1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ادم نشدن پسر

شروع موضوع توسط Nahid ‏1/11/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پدری با پسری گفت به قهر

    که تو آدم نشوی جان پدر



    حیف از آن عمر که ای بی سروپا

    در پی تربیتت کردم سر



    دل فرزند از این حرف شکست

    بی خبر از پدرش کرد سفر



    رنج بسیار کشید و پس از آن

    زنده گشت به کامش چو شکر



    عاقبت شوکت والایی یافت

    حاکم شهر شد و صاحب زر



    چند روزی بگذشت و پس از آن

    امر فرمود به احضار پدر



    پدرش آمد از راه دراز

    نزد حاکم شد و بشناخت پسر




    پسر از غایت خودخواهی و کبر

    نظر افگند به سراپای پدر



    گفت گفتی که تو آدم نشوی

    تو کنون حشمت و جاهم بنگر



    پیر خندید و سرش داد تکان

    گفت این نکته برون شد از در



    «من نگفتم که تو حاکم نشوی

    گفتم آدم نشوی جان پدر»




    جامی