<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/">
  <channel>
    <title>داستان</title>
    <description>داستان</description>
    <pubDate>Wed, 26 Aug 2026 11:01:10 +0000</pubDate>
    <lastBuildDate>Wed, 26 Aug 2026 11:01:10 +0000</lastBuildDate>
    <generator>انجمن تاپ فروم</generator>
    <link>http://www.top-forum.ir/forums/72/</link>
    <atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="http://www.top-forum.ir/forums/72/index.rss"/>
    <item>
      <title>داستان سرنوشت</title>
      <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 01:53:41 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/280467/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/280467/</guid>
      <author>invalid@example.com (Anoosh)</author>
      <dc:creator>Anoosh</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 15px"><br />
روزگاری دو برادر در خانه‌ای كه از پدر به ارث برده بودند با هم به سر می‌بردند. یكی از آن دو مردی سخت كوش و پركار بود؛ همه‌ی كارهای خانه و مزرعه را انجام می‌داد و از پگاه تا پاسی از شب كار می‌كرد. لیكن دیگری بسیار تنبل و كاهل بود و همه‌ی روز را به بی‌عاری و تن‌پروری می‌گذرانید و با خوردنی‌ها و نوشیدنی‌هایی كه با دسترنج برادرش فراهم شده بود، شكم خود را می‌انباشت. خداوند سایه‌ی لطف خود را بر سر آن دو گسترده و از همه گونه وسایل راحت و آسایش برخوردارشان كرده بود. آن دو رمه‌ی بزرگی گوسفند،...</span><br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/280467/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">داستان سرنوشت</a>]]></content:encoded>
      <slash:comments>4</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>داستانک</title>
      <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 16:09:59 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/277402/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/277402/</guid>
      <author>invalid@example.com (asbesefid)</author>
      <dc:creator>asbesefid</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: &quot;نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...<br />
&quot; واتسون گفت:&quot;میلیون ها ستاره می بینم&quot;.هلمز گفت: &quot;چه نتیجه ای می گیری؟&quot;. واتسون گفت: &quot;از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/277402/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">داستانک</a>]]></content:encoded>
      <slash:comments>16</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت های خواندنی</title>
      <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 16:25:03 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/270530/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/270530/</guid>
      <author>invalid@example.com (فدرا)</author>
      <dc:creator>فدرا</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 18px"><b>مگر مرا نداری ؟</b></span><br />
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود<br />
خدا گفت: چیزی بگو<br />
گنجشک گفت: خسته ام<br />
خدا گفت: از چه ؟<br />
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.<br />
<br />
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟]]></content:encoded>
      <slash:comments>38</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>رمان نفس با نویسندگی بچه های تاپ فروم</title>
      <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 20:50:27 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/251357/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/251357/</guid>
      <author>invalid@example.com (****FERESHTEH****)</author>
      <dc:creator>****FERESHTEH****</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center"><i><span style="color: rgb(179, 0, 179)"><span style="font-size: 18px"><b>قانون این تاپیک :</b></span></span><br />
<span style="color: #b300b3"><span style="font-size: 18px"><br />
- لطفا سعی کنید داستان در یک قالب خاص نوشته بشه و حدالمقدور در یک چهارچوب قرار بگیره<br />
<br />
- نوشتن جملات طنز تا جایی که به قالب جدی داستان صدمه نزنه اشکالی نداره ( به هرحال طنز هم قسمتی از واقعیت زندگی ماست)<br />
<br />
- از نوشتن جمله های رکیک و ... پرهیز کنید</span></span></i><br />
<br />
<i><span style="color: #b300b3"><span style="font-size: 18px">- تا جایی که ممکنه تخیل نفر قبلی رو ادمه داده و یا سعی بشه تخیل جدید لطمه ای به قالب داستان...</span></span></i>&#8203;</div><br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/251357/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">رمان نفس با نویسندگی بچه های تاپ فروم</a>]]></content:encoded>
      <slash:comments>69</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>بعد از تو جلد2|ناهید سلیمانخانی</title>
      <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 04:19:25 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/167957/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/167957/</guid>
      <author>invalid@example.com (hector2141)</author>
      <dc:creator>hector2141</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center"><span style="font-family: 'tahoma'"><span style="font-size: 15px"><b>نام رمان : بعد از تو جلد 2<br />
نام نویسنده : ناهید سلیمانخانی<br />
نشر : البرز</b></span></span><br />
&#8203;</div>]]></content:encoded>
      <slash:comments>12</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>عدالت کور</title>
      <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 17:34:49 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/278445/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/278445/</guid>
      <author>invalid@example.com (reza0ya)</author>
      <dc:creator>reza0ya</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خالی اش خون می ریزد.<br />
<br />
امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم.<br />
<br />
در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»<br />
آنگاه امیر ماموری در...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/278445/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">عدالت کور</a>]]></content:encoded>
      <slash:comments>1</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>داستانی درباره مشورت</title>
      <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 08:19:37 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/278430/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/278430/</guid>
      <author>invalid@example.com (reza0ya)</author>
      <dc:creator>reza0ya</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید.<br />
<br />
اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.<br />
<br />
  پسر گفت: &quot;می دانم اما نمی توانم این...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/278430/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">داستانی درباره مشورت</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>شاه عباس و حسین کرد نامدار  شبستری</title>
      <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 19:28:16 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/278147/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/278147/</guid>
      <author>invalid@example.com (-Shovalie-)</author>
      <dc:creator>-Shovalie-</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 15px">یک روز شاه عباس در گوشه تالار علی قاپو نشسته بود . گفت یکی را خواهم که بره و باج و خراج هفده سال گذشته را از پادشاه هند بگیره و بیاد <br />
حسین کرد نامدار شبستری افتاد به خاک <br />
گفت یکی را خواهم که بعد از حسین کرد نامدار شبستری بیفتد به خاک<br />
میرزا باقر آجر پز افتاد به خاک <br />
گفت یکی را خواهم  که بعد از میرزا باقر آجر پز بیفتد به خاک <br />
حسین دوگمن تبریز افتاد به خاک <br />
گفت یک را خواهم که بعد از حسین دوگمن تبریز بیفتد به خاک<br />
هالو وردی لر افتاد به خاک <br />
خلاصه چیکار داری هفده پهلوان یکی بعد از دیگری...</span><br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/278147/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">شاه عباس و حسین کرد نامدار  شبستری</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>خلاصه داستان لیلی و مجنون</title>
      <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 09:39:02 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/277701/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/277701/</guid>
      <author>invalid@example.com (asbesefid)</author>
      <dc:creator>asbesefid</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 15px"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun277.jpg" class="bbCodeImage LbImage" alt="[&#x200B;IMG]" data-url="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun277.jpg" /><br />
<br />
<br />
<br />
بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!<br />
<br />
لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .<br />
<br />
لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب...</span><br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/277701/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">خلاصه داستان لیلی و مجنون</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>یک شانس برای تغییر زندگی</title>
      <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 13:51:08 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/277351/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/277351/</guid>
      <author>invalid@example.com (reza0ya)</author>
      <dc:creator>reza0ya</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد<br />
<br />
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است<br />
<br />
این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد<br />
<br />
ناگهان کیسه ای دید...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/277351/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">یک شانس برای تغییر زندگی</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>اشک رایگان(داستان کوتاه)</title>
      <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 09:04:00 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/277334/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/277334/</guid>
      <author>invalid@example.com (reza0ya)</author>
      <dc:creator>reza0ya</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.<br />
<br />
گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/277334/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">اشک رایگان(داستان کوتاه)</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>عاقبت ترس از مرگ(داستان کوتاه)</title>
      <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 08:58:52 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/277333/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/277333/</guid>
      <author>invalid@example.com (reza0ya)</author>
      <dc:creator>reza0ya</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که می‌ماند لااقل در آسایش زندگی کند!<br />
<br />
برای همین سکه‌ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی‌ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه‌اش داد تا بخورد. همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه‌اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/277333/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">عاقبت ترس از مرگ(داستان کوتاه)</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>بوی نفرت(داستان کوتاه)</title>
      <pubDate>Sat, 01 Oct 2022 07:00:14 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/276826/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/276826/</guid>
      <author>invalid@example.com (reza0ya)</author>
      <dc:creator>reza0ya</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند؛ او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می‏آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.<br />
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲، بعضی ها ۳ و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.<br />
معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.<br />
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده....<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/276826/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">بوی نفرت(داستان کوتاه)</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>خواستگاری‌ شگفت‌انگیز</title>
      <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 03:07:35 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/273617/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/273617/</guid>
      <author>invalid@example.com (Anoosh)</author>
      <dc:creator>Anoosh</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[روز ولنتاین مارک ازم پرسید برویم با هم دوری بزنیم؟ و وقتی ازش پرسیدم کجا؟ گفت: «خودت می‌فهمی!» این بود که سوار ماشین شدم و او یک چشم‌بند سمتم گرفت و گفت: «این رو بذار رو چشمت».<br />
<br />
البته که فهمیده بودم یک خبری هست اما نمی‌خواستم چیزی بگویم، چون نمی‌خواستم سورپرایزش را خراب کنم!<br />
<br />
چشم‌بند را زدم و راه افتادیم و همین‌طور راندیم و راندیم و بعدِ چند‌ساعتی من تنگم گرفت. ‌گفتم: «می‌شه یه لحظه نگه‌ داری؟» و او گفت: «تو همین کارت رو بکن.»<br />
<br />
و یک بطری دو‌لیتری داد دستم. درست همین موقع بود که صدای بوق...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/273617/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">خواستگاری‌ شگفت‌انگیز</a>]]></content:encoded>
      <slash:comments>2</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>رمان حسرت عشق</title>
      <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 06:38:49 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/167979/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/167979/</guid>
      <author>invalid@example.com (hector2141)</author>
      <dc:creator>hector2141</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center"><span style="font-size: 15px"><span style="color: blue"><br />
به افتخار استقلالیا با آبی مینویسم.</span></span><br />
<span style="font-size: 15px"><span style="color: #0000ff">نام کتاب:حسرت عشق</span></span><br />
<span style="font-size: 15px"><span style="color: #0000ff">صفحه اول نوشته حق چاپ محفوظ.ولی من تایپ میکنم.</span></span><br />
<span style="font-size: 15px"><span style="color: #0000ff">انتشارات:غزلسرا<br />
نویسنده:مرضیه رحمانی پور</span></span><br />
<span style="font-size: 15px"><span style="color: #0000ff">قیمت:5500تومان.</span></span><br />
&#8203;</div>]]></content:encoded>
      <slash:comments>10</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>داستان منشی مدیر</title>
      <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 10:58:33 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/166244/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/166244/</guid>
      <author>invalid@example.com (محمد جـواد)</author>
      <dc:creator>محمد جـواد</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 12px"><span style="color: #202020">بی حوصله روی صندلی تکانی خوردم و به  دخترانی که با اضطراب کتاب های خود را ورق می زدند و با عجله مطالبی را می  خواندند ، نگاهی کردم. ناخوداگاه لبخندی بروی لبانم نقش بست. زیر لب گفتم :  این همه دنگ و فنگ برای منشی گرفتن خیلی مسخره اس!<br />
در همین هنگام در باز شد و دختری با قیافه غمگین و درهمی بیرون آمد و در حالیکه زیر لب می غرید از در خارج شد.<br />
از شانس افتضاح من، آخرین نفری بودم که مصاحبه و گزینش می شدم. از بی کاری  بی حوصله شده بودم. کتاب شعری را که همیشه همراهم بود، از کیفم...</span></span><br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/166244/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">داستان منشی مدیر</a>]]></content:encoded>
      <slash:comments>1</slash:comments>
    </item>
    <item>
      <title>خیانت</title>
      <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 00:41:55 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/276077/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/276077/</guid>
      <author>invalid@example.com (Zanakordistani)</author>
      <dc:creator>Zanakordistani</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[<b>وقتی مرد از خانه خارج شد؛ او دزدکی وارد خانه‌اش شد. زن با دیدنش از خوشحالی، در پوست‌اش نمی‌گنجید. عشق‌اش را بوسید و به آغوش کشید. تا ظهر با هم به معاشقه پرداختند و ظهر قبل از بازگشت مرد، از خانه‌ خارج شد. </b><br />
<b>سه ماه بود با مریم آشنا شده بود و حدود یک ماهی می‌شد هر روز بعد از خروج شوهرش به سراغش می‌رفت.</b><br />
<b>در راه به زرنگی خودش احسنت می‌گفت و به برنامه‌ی فردایش با مریم فکر می‌کرد.</b><br />
<b>چند خیابان آن طرف‌تر خانه داشت. وقتی وارد خانه‌ شد. برگه‌ای کاغذ را روی تخت خوابش دید. دست‌خط...</b><br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/276077/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">خیانت</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>مرغ دم حنایی</title>
      <pubDate>Tue, 22 Mar 2022 01:10:17 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/276057/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/276057/</guid>
      <author>invalid@example.com (Zanakordistani)</author>
      <dc:creator>Zanakordistani</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[▪مرغ دم حنایی<br />
<br />
<br />
<br />
یکی بود یکی نبود<br />
توی روستای شلم‌رود، یک مزرعه‌ی سرسبز و خوش‌ آب و هوا بود. داخل مزرعه, مرغدونی‌ای بود که بیست مرغ و خروس کوچک و بزرگ و رنگارنگ آنجا لانه داشتند.<br />
بین آنها، مرغی بود به اسم مرغ دم‌حنایی.<br />
دم‌حنایی خیلی ناراحت بود. دلیلش هم اینکه واقعا بد شانس بود؛ چون هر چه قدر تخم می‌گذاشت از بین می‌رفت. <br />
روباه مکار و حیله‌گری اطراف مرغدونی لانه درست کرده بود و وقت و بی‌وقت می‌رفت سراغ تخم‌های مرغ دم‌حنایی و آنها را می‌برد و می‌خورد.<br />
بیچاره مرغ دم‌حنایی، آرزو داشت که تخم‌هایش...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/276057/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">مرغ دم حنایی</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>پریماه</title>
      <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 11:21:32 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/275683/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/275683/</guid>
      <author>invalid@example.com (Zanakordistani)</author>
      <dc:creator>Zanakordistani</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[پریماه<br />
<br />
<br />
هنوز چهلم مادرم نگذشته بود که پدرم سور و سات ازدواج مجددش را برپا کرد.<br />
عمو &quot;طهماسب&quot; رفته بود، صندلی و چراغ‌های کرایه را بیاورد تا جشنی را که پدر به همسر جدیدش قول داده بود؛ برگزار کنند.<br />
پدرم &quot;گرشاسب&quot; نام داشت و آذر ماه آینده وارد چهل سالگی می‌شد‌. موهای شقیقه‌اش سپید شده بودند اما بدن و هیکل‌اش همچنان مثل گذشته ورزیده و سرحال بود. اگر این سیگارهای وینستون لعنتی می‌گذاشت؛ پدرم اصلا مشکل جسمی نداشت. آنقدر سیگار می‌کشید که دم به دقیقه سرفه می‌کرد و خلط حلقش را کپ.<br />
مادر جدیدم &quot;پریماه&quot;...<br />
<br />
<a href="http://www.top-forum.ir/threads/275683/" target="_blank" class="externalLink" rel="nofollow">پریماه</a>]]></content:encoded>
    </item>
    <item>
      <title>هزار و یک شب از جلد یک تا اخر...!</title>
      <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 08:16:26 +0000</pubDate>
      <link>http://www.top-forum.ir/threads/127026/</link>
      <guid>http://www.top-forum.ir/threads/127026/</guid>
      <author>invalid@example.com (ATENA)</author>
      <dc:creator>ATENA</dc:creator>
      <content:encoded><![CDATA[سلام<br />
 می خوام براتون کتاب هزارو یک شب ( ترجمه : عبدالطیف تسوجی ) براتون بذارم .<br />
 داستان های جالبی از زبان شهرزاد <br />
 دو جلده امیدوارم خوشتون بیاد .]]></content:encoded>
      <slash:comments>22</slash:comments>
    </item>
  </channel>
</rss>
