فرق دارد دل من با دل تو عالمشان در دهانم پر حرف است ، نمی گویمشان به خودم سیلی سرخی زدم و دم نزدم آنزمان که همه فریاد زدند از غمشان ... سید تقی سیدی
دلی که میکشی از آن عذاب ، بی رحم است قبول میکنم ؛ آن بی حساب بی رحم است تو تشنه سمت دلم آمدی ندانستی که شاهزاده ی زیبای آب ، بی رحم است ... .
دارد تمام می شود ؛ اردیبهشتی که بوی نابِ باران و شکوفه می داد ... ماهِ بهشتیِ بینظیری که با همه ی ماه ها فرق داشت ... ما می مانیم و خیابان هایی ؛ که دلشان برای مهربانیِ ابرهایِ بهاری ، تنگ می شود ... برای نازدانه ی دل نازکِ فصل ها ،،، که صدایِ هق هقِ شبانه اش ؛ تویِ گوشِ کوچه های شهر ، تا همیشه خواهد ماند ... اردیبهشت تمام می شود ، و این خیابان ها ؛ تا رسیدنِ پاییز ، بغض گلوگیرشان را با دو جرعه آفتاب ، قورت خواهند داد ...
تـو را می خواهم برای پنجاه سالگی.. شصت سالگی.. هفتاد سالگی.. تـو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم.. تو را می خواهم برای چای عصرانه، تلفن هایی که می زنند و جواب نمی دهیم.. تـو را می خواهم برای تنهایی.. تو را می خواهم وقتی باران است؛ برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی.. نیمکت های سراسر پارک های شهر.. برای پنجره ی بسته و وقتی سرما بیداد می کند ... تـو را میخواهم برای پرسه زدن های شب عید نشان كردن یك جفت ماهی قرمز.. تـو را میخواهم برای صبح.. برای ظهر.. برای شب.. برای همه ی عمر ..