1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بکش زبان ترت را به روی لبهایت
    خراب کن همه را با شراب خرمایت


    تکان نمی خورم اکنون که روبروی توام
    شبیه
    آینه مبهوتم از تماشایت

    تو از تمامی گل ها قشنگ تر هستی
    کدام گل بگشاید زبان به حاشایت


    رسیده موی سرت پشت پایت اما نیست
    به قدر یک سرمو نقص در سراپایت


    شدی بلند و به شوق تو سرو از دل خاک
    بلند شد که تماشا کند به بالایت


    به غیر روسری راه راه تو بانو
    هنوز راه نبرده کسی به دنیایت


    صبورباش و به جان کندنم تماشا کن
    که دل نمی کنم از چشم های زیبایت
     
    M!TRA، f@rid69، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    صاحبدلی ڪجاست
    که خواند به یک نگاه

    در اشک ما
    حڪایـت گویای زندگی

    #معینی_کرمانشاهی
     
    M!TRA، f@rid69 و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    فکر میکنم در غیاب تو
    همه خانه های جهان خالیست
    همه درها بسته است
    وقتی تو نیستی من هم
    تنهاترین اتفاق بی دلیل زمینم
     
    M!TRA، M @ H @ K و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    دل کندن از دوست داشتن کسی
    که هیچ‌وقت اورا نداشته‌ای
    درست مثلِ چشیدنِ مرگ است
    پیش از این‌که... برایت اتقاق بیفتد
     
    ( SH. A)، M @ H @ K و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    یک انتظار
    خیلی خیلی طولانی

    رنگ همه چیز رو
    عوض می کنه ...
     
    ( SH. A)، M @ H @ K، Milaad و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/20
    ارسال ها:
    372
    تشکر شده:
    7,974
    امتیاز دستاورد:
    120
    جنسیت:
    زن
    گهی بر درد بی‌ درمان بگریم
    گهی بر حال بی‌ سامان بخندم

    سعدی
     
    آــوآز، M @ H @ K، Mastaneh و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/20
    ارسال ها:
    372
    تشکر شده:
    7,974
    امتیاز دستاورد:
    120
    جنسیت:
    زن
    مرا دلی‌ست چو اوراق گل به دامن باد،
    هزار قطعه و با هر یک اضطراب دگر

    طالب_آملی
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر فعال ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/20
    ارسال ها:
    372
    تشکر شده:
    7,974
    امتیاز دستاورد:
    120
    جنسیت:
    زن
    ویران شدن، تنها برای خانه اتفاق نمی‌افتد؛
    من فرو ریختنِ یک نفر، آن هم با یک جمله را
    به چشم دیده‌ام...

    جاهد_ظریف_اوغلو
    ترجمه‌ی/ سیامک تقی زاده
     
    DaniyaL، Αli язza، آــوآز و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    دنیای دست ها
    از هر دنیایی بی وفا تره
    امروز دست هاتو میگیرن
    غرق عادت که شدی
    همون دست ها رو برات تگون میدن
     
    ( SH. A)، M @ H @ K و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    اینکه حالم خوش نیست برایم نه جدید است و نه عجیب و غریب...

    گاهی اوقات با همه ی تلاشی که برای از یاد بردن خاطرات گذشته می کنم یک تلنگر کوچک کافی است تا دوباره زخم های قدیمی ام سر باز کنند و آنچنان قلبم را به درد آورند که حتی نتوانم به راحتی نفس بکشم...

    دو اتفاق ناگوار را پشت سر گذاشتم .. دو نفر را به دو شکل متفاوت از دست دادم...آنقدر فاصله شان کم بود که فرصت نداشتم برایشان به اندازه کافی سوگواری کنم.زندگی معنا و زیبایی اش را برایم از دست داده بود و هیچ کس را برای همدلی و تسلی در کنارم نداشتم ...نمیدانستم رنجم را چه کنم ؟ ...نه میتوانستم بار سنگینش را به روش بکشم نه میتوانستم به زمین بگذارم و بروم ...

    ما خیال میکنیم فراموش میکنیم !...درستش این است که فقط خودمان را عادت میدهیم عامدانه و آگاهانه در موردش فکر نکنیم ... کمی دیر یا زود ، به خودمان که می آییم میبینیم شبی در خواب ، جایی در روز ؛ یک اسم ، یک صدا ، نوشیدن یک فنجان چای در یک کافه قدیمی یا حتی خواندن یک کتاب ما را به عمقی از وجودمان میبرد که گمان میکردیم برای همیشه آن را گذاشته ایم داخل یک صندوق و کلیدش را درون دریا انداخته ایم...

    گهگاه تلنگری کوچک برای تر شدن چشمانم کافی بود تا روزها از اتاقم خارج نشوم.. چیزی نخورم و مدام ذهنم در دوری باطل بچرخد تا شاید بتواند تکه های پازل ذهنی ام را کنار هم بگذارد و تسکینی برای دردهایم پیدا کند.

    همین اواخر که برای چندمین بار داشتم خودم را جمع و جور میکردم تا دستی به سر و روی زندگیِ بی سامانم بکشم صدایی آشنا در خیابان که مدام اسمم را صدا میزد برایم کافی بود تا دوباره از درون مچاله شوم...مگر میشود !؟... کیلومترها دور تر از خانه !... احتمال دیدن هر کسی برایم محال بود...

    برای چند لحظه احساس کردم جهانم متوقف شد و پرت شدم به گذشته!... هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم ، مبهوت مانده بودم که من و او اینجا چه میکنیم ... خوب می شناختمش ، احساسات آدم ها و زندگی آنها پشیزی برایش اهمیت نداشت دیدن من بعد آنهمه وقت نه تنها برایش آزار دهنده نبود بلکه شاید لذت بخش بود تا ببیند حرفش بالاخره به کرسی نشست و او فاتح میدان بود !... وانمود کرد از دیدنم خوشحال است ... پوزخندی زدم !... از دوستانم فاصله گرفته بودم و حالا من بودم و زنی بی رحم که روزگاری نه یک بار که چندین بار خنجر دردها و مشکلات روحی اش را در قلبم فرو کرده بود...

    مرا به نوشیدنی و گپ کوتاهی دعوت کرد نمیدانم چرا دعوتش را پذیرفتم، شاید میخواستم با گذشته رو به رو شوم ...در اولین کافه، آرام رو به روی اش نشستم و طبق معمول گذشته شروع به تطهیر حرف ها و کارهایش کرد. همچنان آرام بودم و از یک جایی به بعد به خاطر نمی آورم چه ها گفت.... فقط می دانم تمام کثافتی که درونم از او پر شده بود را به بدترین شکل رویش بالا آوردم .. تمام آنچه که نگفته بودم .... تمام لحظاتی که روحم زخم خورده بود را فریاد میزدم ... هیچ کس نمی داند این زن چگونه به روحم تعرض کرده بود.... یادم نیست چقدر طول کشید اما خشمم ، فریادم ، لرزش اندامم میتوانست مرا به هر کاری وادار کند... حتی لحظه ایی فکر کردم میتوانم زیر لگد بگیرمش...

    یادم نیست دوستم چطور کشان کشان مرا از آنجا دور کرده بود ... اما مسافت ها طولانی شده بودند و چقدر آن غروب محزون بود.. گوشه خیابان روی زمین نشستم تا توانستیم تاکسی بگیریم و به هتل برگردیم ... توی آیینه خودم را نمیشناختم ....تا به حال چنین وجهی از خودم ندیده بودم ، انگار با خودم غریبه بود ... بار تمام حرف هایی که چند سال به دوش کشیده بودم را گذاشته بودم زمین ... به خودم حق دادم یک بار .. فقط یک بار همه ی آنچه را که زمانی باید میگفتم اما نگفتم به زبان بیاورم و دینم را به خودم ادا کردم...

    روی تخت دراز کشیدم ، اشک هایم را پاک کردم ...و آن شب را بدون آرام بخش خوابیدم ....
     
    Farzane، نفحات، بـرکـه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.