عمر، مثل قهوهایست که آرامآرام میگذرد... نه میتوان نگهش داشت، نه دوباره دمش کرد. هر جرعهاش تلخیای دارد از خاطرهای دور، و شیرینیای از لبخندی محو... ما مینوشیمش، گاهی با لذت، گاهی با حسرت، و فنجان که خالی میشود، میمانیم با تهنشینِ روزهایی که رفتند. عمر میگذرد... مثل قهوهای که دیگر داغ نیست، اما هنوز عطرش در دل جا مانده... هر صبح که فنجانی در دست میگیری، یاد میگیری لحظهها را باید جرعهجرعه نوشید... نه آنقدر تند که لب بسوزد، نه آنقدر کند که سرد شود و بیمزه. قهوه مثل عمر است؛ تلخ، اگر با حسرت بنوشی... دلچسب، اگر با آرامش. و ما، هر روز مینشینیم کنار پنجرهای از گذشته، با فنجانی در دست، و فکری در دل: "چقدر زود تمام شد..."☕️
گفتم: چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده. گفت: کارم از تکیه گذشته! دلم میخواهد توی بغلت بمیرم... پ.ن مجبور بودم قوی باشم... من مجبور بودم قهوهی روزگارم را تلخ بنوشم تا بیدار بمانم و بتوانم دوام بیاورم؛ وگرنه چه کسی از یک تکه دلخوشی و شیرینیِ کوچک کنار اینهمه تلخی بدش میآمد؟! چه کسی از آرامش و فراغت استقبال نمیکرد؟! چه کسی دوست نداشت با فراغ بال تمام عمرش را سپری کند و دلخوشیهای بسیار داشتهباشد و از وادی سختی و اندوه به دور باشد؟ من مجبور بودم بیوقفه روی پا بایستم و دوام بیاورم. من مجبور بودم شانه خالی نکنم. در زندگی، زمانهایی پیش میآید که باید دوام بیاوری، چون چارهی دیگری نداری.
یه کافی شاپ تاریک و یه شمعی که روی میزِ یه فنجون قهوه ی ترکی که عطرش,عطر پاییزِ یه آهنگ قدیمی...بی کلام...نت های سردرگم یه روزنامه روی میز و یک شالی که آویزِ یه حس وحالِ خوبی که فقط با قهوه می چسبِه