1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

شروع موضوع توسط ATENA ‏2/11/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]

    مستم و دانم که هستم من (نماز)
    شعری از اخوان ثالث
    باغ بود و دره- چشم انداز پر مهتاب.
    ذاتها با سایه‌های خود هم اندازه .
    خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
    چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.

    نه صدائی جز صدای رازهای شب،
    و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها،
    پاسداران حریم خفتگان باغ،
    و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
    خاستم از جا
    سوی جوی آب رفتم، چه می آمد
    آب.
    یا نه، چه می‌رفت؛ هم ز انسان که حافظ گفت، عمر تو.
    با گروهی شرم و بی‌خویشی وضو کردم.
    مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک و عزیزی بود.
    برگکی کندم
    از نهال گردوی نزدیک،
    و نگاهم رفته تا بس دور.
    شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.
    قبله گو هر سو که خواهی باش.
    با تو دارد گفت وگو شوریده مستی .
    - مستم ودانم که هستم من-
    ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟




    منبع: برگرفته از مجموعه اشعار اخوان ثالث
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    لحظه ي ديدار نزديك است
    باز من ديوانه ام، مستم
    باز مي لرزد، دلم، دستم
    باز گويي در جهان ديگري هستم
    هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ
    هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست
    و آبرويم را نريزي، دل
    اي نخورده مست
    لحظه‌ي ديدار نزديك است
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    فرياد / از دفتر شعر "زمستان"

    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
    هر طرف مي سوزد اين آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو مي دوم گريان
    در لهيب آتش پر دود
    وز ميان خنده هايم تلخ
    و خروش گريه ام ناشاد
    از دورن خسته ي سوزان
    مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
    همچنان مي سوزد اين آتش
    نقشهايي را كه من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و ديوار
    در شب رسواي بي ساحل

    واي بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
    در دهان گود گلدانها
    روزهاي سخت بيماري
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه اين مشبك شب
    من به هر سو مي دوم ، گ
    گريان ازين بيداد
    مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

    واي بر من، همچنان مي‌سوزد اين آتش
    آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
    و آنچه دارد منظر و ايوان

    من به دستان پر از تاول
    اين طرف را مي كنم خاموش
    وز لهيب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
    تا سحرگاهان، كه مي داند كه بود من شود نابود
    خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خا****تر
    واي، آيا هيچ سر بر مي‌كنند از خواب
    مهربان همسايگانم از پي امداد ؟

    سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
    مي‌كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
    آگاه ز هر بگو مگوی هم
    هر روز سلام و پرسش و خنده
    هر روز قرار روز اینده
    عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
    بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
    اکنون دل من شکسته و خسته ست
    زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
    نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
    نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    باغ من / دفتر شعر "زمستان"

    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
    ابر، با آن پوستين سرد نمناكش

    باغ بي برگي
    روز و شب تنهاست
    با سكوت پاك غمناكش
    ساز او باران، سرودش باد

    جامه اش شولاي عرياني ست
    ور جز اينش جامه اي بايد
    بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
    گو بريد، يا نرويد، هر چه در هر كجا كه خواهد
    يا نمي‌خواهد
    باغبان و رهگذاري نيست
    باغ نوميدان
    چشم در راه بهاري نيست
    گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
    ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
    باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

    داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
    پست خاك مي گويد
    باغ بي‌برگي
    خنده اش خوني ست اشك آميز
    جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
    پادشاه فصلها، پاييز
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    برای چه می نویسید ؟ *
    [​IMG]​
    برای این می نویسم که بدانم کیستم، در کجا، کجای عصر و زمانه ی خود هستم.بدانم، دانستنی براستی دانستن، که آیا هنوز هستم، هنوز زنده ام؟چون به اعتقاد من « هستن » تنها در همین کسوت خلق خود بودن ، و از هوا و آب و نان سهمی بر گرفتن، نیست. در این امر، انسان هر انسانی با انسان و حتی حیوان دیگر مشترک و شاید کمابیش همانند است .نه این « هستن » نه؛بلکه آن « هستن » در اوج ، آن احظات نادر و کمیاب که « هستی » با « مستی» توامان است و پیوند و اتصالی شگفت در حد آمیختگی ، و بلکه یگانگی پیدا کرده است، در چنین لحظات است که به اعتقاد من هستی و بودن به راستی تحقق می یابد و انسان می تواند با شوق و شعف بگوید: های زمانه! من هستم، من برای این می نویسم ، می سرایم، متغنی می شوم، که بدانم آیا هنوز می توانم واجد و عارف آن چنان لحظات گردم و آن چنان شعف را فریاد گر شوم و زمانه را آگاه کنم؟ و این حال همیشه دست نمی دهد و به دلخواه آدم نیست. و شاید همین گهگاه و اندک یابی آنچنان که وارد بر « حال » انسان و مزین و مرصع کننده ی « وقت و حال » است که آن لحظات را ممتاز و درخشان می سازد و از دیگر لحظات مرده ی عمر تمایز و تشخیص می بخشد. به این دلیل است که گفته اند :
    خانه گه تاریک و گاهی روشن است یارب این نور از کدامین روزن است​
    و همین « حال و حالت » که انسان را به گذرگاه «آزمایش» می برد و از او می پرسد، پرسیدن ها و پرسیدن ها و پرسش ها ، پس می توان گفت ، من می سرایم ، می نویسم برای اینکه آن پرسش ها را دریابم و آن آزمایش ها را داشته باشم و باز هم بدانم، چیستم، کیستم، از کجا و به کجا می روم؟ و در آن لحظات اوجی ، خود هم پاسخگوی پرسش ها و آزمایش ها هستم، و هم آزماینده و آزمایش گر و اینجا باز همان «یگانگی» چهره می نمایاند و من و ما و تو همه یکی می شوند، یگانگی شوند.
    می سرایم، می نویسم برای آنکه می خواهم بسرایم و بنویسم و این خواست، تا آنجا که من بارها و بارها آزموده ام و دانسته ام براستی بیرون از اختیار است . من نمی توانم به درستی که نمی توانم اراده کنم و بنشینم و بسرایم و و بنویسم و کار تمام . نه، و این تقریباً نه که تحقیقاً برون از اختیار و اراده بودن لحظه های سرودن است که « درک می شود، اما وصف نمی توان کرد».
    و لحظات مرده ی عمر ... آی لحظات مرده شما نزد من چه غریبه و ناشناخته اید و هنگامی که چشم می گشایم و خود را در میان شما محصور می بینم چه قدر احساس تنهایی و غربت می کنم آی ! ... من از شما نیستم از جنس و جنم شما نیستم ، در میان شما چرا باشم؟ من شاهبازی بلند پروازم که آشیان بر کنگره ی کاخ برتر از اندیشه و خیال و واهمه ی ملک القدوس دارم آنجا کز آن برتر اندیشه بر نگذرد، پس در میان شما لحظات مرده ی عمر و نوبت چه می کنم ، این پرسش را که و چه پاسخ تواند داد؟
    می سرایم و می نویسم ، برای اینکه می بینم هنوز برای نبرد و تلاشی والا و ارجمند، هدف ها و نشانه هایی در پیش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر درونی می گویدم: تلاش کن، نبرد کن آنک هدف و نشانه، آنک دشمن درستی و راستی ، رادی و پاکنهادی. هی بگردم مبارز تلاشکر خصم افکن را ، به پیش ... ! و می بینم و می دانم که تا نیرویی و توانی در تن و جان دارم، بایدم کرد، نبرد باید ای مرد، نبرد و چنین بوده است تا کنون که همیشه دشمنی پیش رو و انگیزه ای برای درگیری و گلاویزی داشته ام و دارم که با او سر سازش نمی توانم داشت و آن انگیزه چه قدر بالاو انصراف ناپذیر است، گویی بار رسالتی را بر دوش هستی و مستی من نهاده است که باید آن را به منزل رسانم.
    می سرایم می نویسم برای اینکه قسمت ازلی، بی حضور ما صورت گرفته است و مقدری تغییر ناپذیر را سرو سامان داده اند و « برنامج این است و جز این نیست » که هر کسی را بهر کاری ساختند و قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند و مرا برای این «کار» آفریده اند؛ برای این می سرایم و می نویسم که « باید » بسرایم و بنویسم.
    ای کره بز، اختیار این مرتع ژاژ دارد رسن جبر، خدا می داند​
    می سرودم و می نوشتم، برای اینکه می دیدم ، عجبا، چگونه نمی بینند که چه بسیار از امور چه مایه خنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند ، گویی تماشاگر امور به راستی جدی و بسامانند و من بر عهده ی خود لازم می شناختم که نشان دهم و جلب دقت و توجه خلق الله کنم که اینها، آن نیست که می گویند و « باید » باشد، اینها شوخی و مسخره و طنز است، ببینید : آنک، اونهاش سرودم و نوشتم و نمودم، ...
    و می نویسم و می سرایم برای اینکه می بینم چه مایه از حقایق و زیبایی ها، راستی ها و درستی ها غریب، آواره، بی در کجا و بی حامی و پناه مانده اند، و هنگامی که در پرتو «شعور نبوت» ( به معنای خاصی که من اراده می کنم و در خصوص آن در مؤخره ی یکی از کتاب هایم – از این اوستا – به تفصیل سخن گفته ام ) قرار گرفتم، بی اختیار قلم بر می دارم و به یاری آن حقیقت ها و زیبایی های بی حامی و پناه می شتابم و « سرّ و سرود » خود را فریاد می کنم ، تا به گوش اهلش برسد و همگان بدانند که هنوز هستند کسانی که می خواهند یار و یاور حقیقت ها و زیبایی ها باشند . ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    جلوه های شخصیت اخوان در شعرش
    ​

    محمد رضا باطنی​
    شاید به مناسبت حرفه ام ، زبان شناسی ، حق این می بود که من درباره ی ویژگی های زبانی شعر اخوان چیزی می نوشتم. ولی این کار نیاز به تجزیه و تحلیل نقّادانه دارد ، و من شعرهای اخوان را هیچ گاه با این دید نخوانده ام ؛ و در فرصت کوتاهی نیز که برای این مختصر در اختیار دارم، چنین پژوهشی مقدور نیست .
    آنچه می خواهم در اینجا به آن اشاره کنم این است که من شعر های اخوان را دوست دارم و شعرهای اخوان را نیز به خاطر خود اخوان دوست دارم و خود اخوان را نیز به خاطر پاره ای از ویژگی های شخصّیت او دوست دارم . طبعاً این ویژگی های شخصیتی در شعر های اخوان منعکس است و من در اینجا چند مورد از آنها ار بر می شمرم :

    اخوان شاعر بود، مداح نبود
    اخوان د رسرتاسر زندگی شاعریش هرگز « سفارش شعر قبول نکرد». او « شعر سفارشی » نمی گفت . شعر برای او ، وسیله ی رسیدن به آلاف و الوف نبود. اخوان در جوانی راه خود را بر می گزیند و تا آخرین روز زندگی ، بدون کمترین انحرافی، در همان راه گام برمی دارد . در سال 1335 ، یعنی در 28 سالگی، در شعر چاووشی ، سه راه در جلو خود باز می بیند :
    سه ره پیداست. / نوشته بر سر هریک به سنگ اندر / حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر ، / نخستین : راه نوش راحت و شادی ./ به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی . / دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام . / اگر سر بر کنی غوغا و گر دکم درکشی آرام . / سه دیگر راه بی برگشت، بی فرجام . /
    و اخوان راه سوم را انتخاب می کند :
    بیا ره توشه برداریم . / قدم در راه بی برگشت بگذاریم ...
    راهی که اخوان انتخاب می کند ، راه تنگدستی ، سختی و خون دل خوردن ، اما سرافراز و سربلند زیستن است . سی و دوسال بعد ، یعنی در سال 1367، در شعر « برده ی پیر شعر » اخوان را همچنان رهرو این راه می بینیم :
    با شب خلوت به تنهای خزیدم کنج خانه
    خویش را هم مدعی هم خوانده هم داور گرفتم
    عمر خود را چون مصیبت نامه ای دیدم اسفبار
    خط به خط صد بارش افزون خواندم و از سر گرفتم
    ببینیم خودش درباره ی شاعری چه می گوید :
    « ... بعکس تصور عامه ی آسانگیر و متوهمان شاعری ، مطلقاً و ابداً نمی شود که نمی شود که نمی شود ، هم زندگی معقول عادی سر به راه داشت ، وزیر و وکیل و مدیر کل و تاجر و کاسب و فلان و بهمان بود و « ضمناً » شاعری و زندگی شعر ی را هم « یدک » کشید . این اصلاً شدنی نیست . چون شاعر نمی تواند و نباید « کار » دیگری جز شعر و « زندگی » دیگری جز زندگی شعری داشته باشد ... باید همه ی عمر، هستی، هوش، همت، خان ومان و خلاصه تمامت بود و نبود وجود را داد ... » 1
    اخوان همین گونه که می گوید نیز زیست. گرچه « غم نان » گاه عرصه را بر او تنگ می کرد ، اما در نهایت گله ای نداشت . ا و در « شهیدان هنر » که در سال 1367 سروده، از تنگدستی ، بر می آشوبد، اما به خود نهیب می زند که جز این نباید انتظار داشته باشد :
    من گدایی کنم و خم نکنم سر برِ ظلم
    یادم این شیوه ز ارباب نظر داده کسی ...
    دم فرو بند که شکوا ندهد سود « امید »
    کی مجالی به شهیدان هنر داده کسی ؟

    اخوان ایران را می پرستید :
    وطن پرستی و ایران دوستی اخوان در بسیار از اشعارش متجلی است . این ویژگی اخوان آنچنان زبانزد است که نیازی به توضیح ندارد. در غزلی که در سال 1356 سروده چنین می گوید :
    ای وطن آباد مانی ، سربلند، آزاد مانی
    گرچه بهر من نداری کلبه ای ، کاشانه ای هم
    گرچه بس بیگانه امروزت نماید خویش و خواهان
    بیشِ من خویشی ندارد دوستت ، بیگانه ای هم
    عمر و جان کردم نثارت، عاشقم دیوانه وارت
    عاشقی دیوانه چون من نیستت ، فرزانه ای هم
    عشق و ایمانم به ایران، در دو گیتی هم نگنجد
    نیست رطلی در انیران سنجد این ، پیمانه ای هم ...
    و بالا خره در قصیده ای که خود شاهکاری هنری است ، تجلی عشق او به ایران به اوج می رسد :
    ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
    ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
    ترا، ای کهن پیر جاوید برنا
    ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
    ترا، ای گرانمایه ، دیرینه ایران
    ترا، ای گرامی گهر دوست دارم
    ترا، ای کهن زادبوم بزرگان
    بزرگ آفرین نامور دوست دارم ...
    جهان تا جهان است، پیروز باشی
    برومند و بهروز و پیروز باشی .
    اخوان در زیر این قصیده چنین می نویسد :
    « این قصیده که اول بار در مجله ی چراغ چاپ شد، بین مردم آزاده ی ایران ، خوشبختانه رواج و رفت و راهی یافت؛ اما برای خودم دردسرهایی ایجاد کرد، که بگذریم باری ... مسأله این است که من می گویم ایران دیروز و امروز را دوست دارم ، حب الوطن دارم، حقشناس مادرم، خاکم، سرزمینم و فرزندان بزرگش هستم، همین، والسلام.» 2
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    زن در چشم اخوان « ضعیفه» نیست
    اخوان صفاتی چون شجاعت، لیاقت، فرزانگی و مانند آنرا منحصر به مردان نمی داند، و به قول خودش نشان مردی را نری نمی داند :
    همین تنها نبینی شیرمردان
    فراوان دیده ام من شیر زن هم
    نشان مردیِ مردم نری نیست
    جوانمردی تواند پیرزن هم
    و در « نطفه ی یک قهرمان با توست » چنین می گوید :
    تو زنی مردانه ای ، از مرد هم بیشی.
    جامه ی جنست زن است ، اما
    درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین.
    کم مبین خودرا ، که از بسیار هم بیشی .
    گوهر غیرت گرامی دار، ای غمگین.
    مرد ، یا سالار زن، باید بدانی این.
    کاندرین روزان صد ره تیره تر از شب.
    اهل غیرت روزیش درد است .
    و در رثای شاعره ای که خود او را « پریشادخت »3 می نامد، چنین می گوید :
    ... نهان شد جاودان در در ژرفنای خاک و خاموشی
    پریشادخت شعر آدمیزادان.
    چه بیرحمند صیادان
    نهان شد، رفت
    از این نفرین شده ی مسکین خراب آباد.
    دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند ،
    [ آن آزاده ، آن آزاد .

    مرگ اخوان
    مرگ اخوان آنچنان نابهنگام و ناگهانی فرا رسید که همه را بهت زده کرد . اما پس از اینکه خبر مرگ او به گوش ها رسید ، مردم خروشیدند و برای بزرگداشتش تو گویی از زمین جوشیدند. اما گروهی نیز خاموش ماندند. چون اخوان مداح نبود؛ اخوان « بر سلطه بود نه با سلطه » . اما شاید ندانستند که اخوان « روشن تر از خاموشی »4 است. مثل اینکه اخوان مرگ خود را در این رباعی که در سال 1337 گفته پیش بینی کرده یا چنین مرگی را آرزو کرده است :
    سر کوه بلند آمد عقابی
    نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی.
    نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد ؛
    غروبی بود و غمگین آفتابی.
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    كتابشناسي شعر اخوان ثالث
    ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰)
    زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵)
    آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸)
    از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)
    منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)
    پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸)
    عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸)
    بهترین امید (۱۳۴۸)
    برگزیده اشعار (۱۳۴۹)
    در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵)
    دوزخ اما سرد (۱۳۵۷)
    زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)
    ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸)
    گزینه اشعار (۱۳۶۸)

    بدعت هاوبدایع-نیما-ادب الرفیع-منظومه سواحلی و....
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)

    در آن پر شور لحظه
    دل من با چه اصراري ترا خواست،
    و من ميدانم چرا خواست،
    و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
    كه نامش عمر و دنياست ،
    اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .​