هوای کوچه پر از التهاب بودن توست بسان چشمهای من در تپیدن دیدارت چه ساده می گذرد! آشیانه از کلاغ قصه ی من من ماندم و پیشانی تبدارت به اوجها گذر ندارد عشق قلب خاکی من خوابی! چگونه کنم بیدارت! غزل بخوان و بگو شعر من هیچ است این تو و این قلب سر به زیر من این من و این آخرین آزارت!
وقتی خیلی کم سن و سال بودم و چیزی اذیتم می کرد تنها کاری که بلد بودم سکوت بود ... سکوتی که هیچ کس متوجه نمیشد چی پشتش قایم کردم ، سکوتی سرد از یه دختر بچه ی آروم که پر از درد و حرف بود اما لب وا نمی کرد...تو یکی از همون روزای سخت آقا جونم گفت حرف بزن عزیزم .. نذار چیزی توی دلت بمونه ، حرف بزن !.... سالها از رفتن آقا جون می گذره دنیا با همه ی پستی و بلندی اش گذشته و من این نصیحت آقا جون رو خیلی اوقات فراموش کردم ... اما چند وقتی هست که زوایای دیگه ایی از ارتباط با دیگران در خودم شناختم ...نه تنها فکر کردن بهش وحشتناک و دردناکه که حتی نوشتنش هم راحت نیست... یک ماه پیش سپیده تماس گرفت و گفت این مشکل واسم پیش اومده و فلان مقدار قرض میخوام ، بدون کوچکترین تعللی گفتم حتما و حتی بیشتر از مبلغی که درخواست کرده بود براش واریز کردم ، همین به ظاهر دوستی که سالها پیش متوجه شدم برای مدت های مدیدی حرف های کذب و بی سر و تهی تحویلم داده ؛ اما من چشم هام رو بستم و گفتم اشکالی نداره من توی اون شرایط نبودم شاید من هم همین طور برخورد می کردم... و هفته پیش متوجه شدم باز هم دروغ گفته و از اعتماد و محبت من سوء استفاده کرده !!!!! این من بودم که به اون این اجازه رو داده بودم و این رفتار تکرار شد .... دیروز ظهر در حالی که غرق افکارم در مورد سپیده بودم ، مهسا زنگ زد ، حوصله ام به راه نبود ، فکر کردم چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه ، شروع به صحبت کردیم گفتم یادته سپیده رو ؟ گفت نگو که باهاش در تماسی !!!گفتم چند وقتی میشه فهمیده برگشتم و گهگاه پیامی میده ..گفت اون امتحانشو پس داده خودت رو درگیرش نکن ... سکوت کردم و چیز بیشتری نگفتم... گفتم راستی چند روز پیش حمیدرضا زنگ زد گفت بلیت گیر نمیاد، میشه از دوستات پیگیری کنی واسم ؟ گفت نگو که گرفتی ؟ گفتم چرا گرفتم ... گفت چی بگم به تو آخه !!!! میفهمی اینا از محبتت سوءاستفاده میکنن و تو فقط وایسادی نگاه میکنی ... گفتم حتما گرفتار بوده !!!... گفت فدای سرت ولی نکن !!! وقتی سعی میکرد منو آروم کنه بی مقدمه گفت حالم خیلی بده.... ترسیدم !!! چیزی شده ؟...به هق هق افتاد !!! گفت و شنیدم ... (از سوءاستفاده عاطفی و مالی همسر) .... من تو این قسمت همزاد پنداری عجیبی داشتم تا جاییکه حتی خط قرمزهام رو رد کردم ..حالا جامون عوض شده بود .... اگر جلوی آیینه بودم حتما صورتم از شدت خشم بنفش شده بود... اما مهسا یک تفاوت خیلی بزرگ با من داره !!! از مردی که ازش سوءاستفاده میکنه قراره صاحب فرزند بشه !!!!... و این از نظر من بدترین قسمت ماجرا نیست .. بدترین قسمت ماجرا دور باطلی هست که در آن قرار گرفته و در شرایطی که تغییرات هورمونی اش بیشتر از عقل و منطق اش بر اون حاکم هستند همچنان اجازه ی این سوءاستفاده رو به همسرش میده !!!!.... اما من چی !.. من نه میتونم بندازم گردن هورمون هام ، نه همسر و بچه ی نداشته ام ، نه هیچ چیز دیگه ایی !!!! وقتی گوشی رو قطع کردم دیگه نتونستم تمرکز و حواسم رو جمع کنم .... پرت شدم به سالیان دور...به آدماهای ناامنی که از من به نفع خودشون استفاده کردند ..یکی برای اقناع احساس قدرتش منو له کرد .. یکی برای پر کردن خلا های عاطفی اش منو بازی داد ... یکی برای رسیدن به اهدافش من رو نردبون خودش کرد و دیگری و دیگری.... وجه مشترک تمام اون داستان ها این بود که من با توجیهات آب دوغ خیاری فقط راه رو برای اونها هموار کردم و اجازه دادم این احساس بد در من ریشه بزنه ... جزیی از من بشه و اختیارمو بگیره .... پر از خشمم... نه فقط برای خودم برای همه ی کسانی که این حس و تجربه کردن و به هر دلیلی توی این مرداب غرق شدند... از اینکه حس قربانی به خودم بگیرم بیزارم اما همین خشم باعث شدکمی خودم رو جمع و جور کنم ... الان وقت قربانی بودن نیست شاید وقت رها کردن همیشگیِ آدمهای نا امن زندگیمه ....
و ما زمستان دیگری را سپری خواهیم کرد با عصیان بزرگی که درون مان هست و تنها چیزی که گرم مان می دارد آتش مقدس امیدواری ست...
گویند زمان مرهم است اما هرگز چنین نبوده دردهای واقعی عمیق تر می شوند با گذر زمان همچون عضلات که نیرومندتر زمان محکی است برای رنجها و نه درمان اگر اینچنین بود دیگر رنجی نبود امیلی_دیکنسون مترجم: سادات آهوان
همیشه در سختی ها به خودم میگفتم: "این نیز بگذرد"... هنوز هم میگویم، اما حال میدانم آنچه میگذرد عمر من است نه سختی ها .!!
خدایا!مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری، بلکه دعا کنم در رویارویی با آنها بی باک وشجاع باشم. مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی،بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی.
در پیش نظر اختر شب می میرد او را بنگر خنده به لب می میرد از داده و نادادة تقدیر چه سود یک داده، زما هزاره ها می گیرد!
نیمه تاریک من،جان من است او زمن دور و، ولی همخانه است چون به روی شانه اش سر را نهم او به من گوید که عشق کاشانه است نیمه پنهان من باردگر، چشم براه چشم آن مستانه هست تا ببیند زندگی را نو به نو درخیالش،زندگی افسانه مستانه است!
تمام دیروز رو با دوستی گذروندم که شاید اختلاف عقاید و سلایقمون با هم از زمین تا آسمون هست... نمیدونم چی باعث میشه بعضی ها که تو این دسته قرار میگیرن رو میتونم تحمل کنم اما بقیه رو نه!!!در صورتی که اشتراکاتی که این دوسته آدم با هم دارند به مراتب بیشتر از اشتراکاتشون با منه!!!... از معدود خاطرات دوران کودکی که به وضوح به یاد میارم اینه که وقتی 6 سالم بود مادر بزرگم تو حیاط خونه شون یه مهمونی دو نفره با نوه ی دوست و همسایه اش برام ترتیب دید... چون به شدت تنها بودم و تازه یه تغییر اساسی رو در زندگیم تجربه کرده بودم میخواست به واسطه ی اون تلخی ایام رو بشوره و ببره... نوه ی خانم همسایه اومد و زیر درخت انگور با اسباب بازی های من و خوراکی های مادر جون مشغول بازی شدیم... دخترک از مادرش و اینکه چقدر دوستش داره تعریف کرد و در نهایت گفت من مادر توام و تو دخترم! تا واست غذا میپزم این چایی رو بخور!!! من که ترومای دیدن مادرم در 6 سالگی به شدت شکه ام کرده بود گفتم من دختر تو نیستم!! توهم مادر من نیستی ، برو خونتون!!! ... شاید تنها مهمونی عصر من در 6 سالگی بیشتر از چند دقیقه طول نکشید و با بار و بندیل اسباب بازیهام به داخل خونه برگشتم اما خاطره اون روز هیچ وقت از خاطرم پاک نشد...مادر بزرگم بدون اینکه آگاهی داشته باشه من رو در یک موقعیت آزار دهنده و سخت قرار داده بود.. شاید از نظر خیلی آدمها یک بازی ساده بود اما مسئله این بود که من دختر بچه ی سختی بودم!!! سالها بعد شنیدم نوه ی همسایه بعد از ازدواج و مادر یک دختر 4 ساله شدن با مرگ همسرش توی حیاط خونه اش خودسوزی کرد و مرد.... این اولین تجربه ی من از برخورد با کسی بود که هیچ وجه اشتراکی با اون نداشتم... دختری از یک خانواده بی عیب و نقص (از نظر من در اون شرایط) در مقابل من که فقط پدرم رو داشتم و مادر بزرگم... فرار از اون موقعیت اولین استراتژی منِ 6 ساله بود، الان سالهای سال از اون روز گذشته و من همچنان ابعاد اون داستان و نحوه ی برخوردم رو با آدمهای زندگیم شبیه سازی میکنم.... در نگاه اول اصلا قابل مقایسه نیست اما به نظرم به شدت تعمیم پذیره!!! دیروز در ارتباط با دو دسته آدم قرار گرفتم، گروه اول که وقتی در موقعیت خاصی قرار گرفتیم و در لحظه احساس کردم حریم خصوصی ام و آداب جمع حاضر رو رعایت نکردند که در نهایت احترام جمعشون رو ترک کردم و عطای اون رابطه رو به لقای متزلزلش بخشیدم و دسته دوم یا بهتره بگم نفر دوم که ساعت ها حرف زدیم بدون اینکه چیزی به دیگری تحمیل کنیم. بدون اینکه قضاوت کنیم، بدون اینکه پا رو از مرزهای همدیگه فراتر بگذاریم از تجربه ها، دردها، لذت ها و داستانهای زندگی گفتیم، خندیدیم و گریه کردیم.... تمامی آدم ها منحصر به فرد، ارزشمند و خاص هستند،اما نکته ی من اینجاست که ما مجبور نیستیم برای ملاحظه، خوشایند دیگران، و هر برچسب دیگه ایی که میتونیم بزنیم با آدمهای که حالمون با اونها خوب نیست و مرزهای عاطفی و اخلاقی و راحتی ما رو رعایت نمیکنن در تماس بمونیم... سلامت روان ما مهم ترین ارزشمند ترین دارایی ماست.. هیچ وقت به هیچ کس اجازه ندیم به چیزی که متلعق به ما هست تعدی کنه حتی با یک لفظ ساده!!! ....