ناراضی برجای مانده بود که کاری نداشتند؛ رنج فراوانی که این طبقه را میآزرد سبب آن شد که دین جنگی یهوه به صورت دین سوسیالیستی انبیای بنیاسرائیل درآید. منابع سخن · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین، اثر مشهور ویل دورانت · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
ارض موعودِ قوم یهود نویسنده : ویل دورانت فلسطین- اقلیم- دورة ماقبل تاریخ- ملت ابراهیم – یهودیان در مصر- سفر خروج- فتح کنعان نویسندهای چون باکل یا مونتسکیو، که دوست داشته باشد تاریخ را با جغرافیا توضیح و تفسیر کند، دربارة فلسطین صفحات فراوانی میتواند بنویسد. سرزمین فلسطین، از دان در شمال تا بئرسبع در جنوب، بیش از دویست و چهل کیلومتر طول دارد، و عرض آن، از جایگاه فلسطیان در باختر تا محل سوریان و آرامیان و بنوعمون و موآبیان و ادومیان در خاور، میان چهل و صد و سی کیلومتر تغییر میکند؛ برای سرزمینی به این کمی وسعت، شخص توقع آن ندارد که نقش بزرگی در تاریخ داشته یا پس از خود اثری، بزرگتر از اثر بابل و آشور و پارس و شاید بزرگتر از اثر مصر و یونان، برجای گذاشته باشد. ولی خوشبختی یا بدبختی فلسطین در آن بوده که در نیمه راه میان پایتختهای نیل و پایتختهای دجله و فرات قرار داشته؛ همین وضع جغرافیایی سبب آن بوده است که فلسطین به صورت مرکز بازرگانی درآید، و از همین راه جنگ به آن سرزمین کشیده شود. عبرانیان بدبخت بارها ناچار شدند که در جنگ میان امپراطوریها به یکی از طرفین بپیوندند و جزیه بپردازند یا در زیر پای جنگاوران لگدمال شوند. با مطالعة تورات، و توجه به زاری و فریاد نویسندگان مزامیر و پیامبرانی که در بدبختی خود از آسمان یاری میخواستهاند، معلوم میشود که سرزمین یهود را چه خطرهایی تهدید میکرده و در واقع، میان دو سنگآسیاب زبرین و زیرین بینالنهرین و مصر، پیوسته در حال نرمشدن بوده است. تاریخ اقلیمی این سرزمین یک بار دیگر بر ما آشکار میسازد که کاخ تمدن چه اندازه در معرض آفات است، و دو دشمن بزرگ آن، یعنی توحش و خشکی، چگونه پیوسته در کمین ویران کردن آن نشستهاند. زمانی در سرزمین فلسطین، بنابر فقرات مختلفی که در اسفار پنجگانة تورات آمده، «شیر و شهد جاری بوده». یوسفوس، در قرن اول میلادی؛ دربارة فلسطین و مردم آن چنین نوشته است: «رطوبت آن برای کشاورزی کافی، و سرزمین بسیار زیبایی است. درختان فراوان دارد و میوههای پاییزة جنگلی و بستانی در آن بسیار است… رودخانههایی که به شکل طبیعی به کار آبیاری بخورد زیاد نیست، بلکه رطوبت زمین از باران است که همیشه کفاف احتیاج را میدهد.» در ازمنة قدیم باران بهاری را، که مایه سیراب شدن زمین بود؛ در آبانبارهایی ذخیره میکردند، و هنگام ضرورت از این آبانبارها، یا از چاههای فراوانی که در سراسر فلسطین حفر شده بود، آب به سطح زمین میآوردند و با شبکهای از مجاری آن را به مصرف کشاورزی میرساندند؛ این، خود، بنیان مادی تمدن یهود را تشکیل میداد. از زمینی که به این ترتیب آبیاری میشد گندم و جو و چاودار به دست میآمد، و بر دامنة کوهها درختان مو و زیتون و انجیر و خرما و میوههای گوناگون دیگر حاصل نیکو میداد. چون جنگی در میگرفت و این زمینهایی را که به زحمت آباد نگاه داشته بودند بایر میساخت، یا کشورگشایان مردمی را که به آبادی این اراضی میپرداختند به تبعید میفرستادند، بزودی سرزمین فلسطین حالت قفر و صحرایی پیدا میکرد، و در مدت چند سال آنچه نسلهای متوالی آباد کرده بودند از میان میرفت. از روی زمینهای قفر و واحههای ناچیز و پراکندهای که اکنون در فلسطین دیده میشود، و یهودیان پس از هجده قرن دربهدری و پراکندگی و چشیدن عذاب به آنها بازگشتهاند، هرگز نمیتوان دریافت که این سرزمین در آن زمانهای دور چه اندازه آباد و حاصلخیز بوده است. تاریخ فلسطین کهنهتر از آن است که اسقف آشر فرض کرده است. بقایای دورة نئاندرتال از نواحی مجاور دریای جلیل به دست آمده، و پنج استخوانبندی نئاندرتال بتازگی در غاری نزدیک حیفا کشف شده است؛ به احتمال قوی، فرهنگ موستری، که در حوالی ۰۰۰،۴۰قم در اروپا به گل نشسته بود، تا فلسطین امتداد داشته. در اریحا، ضمن حفاری کف اطاقها، آتشدانهایی از عصر نوسنگی بیرون آمده که تاریخ ناحیه را به اواسط عصر میانة متوسط مفرغ (۲۰۰۰-۱۶۰۰قم) میرساند؛ در آن زمان شهرهای فلسطین و سوریه به اندازهای ثروتمند بوده که مصریان را به خیال تسخیر آنها انداخته است. در قرن پانزدهم قبل از میلاد اریحا شهر باروداری بود، و بر آن شاهانی حکومت میکردند که سیادت مصر را قبول داشتند. در گورهای آن پادشاهان، که به وسیلة هیئت علمی گارستانگ اکتشاف و حفاری شده، صدها گلدان و هدایای مخصوص مردگان و چیزهای دیگر به دست آمده، و همه نشان میدهد که در زمان تسلط هیکسوسها زندگی در این شهر وضع بسامانی داشته، و در روزگار ملکه حتشپسوت وتحوطمس سوم شهر اریحا دارای تمدن و فرهنگ پیشرفتهای بوده است. هر روز بیش از پیش این نکته بر ما روشن میشود که تاریخی که برای آغاز تاریخ و تمدن ملل و اقوام معین کردهایم تنها نشانة نادانی ماست. نامههای تلالعمارنة منظره و نقشهای از زندگی مردم را در فلسطین و سوریه، مقارن با زمانی که یهودیان به درة نیل گام نهادهاند، در برابر ما مجسم میسازد. اگر به یقین نتوان گفت، لااقل احتمال قوی هست که باید، از کلمة «حبیرو» یا «عبیرو» که در آن نامهها آمده، مقصود همان عبرانیان بوده باشد. اکتشافاتی که خلاصة آنها را در اینجا آوردیم مؤید بسیاری از فصول «سفر پیدایش» است که از تاریخ قدیم یهودیان بحث میکند. اگر از معجزات و خرق عادات مندرج در «تورات» چشم بپوشیم، باید گفت که مطالب تاریخی آن کتاب، به صورت کلی و بدون وارد شدن در تفاصیل، از بوتة نقادی علمی و اکتشافات باستانشناسی درست بیرون میآید، و هر سال که میگذرد آثار و اسناد تازهای به دست میآید که مؤید نوشتههای «عهد قدیم» است. مثلا بر پاروهای سفالیی که به سال ۱۹۳۵ در تلالدویر از زیر زمین بیرون آمد نوشتههای عبری نقش شده که به صحت قسمتی از مندرجات «کتاب پادشاهان» «تورات» گواهی میدهد. بنابراین، نوشتههای «تورات» را باید تا زمانی که خلاف آنها به ثبوت نرسیده، به صورت موقت، صحیح بدانیم. رجوع کنید به کتاب «مصر و اسرائیل»، تألیف پتری، چاپ لندن، سال ۱۹۲۵، ص ۱۰۸٫ یهودیان چنان معتقد بودند که ملت ابراهیم از شهر اور، واقع در سومر، مهاجرت کرده و، در حوالی ۲۲۰۰قم و هزار سال قبل از موسی، در فلسطین مستقر شدهاند؛ پیروزی ایشان بر کنعانیان همان استیلای عبرانیان بر زمینی بوده است که خدا به آنان وعده داده بود. امرافل که در سفر پیدایش (۱۰۱۴) به عنوان «شاه شنعار در آن ایام» به نام وی اشاره شده، محتملا همان امرپل، پدر حموربی، است که پیش از وی بر بابل سلطنت میکرده است. در منابع معاصر هیچ اشارة مستقیمی به خروج یهودیان از مصر یا تسخیر کنعان نشده، و تنها اشارة غیر مستقیمی بر روی یکی از کتیبههای مرنپتاح، فرعون مصر (حوالی ۱۲۲۵ قم)، موجود است که قسمتی از آن را در اینجا نقل میکنیم: شاهان مغلوب شدند و گفتند: «سلام!»… تحنو ویران شد، سرزمین حتیها آرام گرفت، کنعان به یغما رفت، و شر بر سر آن فرو ریخت؛… اسرائیل غمگین شد، و دیگر تخمة او بر جای نیست؛ فلسطین بیوهزنی برای مصر شد؛ همة سرزمینها متحد شدند، و آرامش بر همه حکمفرما شد؛ هر که آشوبگر بود در بند شاه مرنپتاح درآمد. این گفتهها دلیل آن نیست که مرنپتاح همان فرعونی باشد که بنیاسرائیل درزمان وی از مصر بیرون رفتهاند؛ تنها چیزی که از آن دستگیر ما میشود این است که سپاهیان مصر بار دیگر بر فلسطین دستبرد زدهاند. نمیتوانیم بگوییم که چه وقت یهودیان به مصر درآمدهاند، یا اینکه درآمدن آنان به این سرزمین آزادنه بوده یا به صورت بندگان و اسیران ایشان را به مصر بردهاند. شاید بهتر آن باشد چنین فرضی کنیم که نخستین مهاجران یهودی به مصر عدة کمی بودهاند، و چندین هزار اسرائیلی که در زمان حضرت موسی در مصر بودهاند، نتیجة شاید رفتن بنیاسرائیل به مصر پس از تسلط هیکسوسها بر آن سرزمین بوده، و تصور میکردهاند که چون هیکسوسها قومی سامی هستند، در مصر تحت حمایت ایشان قرار خواهند گرفت پتری، با اعتماد بر «تورات»، که مدت اقامت یهودیان را در مصر چهارصد و سی سال مینویسد، تاریخ ورود این قوم را به درة نیل سال ۱۶۵۰ قم و تاریخ خروج آنان را سال ۱۲۲۰قم میداند. توالد و تناسل فراوان این قوم بوده است، و مانند عادت همیشگی این ملت «هر وقت شکنجه و عذاب بیشتری میدیدهاند، عددشان بیشتر میشده است.» داستان «بندگی» یهودیان در مصر، ماجرای کار کشیدن بردهوار از آنان در ساختمانهای بزرگ، و سرکشی و فرار یا مهاجرت ایشان به آسیا، در ضمن خود، آثار و علایمی دارد که از صحت اساس آن حکایت میکند، و البته مانند همة داستانهای تاریخی دورههای قدیم خاورزمین با بسیاری از گفتههای عجیب و حوادث فوقالطبیعه در هم آمیختهاند. حتی داستان موسی را نباید بدون بحث و تحقیق، و از روی شتابزدگی، رد کنیم، ولو اینکه عاموس و اشعیا، که خطبههای ایشان ظاهراً یک قرن مقدم بر زمان تألیف اسفار پنجگانة تورات بوده است، هیچ نامی از موسی نبرده باشند. در آن هنگام که موسی بنیاسرائیل را به کوه سینا هدایت میکرد، در راهپیمایی خود، از همان طریقی میرفت که هیئتهای مصری اکتشاف و استخراج فیروزه، هزار سال قبل از وی، از آن راهها آمدو شد میکردند. داستان چهل سال سرگردانی بنیاسرائیل در بیابان، که در نظر اول غیرقابل قبول به نظر میرسد، اکنون بسیار معقول و پذیرفتنی جلوه میکند، چه سرگذشت قومی است که به حالت بدوی زندگی میکرده و در طول مدت حیات خود بیابانگرد بوده است؛ تسخیر کنعان نیز، خود، مثال دیگری است از کارهای قبایل بیابانگرد گرسنهای که ناگهان بر قوم سکونت گزیده در محل ایمن و پرنعمتی دست پیدا میکنند. فاتحان هر اندازه توانستند، از کنعانیان کشتند و با آنان که زنده ماندند زناشویی کردند. کشتار وخونریزی حدی نداشت؛ (چنانکه از کتاب مقدس برمیآید) این قتل عام به فرمان خدا و منتحو، مورخ مصری قرن سوم قم، به نقل یوسفوس، میگوید که سبب خروج بنیاسرائیل از مصر آن بود که مصریان میخواستند از شر طاعونی که در میان یهودیان بنده و بدبخت پیدا شده بود خلاص شوند؛ همو میگوید که خود موسی کاهنی مصری بود که به تبلیغ در میان یهودیان «مجذوم» پرداخت و قواعد پاکیزگی را، که در میان کاهنان مصری معمول بود به آنان آموخت نویسندگان یونانی و رومی نیز این توضیح را دربارة خروج تکرار میکنند، ولی چون تمایل ضد سامی داشتهاند، گفتة آنان چندان مورد اعتماد نیست. در «تورات» آیهای است که گفتة وارد را، که خروج بنیاسرائیل را نوعی اعتصاب از کار میشمارد، تأیید میکند، و آن آیه این است: «پس پادشاه مصر بدیشان گفت: ای موسی و هارون، چرا قوم را از کارهای خود باز میدارید؟ به شغلهای خود بروید. «موسی»(Moses) پیش از آنکه نامی یهودی باشد، نامی مصری است؛ و شاید شکل کوتاه شدة احمس (Ahmose) بوده باشد. استاد گارستانگ، عضو هیئت علمی مارستن، وابسته به دانشگاه لیورپول، اظهار میدارد که در گورهای شاهان اریحا مدارکی به دست آورده که از روی آنها ثابت میشود موسی (درست در سال ۱۵۲۷ قم)، به وسیلة شاهزاده خانمی که پس از آن به نام حتشپسوت ملکة بزرگ مصر شد، نجات یافت، در دربار او ترقی کرد، از ندمای او شد، و در زمانی که دشمن این ملکه- یعنی تحوطمس سوم- به تخت نشست، از مصر گریخت. وی معتقد است که آثار بازماندة آن گورها داستان سقوط اریحا (صحیفة یوشع، باب ششم) را تأیید میکند؛ این دانشمند تاریخ سقوط را حوالی ۱۴۰۰ قم، تاریخ خروج را حوالی ۱۴۴۷ قم میداند. چون این تاریخها با تکیه بر ظرفهای سفالی و سوسکهای موجود در آن گورها تهیه شده، با شک آمیخته به احترام باید آنها را پذیرفت. برای رضای او صورت گرفته است. جدعون، در آن هنگام که دو شهر را مسخر کرد، ۰۰۰،۱۲۰ نفر از مردان آنجا را کشت؛ تنها در سالنامههای آشوری است که چنین کشتار بیش از اندازه، و آسانی شمارش کشتگان در جنگها، را میتوان دید. گاهی در اخبار آن زمان خوانده میشود که: «زمین از جنگ آرام گرفت.» موسی سیاستمدار و پرحوصله بود، ولی یوشع خشکی و درشتی جنگاوران داشت؛ موسی بیآنکه به خونریزی متوسل شود حکومت میکرد و تنها با تکرار سخنانی که میان او و خدایش گذشته بود مردم را نگاه میداشت، اما یوشع از دومین قانون طبیعت پیروی میکرد- هرکس بیشتر بکشد، بیشتر زنده خواهد ماند. با پیروی از این روش واقعبینانه و چشم پوشیدن از احساسات و عواطف بود که قوم یهود ارض موعود را به تصرف خود درآورد. منابع سخن · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین، اثر مشهور ویل دورانت · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
ارمیا نبی ارمیا. [ اَ / اِ / اُ ] (اِخ ) ارمیاء. نبی است . (منتهی الارب ). نام یکی از پیغمبران بنی اسرائیل . (برهان ). یرمیا. لفظ یرمیا یعنی یهوه بزیر می اندازد. وی پسر حلقیا و دومین از انبیای اعظم عهد عتیق بود که درزمان سلطنت یوشیا و یهویاقیم و صدقیا و هم در زمان اسیری صدقیا نبوت میکردند. مولد او عناتوث بن یامین و از سلسله ٔ ابی یاثار کاهن بود و قبل از تولد از جانب خدا به منصب نبوت سرافراز گشت (ارمیا ۱: ۱ و ۵). و در هنگام شباب در سال ۶۲۸ ق . م . مطابق سال سیزدهم سلطنت یوشیا اولاً در مولد خود (ارمیا ۱۱: ۱۸ – ۲۱ و ۱۲:۶) و بملاحظات چندی که خاصه ٔ مرتبت نبوت است تزویج اختیار نکرد (ارمیا ۱۶: ۲) و یوشیا که شهریاری متقی وخداترس بود با وی انباز گشته ، بت پرستی ترک کرد و اصلاح عام را رواج دادند. (دوم پادشاهان ۲۳: ۱ – ۲۵). وبر وفات پادشاه که در سال ۶۰۹ ق . م . واقع شد نوحه گری کرده آنرا خسارتی عظیم شمردند (دوم تواریخ ایام ۳۵: ۲۰ – ۲۵، ارمیا ۲۲: ۱ و ۱۵ و ۱۶) اما بعد از سلطنت کوتاه یهواحاز، رفتار مردم بکلی تغییر کرد و بت پرستی را حیاتی تازه پدید آمد و بدین واسطه زندگانی نبی مزبور پر از زحمات و مشقات گردید و در سال چهارم سلطنت یهویاقیم ، طومار نخستین خود را که محتوی تحذیر و پیش گوئیها بود تصنیف کرد و پادشاه آنرا ورق به ورق سوزانید و درصدد اتلاف نبی برآمد (ارمیا ۲۶). مجدداً وی نبوتهای خود را نوشت و ضمناً پیشگوئی کرد که بنی یهودا بزودی در بابل هفتاد سال به اسیری خواهند رفت (ارمیا ۲۵: ۸ – ۱۲) و هم درباره ٔ انهدام بابل هفتاد سال بعد آیه ٔ ۱۳ – ۳۸ نبوت فرمود اما از تنبیهاتش تغافل ورزیدند و او صدقیا را بمهربانی تعلیم داد و او رابر بلایائی که بر قوم عاصی اش معلق بود بیاگاهانید ولی سودمند نیفتاد. امانت نبی مزبور همواره زندگانی وی را خطرناک میکرد بحدی که در زمانی که نبوکدنصّر اورشلیم را مفتوح ساخت ارمیا در زندان بود و نبوکدنصر او را از زندان برآورده در بابل مسکن داد لکن وی با دیگر اسرای قوم خود سکونت اختیار کرد و بعد از چندی با آنها در سال ۵۸۶ ق . م . بمصر برده شد باز ایشان را تا هنگام وفاتش به امانت نصیحت و اندرز فرموده مدت چهل ودو سال از جانب خدا بر ضد امت طاغی و یاغی خود ایستادگی کرد. اگرچه طبعاً حلیم و باهوش و عزلت گزین بود، با وجود آن در حینی که تکلیف اقتضا میکرد از خطر پروائی نداشت و تهدیدهای خلق او را خاموش نمیکرد و رفتارهای ناخوش ایشان او را رنجه نمیساخت . برفق و ملاطفت عمل میکرد و با هموطنان شیفته ٔ خود رئوف بود و دربلاهائی که نمیتوانست آنانرا ترغیب کند که آنها را از خود رد کنند، شرکت میکرد. (قاموس کتاب مقدس ). ارمیا یکی از چهار پیغمبر بزرگ بنی اسرائیل (دانیال ، حزقیل ، اشعیاء، ارمیا) است که در عناتوث در حدود ۶۵۰ ق . م . متولد شد و در حدود سال ۵۹۰ ق . م . در شهر دفنه نزدیک پلوز برطبق روایت قدیمی مسیحی ، بدست یهودانی که از سرزنشهای وی بخشم درآمده بودند شهید گردید. وی تسخیر اورشلیم را توسط کلدانیان دوبار مشاهده کرد که در آن ضمن پادشاه و قوم وی به اسارت به بابل و سواحل دجله و فرات برده شدند.بعضی مراد از آیه ٔ شریفه ٔ ((او کالذی مرّ علی قریة و هی خاویةٌ علی عروشها)) (قرآن ۲۵۹/۲) را ((ارمیابن حلیقا)) دانسته اند. طبری در عنوان ((ذکر خبر لهراسب و ابنه بشتاسب و غزو بختنصر بنی اسرائیل و تخریبه بیت المقدس )) آرد : چنانکه بما رسیده ، خدا به ارمیا وحی فرستاد که من بیت المقدس را آباد خواهم گردانید، بدانجا رو و همانجا فرودآی ، پس ارمیا بدانجا شد و چون برسید شهر را خراب دید و باخود گفت سبحان اﷲ خدا بمن فرمان داد که در این شهر فرودآیم و مرا آگاهانید که آنرا آباد خواهد ساخت ، پس چه هنگام این شهر را آباد کند و چه هنگام آنرا زنده فرماید پس از مرگش ! سپس سر خود را بر بستر گذاشته خوابید، در این حال با او خری بود و کیسه ای که در آن طعام بود، پس هفتاد سال در خواب بود تا بختنصر هلاک شد و نیز پادشاهی که در رأس او قرار داشت ، یعنی لهراسب شاهنشاه بمرد و پادشاهی لهراسب ۱۲۰ سال بود، پس از او گشتاسب پسرش بشاهی رسید. از بلاد شام بدو خبر آمد که آنجا خرابست و درندگان در سرزمین فلسطین بسیارند و از مردم کس آنجا نمانده پس بفرمود در سرزمین بابل ، میان بنی اسرائیل ندا کردند که هر کس بخواهد بشام برگردد مراجعت کند و یک تن از آل داود را بر ایشان شاه کرد و بدو فرمان داد که بیت المقدس را تعمیر کند و معبد آنرا بسازد، پس بنی اسرائیل بازگشتند و آن شهر را آباد کردند و خدا چشمان ارمیا بگشود، پس وی بشهر نظر افکند و دید که آباد شده و در خواب باز درنگ کرد تا صد سالش بپایان رسید، سپس خدا او را برانگیخت و وی گمان نمیکرد که خواب او بیش از ساعتی طول کشیده ، او شهر را خراب دیده بود و چون بدان نظر افکند گفت : دانستم که خدا بر هر چیزی تواناست – انتهی . بدیهی است که در این اقوال مطالب تاریخی و اساطیری بهم آمیخته است . برخی زردشت را شاگرد ارمیا و برخی او را شاگردیکی از شاگردان ارمیا دانسته اند و این قول مردود است . مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی صص ۹۲ – ۹۴ و صص ۹۸ – ۱۰۰). ارمیا بنی اسرائیل را همی گفت که فساد نکنید و اگرنه حق تعالی ملکی بر شما گمارد، و همه را بکشد، و برده کند، او را بگرفتند و محبوس کردند، چون بخت نصر بیامد و شهر خراب کرد و مردم را بکشت ، و ارمیا را در زندان بیافت ، از او حال پرسید گفت من پیغامبرم ، و ایشان را از تو خبر دادم ، مرا در زندان کردند بخت النصر او را بنواخت و یله کرد، تا بعد از مدتی حق تعالی ارمیا را گفت سوی بیت المقدس بازگرد که من آنرا آبادان کنم ، و آن شب که خدای تعالی فرمود: ((او کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها)) (قرآن ۲۵۹/۲) گفت از بعد خرابی چگونه آبادان خواهد شد بی مردم ، و بتعجب همی نگرید، تا خوابش گرفت . چون بخفت خدای تعالی جان از وی جدا کرد و مدت صد سال همچنان مرده بماند تا بنی اسرائیل بازآمدند و دانیال پیغامبر علیه السلام در عهد بهمن اسفندیار بفرمان کیرُش که پادشاه بود از دست بهمن [ بر بنی اسرائیل مهتر بود ] و بعمارت بیت المقدس مشغول شدند، و این کیرُش پسر اخشنو بود، و مادرش استو نام بود، از بنی اسرائیل و دین توریت داشت ، و بفرمان دانیال کار کردی ، و دانیال از جمله ٔاسیران بود که بخت النصر او را آورده بود، و برده کرده بکودکی ، و ذکر قصه ٔ دانیال در قصه و اخبار بخت النصر به باب الحفایر در شرح داده ام ، پس از صد سال همه عمارت پذیرفت بهتر از آنک بود، و خدای تعالی [ جان ] به ارمیا بازداد و او عزیر است ، قوله تعالی : ((فاماته ُ اﷲ مائة عام ثم ّ بعثه )). (قرآن ۲۵۹/۲). ارمیا چون برخاست خیره گشت که همه جای آبادان دید، و انبوه مردمان ، گفت این به یک ساعت چون گشت ؟! پس خدای تعالی بدووحی کرد که : ((فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنه )) (قرآن ۲۵۹/۲)، پس بدید که خدای تعالی بهیمه را چون زنده کرد، گفت دانم که خدای بر همه چیز قادرست ، و بعد از[ بهر ] توریت آموختن خدای تعالی او را به بنی اسرائیل فرستاد، و ایشان را توریت نمانده بود که بخت نصر همه را بسوخته بود، چون بیامد گفت من ارمیاام که در آن روزگار بودم ، خدای تعالی مرا زنده کرد، بعد از صد سال . علامت نبوت خواستند، گفت توریت همه از حفظ برخوانم ، و هرگز کس نخوانده بود. پس عُزیر همه توریت برخواند. گفتند خدای بر همه قادرست ، ولیکن ، حقیقت خواندن تو ندانیم ، و شنیده ایم که زیر این ستونهاء مسجد پنهان بکرده اند، و ندانیم که کدام ستون است . عزیر گفت من دانم و ایشان را بنمود بجای و توریت برآوردند چون مقابلت کردند با خواندن عزیر حرفی خطا نبود، و بیرون از تاریخ گوید: مردی گفت که من از پدر شنیدم که توریت در فلان باغ پنهان کردم ، و نشان داد تا بشکافتند، و بدست آوردند، پس عزیر را فتنه شدند، و گفتند این پسرخداست ، و حق تعالی گفت : ((اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون اﷲ)) (قرآن ۳۱/۹) (تعالی اﷲ عن ذلک ). (مجمل التواریخ و القصص ص ۲۱۳ و ۲۱۴) : بلطف شیث پیمبر برفعت ادریس به آب دیده ٔ نوح و بحلم ارمیّا. روزبهان . ذکر عیسی و عروجش بر سما ذکر ذوالقرنین و خضر و ارمیا. مولوی . و رجوع به المعرب جوالیقی ص ۲۱ و ۳۳ و عیون الاخبار ابن قتیبه ٔ دینوری ج ۲ ص ۲۶۱ و فهرست مجمل التواریخ و القصص و حبط (ج ۱) ص ۴۷ و ۷۱ و یشتها تألیف پورداود ج ۲ ص ۲۰۷ و ایران باستان تألیف پیرنیا ص ۱۸۳ و ۱۹۲ و ۳۹۸ و ۴۰۱ و قاموس الاعلام ترکی شود. || نام خضر پیغمبر. (برهان ) (غیاث ). قیل هو الخضر علیه السلام ، والصحیح انه من انبیاء بنی اسرائیل . (شرح قاموس ). || بعضی گویند نام حضرت الیاس علیه السلام .(غیاث ). || نام حضرت علی علیه السلام . || نام بیت المقدس . || نام بلیان بن ملکان . (برهان ). برگرفته از کتاب کبیر، لغت نامه علی اکبر دهخدا، اثر مرحوم دهخدا
احکام ۶۱۳گانه تورات نویسنده: حسین سلیمانى اشاره بر طبق سنت حاخامى، تورات حاوى ۶۱۳ فرمان (اعم از اوامر و نواهى) است. یک معلم فلسطینى به نام ربى سیملاى (R. Simlai) چنین مى گوید: «۶۱۳ فرمان در سینا بر موسى وحى شد: ۳۶۵ فرمان، برابر با تعداد روزهاى سال شمسى، راجع به نواهى اند و ۲۴۸ فرمان، برابر با تعداد اعضاى بدن انسان، راجع به اوامر» (مکوت، ۲۳ب). چنین احصایى، که ظاهراً مبتنى بر یک سنت باستانى است، در گفته هاى برخى از دانشمندان یهودى بروز کرد و در مکتب ربى عقیوا (R. Akiva) شکل گرفت و متجلى شد. در بسیارى از آثار و مکتوبات یهودى این احکام را یکایک بر شمرده اند، اما بیشترْ براساس یکى از چهار فهرست زیر آنها را احصا کرده اند: ۱٫ در فهرست هاى نخستین، این احکام را صرفاً به دو دسته اوامر و نواهى تقسیم کرده اند، بدون اینکه توجه چندانى به طبقه بندى درونى داشته باشند. ۲٫ تقسیم سه گانه احکام به اوامر، نواهى وپاراشیوت )Parashiyyot(; بخش سوم شامل احکامى است که راجع به اجتماع اند و نه افراد، مانند اختصاص دادن شهرها به کاهنان، وبناى معبد. ۳٫ طبقه بندى احکام زیر عناوین ده گانه ده فرمان. ۴٫ طبقه بندى مستقل و منطقى دو فهرست از واجبات و محرمات. این شیوه ابن میمون و پیروان مکتب اوست. در این نوشته فهرست احکام ۶۱۳گانه را، بنابر شمارش ابن میمون، نقل مى کنیم. یادآورى این نکته لازم است که ارجاعات این احکام به کتاب مقدس براساس تفسیر حاخامى آیات کتاب مقدس صورت گرفته است و ممکن است در برخى موارد به صراحت از آیه نقل شده چنین حکمى برنیاید.[۱] نکته دیگر شایان توجه این که بسیارى از احکام تورات وابسته به سرزمین مقدس اسرائیل یا مربوط به معبد بت همیقداش است. از این رو، پس از ویرانى معبد و شروع دوران آوارگى، بسیارى از این احکام، یا قابل اجرا نیستند و یا شکل اجراى آنها ــ بر طبق احکام تلمودى ــ تغییر یافته است. این متن از دایرة المعارف جودائیکا (Encyclopaedia Judaica) برگزیده شده است. آیه ها و باب هاى ذکر شده در اصل این نوشته، گاه با ترجمه هاى فارسىِ در دسترس ما ناهمخوان است. براى مثال، در نسخه اى که در این نوشته بدان استناد شده است، باب پنجم سفر لاویان ۲۶ آیه و باب ششم آن ۲۳ آیه است، در حالى که در نسخه هاى فارسى، باب پنجم ۱۹ و باب ششم ۳۰ آیه است. بنابراین، آیات یکم تا هفتم باب ششم نسخه هاى فارسى، در نسخه مرجع این نوشته آیات پایانى باب پنجم است. از آن جا که دایرة المعارف فوق الذکر یک اثر یهودى است، بنابراین ارجاعات آن معتبرتر است; با این همه، براى این که رجوع به نسخه هاى فارسى براى خوانندگان محترم فارسى زبان آسان تر است، ارجاعات مطابق این نسخه ها اصلاح شده و ارجاعات اصلى براى حفظ امانت در کروشه ] [ آمده است. الف) واجبات (اوامر) خدا هر یهودى باید [۱۰]نام او را تقدیس نماید. تورات هر یهودى باید [۲۰]بعد از غذا خدا را شکر گوید. معبد و کاهنان یهودیان باید [۳۹]باید فقط با باکره ازدواج کند. قربانى ها [۵۲]در روز هشتم آن یک هدیه اضافى باید آورده شود. هر مرد یهودى باید [۵۵]وى باید در عیدها شادى کند. در چهاردهم ماه اول (نیسان Nisan) باید [۵۹]نان فطیر (مصّا ah¤z¤maz) و سبزى هاى تلخ بخورند. [۷۱]یک قربانى جرم «مردد» تقدیم کند. براى [۷۴]در محضر خدا به گناهانش اعتراف کرده، توبه کند. [۸۳]الا گردن زده شود. حیواناتى را که به هدیه اختصاص مى یابند [۸۸]مقدس است. کاهنان باید [۹۲]گوشتى که در زمان مقرر خورده نشده است باید سوزانده شود. نذرها یک نذیره (Nazirite) ] = فردى که براى مدتى خود را در پرهیز اعلام مى کند[ باید [۹۶]فقط براساس شریعت مى تواند آن را ملغا کند، وفادار باشد. طهارت شرعى هر کس [۱۱۳]باید سربرهنه و آشفته پوش باشد تا به سادگى از دیگران متمایز شود. خاکستر [۱۱۴]گاو سرخ باید براى تطهیر شرعى به کار رود. موقوفات معبد اگر کسى ]به موجب نذر[ [۱۱۹]باید خسارت را به طور کامل جبران کند و یک پنجم نیز ]اضافه[ بپردازد. میوه [۱۲۵]خوشه هاى به جامانده انگورها را براى فقیران بگذارید. نوبر میوه ها باید [۱۳۰]باید یک دهم از سهمِ یک دهمِ خود را به کاهنان بدهند. در سال سوم و ششم دوره هفت ساله [۱۳۴]خمیر باید به کاهن داده شود. سال هفتم هرچه در سال هفتم (شمیطا Shemitta) بروید [۱۴۰]اگر کسى خانه اى را بفروشد تا یک سال تمام بعد از فروختن آن حق انفکاک آن را خواهد داشت. از آغاز ورود به سرزمین اسرائیل، سال هاى یوول باید [۱۴۳]قرضى را که به غریب ]= غیریهودى[ داده شده مى توان مطالبه کرد. حیوانات حلال گوشت اگر حیوانى را ذبح کردید [۱۵۳]ماهى را بررسى کنید تا بفهمید که آیا خوردن آنها مجاز است یا خیر. سنهدرین باید [۱۵۴]روز اول هر ماه را تقدیس کند و سال ها و فصل ها را محاسبه کند. عیدها [۱۷۱]باید صداى شوفار را بشنوید. اجتماع هر مردى باید [۱۷۸]منصفانه درباره مردم داورى کنند. هر کس که شاهد ]وقوع امرى[ است [۱۸۱]به طورى که مى خواستند با متهم عمل کنند با آنان به همان گونه عمل کنید. هرگاه مقتولى را یافتید وقاتل نامعلوم است، مراسم [۱۸۴]شهرهایى براى زندگى داده شود. [۱۸۵]دیوارى بر دور پشت بام خود بسازید وخطر احتمالى سقوط را ازخانه خود دور کنید. بت پرستى بت پرستى و متعلقات آن [۱۹۰]آنچه را آنان با اسرائیل کردند، به یاد آورید.
پاسخ : احکام ۶۱۳گانه تورات جنگ مقررات جنگ، جز آنهایى که تورات از آنها بازداشته است، [۱۹۴]به وسایل لازم مجهز باشد. ]احکام[ اجتماعى اموال دزدیده شده باید [۲۰۹]دقیق باشید. خانواده [۲۱۲]ازآنان حساب ببرید. [۲۲۴]باید به آزمونى که مقرر شده است تن در دهد. ]احکام[ قضایى آنگاه که شریعت ایجاب کند [۲۳۲]باید در همان روز دفن شود. بردگان با بردگان عبرانى [۲۳۶]باید بر طبق قواعد خاصى که درباره وى به کار مى رود برخورد کرد. شبه جرم ها در مورد صدمه اى که [۲۴۹]شخص آزاردیده را گرچه با کشتن شخصى که به او ستم کرده است، نجات دهید. ب) محرمات (نواهى) بت پرستى و اعمال مربوط به آن [۲۵۰]باور به وجود خدایى جز خداى یگانه حرام است. صورت هایى [۲۵۵]به شیوه عبادت آن ]چیز[. [۲۶۵]یهودى اى را به پرستش بتان تشویق و ترغیب نکنید. [۲۷۰]و واقعیت را مخفى نکنید. [۲۷۴]از آنچه مربوط به بتان یا بت پرستى است بهره نگیرید. [۲۷۸]و از پیامبر دروغین نترسید و مانع از اعدام وى نشوید. [۲۹۰]به شیوه بت پرستان خال کوبى نکنید. [۲۹۴]بدن خود را ]به جهت سوگوارى[ براى مردگان مجروح نکنید. محرمات ناشى از حوادث تاریخى [۳۰۵]با عمونى ها و موآبى ها صلح نکنید. [۳۰۸]بدى هاى عمالق را فراموش نکنید. کفرگویى [۳۱۵]بدن کسى که به دار آویخته شده است در طول شب بر دار نماند. معبد [۳۲۰]نباید در مراسم آنجا حضور یابد تا زمانى که عیبش برطرف شود. لاویان و کاهنان نباید [۳۳۳]نباید از آن استفاده نابجا کرد نسازید. [۳۳۷]نباید در رداى کاهن اعظم شکافى باشد. قربانى ها [۳۴۵]غیر یهودیان هدیه کرده باشند. [۳۴۶]به حیوانى که براى قربانى وقف شده است آسیب نرسانید. [۳۴۹]براى قربانى هدیه کرد. [۳۵۰]چهارپا و بچه اش را در یک روز ذبح نکنید. [۳۵۷]نخست زاده حیوانات حلال گوشت را فدیه ندهید. [۳۶۰]فدیه دادن زمینى که با سوگند حِرِم (herem) وقف شده است روا نیست. چون پرنده اى را براى قربانى گناه مى کشید، [۳۶۱]سرش را کاملا از بدنش جدا نکنید. [۳۶۶]یا خورده شوند در طول شب وانگذارید. هیچ جزئى از قربانى عید را [۳۶۹]قربانى تشکر را تا صبح وانگذارید. استخوان [۳۷۷]بیگانه ى بى دین از آن بخورد. شخصى که شرعاً ناپاک است [۳۸۶]نباید از هدایاى مقدس ]مخصوص کاهن[ بخورد. [۳۸۹]حیوانات وقف شده اى که معیوب شده اند، نباید خورده شوند. عُشر دوم [۴۰۱]نباید جز براى طعام و شراب مصرف شود. [۴۰۵]در عیدهاى زیارتى بدون هدیه به معبد درنیایید. [۴۰۶]نذر خود را نشکنید. کاهنان کاهنان نباید با [۴۱۷]به هیچ وجه خود را نجس سازد. سبط لاوى [۴۱۹]غنایم جنگى داشته باشند. حرام است که [۴۲۰]به نشانه عزادارى براى مردگانتان خود را مجروح سازید. قوانین روزانه یهودیان نباید [۴۲۸]موجودات نفرت انگیز را بخورند. [۴۴۲]محصولى را که از دو نوع تخم در تاکستان به عمل آمده است نخورید. [۴۵۰]یافت شود. نذیره ها یک نذیره نباید [۴۵۸]موى خود را کوتاه کند. کشاورزى حرام است که [۴۶۳]برگردید تا بافه هاى فراموش شده را بردارید. [۴۶۷]با دو نوع حیوان مختلفى که به هم بسته شده اند کار کنید. [۴۶۸]براى این که حیوانى را که در مزرعه کار مى کند از خوردن باز دارید دهانش را نبندید. در سال هفتم (شمیطا)، حرام است که [۴۷۵]میوه اى که به طور خودرو رشد کرده است (به شیوه معمول) نیز حرام است. [۴۷۸]لاویان را بدون حمایت ترک گوید. قرض، تجارت و معامله بردگان [۴۸۷]پرداخت مزد را به تأخیر نیندازید. [۴۹۱]وسیله امرارمعاش بدهکاررا به گرونستانید. [۴۹۶]فریبکارى نکنید. [۴۹۸]درباره مال دیگرى به دروغ سوگند یاد کنید. [۵۰۲]در معامله او را متضرر کنید. بنده اى را که از نزد آقایش به سرزمین اسرائیل گریخته است، حتى اگر آقایش یهودى باشد، [۵۰۴]به گونه اى دیگر از او منفعت نبرید. [۵۱۳]با او چون برده رفتار نکنید. [۵۱۵]صرف خواستن نیز حرام است. کارگر نباید [۵۱۷]میوه اى بیش از آنچه مى تواند بخورد بردارد. کسى نباید [۵۱۹]از کمک به انسان یا حیوانى که در زیر بارش فرومانده است خوددارى نکنید. حرام است [۵۲۱]وزن هاى غیر دقیق داشته باشید. عدالت قاضى نباید [۵۲۹]داورى بیگانگان و یتیمان را منحرف سازد. حرام است که ]قاضى[ [۵۳۱]نباید با اکثریت یک نفرى ]یعنى دوازده نفر در مقابل یازده نفر [تصمیم گرفت. قاضى نباید [۵۳۳]کسى را به مقام قضاوت بگمارند که از قانون ناآگاه است. [۵۳۶]بستگان فردِ طرف دعوا را نپذیرید. حرام است که [۵۳۷]بر اساس شهادت یک گواه حکم کنید. [۵۳۸]قتل نکنید. [۵۳۹]بر اساس صرفِ شواهد و قرائن ]کسى را[ محکوم نکنید. شاهد [۵۴۰]نباید در دعاوى مستوجب اعدام در جایگاه قاضى قرار گیرد. نباید کسى را [۵۴۱]بدون محاکمه درست و عادلانه اعدام کنید. [۵۴۲]بر تعقیب کننده رحم و شفقت نکنید. مجازات نباید براى [۵۴۳]عملى اجرا شود که در حالت اکراه ارتکاب یافته است. از [۵۴۵]قاتل خطئى فدیه نپذیرید. [۵۴۸]با راهنمایى نادرستْ دیگرى را گمراه نکنید. حرام است که [۵۴۹]بیش از میزان معین ضربه هاى تازیانه به بزهکار زده شود. [۵۵۴]انتقام بگیرید. [۵۵۵]چون مى خواهید جوجه پرندگان را بگیرید مادرشان را نگیرید. حرام است که [۵۵۸]وادى اى را بکارند که در آن مقتولى یافت شده و سپس آیین بریدن گردن گوساله (عِگلا عروفا eglah arufah) در آنجا اجرا شده است. [۵۵۹]زن جادوگر را زنده نگذارید. [۵۶۳]بکاهید. [۵۶۶]یهودیان را لعنت نکنید. [۵۶۸]ایشان را نزنید. [۵۷۱]در روز شنبه مجازات را ]بر بزهکار[ تحمیل نکنید. کارکردن در [۵۷۸]در روز کفاره حرام است. زنا با محارم و دیگر روابط حرام رابطه جنسى با محارم حرام است که عبارت است از رابطه با [۵۹۴]خواهر زن. [۵۹۶]با زن شوهردار زنا نکنید. حرام است که [۵۹۸]زنى با حیوانى رابطه جنسى داشته باشد. همجنس بازى [۶۰۱]عمو. [۶۰۲]رابطه جسمانى (حتى بدون نزدیکى واقعى) با هر یک از زنانى که نزدیکى با ایشان حرام است، ممنوع است. [۶۰۳]حرامزاده (ممزر mamzer) نباید با زن یهودى ازدواج کند. [۶۰۴]روسپى گرى حرام است. [۶۰۵]زن مطلّقه، اگر پس از جدایى از شوهر اول، با مرد دیگرى ازدواج کند، دوباره نمى تواند به نکاح شوهر اول در آید. بیوه بى فرزند نباید [۶۰۶]با کسى جز برادر شوهرش ازدواج کند ]مگر طبق مراسمى، طلاق ویژه صادر گردد[. مرد نباید [۶۰۹]با زن یهودى ازدواج کند. [۶۱۰]اخته کردن حرام است. پادشاهى [۶۱۱]کسى را که از نژاد بنى اسرائیل نیست به پادشاهى نگمارید. پادشاه نباید [۶۱۴]دارایى بسیار زیادى براى خود گرد آورد.