به خواب که می روی سایه ی خاطره ها ، بلند می شود و چه کوتاه ، کلاف رویاهای من به دور خواب تو می پیچند ! واپسین دعای عشق مان را ، لای آغاز و پایان شب ، مرور می کنم آنگاه که چشمان زیبای تو بسته و دستان کوتاه نیاز من ، باز است!!!
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
خاطرات.... بغضی در گلو ... گاهی وسط خیابون باعث میشن یهو بری اون وسط و بووووووق ....هوی خانوممم حواست کجاست ؟؟؟ گاهی تو باشگاه ....وسط حرکات ایروبیک استاپ کنی ....قلبت ....درد بگیره ...چشات تار شهههه....و هیوا داد بزنهههه آرزوووووو واینساااا.... خاطرات.... وسط حرف زدن جدی ....یهو سرتو تکون بدی بگی هااا؟؟؟چی گفتی دوباره بگو... خاطرات .....در کمدتو باز کنی .....دست بکشی ...لمس کنی ....بو کنی ..ببوسی ...که روزی دستاش لمسشون کرده ...... خاطرات .... بری تو گوگل سرچ کنی سرچ کنی سرچ کنی کلافه شی هیچی نیست هیچی پیدا نکنی .....چشات پر اشک شن ..... خاطرات ... چیزایی که دوست داشتی .....با ذوق نوشته بودی .....پاک شدن ..بهت زده ...زیر و رو کنی ...نیستن ..... خاطرات Yeah....i am fine .....
دیگر این دفتر بی حوصله ی خاطره ها برگه ای تازه ندارد که سیاهش سازم که تو با رفتن خود خاطره ها را کشتی که دگر بعد سفر کردن تو دل دیوانه نشد خاطره ای نو بنگارد ز شکست علتش خستگی قلب نبود علتش را خود من خوب نمی دانم چیست علتش شاید اشک علتش شاید برگ که همین دفتر پر خاطره ام برگه ای سبز ندارد به میان جلد این دفتر زرد مانده تنها در دست من که هر گاه دلم خواست نویسم حرفی سیل طوفانی اشکم جای من صحبت کرد برگ برگ تر این دفتر پر خاطره اینگونه سیه ساخته ام قلم خسته ام حتی لحظه ای حرف نزد بعد هر گریه ی گرم برگ دفترچه شکست تار وپودش دگر ازهم پاشید
خاطرهای در درونم است چون سنگی سپید درون چاهی سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز برایم شادی است و اندوه. در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید. غمگینتر از آنی خواهد شدکه داستانی اندوهزا شنیده است. میدانم خدایان انسان رابدل به شیء میکنند، بیآنکه روح را از او بگیرند. تو نیز بدل به سنگی شدهای در درون من تا اندوه را جاودانه سازی! " آنا آخماتووا" از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری"
هجوم خاطرات خیره ای که دست بر دار خیال من نمی شوند در حزن لحظه های بی تو صبر ایوب مرا زمین گیر می کند می دانی ? اینجا هیچ ستاره ای به آمدن صبح رضایت نمی دهد مگر از جان خود سیر شده باشد ! و شب ها درازتر از آنند که یلدا ادعایش می شود.. حالا دیگر رفاقت بی برو برگرد شب و سکوت هم نمی تواند حسی را که فلج شده / سر به راه نوشتن کند ... پس / من تنهایی ام را به لحظه های کوتاه بودنت پیوند می زنم و سادۀ ساده می نویسم که 'دلم برای تو تنگ شده.. '