1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ای کاش بداند که از یاد بردن دلدار محال است

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏31/10/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    [​IMG]​
    ​
    می گویند رسم زندگی چنین است​
    ​
    می آیند....​
    ​
    می مانند.....​
    ​
    عادت می دهند.....​
    ​
    و می روند...​
    ​
    و تو خود می مانی ....​
    ​
    و تنهاییت ....​
    ​
    رسم ما نیز چنین شد ...​
    ​
    آمدیم...​
    ​
    ماندیم ....​
    ​
    عادت کردیم.....​
    ​
    و حال که وقت رفتن است.....​
    ​
    می فهمیم که چه تنهاییم....​
    ​
    و رفتنی شدیم...​
    ​
    برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم...​
    ​
    راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک ....​
    ​
    تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم...​
    ​
    می گفتی گاهی برای بودن باید رفت...​
    ​
    پس من می روم ... اما...​
    ​
    جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد..​
    ​
    نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ...​
    ​
    پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند...​
    ​
    می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ...​
    ​
    تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم.....​
    ​
    به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن...​
    ​
    بودنشان رازی بود ...​
    ​
    آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی ....​
    ​
    همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ...​
    ​
    و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند...​
    ​
    می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم...​
    ​
    ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل...​
    ​
    آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان کردیم...​
    ​
    همه چیز می گذرد ...​
    ​
    سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان​
    ​
    حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانی است...​
    ​
    همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند​
    ​
    و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام...​
    ​
    ما که می ترسیم از هجرت دوست​
    ​
    کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...​
    ​
    کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد...​
    ​
    کاش.....​
    ​
    ​
    ​