1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
    حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

    ای موی پریشان تو دریای خروشان
    بگذار مرا غرق کند این شب مواج

    یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
    یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

    ای کشته سوزانده بر باد سپرده
    جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

    یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
    صندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج

    فاضل نظری
     
    Farzane و NILAY از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن


    دلم رمیده شد و غافلم من درویش
    که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
    چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
    که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
    خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
    چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش
    بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
    که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش
    ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
    گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
    به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
    چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
    نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
    نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
    بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
    خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش
     
    f@rid69 و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
    ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
    کار ملک است آن چه تدبیر و تامل بایدش
    تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
    راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...
    با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
    هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
    نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
    این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
    ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
    دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
    کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
    عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
     
    f@rid69 و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من

    هر چه بری ببر مبر سنگدلی به کار من

    هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر

    هر چه دری بدر مدر پرده اعتبار من

    هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی

    هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار من

    هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم

    هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار من

    هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست

    خوش هر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من

    هر چه بری ببر مبر رشته الفت مـرا

    هر چه کنی بکن مکن خـانه اختیار من

    هر چه روی برو مرو راه خلاف دوستی

    هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من
     
    f@rid69 و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    کو چنان بختی که یک دم بی من و ما بینمت
    چشم هم باید نباشد بین ما تا بینمت

    هرکجا هستی و من پنهانم اندر خویشتن
    واژگون بختانه می کوشم که پیدا بینمت

    خود حجاب خویشم و سرگرم خودبینی چو شمع
    با درونی اینچنین تاریک، آیا بیمنت

    مست گاهی میشوم شاید به مینا جویمت
    خواب گاهی میروم شاید به رویا بینمت

    خاطرم جمع است کاندر جمع صدرنگان نئی
    عاشق تنهایی از آنم که تنها بینمت

    خلوتی ده تا مگر با حال مستی خوانمت
    حالتی ده تا مگر با قلب بینا بینمت

    طور عشق اکنون که زد برقی چنین در سینه ام
    حاجتی دیگر نمی بینم به سینا بینمت

    چون جلال الدین چنانم مست کن، کز بی خودی
    دست و سر افشانده در شور غزلها بینمت
     
    fateme11، M @ H @ K، asbesefid و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/14
    ارسال ها:
    1,489
    تشکر شده:
    3,585
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
    یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
    کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
    گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
     
    fateme11، m naizar، asbesefid و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
    گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
    گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
    گفتا ز خوب‌رویان این کار کمتر آید
    گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
    گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
    گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
    گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
    گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
    گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
    گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
    گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
    گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
    گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
     
    fateme11، M @ H @ K، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏14/10/21
    ارسال ها:
    2,082
    تشکر شده:
    21,942
    امتیاز دستاورد:
    133
    بس است دیگر، به خود آ..
    دیدی که چگونه دیشب دلم رویِ دست‌هایم جان داد..
     
    Anoosh و Noor از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/22
    ارسال ها:
    1,038
    تشکر شده:
    3,479
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    من به مردي وفا نمودم و او

    پشت پا زد به عشق و اميدم

    هر چه دادم به او حلالش باد

    غير از آن دل كه مفت بخشيدم



    دل من كودكي سبك سر بود

    خود ندانم چگونه رامش كرد

    او كه مي گفت دوستت دارم

    پس چرا زهر غم به جامش كرد؟



    اگر از شهد آتشين لب من

    جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

    حسرتم نيست زآنكه اين لب را

    بوسه هاي نداده بسيار است



    باز هم در نگاه خاموشم

    قصه هاي نگفته اي دارم

    باز هم چون به تن كنم جامه

    فتنه هاي نهفته اي دارم



    باز هم مي توان به گيسويم

    چنگي از روي عشق ومستي زد

    باز هم مي توان در آغوشم

    پشت پا بر جهان هستي زد



    باز هم مي دود به دنبالم

    ديدگاني پر از اميد و نياز

    باز هم با هزار خواهش گنگ

    مي دهندم بسوي خويش آواز



    باز هم دارم آنچه را كه شبي

    ريختم چون شراب در كامش

    دارم آن سينه را كه او مي گفت

    تكيه گاهيست بهر آلامش



    زانچه دادم به او مرا غم نيست

    حسرت و اضطراب و ماتم نيست

    غير از آن دل كه پر نشد جايش

    به خدا چيز ديگرم كم نيست



    كو دلم كو دلي كه برد و نداد

    غارتم كرده، داد مي خواهم

    دل خونين مرا چكار آيد

    دلي آزاد و شاد مي خواهم



    دگرم آرزوي عشقي نيست

    بي دلان را چه آرزو باشد

    دل اگر بود باز مي ناليد

    كه هنوزم نظر به او باشد



    او كه از من بريد و تركم كرد

    پس چرا پس نداد آن دل را

    واي بر من كه مفت بخشيدم

    دل آشفته حال غافل را

    فروغ
     
    fateme11 و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/22
    ارسال ها:
    1,038
    تشکر شده:
    3,479
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سعدی شعری دارد با عنوان "شكم بى هنر":

    گوش تواند كه همه عمر وى
    نشنود آواز دف و چنگ ونى .
    دیده شكیبد زتماشاى باغ
    بى گل و نسرین به سر آرد دماغ .
    گر نبود بالش آكنده پر
    خواب توان كرد حجر زیر سر.
    ور نبود دلبر هم خوابه پیش
    دست توان كرد در آغوش خویش .
    وین شكم بى هنر پیچ پیچ
    صبر ندارد كه بسازد به هیچ .

    و شیخ بهایی در پاسخ به شعر سعدی، چنین شعری سروده:

    گر نبود خنگ مطلى لگام
    زد بتوان بر قدم خویش گام .
    ور نبود مشربه از زر ناب
    با دو كف دست توان خورد آب .
    ور نبود بر سر خوان آن و این
    هم بتوان ساخت به نان جوین .
    ورنبود جامه اطلس تو را
    دلق كهن ساتر تن بس تو را.
    شانه عاج ار نبود بهر ریش
    شانه توان كرد به انگشت خویش .
    جمله كه بینى همه دارد عوض
    وز عوضش گشته میسر غرض .
    آنچه ندارد عوض اى هوشیار
    عمر عزیز است غنیمت شمار.

    روزگار به کامتان باشد. خدانگهدار
     
    fateme11 و m naizar از این پست تشکر کرده اند.