عشق یعنی خواستار شادمانی برای دیگران بودن… روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا در خواهم داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم برکند رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت...
روزی خواهم خواند بلبل کوچک انسوی درخت فردا روزی خواهم ماند باتو تاحس غریب دریا روزی خواهم گفت از همان عابر گنگ تنها .... انیتا
آری اینجا زمین است ؛ زمین ِ روءیائی ِ آدمهای خیالی ساعت بوقتِ انسانیت خواب است و بوقت آدمیت بیدار دل ؛ عجب موجود سخت جانی است , هزار بار تنگ میشود و هزار بار می بخشد می شکند , بند میخورد میسوزد و خُنک میشود می میرد و زنده میشود اما باز هم می تپد و می تپد و می تپد برای دوست برای عشق برای همراه و همگام .... و من کسانی را , آدمهائی را , دوستانی را دوست می دارم همانها که بدیِ هیچکس را باور ندارند همانهائی که به همه لبخند میزنند همانهایی که بوی ِ آدمیت می دهند ... و من باورشان دارم . تو هم ................................. دوستت دارم ای زمینی ِ رو راست دوستت دارم ای انسان آزاده
شب آرامی بود میروم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیهاش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم میگفتم: زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست……
تو نمیتوانی عشق رودردستانت نگه داری… تو تنها میتوانی انرا در قلبت احساس کنی… هستی اینگونه افریده شده است… ومیتوانی شواهدزیادی مبنی بروجودعشق بین ادمهارادر گفته هاونوشته ها ببینی… اماعشق تنها یک احساس است… وتوتنها کسی هستی که میتواند انرا به دیگران هدیه کند… توانایی تو درایجاداحساس عشق نامحدود است… وموقعیکه تو عاشق میشوی در هماهنگی کامل ومطلق با کائنات قرارمیگیری… محال است آدمی چیزی را بدست آورد که خود هرگز آنرا نبخشیده باشد… پس عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد محال بدست آوری …
شنا را تنها با شنا كردن مي توان آموخت؛ و عشق را تنها با عشق ورزيدن مي توان فهميد؛ نيايش را تنها با نيايش كردن مي توان دريافت، راه ديگري نيست. عشق را تنها با عشق ورزيدن مي توان فهميد. اين بدان معناست كه مجبوري به قلمرو عشق وارد شوي بي آنكه چيزي درباره آن بداني… به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت مي طلبد….
زندگی کوتاهتر از آن است که تو را آرمانی بزرگ نباشد کوتاه ، کوتاه از برای کینه بس بلند از برای عشق و عشق برای همیشه و همیشه خواهد ماند قانون اوّل خالق و در زمین وسیلهای است تو را با نام عشق از برای پیوند با آسمانها … اگرچه زندگی کوتاهتر از آن است که میاندیشیم لیک عاشقان را افسوس نیست…
از تمام دلتنگی ها، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم، باید اعتراف کنم مادرم که می خندد خوشبختم . . . میدانی…… بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی …… خسته نمیشوی ! بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی …… عادتــــ نمیشوند ! بعضـی ها هرچه تکرار شوند …… باز بکرند و دستــ نـخورده ! دیده ای ؟! شنیده ای ؟! بعضـــی ها بی نهایتــــــند ! مـــــثل مـــــادر
دوستانت تو را دوست میدارند اما معشوق تو نیستند مراقب تو هستند اما از اقوام تو نیستند آنها آمادهاند تا در درد تو شریک شوند اما از بستگان خونی تو نیستند آنها دوستانت هستند یک دوست واقعی: همانند پدر سخت سرزنشت میکند، همانند مادر غمت را میخورد، مثل یک خواهر سر به سرت میگذارد، مثل یک برادر ادایت را در میآورد، و آخر اینکه: بیشتر از یک معشوق دوستت میدارد.
گفتم : چی می نویسی ؟ گفت : بهار را از سر می نویسم - : مگر بهار نوشتنی ست ؟ _ : آری ! باید دلت را برداری در زلال ترین چشمه بشویی رو ی بند رخت نسیم پهن کنی و به خورشید بسپاری که جان دوباره ببخشدش و دل به قلم وجودت بسپاری ، که گذشته ها گذشت اگر چه سخت و تلخ و فردا نیامده ست اگر چه مبهم و دور اما بهار همین حوالی ست و خاصیت دل جوانه زدن ست و نو شدن خالی شو از غم و کینه خالی شو از هر چه هست از جنس اهریمن و دلت بسپار به معجزه شکوفه ها