نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج علت عاشق طبیب من، ز علت ها جداست با غبار راه معشوق است راز آفتاب خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست منزوی
◆◆◆ شاعر: علیرضا بدیع ◆◆◆ از دفتر شعر پنجرههای بیپرنده.. ◇ ◇ ◇ خاتون من! آن جا که تویی مشک ختن چیست؟ جز عطر تو در این غزل تازه ی من نیست این قصه که واگویه شده سینه به سینه افسانه ی عشق است که آوازه ی من نیست من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست شهری که منم، رو به تو آغوش گشوده است هر رهگذری در خور دروازه ی من نیست دفترچه ی آن شاعر یک لایه قبایم جز خرقه ی غم بر تن شیرازه ی من نیست دیوانه شوم یا نشوم، عشق می آید پیدا شدن ماه به خمیازه ی من نیست .. ◇ ◇ ◇
دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد به زير آن درختي رو که او گل هاي تر دارد در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بي کاران به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد ترازو گر نداري پس تو را زو رهزند هر کس يکي قلبي بيارايد تو پنداري که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراري که مي آيد تو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر ديگي که مي جوشد مياور کاسه و منشين که هر ديگي که مي جوشد درون چيزي دگر دارد نه هر کلکي شکر دارد نه هر زيري زبر دارد نه هر چشمي نظر دارد نه هر بحري گهر دارد بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمي گنجي که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمي گنجد از آن باشد که سر دارد چراغست اين دل بيدار به زير دامنش مي دار از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي حريف همدمي گشتي که آبي بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد
چه میشد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم! جوانی ام، غرورم، آبرویم، آرزوهایم… تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم هر از گاهی در آیینه لبم را سیر میبوسم تو را در خویش میبینم! چنین بی مرز بیمارم! اگر از من بپرسی، عشق راز مطلق است، اما تماماً عشق تو پیداست در اجزای رفتارم! هر از گاهی که بادی میگشاید پنجره ها را به فال نیک میگیرم که میآیی به دیدارم خیالت مایه سرسبزی این عمر بن بست است شبیه پیچکی هستی که گل کردی به دیوارم فقط در لحظه هایم باش، بی دیدار، بی منّت نه اینکه آدمم؟ قدری هوا را هم سزاوارم! بگو با که، کجا، سر میگذاری تا بدانم که کجا، تنها، سری بر زانوان خویش بگذارم علی حیات بخش
با من سخن بگو که پر از ناشنیده ام من که تمام حرف دلت را شنیده ام با من که حرف های خودم را نگفته ام از بس تو را همیشه و هر جا شنیده ام باید به تو بگویم این روزها چقدر نام تو را ز مردم دنیا شنیده ام در کوچه های اینهمه سر در گمِ زمین یا خواب عشق دیده ام و یا شنیده ام باید بدانی از لب هر فالگیر شهر نام تو را چقدر فریبا شنیده ام نام تو را که حرف به حرفش ستودنی ست من مثل راز سبزی - تنها - شنیده ام با ازدحام اینهمه حرف و حدیث و نام نام تو را بلندتر اما شنیده ام نامت چقدر ها به نظر آشناست آه! این نام را کجای غزل ها شنیده ام؟...
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا کان چه من می نگرم بر دگری ظاهر نیست هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست همه دانند که سودازده دلشده را چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست) گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست التفات از همه عالم به تو دارد سعدی همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست
دل به عشق روی دلبر شاد کن وز رخ و زلفش گل و شمشاد کن عقل بیش اندیش را بر طاق نه نفس شادی دوست را دل شاد کن گه بنای بی غمی بر پای دار گه سرای خرمی آباد کن چاکران عشق را اجرای بده بندگان حرص را آزاد کن در جهان از ظلم ما انصاف خواه در فلک بیداد ما را داد کن ادیب صابر
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی به روان آدمیت رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت به قلم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
در سراپردهٔ جان خانهٔ دلدار من است گوشه دیده من خلوت آن یار من است تا که از نور جمالش نظرم روشن شد هر کرا هست نظر عاشق دیدار من است هر کجا ناله ای از غیب به گوش تو رسد ذوق آن نالهٔ من جو که ز گفتار من است ساقی مست خرابات جهان شد جانم شاهد سرخوش من خدمت خمار من است برو ای عقل که من مستم و تو مخموری هر که مخمور بود همچو تو اغیار من است زاهدی کار من رند نباشد حاشا عاشقی کسب من و باده خوری کار من است لوح محفوظم و گنجینه و گنج العرشم سینهٔ سید من مخزن اسرار من است
عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیدهاند آب حیوان در میان تیرگی نوشیدهاند رنگ حرص وشهوت از آیینه دل بردهاند تا در آن آیینه عکس روی دلبر دیدهاند جان خود در زلف کافرکیش جانان بستهاند کافری بگزیده وز اسلام بر گردیدهاند در خرابات محبت جان گروگان کردهاند تا ز معشوق سقیهم یک قدح بخریدهاند با وصال خوب روی خویش در پیوستهاند ز آفرینش فارغ از کون و مکان ببریدهاند تا نبیند چشم ایشان روی هر نامحرمی خویش را چون گنج در ویرانهها پوشیدهاند همام تبریزی