دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه تقصیر از دلتنگی خیابان است و گرنه من سالهاست چشم از راه برداشته ام ____________
خب غم هم آدمست دیگر حق دارد مثل خیلی ها سرش را پایین بی اندازد و یکراست یاید بنشیند کنج دل ما در زندگی من روزهایی هستند که نیستند وروزهایی نیستند که هستند
ﺗﻠﺦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ، ﺗﻠﺦ ﻣﺜﻞ ﺯﻫﺮﯼ ﮐﻪ ﭼﮑﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻇﻠﻤﺎﻧﯽ ﺷﻬﺮ ﻣﺜﻞ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪ از ما به روزگار، حدیث وفا بس است نگذاشتیم گر اثری، یا گذاشتیم
سکوت پیشه کن این دنیا خالی از وجدان است .جدانها در خواب بسر میبرند مگر در دنیایی که پر شده از خیانت و دل شکستن حرفی از وجدان باقی میماند ....
احساست را نفس میکشم نگاهت را میخوانم و قلبت را می نوازم صدایت را می بوسم از عاشقانه هایت برای خودم تن پوشی میدوزم من دیوانه نیستم فقط طوری دوستت دارم که کسی بلد نیست
دوست داشتن تو شبیه اخرین چکه ابی است که مسافر مانده در بیابان را به ابادی برساند شبیه شعری است که در حاشیه کتالبی کهنه به دست خطی اشنا عشق ته ته تاب اوردن است وقتی بی تاب تو ام