[h=2][/h] با سالکان عشق ای دوست قبولم کن و جانم بستان ......... مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو ......... آتش به من اندر زن و آنم بستان شاید به قول محققی در امریکا بشه گفت مولوی یکی از پنج شخصیتی هست که کل تاریخ بشری از ابتدا تا به امروز به خودش دیده... به همین دلیل جای یک تاپیک رو توی این بخش کم دیدم و اونم «غزلیات شمس تبریزی» است پس هر کسی دوست داره میتونه بیاد و اینجا یکی از این غزلیات رو که با روحش بیشتر نزدیکه و حسش میکنه بنویسه... حالا که ما یک شاعر جهانی داریم که حتی حرفاش برای دنیای امروز خریدار داره چرا خودمون محفل غزلیات اونو راه نندازیم؟ «استیو هولگیت» خبرنگار «گزارشهای ویژه واشنگتن» که از سوی وزرات خارجه آمریکا منتشر می شود، در مطلبی تحت عنوان «مولوی شاعر ایرانی آمریکا را تسخیر می کند» از شهرت روز افزون مولانا جلال الدین محمد بلخی ملقب به مولوی یا رومی ( نامی که در غرب او را بدان می شناسند) در آمریکا می نویسد و آن را مدیون ترجمه اشعار او توسط یک شاعر و استاد پیشین ادبیات در آمریکا می داند. «کلمن بارکس» مترجم اشعار مولانا به خبرنگار «گزارشهای ویژه واشنگتن» گفته است که اشعار مولوی پاسخگوی نیاز معنوی و روحی آمریکایی هاست و این یکی از عواملی است که بسیاری را در آمریکا شیفته اشعار مولانا ساخته است. مولوی یکی از محبوب ترین شعرا در آمریکاست و گرچه تا ده سال پیش کمتر کسی با او آشنایی داشت اما اکنون در سراسر دانشگاههای آمریکا کلاسهایی برای شناخت آثارش تشکیل شده است و درقسمت فرهنگی روزنامه های اکثر شهرهای عمده آمریکا از جلسات شعرخوانی و سخنرانی درمورد او یک خبر یا آگهی به چشم می خورد. آنچه میزان محبوبیت بالای او را بیشتر آشکار می سازد تنظیم آهنگ بر روی اشعار او از سوی گروهی از خوانندگان و ستارگان سینما در آمریکاست. این انسان نمونه کیست که آوازه شهرتش این چنین در سراسر آمریکا پیچیده است؟ آیا ایالات متحد آمریکا شاعر معروف دیگری مانند «والت ویتمن» خلق کرده است تا ترانه های این سرزمین را بسراید و یا «رابرت فراست» دیگری آمده است تا پاسخگوی خواسته های بر آورده نشده روحمان باشد؟ به گفته بسیاری از منابع ظرف دهسال گذشته ترجمه اشعار مولوی بیش از هر شاعر دیگری درآمریکا به فروش رسیده است. به دنبال حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ در چند تفسیر نوشته شد که مولوی پل مهم ارتباط بین آمریکایی ها و مسلمانان است و بسیاری با این گفته «هانس ماینکه» شاعر آلمانی موافقند که می گوید «اشعار مولوی تنها دریچه امیدی است که در این دوران سیاهی و تباهی به روی ما باز است.» جوهر شعری مولوی کتابی که بارکس در سال ۱۹۹۵منتشر ساخت، یکی از مهمترین عوامل اشتیاق وعلاقه آمریکایی ها به اشعار این شاعربزرگ فارسی زبان بوده است. «بارکس» در یکی از مصاحبه های اخیر خود گفته است که انگیزه او برای ترجمه اشعار مولوی بسیار اتفاقی بوده است چون او حتی نام مولوی را هم نشنیده بود تا اینکه یک نویسنده آمریکایی به نام «رابرت بلای» در سال ۱۹۷۶ یک نسخه از ترجمه اشعار مولوی را به زبان انگلیسی سنگین و دانشگاهی که تنها ترجمه از اشعار این شاعر در آن زمان بود به او داد و گفت «این اشعار را باید ازقفس رها کرد.»
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) سفر کردم به هر شهری دویدم ...........چو شهر عشق من شهری ندیدم ندانستم از اول قدر آن شهر ..............زنادانی بسی غربت کشیدم رها کردم چنان شکر ستانی .............چو حیوان هر گیاهی می چریدم بغیر عشق آواز دهل بود .................هر آوازی که در عالم شنیدم از آن بانگ دهل از عالم کل .............بدین دنیای فانی اوفتیدم از آن باده که لطف و خنده بخشد ........چو گل، بی حلق و بی لب می چشیدم ندا آمد زعشق: ای جان سفر کن..........که من محنت سرایی آفریدم بسی گفتم: که من آنجا نخواهم! .......... بسی نالیدم وجامه دریدم! چنان اکنون زرفتن می گریزم ........... از آنجا آمدن هم می رمیدم بگفت ای جان برو هرجا که باشی .......که من نزدیک چون حبل الوریدم فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد........فسون و عشوه او را خریدم فسون او جهان را بر جهاند ..............که باشم من، کی من، خود ناپدیدم زراهم برد و آنگاهم به ره کرد .......... گر از ره می نرفتم می رهیدم بگویم چون رسی آنجا و لیکن ............قلم بشکست چون اینجا رسیدم چه گویم؟ مرده بودم بی تو مطلق ........خدا از نو دگر بار آفریدم زهجران وغریبی باز گشتم .............. دگر باره بدین دولت رسیدم
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ؟ ......................... زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم، زین سو خلافِ بیش وکم .................. زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد ................... زان سوی او چندان کشش، چندان کشش، چندان عطا چندین چشش از بهر چه؟ تا جانِ تلخت خوش شود ................ چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا از بد پشیمان می شوی، الله گویان می شوی ........................ آن دم تو را او می کشد، تا وا رهاند مر تورا از جرم ترسان میشوی، وز چاره پرسان میشوی ..................... آن لحظه ترساننده را، با خود نمی بینی چرا!؟ گر چشم تو بربست او، چون مهره ای در دست او .................. گاهت بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن ......................... گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان...... یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان ......................... کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانگ شُعیب و ناله اش، وآن اشکِ همچون ژاله اش ................ چون شد زحد، ازآسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت .............................. فردوس خواهی دادمت، خامش رها کن این دعا گفتا : نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان .................. گر هفت بحر آتش شود، من در روم بهر لقا گر راندۀ آن منظرم، بسته است ازاو چشم تَرم ....................... من در جحیم اولی ترم، جَنّت نشاید مرمرا جَنّت مرا بی روی او، هم دوزخست و هم عدو ....................... من سوختم زین رنگ وبو، کو فرّ انوار بقا گفتند: باری کم گِری، تا کم نگردد مُبصری ............................ کِه چشم نابینا شود، چون بگذرد از حد بُکا گفت: ار دو چشمم عاقبت، خواهند دیدن آن صفت ................. هر جزوِ من چشمی شود، کی غم خورم من از عَمی؟ ور عاقبت این چشم من، محروم خواهد ماندن ........................ تا کور گردد آن بصر، کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی، باشد فدای یار خود ................................ یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا چون هر کسی در خورد خود، یاری گزید از نیک و بد ............... ما را دریغ آید که خود، فانی کنیم از بهر «لا» ؟ روزی یکی همراه شد، با بایزید اندر رهی .............................. پس بایزیدش گفت : چه پیشه گزیدی ای دَغا گفتا : که من خر بنده ام، پس بایزیدش گفت: رو .................... یا رب خرش را مرگ ده، تا او شود بندۀ خدا
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا ..................... دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر ......................... تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی ....... بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی ............ یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا ای زنظر گشته نهان ای همه را جان و جهان .......... بار دگر رقص کنان بی دل دستار بیا روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی ................. ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا ای عَلم عالم نور پیش تو هر عقل گرو .................... گاه مَیا گاه مرو خیز به یکباره بیا ای دل آغشته به خون چند بود شور جنون .............. پخته شد انگور کنون غوره مَیفشار بیا ای شب آشفته برو ای غم ناگفته برو ................... ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا ای دل آواره بیا ای جگر پاره بیا ............................... ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا ای نفس نوح بیا ای هوس روح بیا .......................... مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا ای مه افروخته روح آب روان در دل جوی ................. شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا بس بود ای ناطق جان چند از این گفته زبان ............ چند زنی طبل بیان دیدم و گفتار بیا
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) عاشق شده ای، ای دل ، سودات مبارک باد ......... از جا و مکان رستی ، آنجات مبارک باد از هر دو جهان بگذر ، تنها زن و تنها خور ............... تامُلک و مَلک گویند : تنهات مبارک باد ای پیش رو مَردی ، امروز تو برخوردی ................... ای زاهد فردایی ، فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد، تلخت همه شیرین شد .... حلوا شده ای کلی ، حلوات مبارک باد در خانقه سینه ، غوغاست فقیران را ..................... ای سینۀ بی کینه ، غوغات مبارک باد این دیدۀ دل دیده ، اشکی بُدو دریا شد ................ دریاش همی گوید : دریات مبارک باد ای عاشق پنهانی ، آن یار قرینت باد ...................... ای طالب بالایی ، بالات مبارک باد ای جان پسندیده ، جوییده و کوشیده .................... پرهات بِروئیده ، پرهات مبارک باد خامش کن وپنهان کن ، بازار نکو کردی .................. کالای عجب بردی ، کالات مبارک باد
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) رستم از این نفس و هوا ، زنده به لا مرده به لا ...... زنده و مرده وطنم ، نیست بجز فضل خدا رستم از این بیت و غزل ، ای شه و سلطان عزل ... مُفتعلن مُفتعلن مُفتعلن کُشت مرا قافیه و مَغلطه را ، گو همه سیلاب ببر ................... پوست بود پوست بود ، در خور مغز شعرا ای خَمُشی مغز منی ، پردۀ آن نغز منی ............... کمتر فضل خمشی ، کِش نبود خوف و رجا بر دهِ ویران نبود ، عُشر زمین کوچ و قُلان............... مست و خرابم مَطَلب ، در سخنم نقد و خطا تا که خرابم نکند ، کی دهد آن گنج به من ؟ ......... تا که به سِیلم ندهد ، کی کشدم بحر عطا ؟ مرد سخن را چه خبر ، از خمشی همچو شکر؟ ..... خشک چه داند ؟ چه بود تَرلللا تَرلللا ؟ آینه ام آینه ام ، مرد مَقالات نی ام ........................ دیده شود حال من ار ، چشم شود گوش شما دست فشانم چو شجر ، چرخ زنان همچو قمر ........ چرخ من از رنگ زمین ، پاک تر از چرخ سما عارف گوینده بگو ، تا که دعای تو کنم .................... چونکه خوش و مست شوم ، هر سحری وقت دعا دلق من و خرقۀ من ، از تو دریغی نبود ................... وانک زسلطان رسدم ، نیم مرا نیم ترا از کف سلطان رسدم ، ساغر و سُغراق قِدم .......... چشمۀ خورشید بود جرعۀ او را چو گدا من خمشم خسته گلو ، عارف گوینده بگو .............. زانک تو داود دمی ، من چو کَهم رفته زجا
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) من از که باک دارم ؟ خاصه که یار بامن از سوزنی چه ترسم ؟و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان کی غم خورم دل من؟وان غمگسار با من تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی ؟ وان نوبهار با من از تب چرا خروشم ؟ عیسی طبیب هوشم وز سگ چرا هراسم ؟ میر شکار با من در بزم چون نیایم ؟ ساقیم می شکاند چون شهر ها نگیرم؟وان شهریار با من در خم خسروانی می بهر ماست جوشان اینجا چه کار دارد رنج خمار با من؟ با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم عذرم چه حاجت آید ؟ و آن خوش عیار با من من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت اندر کنار بختم وان خوش کنار با من ای ناطقه ی معربد از گفت سیر گشتم خاموش کن وگر نی مدار با من
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ.دریغ) به دوغ دیو در افتی دریغ آن باشد جنازه ام چو بینی مگو فراق .فراق) مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگووداع.وداع) که گور پرده جمعیت جنان باشد فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟ ترا غروب بود ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست؟ چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟ کدام دلو فرو رفتو پر برون نامد زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟ دهان چو بستی ازاین سوی آن طرف بگشا که های و هوی تو در جو لامکان باشد
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) اینم بعضی از دو بیتی های دیوان شمس که «شهرام ناظری» هم اونو در کاست «یادگار دوست» به نحو زیبایی به تصنیف و آواز و دیکلمه درآورده : اندر دل بی وفا غم وماتم باد .............. آن را که وفا نیست زعالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟ ......... جز غم که هزار آفرین بر غم باد
پاسخ : با سالکان عشق (غزلیات شمس تبریزی) ی دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ؟ ......................... زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم، زین سو خلافِ بیش وکم .................. زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد ................... زان سوی او چندان کشش، چندان کشش، چندان عطا چندین چشش از بهر چه؟ تا جانِ تلخت خوش شود ................ چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا از بد پشیمان می شوی، الله گویان می شوی ........................ آن دم تو را او می کشد، تا وا رهاند مر تورا از جرم ترسان میشوی، وز چاره پرسان میشوی ..................... آن لحظه ترساننده را، با خود نمی بینی چرا!؟ گر چشم تو بربست او، چون مهره ای در دست او .................. گاهت بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن ......................... گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان...... یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان ......................... کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانگ شُعیب و ناله اش، وآن اشکِ همچون ژاله اش ................ چون شد زحد، ازآسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت .............................. فردوس خواهی دادمت، خامش رها کن این دعا گفتا : نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان .................. گر هفت بحر آتش شود، من در روم بهر لقا گر راندۀ آن منظرم، بسته است ازاو چشم تَرم ....................... من در جحیم اولی ترم، جَنّت نشاید مرمرا جَنّت مرا بی روی او، هم دوزخست و هم عدو ....................... من سوختم زین رنگ وبو، کو فرّ انوار بقا گفتند: باری کم گِری، تا کم نگردد مُبصری ............................ کِه چشم نابینا شود، چون بگذرد از حد بُکا گفت: ار دو چشمم عاقبت، خواهند دیدن آن صفت ................. هر جزوِ من چشمی شود، کی غم خورم من از عَمی؟ ور عاقبت این چشم من، محروم خواهد ماندن ........................ تا کور گردد آن بصر، کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی، باشد فدای یار خود ................................ یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا چون هر کسی در خورد خود، یاری گزید از نیک و بد ............... ما را دریغ آید که خود، فانی کنیم از بهر «لا» ؟ روزی یکی همراه شد، با بایزید اندر رهی .............................. پس بایزیدش گفت : چه پیشه گزیدی ای دَغا گفتا : که من خر بنده ام، پس بایزیدش گفت: رو .................... یا رب خرش را مرگ ده، تا او شود بندۀ خدا