[h=2]ديوان اشعار امام خميني[/h] الا يا ايها الساقى! ز مـى پُر ساز جامم را كه از جـانم فرو ريزد، هواى ننگ و نامم را از آن مى ريز در جـامم كه جانم را فنا سازد برون سازد ز هستى، هسته نيرنگ و دامم را از آن مى ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد به خود گيـرد زمـامم را، فرو ريزد مقامم را از آن مى ده كه در خلوتگـه رندان بيحرمت به هم كوبد سجودم را، به هم ريزد قيامم را نبـودى در حـريمِ قدسِ گلرويان ميخانهكه از هـر روزنـى آيم، گلى گيرد لجامم را روم در جـرگه پيران از خود بىخبر، شايد برون سـازند از جانم، به مى افكار خامم را تـو اى پيك سبكباران درياى عدم، از من به دريادارِ آن وادى، رسـان مدح و سلامم را به سـاغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه به پيرِ صومعه برگو: ببين حُسن ختامم را
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني به تو دل بستم و غير تو كسى نيست جُز تو اى جان جــــهان، دادرسى نيست مرا مرا عاشق روى تــوام، اى گل بى مثل و مثال به خدا، غير تو هــرگز هــــوسى نيست مرا بـــا تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولى چه توان كرد كه بانگ جــــرسى نيست مرا پــــرده از روى بينداز، به جان تـــــو قســم غيـــر ديــــدار رخت مـــلتمسى نيست مرا گر نباشى بـــرم، اى پـــردگى هرجـــــايى ارزش قدس چـــو بـــال مگسى نيست مرا مــــده از جنت و از حــــــور و قصورم خبرى جز رخ دوست نظر سوى كسى نيست مرا
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني رباعیات دل خواب چشم تو و خورشيد جهانتاب كجا؟ ياد رخ دلــــــــدار و دل خواب كجا؟ با اين تن خاكى، ملكوتى نشوى اى دوست تراب و ربّ الاَرباب كجا؟ درِ وصل اى دوست، ببين حال دل زار مرا ويـن جانِ بلا ديده بيمار مرا تا كى درِ وصلِ خود به رويم بندى؟ جانا، مپسند ديگر آزار مرا
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني طفل طريق اى پيـــرطـــــــــريق، دستگيرى فرما! طفليم در اين طريق پيرى فرما فرسوده شديم و ره به جايى نرسيد يارا، تو درين راه اميرى فــــرما! باده اَلَست هشيارى من بگير و مستم بنما سر مست ز بـــــــاده الستم بنما بر نيستيم فزون كن، از راه كَرم در ديده خود هر آنچه هستم، بنما هيهات فاطى تو و ره به كوى دلبر؟ هيهات! نظّاره گرىِّ روى دلبــــــر؟ هيهات! اين راه، رهى نيست كه پيمايى تو جبريل در آن فكنده شهپر، هيهات! جمهورى اسلامى جمهورى اسلامى ما جـــــاويد است دشمن ز حيات خويشتن، نوميد است آن روز كه عالم ز ستمگر خالى است ما را و همه ستمكشان را عيد اس فرياد از درد دلم، بجز تو كى با خبر است؟ يا با من ديوانه كه در بام و در است؟ طغيان درون را به كه بتوانـــم گفت؟ فرياد نهان را به دل كى اثر است؟ چراغ فطرت فاطى كه به قول خويش، اهل نظر است در فلسفه كوششش بسى بيشتر است باشد كه به خــــــود آيد و بيـــــدار شود دانـــــد كه چـــراغ فطرتش در خطر است
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني مهمان هر ذرّه در اين مزرعه، مهمان تو هست هر ريش دلى بحق، پريشان تو هست كس را نتوان يافت كه جوياى تو نيست جوينده هر چه هست، خواهان تو هست ايمان آن را كه زمين و آسمانش جا نيست بر عرش برين و كرسىاش ماوا نيست اندر دل عاشقش بگنجد، اى دوست ايمان است اين و غير از اين معنا نيست خرداد
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني عشق آن دل كه به ياد تو نباشد، دل نيست قلبى كه به عشقت نتپد جز گِل نيست آن كس كه ندارد به سر كوى تو، راه از زندگى بى ثمرش حاصل نيست شيرين در محفل دوستان، بجــز ياد تو نيست آزاده نــــــــباشد آنـــــكه آزاد تــــو نيست شيرين لب و شيرين خط و شيرين گفتار آن كيست كه با اين همه، فرهاد تو نيست؟ افسوس افسوس كه عمر در بطالت بگذشت با بارِ گنه، بدونِ طاعت بگذشت فــــــــــردا كه به صحنه مجازات روم گويند كه هنگام ندامت بگذشت گمان افسوس كه ايّام جــــوانى بگذشت حالى نشد و جهان فــانى بگذشت مطلوب همه جهانْ نهان است، هنوز ديدى همه عمر در گمانى بگذشت؟
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني [h=2][/h] هستىِ دوست جز هستىِ دوست در جهـــــــان، نتوان يافت در نيست نشانهاى ز جان نتوان يافت در خانه اگر كس است، يك حرف بس است در كوْن و مـــكان به غير آن نتوان يافت نتوان يافت با فلسفه، ره به سوى او نتـــــوان يافت با چشم عليل، كوى او نتوان يافت اين فلسفه را بِهِل كه بى شهپر عشق اشراقِ جميلِ روىِ او نتــوان يافت طريق فاطى كه طريق ملكوتى سپرَد خواهد ز مقام جبروتى گذرَد نابينايى است كو ز چاه ناسوت بى راهنما به سوى لاهوت روَد فنا صوفى، به ره عشق، صفا بايد كرد عهدى كه نمودهاى، وفا بايد كرد تا خويشتنى، به وصل جانان نرسى خود را به ره دوست، فنا بايد كرد
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني حذر فاطى، بهسوى دوست سفر بايد كرد از خويشتنِ خـــويش گذر بايـــــد كرد هر معرفتى كـــه بوىِ هستىِ تو داد ديوى است به ره، از آن حذر بايد كرد سفر از هستى خويشتن، گذر بايد كرد زين ديو لعين، صرف نظر بايد كرد گــــــر طالب ديــــدار رخ محبوبى از منـــــزل بيگانه سفر بايد كرد حجاب اكبر فاطى كه به علم فلسفه مىنازد بر علــــــم دگـــر به آشكارا تازد ترسم كه در اين حجاب اكبر، آخر غافل شود و هستى خود را بازد راه فصلى بگشا كه وصف رويت باشد آغــــازگر طُـــــرّه مــويـــــــت باشد طومــار علوم و فلسفه درهم پيچ يارا، نظرى كه ره به سويت باشد نشان فاطــــى گُل بوستان احمـــــــد باشد فرزنــــد دلارام محمّد باشد گفتار من از نشانِ سلطانى و صدر در جبهه سعد او مويّد باشد عيد اين عيد سعيد، عيد اسعد باشد ملّت به پنـاه لطف احمد باشد بر پرچم جمهورى اسلامـــى ما تمثال مبارك محمّد(ص) باشد
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني پريشان تا تكيهگهت عصاىِ برهان باشد تا ديدگهت كتابِ عــــرفان باشد در هجر جمال دوست تا آخرِ عمر قلب تو دگرگون و پريشان باشد رها بايد شد از هستــــــــــــىِ خويشتن، رها بايد شد از ديو خودىّ خود، جدا بايد شد آن كس كه به شيطان درون سرگرم است كى راهى راه انبيا خواهد شد؟
پاسخ : ديوان اشعار امام خميني جلوه حق موسى نشده، كليم كى خواهى شد؟ در طور رهش، مقيم كى خواهى شد؟ تا جلــــــــــوه حق، تو را ز خود نرهاند با يار ازل، نديــــــــم كى خواهى شد؟ فلسفه فاطى كه فنون فلسفه مىخواند از فلسفه فا و لام و سين مىداند اميّد مـــن آن است كه با نورِخدا خـــــــــود را ز حجاب فلسفــــــه برهاند