غزل شماره ی 1 (ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها) از(مولانا) ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها ---------- ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی -------- بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی------- مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته ------- هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل ------ باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده ------ گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را ------ کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی ------ و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری میمال پنهان گوش جان مینه بهانه بر کسان ------ جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ------ کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا
پاسخ : دیوان شمس(غزلیات) غزل شماره ی 2 (ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها) ازمولوی ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها ---- در حلقه سودای تو روحانیان را حالها در لا احب افلین پاکی ز صورتها یقین ---- در دیدههای غیب بین هر دم ز تو تمثالها افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون---- ماهت نخوانم ای فزون از ماهها و سالها کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته ---- یک قطره خونی یافته از فضلت این افضالها ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد ---- دانی سران را هم بود اندر تبع دنبالها سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی ---- با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مالها آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او ---- آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خالها گیرم که خارم خار بد خار از پی گل میزهد ---- صراف زر هم مینهد جو بر سر مثقالها فکری بدست افعالها خاکی بدست این مالها ---- قالی بدست این حالها حالی بدست این قالها آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله ---- عشقی و شکری با گله آرام با زلزالها توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق ---- فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فالها از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین ---- چون مه منور خرقهها چون گل معطر شالها عشق امر کل ما رقعهای او قلزم و ما جرعهای ---- او صد دلیل آورده و ما کرده استدلالها از عشق گردون متلف بیعشق اختر منخسف ---- از عشق گشته دال الف بیعشق الف چون دالها آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن ---- جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمالها بر اهل معنی شد سخن اجمالها تفصیلها ---- بر اهل صورت شد سخن تفصیلها اجمالها گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در ---- کز ذوق شعر آخر شتر خوش میکشد ترحالها
پاسخ : دیوان شمس(غزلیات) غزل شماره ی 3 (ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها) ازمولوی ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟ ------ زآن سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا زآن سوی او چندان کَرَم، زین سو خلاف و بیش و کم ----- زآن سوی او چندان نِعَم، زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد ----- زآن سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود ----- چندین کشش از بهر چه؟ تا دررسی در اولیا از بد پشیمان میشوی، الله گویان میشوی ------ آن دم تو را او میکُشد، تا وارهاند مر تو را از جرم ترسان میشوی، وز چاره پرسان میشوی ------ آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا؟ گر چشم تو بربست او، چون مهرهای در دست او ------ گاهی بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو، سودای سیم و زر و زن ----- گاهی نهد در جان تو، نور خیال مصطفیٰ این سو کشان سوی خوشان، وآن سو کشان با ناخوشان ------ یا بگذرد یا بشکند کِشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان ------ کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانک شُعَیب و نالهاش، وآن اشک همچون ژالهاش ----- چون شد ز حد از آسمان، آمد سحرگاهش ندا : «گر مجرمی، بخشیدمت؛ وز جرم آمرزیدمت ------ فردوس خواهی، دادمت؛ خامش رها کن این دعا» گفتا: «نه این خواهم نه آن! دیدار حق خواهم عیان ------ گر هفت بحر آتش شود، من دَررَوَم بهر لقا گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم ------- من در جحیم اولیٰترم، جنت نشاید مر مرا جنت مرا بیروی او، هم دوزخست و هم عَدو ------ من سوختم زین رنگ و بو، کو فَرّ انوار بقا؟» گفتند: «باری کم گِریْ، تا کم نگردد مبصری ------ که چشم نابینا شود، چون بگذرد از حَدِ بَکا» گفت: «ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت ------ هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عمی؟ ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن ------ تا کور گردد آن بصر! کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود ------ یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا» چون هر کسی درخورد خود، یاری گُزید از نیک و بد ------ ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی ------- پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گزیدی ای دغا؟» گفتا: «که من خربندهام» پس بایزیدش گفت: «رو!» ------- یا رب خرش را مرگ ده! تا او شود بنده خدا
پاسخ : دیوان شمس(غزلیات) عزل شماره 4 (ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما) ازمولوی- ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ------ ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما ------ جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما ----- آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما ------ پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل ------ وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
پاسخ : دیوان شمس(غزلیات) غزل شماره 5 (آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا) ازمولوی [TABLE] [TR] [TD="class: b"] [/TD] [/TR] [/TABLE] [TABLE] [TR] [TD="class: b"] [/TD] [/TR] [/TABLE] [TABLE] [TR] [TD="class: b"][TABLE] [TR] [TD="class: b"]آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا----- [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]در آتش و در سوز من شب میبرم تا روز من-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]بر گرد ماهش میتنم بیلب سلامش میکنم-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]خود را زمین برمیزنم زان پیش کو گوید صلا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]خوابت که میبندد چنین اندر صباح و در مسا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]من دوش نام دیگرت کردم که درد بیدوا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا[/TD] [/TR] [TR] [TD="class: b"]دیگر نخواهم زد نفس این بیت را میگوی و بس-----[/TD] [TD][/TD] [TD="class: b"]بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا[/TD] [/TR] [/TABLE]