1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سالک

شروع موضوع توسط Kiana ‏22/12/10 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/10
    ارسال ها:
    4,513
    تشکر شده:
    1,321
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    سرکار گذاشتن مردم
    پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت .. سالكي را بديد كه پياده بود

    پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

    سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

    پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

    سالك گفت : چرا ؟

    پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

    سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

    پير مرد گفت : تا راست چه باشد

    سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

    پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

    سالك گفت : نه

    پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

    سالك گفت : ندانم

    پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

    سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

    پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

    سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

    پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

    سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

    پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

    پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

    سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

    پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

    دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

    سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

    پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

    سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

    سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

    پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

    سالك روزي دگر بماند

    پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

    سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

    پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

    سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

    پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

    سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

    پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

    سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

    پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

    سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

    پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

    سالك گفت : آري

    پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

    سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

    پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

    سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

    پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

    سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

    پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

    سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

    سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

    مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

    سالك گفت : چرا ؟

    مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

    سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند



    مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن



    سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد .. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

    پير مرد گفت : چه ديدي ؟



    سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت



    پير مرد گفت :

    وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند، نه آنگونه كه خود خواهي















    انسان نرم و لطیف زاده می شود
    و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.
    گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند.
    و به هنگام مرگ خشک و شکننده.
    پس هر که سخت و خش است
    مرگش نزدیک شده
    و هر که نرم و انعطاف پذیر
    سرشار از زندگی است.
    سخت و خشک می شکند.
    نرم و انعطاف پذیر باقی می ماند.


    لائوتزو یا لائودزو