در دیده به جای سرمه سوزن دیدن برق آمده و آتش زده خرمن دیدن در قید فرنگ غل به گردن دیدن به زانکه به جای دوست، دشمن دیدن
آری دلم! حرمت نگه دار که این اشکها خون بهای عمر رفتهی من است سرگذشت کسی که هیچکس نبود و همیشه گریه میکرد حسینپناهی
یک روز در پیراهنی که پوشیده ای خواهی مُرد و بوی تنت را صابون خواهد بُرد و دندان ها سالها بعد از ریختن گوشت تنت لبخند خواهد زد ... بیژن نجدی
گفت: وقتی تو آینه نگاه می کنی چی می بینی؟... مسلما زیبایی! گفتم: نه ...من خستگی و فرسودگی می بینم! گفت: آره خب...بستگی داره با چه چشمی نگاه کنی...