[FONT=arial,helvetica,sans-serif]ابرها مي گريند تا پشت پايترا خيس کنند من انتظار را حس مي کنم صبر را ياد گرفته ام حس مي کنم صبر راياد گرفته ام از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان براي روزي که اندوهآسمان از آتش عشق افروخته اش باران بياوردو دوري ها را پاک کند و مدام براي برگها بخواند که آسمان نزديک است دوبارهدستهايمان را خيس کند من رهايت نمي کنم آنچه را که روزهاي بلند و شبهايباراني به من آموخته اند از ياد نمي برم و اين شبهاي خيس را فراموش نخواهمکرد حتي در آغوش تو ابري خواهم بود که براي دوست داشتن لبخندت مي گريدتنها دلم تنگ است که ببينمت خدايا هرکه با من آشنا شد نمي دونم چرا از من جدا شد روز اول که اومد با وفا بود وقتي نازش کشيدم بي وفا شد[/FONT]